tgindex
نارنج‌نامه

نارنج‌نامه

Статистика
@naranjname2персидский

از رنج‌ها نمی‌نویسم از نارنج‌ها می‌نویسم نارنج‌نامه کلبه دنج و شخصی منه. ولی اینجا شلوغ‌تره: @nargesmirfeizi . .

Последний пост
9 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
216
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
122
19 постов
Вовлечённость
56,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
68
1/48двое суток
77
1/72трое суток
84

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • خیلی صادقانه اعتراف کنم که....

  • خیلی صادقانه اعتراف کنم که....

  • پ.ن: ۱. ویدئویی که می‌بینید به درخواست ناشر و به بهانه انتشار ترجمه‌ی ترکی کتاب و خطاب به مخاطبان ترکیه ضبط شده. برای همین انگلیسی صحبت کردم و اون‌ها زیرنویس ترکی گذاشتند. این نسخه‌ای که اینجا می‌بینید خودم زیرنویس فارسی گذاشته‌م برای خودمون :) چون حوصله ندارم دوباره یه ویدئوی فارسی ضبط کنم و اگه به من بود هیچ‌وقت حال نداشتم همینم ضبط کنم. :) ۲. این خبر رو توی اینستا و غیره هم گذاشته بودم. ولی با کپشن‌های دیگه. الان دارم فکر می‌کنم واقعی‌ترین کپشن این عکس همین کلماتی بود که اینجا نوشتم... توی همین خلوت دنج... که اجازه می‌ده یه کم خودم‌تر باشم... ۳. اگه برید توی این لینک، کتاب دوچرخه رو کنار بقیه کتاب‌های برگزیده می‌بینید. این تنها کتاب این فهرسته که از ایران انتخاب شده. :) https://www.ibby.org/awards-activities/activities/childrens-books-from-and-about-palestine

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • این روز رو می‌دیدم؟ آره! هم بهش فکر می‌کردم، هم رویاش رو داشتم. اما مسئله درباره‌ی زمان و شکل رخ دادنش بود. قبلا فکر می‌کردم شاید در پنجاه شصت سالگی بعد از نوشتن مثلا صد تا کتاب، یکی از کارهام موفق بشه وارد فهرست iBbY بشه. حالا یکی ممکنه بگه مگه چی هست این فهرست! خب معتبرترین فهرست کتاب کودک در دنیاست دیگه... ولی اصلا شما فکر کن هیچ و پوچه. بالاخره هر آدمی توی رشته‌ای که کار می‌کنه یه سری قله واسه خودش می‌بینه دیگه. توی دنیای ادبیات کودک هم این یکی از اون قله‌ها بود که من دوست داشتم بهش برسم... الان سی و چند ساله‌ام‌، هنوز کتاب‌هام بیست تا نشده، و این رخداد یه خرده زودتر از برنامه‌ریزی‌هام رقم خورده. و راستش هم شوکه‌م، هم بی‌اندازه خوشحال. در واقع می‌تونم بگم برنامه‌ریزی خدا سریع‌تر از من بوده... شاید می‌خواسته نازم کنه و بگه دیدی اون‌قدرها هم که فکر می‌کردی سخت نبود؟ دیدی دو سه سال بهت سختی دادم و هی شکست خوردی، ولی اینجا برات جبران کردم؟ خلاصه که واقعا بهش نیاز داشتم این روزا. امیدوارم دقیقا توی روزایی که به نور نیاز دارید، همون لحظه نور بتابه بهتون. نرگس میرفیضی ۱۱ مرداد ۱۴۰۵ @naranjname2

