My Diary
Статистикаروزنوشت یک هنرشیدا Diary of an Art lover پیام به من: @my_ArtDiary_bot
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 276
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Искусство
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 30
- 1/48двое суток
- 34
- 1/72трое суток
- 37
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
جزییات بیشتر از قایقسواری: اولش خیلی ترسناک بود چون مدام میرفتیم توی در و دیوار رودخونه و در و دیوار رودخونه هم دیوار عادی نبود، یه عالمه بوته و گیاه و شاخه درخت و برگ و خاشاک بود (#عنکبوت) خب من تمام اون مدت یا داشتم با وحشت به #یار که عقب نشسته بود و…
من برگشتم و زندهام 👀 خیلی ترسناک بود اوایلش. همهی تروماهام و فوبیاهام چندبار یکجا سرم اومدند 🤕 ولی بعدش بهتر شد. این جوری بگم که از ۱۰ کیلومتر قایقسواری ۶ کیلومتر جیغ زدم ۲ کیلومتر بد نبود ۲ کیلومتر خوش گذشت 😵🤕☺️ ( عددها اغراق نیستند واقعیاند، جیغ هم…
без подписи
ببینید چی خریدم ^^ #AuDHD @my_ArtDiary
من برگشتم و زندهام 👀 خیلی ترسناک بود اوایلش. همهی تروماهام و فوبیاهام چندبار یکجا سرم اومدند 🤕 ولی بعدش بهتر شد. این جوری بگم که از ۱۰ کیلومتر قایقسواری ۶ کیلومتر جیغ زدم ۲ کیلومتر بد نبود ۲ کیلومتر خوش گذشت 😵🤕☺️ ( عددها اغراق نیستند واقعیاند، جیغ هم اغراق نیست واقعی است) درمجموع اوکی بود، از نظر ورزشی و بدنی از پیشبینیم آسونتر بود ولی از نظر ترسناکی خیلی سختتر از پیشبینیم بود. از نظر لذت و خوش گذشتن تقریبا مشابه پیشبینیم بود، حتی یه کم کمتر. اما بازم درمجموع خوب بود و حاضرم بازم برم 😱👀😌 @my_ArtDiary
#فرامرز در قطار. بچه خجالتی و سربهزیر هم هست 😅 + یعنی حتی تفریح هم میخوایم بکنیم باید اول سوار قطار شیم بریم یه شهر دیگه! 😁 + نقابم رو هم از #یار دزدیدم چرا که از مزایای ازدواج اینه که تمامی وسایل همسر همراه با خودش میخوره پشت قبالهمون! والا! @my_ArtDiary
دارم برای اولین بار در زندگیم میرم تور قایقسواری (Canoe، یکروزه، سرعت متوسط، رودخانهی Oker، از یکی از دهاتهای نزدیک شروع میکنیم، توی راه برای ناهار و نماز توقف داریم کنار رودخانه، و ختم میشیم به دریاچهی انتهای رودخونه) شاید خیلی باحال و هیجانانگیز به نظر بیاد، ولی انقدر برام پر از #اضطراب و حسهای سخته، انقدر مطمئنم که حتما سنسوری اورلود و خاموش خواهم شد و حتما سردرد خواهم گرفت و احتمال برنآوت هم خیلی بالاست، حتما یه جاهایی از ترس و فشار له میشم و به دشواری ادامه خواهم داد، و انقدر هم ضعف و درد و اضطراب و خستگی و غم داشتم - دیروزم تقریبا کلا حروم شد - که تا دیشب قصد داشتم نرم! صبح بیدار شدم و تصمیم گرفتم برم و دستِ کم با اسکلبازی و خجستهگری و قر و طنز و شیطنت کمی فضا رو واسه خودم سبک کنم! + خوش هم خواهد گذشت. امیدوارم یعنی. جاتون توی خوشیاش خالی! #AuDHD @my_ArtDiary
без подписи
بچهها، #فرامرز ، فرامرز، بچهها! @my_ArtDiary
