tgindex
-

- آقای مِه -

Статистика
@aghaye_mehперсидский

| از اوج قله‌های مه‌آلود دور دست | 👤 [@Mooobin_79] 🤖ناشناس: [t.me/BChatPlusBot?start=sc-bB93tktkS1Kx]

Последний пост
23 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
446
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
925
21 постов
Вовлечённость
207,4%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 22
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • - آقای مِه - pinned «با سلام. شوربختانه این کانال دیگر فعالیتی نخواهد داشت.»

  • 3 дек.1 13115

    با سلام. شوربختانه این کانال دیگر فعالیتی نخواهد داشت.

  • سکوت و تنهایی.

  • 22 окт.1 6067

    این قسمت: زورخانه. #چیزی_آن‌‌_سوی_مستی

  • ای کاش که صدرنگ نبودن را هم، یادت باشد؛ سنگ‌ نبودن را هم. یادم دادی که عاشقت باشم، پس یادم بده دلتنگ‌ نبودن را هم

  • این قسمت: از خوش‌ترین شب‌های محمد. #چیزی_آن‌‌_سوی_مستی

  • به بیتی از حافظ مهمان‌مان کنید:

  • و چهرهٔ شگفت از آن‌سوی دریچه به من گفت: «حق با کسی‌ست که می‌بیند من مثل حس گمشدگی وحشت آورم اما خدای من آیا چگونه می‌‌شود از من ترسید؟ من، من که هیچ‌گاه جز بادبادکی سبک و ولگرد بر پشت‌بام‌های مِه‌آلود آسمان چیزی نبوده‌ام و عشق و میل و نفرت و دردم را در غربت شبانهٔ قبرستان موشی به نام مرگ جویده است».   و چهرهٔ شگفت با آن خطوط نازک دنباله‌دار سست که باد طرح جاری‌شان را لحظه به لحظه محو و دگرگون می‌کرد و گیسوان نرم و درازش که جنبش نهانی شب می‌ربودشان و بر تمام پهنهٔ شب می‌گشودشان همچون گیاه‌های ته دریا در آن‌سوی دریچه روان بود و داد زد: «باور کنید من زنده نیستم».   من از ورای او تراکم تاریکی را و میوه‌های نقره‌ای کاج را هنوز می دیدم، آه، ولی او...   او بر تمام این همه می‌لغزید و قلب بی‌نهایت او اوج می‌گرفت گویی که حس سبز درختان بود و چشم‌هایش تا ابدیت ادامه داشت.   حق با شماست من هیچ‌گاه پس از مرگم جرأت نکرده‌ام که در آیینه بنگرم و آن‌قدر مرده‌ام که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمی‌کند آه آیا صدای زنجره‌ای را که در پناه شب، به سوی ماه می‌گریخت از انتهای باغ شنیدید‌؟   من فکر می‌کنم که تمام ستاره‌ها به آسمان گمشده‌ای کوچ کرده‌اند و شهر، شهر چه ساکت بود من در سراسر طول مسیر خود جز با گروهی از مجسمه‌های پریده رنگ و چند رفتگر که بوی خاکروبه و توتون می‌دادند و گشتیان خستهٔ خواب‌آلود با هیچ چیز روبرو نشدم   افسوس من مرده‌ام و شب هنوز هم گویی ادامهٔ همان شب بیهوده است.   خاموش شد و پهنهٔ وسیع دو چشمش را احساس گریه، تلخ و کدر کرد .   آیا شما که صورتتان را در سایهٔ نقاب غم‌انگیز زندگی مخفی نموده‌اید گاهی به این حقیقت یأس‌آور اندیشه می‌کنید که زنده‌های امروزی چیزی به جز تفالهٔ یک زنده نیستند؟ گویی که کودکی در اولین تبسم خود پیر گشته‌است و قلب -این کتیبه ی مخدوش که در خطوط اصلی آن دست برده‌اند- به اعتبار سنگی خود دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد   شاید که اعتیاد به بودن و مصرف مدام مسکن‌ها امیال پاک و سادهٔ انسانی را به ورطهٔ زوال کشانده‌است شاید که روح را به انزوای یک جزیرهٔ نامسکون تبعید کرده‌اند شاید که من صدای زنجره را خواب دیده‌ام پس این پیادگان که صبورانه بر نیزه‌های چوبی خود تکیه داده‌اند آن بادپا سوارانند؟ و این خمیدگان لاغر افیونی آن عارفان پاک بلند اندیش ؟ پس راست است، راست، که انسان دیگر در انتظار ظهوری نیست و دختران عاشق با سوزن دراز برودری‌دوزی چشمان زود باور خود را دریده اند؟   اکنون طنین جیغ کلاغان در عمق خواب‌های سحرگاهی احساس می‌شود آیینه‌ها به هوش می‌آیند و شکل‌های منفرد و تنها خود را به اولین کشالهٔ بیداری و به هجوم مخفی کابوس‌های شوم تسلیم می‌کنند   افسوس من با تمام خاطره‌هایم از خون، که جز حماسهٔ خونین نمی‌سرود و از غرور، غروری که هیچ گاه خود را چنین حقیر نمی‌زیست در انتهای فرصت خود ایستاده‌ام و گوش می‌کنم: نه صدایی و خیره می‌شوم: نه ز یک برگ جنبشی و نام من که نَفَس آن همه پاکی بود دیگر غبار مقبره‌ها را هم بر هم نمی‌زند   لرزید و بر دو سوی خویش فروریخت و دست‌های ملتمسش از شکاف‌ها مانند آه‌های طویلی، به سوی من پیش‌آمدند   سرد است و بادها خطوط مرا قطع می‌کنند آیا در این دیار کسی هست که هنوز از آشنا شدن با چهرهٔ فنا شدهٔ خویش وحشت نداشته باشد؟ آیا زمان آن نرسیده‌است که این دریچه باز شود  باز  باز  باز که آسمان ببارد و مَرد بر جنازهٔ مَرد خویش زاری‌کنان نماز گزارد؟   شاید پرنده بود که نالید یا باد‌، در میان درختان یا من، که در برابر بن بست قلب خود چون موجی از تأسف و شرم و درد بالا می‌آمدم و از میان پنجره می‌دیدم که آن دو دست‌، آن دو سرزنش تلخ و همچنان دراز به سوی دو دست من در روشنایی سپیده‌دمی کاذب تحلیل می‌روند و یک صدا که در افق سرد فریاد زد: «خداحافظ». #فروغ_فرخزاد #شکوفه‌های_گرم

