tgindex
The Talk With Mohsen

The Talk With Mohsen

Статистика

روزمرگی ها و افکارم با تلفیقی از روانشناسی ارشد روانشناسی گرایش بالینی کودک و نوجوان دانشگاه تهران ارتباط: @Mohsenevolving

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
26
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
847
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
815
26 постов
Вовлечённость
96,2%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 26
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
190
1/48двое суток
217
1/72трое суток
234

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 13 авг.2151110

    معیارهای انتخاب استاد راهنما بزرگترین آسیبی که دانشجویان ازش ضربه میخورن در مورد دوم است

  • اگه امکانش هست می‌خواستم بدونم برای انتخاب استاد راهنما چطور تصمیم گرفتید؟ یعنی چه معیارهایی براتون مهم بود (مثلاً حوزه پژوهشی استاد، سبک راهنمایی‌شون، در دسترس بودن و...)؟ نظرتون درمورد اساتید چیه در این باره؟ ممنون که وقت میزارید🌱

  • 🎈بادکنک قرمز... اولین محتوای من پس از ۵ ماه فردا ساعت ۱۲ در پیج اینستاگرام به یاد تمام جاویدنامان عزیز @mohsenpsychologist

  • без подписи

  • 26 июл.5832314

    برای مطالعه درست و اصولی لکان، میتونید از این دو کتاب یعنی «چگونه لکان بخوانیم» و «درآمدی تصویری بر لکان» استفاده کنید. کلا خیلی حواستون به تمام آثار "اسلاوی ژیژک" باشه. بعد که یه خورده دستتون گرم شد برید سراغ کتابای "رناتا سالکل" که خیلی خیلی میتونه کمکتون کنه تا مبانی نظری لکان رو بسط بدید به مفاهیم گسترده تر زندگی.

  • عشق به دست آمده به اندازه عشق به دست نیامده ویرانگر است

  • без подписи

  • فمنیسم و اپ های دوستیابی تحقق فانتزی مردانه هستند

  • تحلیل روانکاوانه من از فیلم Obsession من چند روز پیشا این فیلم رو دیدم، و خب برای یکی از دوستام، ویس پر کردم تحلیلم از فیلم رو بهش گفتم، برای شما هم همون ویس ها رو میزارم اگر دوست داشتید چیزی فراتر از حس انزجار و ترس و صرفا ترند شدنش رو بدونید این ویس ها میتونن جالب باشن براتون که اصلا چرا همچین فیلم هایی ترند میشن و ما خوشمون میاد. حاوی اسپویل هست.

  • 1 июл.7661416из Rouyeshejavane_Academy

    без подписи

  • 14 июн.1 3153218

    امکان نداره مشغول مطالعه این کتاب ژرف و شاهکار بشید و در هر فصل آن توصیه ای درباره کودکان نبینید، داستایفسکی توی هر فصل درباره کودکان مطالبی نوشته که به جرأت میتونم بگم قرن ها از عصر خودش جلوتره و چه بسا نظریه های رشد رو هم پوشش میده بخوانید این قسمت شاهکار را: «این جا از کنار کودک خردی گذشته اید، خشمگین از کنارش گذشته اید، با کلمه ای ناصواب، با روحی خشمگین؛ شاید متوجه کودک نشدید. اما او شما را دید، و تصویر نازیبنده و ناپارسای شما در قلب بی دفاع کودک نقش بسته است. شما آگاه نبودید، اما شاید از این راه بذری تباه در وجود او کاشته باشید، و شاید این بذر بروید و همه اش به این سبب که در برابر کودک خویشتن داری نکردید، به این سبب که در خود عشقی با عمل و دلسوزانه نپرورید. خاصه کودکان را دوست بدارید، چه آنان نیز معصومند، همچون فرشتگان، و زندگی می کنند تا ما را به عطوفت و اخلاص قلبمان هدایت کنند و سرمشقی برای ما هستند. ای وای بر آنکه کودکی را بیازارد.»

  • 17 мая1 283117

    برای اتوبوس قرمز ...

