tgindex
جٌنون

«و با وجود غم‌هایی که در چشمان تو می‌خوابد... با وجود این روزگارِ ویران...» حرفی سخنی؟ @Autophiille_bot

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
4
Всего постов
25
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Музыка (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
208
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
154
24 постов
Вовлечённость
74,0%
к подписчикам
Постов в день
0,6
всего 25
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
19
1/48двое суток
21
1/72трое суток
23

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • من اگر دل بدهم، دل نشکستن بلدی؟ تا ابد مال تو باشم، تو نرفتن بلدی؟ بلدی تکیه کنم، جا نزنی، رد نشوی؟ من اگر شِکوه کنم، دست گرفتن بلدی؟ بلدی دل ببری، عشوه کنی، ناز کنی؟ غیر از این ها تو بگو ناز کشیدن بلدی؟ دو سه خط عشق برای دلِ عاشق بنویس همه‌ی دار و ندارم تو نوشتن بلدی؟

  • ‏غم‌انگیز نیست؟ این همه تقلا، این همه فرسوده شدن، نه برای بهتر زندگی کردن، فقط برای عادی زندگی کردن.

  • تلاش کن اندوهت را دوست بداری؛ شاید برود. به‌رسم تمام چیزهایی که دوست داشتی و رفتند

  • به کجا ها برد این امید مارا

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • 0:32

  • без подписи

  • و روزی خواهد رسید که آن‌روز خیلی دور نیست، اما ممکن است خیلی دیر باشد.

  • без подписи

  • اگر سخن میان من و تو پایان یافت و راه های وصال قطع شدند و جدا و غریبه گشتیم، «از نو با من آشنا شو»

  • تو چه هستی جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا می‌گشاید در برهوت آگاهی؟ بگذار که فراموش کنم.

  • 29 июл.113из mythoughtinthedark

    دیر کن اما بیا، فقط وقتی که آمدی، مرا بردار و ببر، من از نرسیدن ها لبریزم.

  • «تمام رنج من از این است که می‌خواهم هرکسی مرا آنطور دوست بدارد، که من او را دوست دارم.»

  • без подписи

  • و من می‌دانم که دوست داشتنِ کسی فقط محدود به زیبایی‌ها و روزهای خوبش نیست، دوست داشتن یعنی خواستن کسی با تمام نقص‌ها و تاریکی‌های زندگی‌اش.

  • بودنم، آهی گشت و دود شد هر چه کوشیدم، به خود، محدود شد نیستی، آغوشِ سردش باز بود بودن من، قصه‌ای، پر راز بود چون حبابی، بر لب دریای غم رفتم و دیدم، که نیست، دیگر، قدم راه گم کردم، در این ظلمت سرا بازگشتی نیست، از این ماجرا هر چه فریاد است در دل، خفته است جان من، در حسرتی بنشسته است یک نفر در من، صدا می‌زد مرا می‌گریختم، از صدای آشنا می‌گریختم، از خود و از بودنم تا که گم شد، در نبودن، دیدنم گویی از روز ازل، این بوده است حکمت ما، در نبودن، بوده است این گذشتن، هم، دگر پایان گرفت آن نفس، کز من، دمی، فرمان گرفت

  • без подписи

  • یادت باشد که غمِ تو غمِ من هم هست، پس هنگام پریشانی به سمت خانه‌ات که منم بیا.