رفتم برای اتوبوسرانی دهات محل زندگی و دهات محل کار، و همچنین شرکت تولید اتوبوسها، ایمیل زدم که با سپاس از خدماتشون، اون سطح شیبداری که برای تسهیل سوار و پیاده شدن ویلچرها و کالسکهها تعبیه کردهاند، موقع باز شدن، چنان صدای بلند ناگهانیای میده که آدم سه تا سکته ناقص رو رد میکنه و اگه شانس بیاره و در اثر همون صدای بلند خاموش نشه قطعا میمیره! تازه امتحان کردم ببینم اگه آروم بازش کنم برخورد لبهی سطح شیبدار به زمین صداش کمتر میشه؟ دیدم نه واقعا! اون لبهی فلزی و زمین آسفالت رو حتی اگه از کنار هم با فاصله عبور بدی هم صدای ناقوس مرگ میده! خواهشمندیم یه پلاستیکی پارچهای چیزی روی لبهی این صور اسرافیلتون نصب کنید، با سپاس! + باشد که خیرمان به جهان هم برسد + #AuDHD @my_ArtDiary
شاید باورتون نشه که دیشب کلی به خاطر موهام گریه کردم 😭 مشکل از کارِ کسی که انجام داد نبودا، حتی گفت برای هایلایت رضایت مشتری فیلم بگیرم گفتم باشه، مشکل اینه که من موی صاف دوست ندارم 😭😭😭😭 @my_ArtDiary
توی تماس تلفنی به #مادربزرگم گفتم حدودا چهار ساعت و نیم توی راهم... گفت چه زیاد! دیگه نگفتم اگه قطار تاخیر نکنه انقدر طول میکشه، وگرنه که... (چنان دیروقته که همزمان با صحنهی دستگیریِ کسی بیرونِ ایستگاه مرکزی محل زندگی توسط پلیس رسیدهام) متهم با دستبندهایی در پشت سر روی زمین نشسته و فکرنمیکنم مساله مهمی باشه ولی همیشه حتی برای یک نفر هم چندتایی ماشین پلیس و مامور میان. کوشیدم که دریابم 😅 اما در زمینهی کسب هر گونه اطلاع از جرم مورد اتهام ناموفق بودم 🚶♀صرفا حدس میزنم مست بوده و اختلالی چیزی ایجاد کرده 🤷 + #در_به_در_دائم_الطریق @my_ArtDiary
برای صبح آلارم نذاشته بودم. با این که خیلی دیر خوابیده بودم خودم نسبتا زود بیدار شدم. وسایلم رو جمع کردم و دست و صورتم رو شستم و رفتم صبحانه... صبحانهی هتل با این که نقلی و ساده بود متنوع هم بود! به نسبتِ صبحانهی هتل در سفرهای تفریحی زیاد نموندم ولی به نسبت یه صبح روز کاری و همچنین صبحانهای که آدم بخواد در تنهایی بخوره، اتفاقا خیلی هم طولانی اونجا بودم؛ کلی هم از کتابی که شروع کرده بودم خوندم! با این حال، وقتی اومدم بیرون، مسئول پذیرش که یه خانم خوشرو بود، گفت چه زود صبحانهت تموم شد! گفتم آخه باید برم سر کار! گفت پس روز کاری خوبی داشته باشی. گفتم مرسی ولی خداحافظی نکنیم الان میام کلید اتاقو تحویل میدم! رفتم طبقهی بالا (چهارم)، کوله رو که از قبل دم در بود برداشتم، توی آسانسور هم رژ زدم و برگشتم پایین. خانمه که نمیدونست کوله از قبل آمادهست گفت خب اینم خیلی سریع بود 😁 خندیدم و بهش گفتم پس به سرعت دوباره میبینمتون، هفتهی دیگه برمیگردم! 😅 تا همینجاشم دستاورد به حساب میاد، روی باتریِ مکالماتِ کوتاهِ روزمرهی من زیادی حساب نکنید! ( #AuDHD ) از همین رو، بعدش با این که ۲۰ دقیقه تا حرکت اتوبوسم زمان داشتم انتظار در گرما رو به ادامهی مکالمهای که تازه دلچسب و دوستانه و شوخطبعانه هم بود ترجیح دادم و به سبکِ آلمانیا که فقط موقع خداحافظی لحنشون دوستانهست چون احتمالا از این که از جلوی چشماشون گم میشیم خوشحالن خداحافظی کردیم 😅 یعنی میخوام بگم که حتی پذیرشِ خوشروی خوشبرخوردِ شوخطبعِ مهربونِ هتل هم به وقت خداحافظی رفتارش مهربونتر و دوستانهتر میشه! انگار این نوع شادی به دلیل گم شدن مخاطب از جلوی چشم ربطی به شخصیت و اخلاق نداره، ذاتیه! #هتل_گرد @my_ArtDiary
یه رستوران چینی از اینا که بوفه داره و هرروز غذای تازه درست میکنند نزدیک هتل هست که شبها، آخر وقت که میخواد بوفه رو جمع کنه، میشه با تخفیف خوبی ازش غذای بیرونبر گرفت. دیشب گرفتم و خیلی خوب و خوشمزه و باکیفیت بود. دیگه هر شبی دهات محل کار بمونم شام هم از همون جا میگیرم یه کم هم تا اون جا (مسیر رفت و برگشت) پیادهروی میکنم... #هتل_گرد @my_ArtDiary