  • نارنج شماره پنج: آفرودیت گفت: «ولی راهش این نیست!» آرتمیس گفت: «پس چی؟ راهش این است که آدم‌ها را لب مرز نگه داری و حتی بگذاری لب بزنند به مرزها و خیال کنند یک قدم فاصله دارند تا رسیدن، اما در آخرین لحظه مثل شیشه بکوبی توی صورت‌شان و یادشان بیاوری هنوز مرزی به نازکای یک شیشه‌ی ترک‌خورده میان‌شان باقی‌ست؟ که کودکانه خیال کنی اگر به این شیشه بچسبی و انگشت‌هات را از ورای شیشه به انگشت‌هاش بچسبانی، هنوز مرزها جابه‌جا نشده‌اند؟ که یکهو به خودت بیایی و ببینی تَرَک راه گرفته تا سقف و شیشه فرو ریخته و مرزی نمانده؟ که بعد خودفریبانه بگویی من هیچ مرزی را کنار نزدم و اصلا مرزها خودشان پا در آوردند و رفتند؟ که خودت را بزنی به آن راه که مثلا خبر نداری مرزها تنها بخش‌های وجود آدمی‌اند که تکان نمی‌خورند و این ماییم که تصمیم می‌گیریم در چه فاصله‌ای بایستیم، از کدام خط رد شویم و تا کجا خطر کنیم؟» آفرودیت خندید: «چه خوب بلدی!» آرتمیس گفت: «می‌شناسمت. به اندازه‌ی همه‌ی عمر. اما تو مرا نشناخته‌ای هنوز. کمان که بردارم، نشانه که بگیرم، محال است خطا برود. این بار اما تو را نشانه می‌روم. تو را که ساکت کنم، دیگر نه وسوسه‌ی مرزشکن‌بودن دم گوشم می‌چرخد و نه دیوارها را برای کسی پایین می‌آورم. دیگر نه چشم‌هام دنبال کسی می‌دود و نه تیروکمانم. جسور و بی‌پروا از دامنه‌ی کوه می‌خزم بالا. دوباره می‌شوم همان غزال سرکش و بی‌پروا که در پی هیچ مطلوبی نیست جز خودش.» آفرودیت خندید و انگشت‌ها را رقص‌رقصان در هوا چرخاند. گردن کشید سمت آرتمیس و زمزمه کرد: «راهش... همینه...» #نرگسنوشت 29 تیر 1405 ساعت 1:38 ظهر پ.ن: آفرودیت: ایزدبانوی عشق و اشتیاق آرتمیس: ایزدبانوی جنگجو، الهه‌ی شکارچی و خدا می‌داند یک آفرودیت-آرتمیس در چه رنج و درگیریِ ابدی‌ای گرفتار است با خویشتن... @naranjname2

  • امشب فهمیدم آن‌قدر این مدت هیچی جز داستان ننوشته‌ام که وقتی قرار باشد یک یادداشت روزمره بنویسم ذهنم اصلا جمع نمی‌شود. انباشته‌های نگفته‌ام آن‌قدر زیادند که سِیرِ روایتم خط منسجمی نمی‌گیرد. بی‌نهایت‌بار نوشتم و به بیراهه رفت و پاک کردم. القصه که می‌خواستم…

  • امشب فهمیدم آن‌قدر این مدت هیچی جز داستان ننوشته‌ام که وقتی قرار باشد یک یادداشت روزمره بنویسم ذهنم اصلا جمع نمی‌شود. انباشته‌های نگفته‌ام آن‌قدر زیادند که سِیرِ روایتم خط منسجمی نمی‌گیرد. بی‌نهایت‌بار نوشتم و به بیراهه رفت و پاک کردم. القصه که می‌خواستم یک‌عالمه بنویسم. جزئیاتِ جهانم را تصویر کنم. صدا و نور و موسیقی خرجِ کلمات کنم. اما انباشت‌های ذهنی نمی‌گذارند. باید بروم در خلوت انباشت‌های نگفتنی را بریزم بیرون؛ که بعد بتوانم یک یادداشتِ گفتنیِ سروتَه‌دار ردیف کنم اینجا برای جمعیت. پس خلاصه‌اش را همین‌طور پراکنده و پریشان بنویسم: ۱. امشب تولدم است. سی و نمی‌دانم چند سالگی. حتی حوصله ندارم بشمارم ببینم سی و چند. ۲. به‌عدد آدم‌های جهان دلتنگم. قلبم آغشته‌ی دوست‌داشتن است. و به همان اندازه، خالی. ۳. دلم خافئین می‌خواهد، یعنی قهوه بخورم و در حالی که کافئین‌اندودم، به خواب پناه ببرم. ۴. خیلی زیاد اتفاق خوب افتاده این روزها برای کتاب‌ها و داستان‌ها و کلمات. ولی حوصله ندارم اینجا بنویسم‌شان. انگار این روزها منِ خالی بودن را دوست‌تر دارم. بدون آن آویختنی‌ها و بدوبدوهای جهانِ بیرون. خودِ خالی‌ام که هر صبح پن‌کیک می‌پزد و با امیرعلی بازی می‌کند و در ریتمی آهسته، عجله ندارد برای هیچ چیز جز زن بودن. ۵. دلم می‌خواهد تا شماره‌ی ۲۵ ادامه بدهم. ولی فعلا همین. ۲۴ تیر ۱۴۰۵ شبِ قبل از روزِ آمدن @naranjname2

