tgindex
خانه نوشتن | نرگس میرفیضی

خانه نوشتن | نرگس میرفیضی

Статистика
@nargesmirfeiziперсидский

نرگس میرفیضی دانش‌آموخته ادبیات انگلیسی نویسنده و شاعر

Последний пост
1 июл.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
33
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
460
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
382
33 постов
Вовлечённость
83,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 33
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 1 июл.11871из naranjname2

    نسخه ترکی کتاب If I Find My Bike (وقتی دوچرخه‌ام را پیدا کنم) منتشر شد. از زبان ناشر ترکی کتاب، کوثر یلماز: وسط مسیر ترجمه‌ی این کتاب اتفاق مهمی افتاد: جنگ در ایران شروع شد.... و جالب اینجاست که این جنگ، از همان نوع درگیری‌هایی بود که کتاب درباره‌اش حرف…

  • 1 июл.1125из naranjname2

    نسخه ترکی کتاب If I Find My Bike (وقتی دوچرخه‌ام را پیدا کنم) منتشر شد. از زبان ناشر ترکی کتاب، کوثر یلماز: وسط مسیر ترجمه‌ی این کتاب اتفاق مهمی افتاد: جنگ در ایران شروع شد.... و جالب اینجاست که این جنگ، از همان نوع درگیری‌هایی بود که کتاب درباره‌اش حرف می‌زد… انگار واقعیت داشت همان داستان را تکرار می‌کرد. همه چیز پیچیده شد؛ مسیر انتشار، قرارداد، ترجمه، ارسال فایل‌ها… کارها سخت و فرسایشی پیش می‌رفت. محدودیت اینترنت و مسائل امنیتی باعث شد گاهی روزها از هم بی‌خبر باشیم. اما در همین شرایط، نرگس جمله‌ای گفت که در ذهنم حک شد: «شاید آخرش حتی جانمان را از دست بدهیم. نمی‌دانم چه می‌شود. اما مهم است که این کتاب به دست کودکان ترکیه برسد.» @naranjname2

  • 16 нояб.413151из hendivane

    《نامه صد و چهل و دوم در پوست گردو》 نامه‌خوان من! امشب که داشتم برنج‌های شمالی را برای شام می‌شستم، خنده‌ام گرفته بود. همان‌طور که لولوهای برنج داشتند روی آب شنا می‌کردند و از لای انگشت‌هایم سُر می‌خوردند، به این فکر افتادم که قدیم‌ها چقدر از آن‌ها می‌ترسیدم. آن‌قدر که به محض دیدنشان در برنج، زانوی غم بغل می‌گرفتم و دستکش می‌پوشیدم و طوری که مجبور نباشم دست توی برنج ببرم، بارها آب ظرف را پر و خالی می‌کردم تا همه‌شان بروند. اما حالا همان‌طور که در ظرف برنجِ زیر آب چنگ می‌زدم، از لولوهای برنج عذرخواهی می‌کردم که نمی‌توانم امشب شام در خدمتشان باشم؛ اما می‌توانم آرزو کنم که در راه‌آب ظرف‌شویی زندگی خوبی داشته باشند و ظرف برنج را کج کنم تا همراه با آب‌ها در سوراخ ظرف‌شویی بروند. نامه‌خوان من، می‌دانی؟ وقتی آدم ترس‌های بزرگ‌تری را از سر بگذراند، دیگر ترس‌های قدیمی فرار می‌کنند. یک‌جوری که انگار ترس بزرگ‌تر برای آن‌ها قلدری کرده باشد و دیگر جرأت نکنند پیدایشان شود... و من به ترس‌هایم فکر می‌کنم که چطور شیره جانم را می‌کشند... به جنگ فکر می‌کنم. به صدای ترکیدن لوله اگزوز موتور که مثل پرتاب موشک از پدافند جانم را می‌لرزاند. به سلامت عزیزانم. به زندگی، به مرگ... آن‌قدر ترس‌های جدیدم بزرگ‌تر شده‌اند که ترس‌های کوچکم کوچ کرده‌اند... نامه‌خوان من، لطفاً تو نترس. همیشه یک نفر باید شجاع‌تر از بقیه باشد. می‌شود این بار تو مسئولیتش را گردن بگیری؟ شانه‌های من ظریف‌تر از آن هستند که بتوانند به‌تنهایی این بار را روی دوششان بلند کنند... ✍حدیث میرفیضی #نامه_در_پوست_گردو #نامه #نامه۱۴۲ @hendivane 🍉