این قدر از دستاوردهای حقم رو گرفتن گفتم، این جنبهم رو هم بگم: چنان گاهی در بیان خواستههای پیش پا افتادهی خود عاجزم که همین دیروز صبح با خوشحالی و #اضطراب توامان به دوستم وویس دادم و ذوق کردم از این که تونسته بودم با کلی تپق به راننده اتوبوس بگم در عقب روبزنه 👀 @my_ArtDiary
توی ترمی که گذشت، خیلی وقتا سوپرانوها نمیخوندن. قصد تعریفازخود ندارم، واقعا میگم! یا بعدتر که میخوندن هم با صدای آروم و باتردید... به جز من و #ترسا به لطف اشارات #زیبا (که هی بهم میگفت ببین اینجا فقط تو خوندی) یا اون موقع که من یه نتی رو شک میکردم…
دیشب چند دقیقه بیشتر نبود که توی اتاق هتل بودم که دیدم هی پشتِ سرِ هم صدای بوقِ ناشی از نزدیک کردن کلید الکترونیکی به قفل در، و بالا پایین شدن دستگیره میاد! خیلی هم نزدیک بود! داشتم فکر میکردم که ای بابا، چقدر صدا نزدیکه، این هتل هم که اتاقهاش آکوستیک خوبی نداره و صدای بقیه با کیفیت بالا میپیچه، پس چی بود کنار تخت نوشته بود آکوستیک دیوار و پنجرهها خیلی خوبه و راحت خواهید خوابید!؟ چندی پس از اون متوجه شدم در اتاق خودمه! یکی میخواد بیاد تو! اون جا بود که قبل از مغزم بدنم عمل کرد، و درست مثل خروس زری پیرهنپریِ احمد شاملو، اون جایی که از بس روباهه زیر پنجرهش ساز کوک کرد و آواز خوند تا گولش بزنه و خروسه سرش رو از پنجره بیرون ببره، و خروسه که خون خونِش رو میخورد به تنگ اومد و پنجره رو باز کرد و سرش رو آورد بیرون تا بگه انقدر تلاش نکن من دیگه گول نمیخورم - و البته که روباهه هم گرفت و بردش - منم در کمال ناباوریِ خودم در رو باز کردم و سرمو آوردم بیرون و به کسی که داشت با تمام توان میکوشید بیاد تو گفتم "این جا چه خبره"؟ و در همهی این مدت، مغزم داشت هی میگفت نههههه، خیلی خری، دستِ کم از چشمی نگاه کن ببین کیه، یا یه اهمی اوهومی چیزی! و همهی آموزههای پدر و مادرم از خردسالی تا کنون، صفحههای حوادث روزنامهها و داستانهای جنایی توییتر و یوتیوب رو شاهد میگرفت و به جان تد باندی قاتل سریالی مشهور قسمم میداد که دست نگه دارم! اما بدنم تمام دستورات مغز رو بافِر کرده بود گذاشته بود توی نوبت، و تا اون کاری رو که داشت میکرد به پایان نمیرسوند، هیچ قصد نداشت که کوششهای مغزم رو پروسس کنه. یعنی میفهمیدا، ولی متوجه نمیشد! ( #AuDHD ) خب متاسفانه هیجانِ ماجرا همین جا به پایان میرسه چرا که شوربختانه آدم پشت در نه دزد بود نه قاتل نه متجاوز و نه حتی آقا روباههی قصه! یه پیرمرد بود با عصا، درواقع همسایهم، و با دیدن من جا خورد و تازه فهمید که اتاق اشتباهی اومده و ضمن ابراز پشیمانی، گریخت🚶♀️ #هتل_گرد @my_ArtDiary
پارسال یکی از ناهارها دستمون بود و قیمه پختیم، امسال صبحانه داشتیم و اینم از #املت جانانه کشتیپز برای ۲۵ نفر! #سفرنامه_دریایی_هلند @my_ArtDiary
برگشتنه، توی باد شدید و کشتیرانی هیجانانگیز در خلاف جهت باد، هر برخورد موج با کشتی ختم میشد به شکست نور و یه رنگینکمان کوچیک روی دریا + عکس از روی دماغه #سفرنامه_دریایی_هلند @my_ArtDiary
چرت ظهر تابستانی گلهی فوکها #سفرنامه_دریایی_هلند @my_ArtDiary