  • کتاب وقتی دوچرخه‌ام را پیدا کنم، بعد از انتشار به زبان‌های انگلیسی، فارسی، عربی، مالایی، اسپانیایی و بوسنیایی، حالا به زبان ترکی منتشر شده... یادداشتی که کوثر شنل یلماز عزیز سرویراستار انتشارات مجاز نوشته، خودش گویای همه اتفاقات عجیب هنگام انتشار این کتاب…

  • نسخه ترکی کتاب If I Find My Bike (وقتی دوچرخه‌ام را پیدا کنم) منتشر شد. از زبان ناشر ترکی کتاب، کوثر یلماز: وسط مسیر ترجمه‌ی این کتاب اتفاق مهمی افتاد: جنگ در ایران شروع شد.... و جالب اینجاست که این جنگ، از همان نوع درگیری‌هایی بود که کتاب درباره‌اش حرف…

  • نسخه ترکی کتاب If I Find My Bike (وقتی دوچرخه‌ام را پیدا کنم) منتشر شد. از زبان ناشر ترکی کتاب، کوثر یلماز: وسط مسیر ترجمه‌ی این کتاب اتفاق مهمی افتاد: جنگ در ایران شروع شد.... و جالب اینجاست که این جنگ، از همان نوع درگیری‌هایی بود که کتاب درباره‌اش حرف می‌زد… انگار واقعیت داشت همان داستان را تکرار می‌کرد. همه چیز پیچیده شد؛ مسیر انتشار، قرارداد، ترجمه، ارسال فایل‌ها… کارها سخت و فرسایشی پیش می‌رفت. محدودیت اینترنت و مسائل امنیتی باعث شد گاهی روزها از هم بی‌خبر باشیم. اما در همین شرایط، نرگس جمله‌ای گفت که در ذهنم حک شد: «شاید آخرش حتی جانمان را از دست بدهیم. نمی‌دانم چه می‌شود. اما مهم است که این کتاب به دست کودکان ترکیه برسد.» @naranjname2

  • این کلمه‌ی پایان است، برای رمانی که جنگ، ریتم نگارشش را به تته‌پته انداخته بود؛ بعد در میانه‌ی جنگ دوباره جان گرفت؛ و در نهایت امشب تمام شد. دقیقا در ساعت ۹ شب. در تاریکای شهر، آن‌طرف پنجره‌ی مجتمع ناشران. عجیب‌تر این است که چنین پایانی را آدم خیال می‌کند در روزی رقم می‌زند که فقط و فقط آمده رمان بنویسد! نه در یک روز جهنمیِ غرقِ کار و کار! صبح داشتم برای یک قرارداد با مشاور حقوقی سر و کله می‌زدم. ظهر داشتم یک داستان‌تصویری ناتمام را پایان می‌دادم. غروب داشتم با همکارم بدو بدوی چاپ کتاب‌هایمان را پیگیری می‌کردم. و بعد یکهو تصمیم گرفتم بنشینم و فصل‌های پایانی یک رمان طنز طلسم شده را بنویسم! بعد دیدم اصلا طنزم نمی‌آید! بعد گفتم آدم باید اتفاقا در عمق همین روزهای جهنمیِ بی‌اعصاب بهانه پیدا کند برای خندیدن و خنداندن... و این‌گونه شد که وسط تلفن‌هایم به خانم کاف برای هماهنگی چاپخانه و چه و چه، هی چند سطر می‌نوشتم و سینه‌خیز می‌رفتم به استقبال فصل‌های پایانی. من به کاف قول داده بودم نوشتن را تحت هیچ شرایطی رها نکنم. چون وقتی می‌نویسم زنده‌ترم و به حیات، نزدیک‌تر. ۸ تیر ۱۴۰۵ - به وقت تولد قمری! @naranjname2