  • 🔻در ستایشِ حرف زدن #پل‌کست #دیالوگ - اسپانسر: دکتر محمد کردجَزی - طراحی و میکس: حسین فرهادی ▪️@RadioP0l

  • موهبتی برای نوشتن در فریاد Friends don't know you like this! #موسیقی @nargesmirfeizi

  • فکر می‌کنم بزرگ شدن از آن روزی شروع می‌شود که آدم یاد می‌گیرد کمتر داد و هوار کند. جدی‌جدی شکست بخورد، اما چند ماه بعدش خبر بدهد به عزیزانش. در کارش موفق شود، اما دندان به جگر بگیرد و ذوقش را داغ‌داغ فریاد نزند. مشغول کار مهمی باشد اما مثلا یک سال صبر کند…

  • فکر می‌کنم بزرگ شدن از آن روزی شروع می‌شود که آدم یاد می‌گیرد کمتر داد و هوار کند. جدی‌جدی شکست بخورد، اما چند ماه بعدش خبر بدهد به عزیزانش. در کارش موفق شود، اما دندان به جگر بگیرد و ذوقش را داغ‌داغ فریاد نزند. مشغول کار مهمی باشد اما مثلا یک سال صبر کند و بعد از تمام شدن، اعلامش کند. سخت است، اما وقتی چشم باز کنی و ببینی ناخواسته داری به چنین موجودی شبیه می‌شوی، نشانه‌ی این است که حتما قبلش حداقل چهار پنج بار توی زندگی‌ات، سفتِ سفت زمین خورده‌ای از این زود گفتن‌ها و کودکانه ابراز کردن‌ها و مکتوم نبودن‌ها. و همین یعنی داری بزرگ می‌شوی... یا شاید حتی زودتر از موعد پا می‌گذاری به دوران صبورِ میان‌سالگی. ۶ مهر ۱۴۰۴ @nargesmirfeizi