  • این قسمت: امشب به صرف بورش و خون. #چیزی_آن‌‌_سوی_مستی

  • 6 окт. 2025 г.7474из majnoonname

    شمیمِ پیرهنی با نسیمِ صبح فِرست که چشم در رَهَم ای گل به بوی درمانت •حسین منزوی

  • без подписи

  • 🎧 Aseman Abri / 2021 🎤 Song By Homayoun Shajarian • نبودی و نشنیدی دلم به گریه نشسته میان خاطره‌هایت چه کرده‌ای که پس از تو به هر کجا که تو بودی غمی نشسته به جایت • #نوشیدن_انبوه_این_آواز

  • شبی، برابر آیینه، پاک عریان شو! که بُهت خود، همه در چشم من نظاره کنی

  • 1 окт. 2025 г.63912из Bblack_wwhitee2000

    گفتم به گوشه‌ای بنشینم ولی دلم ننشیند از کشیدنِ خاطر به سوی دوست... #سعدی

  • چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت؟ ز دستِ بنده چه خیزد؟ خدا نگه دارد

  • 30 сент. 2025 г.9033из daghouunn

    چگونه کوه بر تخت دراز میکشد؟ چگونه کوه لباس میپوشد؟ چه میشود که در گوشه‌ای می‌نشیند و بعد سنگ‌به‌سنگ به انزوایش اضافه می‌کند. بارها بر سنگ‌هایم دست کشیده‌ام بارها از صخره‌هایم سقوط کرده‌ام بارها در غارهایم گم شده‌ام بارها زیر آفتاب نشسته‌ام و اسب‌هایی سفید را که بر دامنه‌ام آب میشوند تا علف‌ها تا دشت تا آنجا که معنی‌ام را از دست میدهم دنبال کرده‌ام. تو اما به سمت دیگرم نگاه میکردی تو اما از عمیق‌ترین دره‌هایم پایین رفتی تو را دوست دارم. و قلبم باتلاقی‌ست که هرچه را دوست می‌دارد غرق میکند. - سه‌گانه‌ی خاورمیانه، گروس عبدالملکیان