  • 17 мая1 195283

    ماجرای اتوبوس قرمز بسیاری از اوقات‌ تصور می کنیم روان‌زخم های‌ دوران کودکی با کلامی، جمله ای و یا غفلتی از سر بی توجهیِ مراقبان اولیه پدید می آیند. برای من اما اینطور نبود. روان‌ زخم‌ من در سکوت پدید آمد. بله در سکوت... سکوتی که سال هاست در تلاش برای از بین بردن حصار بلندبالای آنم. کودکان معمولا به یک شئ ِیادآور نرم و گاه پشمالو برای تسلی خاطر دلبسته هستند؛ برای من اما نه نرم بود و نه پشمالو، بلکه یک اتوبوس آهنی قرمز بود، اتوبوسی کوچک با صندلی های مشکی که از قسمت زیرین آن دکمه ای پنهان برای بازکردن درب هایش داشت؛ یادم است ساعات طولانی در گوشه ای از خانه مشغول سناریوپردازی و ایفای نقش با این اتوبوس قرمز می شدم. هر مهمانی و هر خانه ای این اتوبوس قرمز همواره در آغوش من جا خوش کرده بود. در یکی از این ضیافت های همیشگی که هیچ بچه ای یا حداقل بچه هایی مثل من -که همیشه سکوت و خلوت را ترجیح می دهند‌- دل خوشی از آنها ندارند و تنها به اجبار والدین راهی آن می شوند، کودکی کوچک تر شیفته و مجذوب اتوبوس من شد، ظاهرا این شیطان کوچک راهی جز ساعت ها گریه کردن برای رسیدن به خواسته هایش را بلد نبود. اوایل گریه، من و حتی همگان حاضر در ضیافت به او بی اعتنایی می کردیم و من هم خرسند از اینکه اتوبوسم مال من است، با نگاهی هر از گاهی به او با خیالی آسوده اتوبوسم را در آغوش گرفته بودم. گاهی آدم در زندگی لحظاتی را تجربه می کند که همه چیز به سرعت افتادن شبنمی از برگ گلی بدیع در حیاط، ناگهان و به سرعت تغییر می کند؛ رفته رفته هرچه گریه های کودک طولانی تر میشد سنگینی نگاه ها به اتوبوس من و پچ‌پچ کردن های موذیانه درباره آن هم بیشتر میشد. مادرها نگاهای معناداری به من و اتوبوسم میکردند و‌ گویی در ذهنشان مشغول چیدن‌جملاتی فریب آمیز برای معامله ای شیرین با من برای ربودن اتوبوسم و تقدیم به آن کودک بودند تا بلکه بتوانند با ساکت کردن گریه های‌ او خیال کنند همه چیز به شکل‌اولش برگشته و شر این قضیه را هم خوابانده اند. من هم مثل هر بچه دیگری در این شرایط نگاهی به مادرم انداخته بودم و از‌ جایی که او خودش برای من اتوبوس را‌خریده بود حال انتظار داشتم در این شرایط بار دیگر اتوبوسم را برای من نجات دهد. او‌ حتما چیزی می گوید. حتما بین من و آن ها دیواری می کشد و اتوبوسم را در آغوشم می فشارد. حتما می‌ گوید "این اتوبوس برای پسرم است" و "برای من مهم نیست بچه شما ناراحت است" یا "شما از دست من آزرده خاطر می شوید، اما این اتوبوس در دست پسر من می ماند چون متعلق به اوست". سکوت... مادر یک چیزی بگو سکوت... آخ، آن سکوت و‌ شاهد بودن تمام‌ ماجرا بدون هیچ جمله ای... اما چرا؟ آخر چرا سکوت کرد؟ این سوال هنوز در ذهنم است و مدام در کله ام می کوبد و می کوبد. فقط برای این بود که می خواست شرافتمندانه رفتار کند؟ من از این ناراحتم که همه چیز فقط یک اتفاق بوده، یک تصادف ساده ی کورکورانه وحشی. درد اینجاست! اتوبوسی که حالا در دستان آن کودک بود و من با جمله "تو دیگر بزرگ‌ شده ای" و "آن اتوبوس برای بچه هاست"، بابت رها کردن‌ همدم تنهایی هایم جایزه گرفته بودم. اکنون بزرگ شده‌ ام اما منتظر بازگشت آن اتوبوس... «درد این جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا می شود؟! من پهلوان نیستم اما همین را می پرسم و هیچ جوابی نمی آید». -محسن توکلی✍🏻