  • پریروز کتاب جدیدم با پست رسید دم خانه. نگاهش که کردم خورد توی ذوقم. جلدش را دوست نداشتم. یادم افتاد برای این کتاب سه سال حرص خورده بودم و انتشارات چند تا تصویرگر عوض کرده بود تا کار بالاخره در بیاید... و از من اگر بپرسی می‌گویم آخرش هم در نیامده و احتمالا جایی به‌عنوان یکی از نمونه‌کارهایم معرفی‌اش نخواهم کرد... گفتم عیب ندارد، کتاب بعدی. همان روز از نشری که خیلی دوستش داشتم زنگ زدند و گفتند فلان داستانم رد شده. گفتم عیب ندارد، کار بعدی. بعد رفتم کافه و نشستم که رمان تازه‌تمام‌شده را بازنویسی کنم، یک جوری دردسر و ماجرا از آسمان فرو ریخت که نگو. لپ‌تاپ را بستم و برگشتم خانه. گفتم عیب ندارد، روز کاریِ بعدی. از روزهای کاری هفته، دو روز کاری کامل را گذاشته‌ام برای نوشتن. که نوشتن یک کار جدی است. و خدا می‌داند در این روزها، اگر کسب‌وکاری نداشتم که به مراقبت نیاز داشته باشد، شغل رسمی‌ام را نویسندگی اعلام می‌کردم و بس. از خلوت‌گزیدگی نوشتن همین‌قدر برایتان بگویم که یک ماهی می‌شد کافه‌ی نوشتن‌ام را عوض کرده بودم اما دیروز وقتی یکی پرسید اسمش چیست نمی‌دانستم چه بگویم. جای جدید را دوست داشتم چون آرام و خنک و خلوت بود، میز مخصوص و پریز برق برای اهالی کار و کسب و نوشتن داشت، و دسرها و نوشیدنی‌هایش خوشمزه بودند. و از همه مهم‌تر دیوار به دیوارِ باشگاه بود و می‌شد بین دو ساختمان، رفت و آمد داشت. اما هر چه فکر می‌کردم یادم نمی‌آمد بالای در ورودی چه نوشته. چطور آدمی می‌تواند آن‌قدر غرق دنیای خودش باشد که حتی نفهمد جایی که یک ماه است پاتوق نوشتنش شده، اسمش چیست؟! راستش خیلی شب‌ها دوست دارم بیایم اینجا چیزهایی بنویسم. از این روزهای عجیب که مرز بین کار و زندگی و مادری و نویسندگی رقیق شده و یک‌جورِ در هم و برهمی جلو می‌روم که خودم قبل‌ترها اصلا قبولش نداشتم. حالا اما پذیرفته‌ام سیال بودن را. و می‌توانم اعتراف کنم این روزها آن‌قدر رقیق و سیال شده‌ام که دوباره دلم می‌خواهد شعر بنویسم. دوباره جنون طربِ کلمات صدایم می‌زند. و من سر تکان می‌دهم و افسار دلم را می‌کشم که به خاطر بیاورد چرا شعر را با دست‌های خودش زنده‌به‌گور کرد؛ و چرا برای نگهداری از منطق و ثبات این روزها هم که شده نباید دوباره او را از گور فراخوان کند. شعر برای هر که عروج و کمال داشته، برای من هبوط و تزلزل و دیوانگیِ مدام و آزاد کردن زن بی‌پروایی‌ست که در هیچ قابی نمی‌گنجد. من عطای شعر را به لقایش بخشیده‌ام و حالا از نظم درونی جهان داستان راضی‌ام. هر چند بخواهم صادق باشم، داستان هم جنونی را آزاد می‌کند واقعی‌تر از شعر... اما چون زیستگاهش وسیع است آدم فرصت دارد در همان چراگاه قصه‌ی جنونش را در قالب شخصیت‌ها به مقصد برساند و روحش را آرام کند و بعد بیاید بیرون. یعنی نقطه پایانی دارد. اما شعر... شروع است. چاشنی انفجار. بی‌آن‌که شاعر، هیچ تصمیم یا حتی توانی برای تمام‌کردن آتشی که افروخته، داشته باشد... و این شد که من امشب این‌ها را نوشتم. که مرور کنم و گوش خودم را بپیچم که هوس شعر گفتن را از سرم بیرون کنم. حالا چه شد که جنونش بیدار شد در من دوباره؟ یادم آمد! امروز برای بزمی در فصل پایانی رمان، آن‌جا که دخترک‌ها آواز می‌خوانند، چند بیت پراکنده نوشتم. می‌بینید؟ همین چند بیت کافی بود تا ققنوس از خاکستر برگردد. و من نیمه‌شب مجبور شوم یک طومار بی‌ربط بنویسم تا‌ کندوکاو کنم و بالاخره یادم بیاید چرا بی‌قرارم. چرا. امروز ۳۰ شهریور ۱۴۰۴ بود. @nargesmirfeizi

  • یک ساله مشغول نوشتن رمانی مشترک با یکی از دوستان نویسنده‌م هستم. در ژانر فانتزی-وحشت با حضور افتخاری اجنه محترم. :) حالا اومده‌م چند تا از تجربیات عجیبم رو براتون بنویسم. ۱. نوشتن این رمان به‌خاطر فضای تاریکش خیلی اذیت‌مون کرد. دوستم هر وقت می‌خواست فصل جدیدی…