  • پ.ن: -۲۴ سال کامل-

  • های بانو شوخی نکن چشم خسته بسته می‌شود قلب خسته می‌ایستد! زنبیل پیرزنی را بردم که هیچ نمی‌شناختمش گفت: به خانم سلام برسان با تو صمیمی بود که می‌گفت «خانم» بانو؟ بعد از آن دیگر با زنبیل ندیدمش! بوی رفتن می‌دهی در را باز می‌گذرام وقتی برو که گنجشک‌ها و ستاره‌ها خوابند کسی را می‌شناسی که شیشهٔ شکستهٔ پنجره‌ای را بند بزند؟ پیش از آن که بروی؟ پیش از آن که بشکند؟ می‌ترسم از سگ همسایه دنبالم میکند یکی از همین قفس من برایش بساز تا آدم شود! های بانو بانو بانو بانو بانو جان فقط همین! های بانو از ظهر تا غروب طول کشید دشتی را شخم زدم تا دفنش کردم بد عادت شده بود گاهی جلوتر از من راه می‌رفت تا به تو برسد سایه‌ام را می‌گویم بانو که خواب دیده بود تو به دیدارش آمده‌ای. هر شب که می‌خواهم بخوابم می‌گویم: صبح که آمدی با شاخه‌ای گل سرخ، وانمود می‌کنم هیچ دلتنگ نبوده‌ام! صبح که بیدار می‌شوم، می‌گویم: شب با چمدانی بزرگ می‌آید و دیگر نمی‌رود کشتی‌های عاشق سوت می‌کشند مردان عاشق آه طعمشان یکی‌ست. های بانو خواب دیدم در کوچه‌ها رازهایم را می‌فروشند، لبخند می‌خرند راست است که می‌گویند لبخند در خواب شگون ندارد؟ پا برهنه تا کجا دویده‌ای که این همه گل شکفته است؟ من و تیر چراغ برق دردمان یکی‌ست! شب که می‌شود سرمان تاریک، دلمان پر نور صبح که می‌شود سرمان سنگین، دلمان خاموش. پیچک نگاهم، دزدانه تا پشت پنجرهٔ اتاق تو بالا آمده! به کجا خیره شده ای؟ باران که بگیرد تمام پنجره پر از پیچک خواهد بود پای رفتنم را پیش تو گذاشته‌ام یادت هست؟ که نروم؟ حال تو رفته‌ای با پای من یا پای من رفته است با تو؟ نگران نباش پاچه‌هایم را بالا زده‌ام تا فرق میان رعیت و عاشق معلوم نشود‌! باران که می‌بارد تمام کوچه‌های شهر پر از فریاد من است که می‌گویم: من تنها نیستم تنها منتظرم! تنها. این بار هم که تاول پاهایم خشک شود دوباره عاشقت می‌شوم دوباره راه می‌افتم دوباره گم می‌شوم! کاش مانند کودکی از سقف اتاق مادربزرگ دوچرخه‌ای چکه می‌کرد تا باقی عمر را همچون کودکی، پشت آن سپری کنم. سراغ تو را گرفتم خندیدند نمی‌دانند روی تمام دندان‌هایشان نام تو حک شده‌است که می‌خندم! لولای شکستهٔ در را عوض می‌کنم در را باز میکنم می‌گویم: بانو! خوش آمدی اگر نبودی در را می‌بندم، دوباره باز می‌کنم درشکه‌ای می‌خواهم سیاه که یاد تو را با خود ببرد یا نه…نه… یاد تو باشد مـرا با خود ببرد هر که را از دور می‌بینم گلویم خشک می‌شود می‌ترسم نکند این بار اشتباه نگرفته باشم بانو من به دنبال تو می‌آیم تو هم از من بگریز، بگذار دیرتر بمیرم! حواسم را پرت نکن باید صدویکی صدویکی نامت را بگویم تا تو بیایی! بانو ۸۷  بانو ۸۸ بانو ... های بانو ! گفتم: ۸۷ یا ۷۸ ؟ های بانـو بانو بانو بانو بانو جان؟ بگذریم… راستی اگر جایی بانو را دیدی نشانش را به من بگو و مرا ببخش که تا پایان عمر به تو حسادت خواهم کرد که این‌بار تو اول بانو را دیده‌ای. #کیکاووس_یاکیده #ای_جان_حدیث_ما_بر_دلدار_بازگو

  • • خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد می‌باید این نصیحت کردن به دلستانان دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوشرو تا دامنت نگیرد دستِ…