  • ماجرای اتوبوس قرمز بسیاری از اوقات‌ تصور می کنیم روان‌زخم های‌ دوران کودکی با کلامی، جمله ای و یا غفلت و بی توجهی این چنینی با مراقبان اولیه پدید می آیند. برای من اما اینطور نبود. روان‌ زخم‌ من در سکوت پدید آمد. بله در سکوت...

  • 5 мая949123

    در جستجوی اقتدار و هویت با اعمال خشونت «من عاشق کشورم هستم، اما چون در کشورم چیزی بیش از آن را دوست دارم، مثله اش می کنم.» -لاکان به خوبی معلوم است که بسیاری از جهت گیری های سیاسی و‌ متن هایی از این دست در شبکه های اجتماعی شیوه های جوامع پسامدرن برای تعیین هویت فردی هستند. این پدر انگاری نمادین قدرت و میهن به دست زبان به سوژه کمک می کند تا هویت خود را همچون امری واقعی تثبیت کند. می توان استدلال کرد سوژه ای که توهین نژادپرستانه می کند و یا متن هایی این چنین با خشونت نهفته را منتشر می کند به دنبال پاسخ است و این پاسخ احتمالا بر دو نوع است: ۱- قصد اصلی کلام آزار دهنده برانگیختن طرف مقابل به تردید کردن در هویت خود و فرو دانستن خود است. ۲- اما گوینده دنبال واکنش دیگری هم هست: او با چنین اظهار نظرات آزاردهنده و پر از خشونتی به دنبال تصدیق هویت خودش است. گوینده با تلاش برای غلبه بر عدم قطعیت در این زمینه دست به حمله می زند تا خود را جزئی از اجتماع تعریف کند که به او در برابر زخم های روانی اش ثبات می بخشد. می توان در نفرت پراکنی کلامی همان منطقی را یافت که در تمام اشکال خشونت دیده می شود، خشونتی که همیشه هدفش ویران کردن آن سناریوی فانتزی ای است که هویت شخص تحت آزار یا حتی شکنجه را حفظ می کند. حول این ابژه مورد خشونت (کشورهای دیگر در این متن، یا افراد دیگر) است که سوژه (فرد گوینده متن) به فانتزی خود (تصاحب جایگاه پدر، پدری که او را تحت شکنجه قرار میداده!) کل بودگی موقتی شکل می دهد، نوعی انسجام و‌کل بودگی و تثبیت در هویت پاره پاره شخصی حاصل از نفرت های کودکی. در این نفرت پراکنی سوژه مدام در جست و جوی نقطه ای در جهان نمادین (دیگری بزرگ: بخوانید در ما خوانندگان، یعنی اجتماع، یعنی نمادها و فرهنگ و افراد) است که از آن نقطه به نظر خودش دوست داشتنی می رسد. سوژه با بیان کلام خشونت آمیز به دنبال آن دیگری ای است که هویت او را تصدیق کند و به او اقتدار ببخشد. برای سوژه نوشتن اینجور متن ها، مناسک خیابانی شبانه، و... دیگری بزرگ را بر می سازد که باید صدای سوژه را بشنود و به او هویت ببخشد؛ یعنی او را به عنوان موجود فاعل سخن گو به رسمیت بشناسد. او حتی یک قدم هم فراتر می گذارد و خود را به ابزاری برای دیگری مثلا (ارزش های گروهش) بدل می کند. وقتی فرد خشن به کشورهای دیگر یا گروه دیگر حمله می کند، این کار را می توان گفت در مقام سخن گوی «دیگری» انجام می دهد. او از جانب دیگری ای حرف می زند که واقعا دارد از دهان او سخن می گوید. ابداع دیگری خطرناک توسط سوژه (یهودیان و کشورها و مانند آنها) به سان هسته ی دال ارباب عمل می کند تا عناصر و مشکلات پراکنده ی جامعه ی پیچیده را متحد کند و معنای روشن و منسجمی به آن ببخشد. این دیگری دشمن با تبدیل شدن به علت واضح تمام مشکلات اجتماعی که در آن زندگی می کنیم، به آن اجتماع انسجام می بخشد. اجتماع و فرد خشونت ورز خود را به واسطه ی وابستگی بنیادین به یک لذت منفی شدید (ژوئیسانس) حفظ می کند. محسن توکلی✍🏻 ادامه دارد...