  • قدیمیای اینجا می‌دونن، من هر رمانم یه پوشه موسیقی مخصوص داره. موسیقیِ مخصوص نوشتن. این رمان وحشت به طرز عجیبی بی‌موسیقی بود. یعنی چند فصلی با موسیقی‌های فیلم fountain آرنوفسکی نوشتم؛ دیدم نه در نمیاد. سکوت بهترین موسیقیه. اما فصل‌هایی که مربوط به اون شخصیت عجیب‌غریب‌مون بود، موسیقی داشت. شبیه یک دیدار عاشقانه‌ی مرموز و همزمان ترسناک در دل جنگل زمستونی. حالا اگه بپرسی اون فصل‌ها رو با چی می‌نوشتی؟ باید بگم با این. @nargesmirfeizi

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • این هم کتاب‌هایی که این مدت از من منتشر شده و حال نداشته‌م معرفی کنم. :) صرفا از جهت رفع تکلیف از ما قبول کنید. در مرحله‌ای از زندگی هستم که بین حضور اجتماعی و حضورغیراجتماعی انتخابم دومیه، چون فضای بیشتری برای آرامش و نوشتن بی‌حد و حصر بهم می‌ده. و البته که به‌خاطر فشارهای مادری + کارآفرینی عملا زمانی هم اگر بمونه ترجیحم اینه که صرف نوشتن بشه تا چرخیدن در شبکه‌های مجازی و اعلام حیات و تبلیغ و غیره. چند بار توی زندگیم تلاش کرده‌م حرکات بلاگری بزنم، بهم نمی‌سازه. ما رو همین غار عزیز، بس. :) اخیرا بعد از انتشار کتابا هم ذوق خاص و عجیبی ندارم بیشتر همون لذت و کشف هنگام نگارشه که سیرابم می‌کنه و حرکتم می‌ده برای قلم زدن... یه تعداد داستانم هست که داره خاک می‌خوره توی لپ‌تاپ. یه تعداد هم سپرده‌م به ناشرها ولی احتمالا قرن بعدی منتشر کنن. تا درودی دیگر :) @nargesmirfeizi

  • یک ساله مشغول نوشتن رمانی مشترک با یکی از دوستان نویسنده‌م هستم. در ژانر فانتزی-وحشت با حضور افتخاری اجنه محترم. :) حالا اومده‌م چند تا از تجربیات عجیبم رو براتون بنویسم. ۱. نوشتن این رمان به‌خاطر فضای تاریکش خیلی اذیت‌مون کرد. دوستم هر وقت می‌خواست فصل جدیدی بنویسه، درد شدید سراغش می‌اومد. نزدیک به فلج شدن! پاهاش کاملا از کار می‌افتاد و با زجر می‌نشست پای لپ‌تاپ. من باورم نمی‌شد تا یه شب که اومد خونه‌مون با هم بنویسیم، دیدم از پله‌ها نمی‌تونه بیاد بالا! به زور اومد. و تا آخر شب من به جاش تایپ کردم... خودمم این اواخر وسط نوشتن بعضی فصل‌ها جوری انگشت‌هام کرخت می‌شد و می‌لرزید که مجبور می‌شدم نوشتن رو موقتا تعطیل کنم تا ضربان قلبم به حالت طبیعی برگرده و بتونم دوباره پشت میز بشینم. ۲. همون شبی که کمپ کرده بودیم برای نوشتن و دوستم حالت نیمه‌فلج پیدا کرده بود، لوله آب خونه‌مون نشتی پیدا کرد و خونه رو آب برداشت. (صبح بدون هیچ دلیلی خودش درست شد!) یه نفر هم تا ساعت ۳ صبح توی حیاط خونه‌مون داشت رخت‌های شسته‌ش رو می‌تکوند ولی هر چی نگاه می‌کردیم هیچکی نبود. ما می‌خندیدیم به همه اینا که خیال کردید می‌تونید جلوی نوشتن‌مون رو بگیرید؟ :) ولی به‌نظرمون حتی اگه دچار جنون جمعی یا توهم هم شده بودیم، از عوارض نوشتن این رمان بود و انتخاب خودمون. :) ۳. یه شخصیت ماورایی خلق کرده بودیم که خیلی ظاهر عجیب‌وغریبی داشت. در کل داستان هم خودش رو از افرا (قهرمان داستان) پنهان می‌کرد. فصل‌های پایانی رمان بالاخره برای اولین بار خودش رو به افرا نشون داد. اون روزی که داشتم این فصل رو می‌نوشتم، توی کافه‌کتاب سرو بودم. یه نفر اومد کنارم نشست دقیییقا عین همون شخصیت عجیب‌غریب‌مون. نه که فقط شبیهش باشه! خودش بود! جزئیات ریز چهره، فیزیک، حتی لباس پوست‌ماری که تنش بود! اگه با لپ‌تاپش کار نمی‌کرد و با دوستش حرف نمی‌زد فکر می‌کردم حاصل توهمات ذهن منه! ۴. نصفه‌شب توی خواب و بیداری به پسرکم گفتم: من مامان نیستم، اَفرام! اولین باری بود که در اثر تعلق به یک شخصیت، ناخودآگاهم فکر می‌کرد یکی دیگه‌ست! یهو به خودم اومدم، بیدار شدم و گفتم: چرا اینو گفتی؟ و این سوال منو چند ساعت بیدار نگه داشت. ۵. چرا ساعت ۲:۴۴ صبح اینا رو نوشتم؟ چون احتمالا فردا رمان‌مون تموم می‌شه. که یادم نره برای نوشتنش چقدر زجر کشیدیم. و البته که... می‌ارزید. :) ۹ شهریور ۱۴۰۴ @nargesmirfeizi