  • #بشنویم So much pride Running through my veins... موسیقی متنِ یادداشتی که در ادامه خواهید خواند. هر وقت جسارت یا حوصله‌ی انتشارش را داشته باشم. @naranjname2

  • نارنج شماره ۱: خیلی دلم برای نوشتن‌های همین‌طور پخش‌وپلا تنگ شده بود. مدت‌هاست فقط داستان می‌نویسم؛ و مدتی‌ست داستان‌ها دیگر ظرف قابلی برای کلماتِ سررفته‌ام نیستند. قدیمی‌ترها که نارنج‌نامه‌ی اصلی را از تلگرام به‌خاطر دارند شاید یادشان باشد من آن سال‌ها، یعنی ۹۵ تا ۹۸ و همان‌ دور و برها، روزی سه چهار تا یادداشت طولانی ثبت می‌کردم؛ آن‌قدر که کلمات خسته می‌شدند از من. بعدتر یک جای مخفی یافتم برای برون‌ریزی با کلمه؛ و صد هزار کلمه نوشتم دور از چشم مردم. بعد یک مدت چیزی از این قبیل ننوشتم. فقط روزگار که غم‌ریز می‌شد نامه می‌نوشتم. نامه‌هایی که خیلی‌هایشان پست نمی‌شد. اما در مبدا می‌ماندند و آرامم می‌کردند. بعدتر خیلی داستان نوشتم. آن‌قدر خیال را پروریدم که دیگر مجال نماند برای واقعی نوشتن. بعد پسرک به دنیا آمد. همه چیز زیادی واقعی شد. دیگر برای گریز از واقعیت یا بازگشت به آن، نیازی به یادداشت‌های این چنینی نبود. می‌ترسیدم اگر احساسات جدیدم را کلمه کنم، کوچک و محدود شوند. حالا اما قریب به سه سال هم از این تجربه گذشته. و با تمام وجود دلم می‌خواهد برگردم به روزهای نارنج‌نامه. به آن‌وقت‌ها که برای آرامیدن در دل رنج، نارنج‌نویسی داشتم. و کلمات از حجم سرریز جنون، نجاتم می‌دادند. پس اگر حوصله‌تان گرفته و این نوشته را تا آخر خوانده‌اید، باید بگویم حضورتان و اضافه شدن‌تان به این جمع، دعوت‌نامه‌ای‌ست برای سهیم شدن این کلمات با شما. اگر دعوت را اجابت کنید و بمانید، یا اگر شلوغ‌کلمه باشید و بروید، در هر حال قدم‌تان عزیز است، چه قدمِ آمدن باشد و چه قدمِ رفتن. حالا حرف زیاد دارم برای گفتن. بگویید ببینم، حوصله دارید برای خواندن؟ #نرگسنوشت ۲۹ خرداد ۱۴۰۵ + حتی دلم برای شماره‌گذاری یادداشت، همین هشتگ، و همین تاریخ زدنِ انتهای یادداشت هم تنگ شده بود! @naranjname2

  • رفتم قرینه‌ی اینجا را در بله ساختم. یک یادداشت هم نوشتم؛ بعد آمدم تعدادی را به‌عنوان اعضای جدید اضافه کنم که بخوانند و مثلا کامیونیتی جدیدی بسازم. باورتان می‌شود؟ هر چه مخاطب‌ها را بالا پایین کردم دیدم دلم نمی‌خواهد هیچ‌کدام را اضافه کنم! فهرست پر بود از آدم‌های زیادی جدی، زیادی استاد، خیلی رودربایستی‌دار. بعد گفتم خدایا من آن سال‌های دهه‌ی ۹۰ چطور این‌قدر بی‌پروا اینجا می‌نوشتم؟ یعنی اثرات عبور از ۳۰ سالگی‌ست؟ یا واقعا نمی‌توانم کامیونیتی جدید داشتن را تحمل کنم؟ القصه من دلم همین خلوت را خواست. همین جمعیت کوچک و خواستنی را که انگار بیگانه نیستم با شما. - و آن یادداشت این بود:

  • بعد از نمی‌دانم چند سال، دوباره: به نام خدا که از آغاز کلمه بود...

  • Channel photo updated

  • #بشنویم این قطعه هرگز برام کهنه نمی‌شه... هرگز... شب بخیر @nargesmirfeizi

نارنج‌نامه — tgindex