  • این متن رو در یکی از کانال های پیام رسان «بله» دیدم. از این به بعد توی کانال من قراره باهم هرچیزی که توی شبکه های اجتماعی در این روزهای پر از آشوب خبری و چند دستگی های جمعی میبینیم رو بررسی کنیم و درباره اشون گپ بزنیم. دارم درباره تصویری که میبینید و چیزی که این کاربر نوشته یک متن آماده میکنم. ولی قبلش شما هم درباره اش فکر کنید، این متن خیلی خیلی حرفا در دلش خودش داره، از «توتم و تابو»گرفته، تا نقش «مراجع قدرت» و «دیگری بزرگ» لکان و «تروماهای فردی» و نحوه تعمیم و بسط پیدا کردنشون در انتخاب های سیاسی و جهت گیری های شخصی! دیدن اینکه این موارد چطور وارد تعامل شخص با رسانه های اجتماعی و سیاست میشن اونم به این شکل بیمارگونه، برام جذاب بود!

  • 1 мая951419

    این روزا دارم سعی میکنم خودمو جمع و جور کنم... امیدوارم بشه، بتونم. براتون خیلی حرف ها دارم.

  • 17 апр.1 03823

    یادم می آید وقتی جنگ آغاز شد، شروع کردم به خواندن لکان و آثارش! یک راست در این متن های دشوار شیرجه رفتم. پس از خواندن چند صفحه نخست باید تصدیق می کردم که نکات اصلی بحث لکان را کم و بیش فهمیده ام و نه کامل. پیش رفتن در این متن تمرین سرسختانه ای برای مواجهه با بی دانشی ام بود. فقط از طریق مداومت- بارها و بارها خواندن متن، پیدا کردن متون پیش زمینه ای که بحث را روشن می کرد و یادداشت برداری گسترده- بود که از این آزمون سربلند بیرون آمدم. از این تجربه درس ارزشمندی آموختم: هنگامی که چیز جدیدی یاد می گیریم باید دلشوره مان از ناشناخته را تحمل کنیم. نوشته های لکان دشوارند زیرا نه تنها چیزی را که می دانید، بلکه نحوه اندیشیدن شما را به چالش می کشند. لکان واقعا جذاب، گیرا و عمیق بود. قراره یه مدت هر متنی بعد از این پست می بینید از لکان جان مایه ای داشته باشه. بسیار بسیار به درد این روزها و حال و احوالاتمون میخوره و تغییرتون میده. واقعا اگر شرایط عادی بود یه دوره لکان خوانی برگذار می کردم.

  • در زندگی بعد‌ی‌ام محال است «من» باشم. خفته در پای تپه‌ای دور گُلی وحشی خواهم بود! دلم برای تک تکتون خیلی تنگ شده، روزایی که میومدید پیام میدادید برام از آرزوهای بعد از اینکه ارشد قبول شدید میگفتید، اینکه هم دانشگاهی بشیم، اینکه مسیر شغلی روانشناسی چیه، و لا به لاش برام از رویاهاتون و ارزوهاتون و افکارتون و روزمرگیاتون میگفتید! کاش واقعا یه گل وحشی بودم

  • 24 февр.1 46524

    без подписи