  • قطعه‌ای بی‌کلام از آلبوم: Even Poets Go to War حتی شاعران هم به جنگ می‌روند... برای نوشتن، اندیشیدن و لحظاتی از زندگی که چاره‌ای جز جنگیدن نداری! @nargesmirfeizi

  • پادکست #زنان_جنگ شماره ۰۱ آشپزخانه: آخرین سنگر جهان! آن‌چه می‌شنوید: - روایاتی از ۱۰ زن ایرانی پیرامون تجربه‌ی لمس غذا و تمرین تاب‌آوری زنانه، در بحبوحه‌ی جنگ ۱۲ روزه - همراه با ۷ قطعه موسیقی صدا: حدیث و نرگس میرفیضی تدوین: مسعود دهنوی همین اپیزود را در پادگیرها بشنوید: [شنوتو] [کست‌باکس] لطفا با ارسال این پادکست برای دیگران صدای زنان جنگ باشید! @ZananeJang

  • 30 июн. 2025 г.4323из zananejang

    پادکست #زنان_جنگ، شماره ۰۱ آشپزخانه: آخرین سنگر جهان! مستقیما از اینجا بشنوید؛ یا از طریق پادگیرها: [شنوتو] [کست‌باکس] میزبانان: حدیث و نرگس میرفیضی تدوین: مسعود دهنوی 📖 نویسندگان مهمان: خانم محمدی، ۳۹ ساله، معلم ریحانه ابوترابی، ۳۳ ساله، مادر و شاعر معصومه فراهانی، ۲۸ ساله، مادر و نویسنده فاطمه محمدی، ۲۶ ساله، مادر و فعال ادبی خانم مشهودی، ۳۰ ساله، خانه‌دار یاسمین نوری‌لطیف، ۳۶ ساله، نویسنده و پژوهشگر خانم میم الف، خانه‌دار خانم شهپر، ۳۹ ساله خانه‌دار مهدیه پوراسماعیل، ۳۰ ساله، نویسنده فاطمه اسماعیلی، ۲۸ ساله، نویسنده و کپی‌رایتر 🎶 موسیقی‌هایی که به ترتیب خواهید شنید: - رهایم مکن: سالار عقیلی - یه چیزی میشه دیگه: رضا صادقی - Low Mist Var (Day 1): Ludovico Einaudi - A Whole New World: Zayn Malek - با من خیال کن: گروه پالت - احبائی: جولیا پطروس - پسرم: محسن چاوشی @ZananeJang