عَلیٖف
Статистикаجایی برای ثبت مسیر زندگی و نگاهم به آن Contact me: @alifalahati1994 Instagram: https://www.instagram.com/aleafessence
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 7
- Всего постов
- 37
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 223
- 1/48двое суток
- 255
- 1/72трое суток
- 275
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
والدینِ غمگین، فرزندانی شرمگین از شادی، و والدینِ همیشه شاد، فرزندانی ترسیده از غم و درد پرورش میدهند! #علیف
هرچی خوندی یا شنیدی رو، یکدور با ادبیات خودت بازنویسیش کن؛ حتما اثر تازهای خلق خواهدشد!
اگر انسانی به این ایمان برسد که عشق، ماهیتی درون هر انسان است که در هیچحدی نمیگنجد، هیچگاه ادعای رهبری و مرکزیت برای این عشق نمیکند. هیچ عاشقشناسی، لذتِ حیرتش در عشق را به سرخوشیِ پرستیدهشدن نمیفروشد. به بیان من از خوانش حافظ: گرچه عاقلان(مدعیان عشق) خود را مرکزِ جهان میپندارند، عشق میداند که بهواقع آنها در این دایره سرگردانند... اگر اجتماعی تو را دوست دارند، این را بدان که سهمِ بیشترِ این محبت، برای اتصال آنها به قلب خودشان است و سهمِ کمترش برای حضور تو! ما بهقدرِ ادراکِ نیستیمان، عاشقیم... در نظربازی ما بیخبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه میگردانند عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد که در آن آینه صاحب نظران حیرانند لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ عشقبازان چنین مستحق هجرانند مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد عقل و جان، گوهر هستی به نثار افشانند زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند #علیف
اگر حسادتت را با تمام تلخیاش ببینی، به انسانیت نزدیکتری تا اینکه از ترسِ آن، خودت را در وهمِ رهایی از حسادت گم کنی! #علیف
هرچی خوندی یا شنیدی رو، یکدور با ادبیات خودت بازنویسیش کن؛ حتما اثر تازهای خلق خواهدشد!
видео или голосовое, без подписи
فقط وقتی آنی میشویم که هستیم، که به آنچه دیگران از ما ساختهاند، از اساس تن ندهیم. #ژان_پل_سارتر
با عشق خالص هم نمیشه کسیو عوض کرد، چه برسه به عشقی که دلیلِ ابرازش، میلِ تغییردادن باشه! #علیف
فکر میکنم لذتی که غمِ ازدستدادنش رو از یادمون ببره، لذتِ کاملی نباشه...!
مراد از خودمختاری، تصدیق عمل در بالاترین سطح تأمل، یکدلی، و رضایت از انتخاب خود است. تحقق استعدادها و دلبستگیهای انسانی، هنگامی امکانپذیر میشود که اختیار، از بیگانه، به خود انتقال یابد. انسان در فرایند شناخت خود با تعارض مواجه میشود. وجودی صد دل و پراکنده با صداهای متعدد و متعارض را میبیند که محتاج وحدت است. مواجهه با خود، جماعتی از گرایشها و قدرتهای نامتجانس را در درون آشکار میکند. خودشناسی شجاعتی میطلبد تا به همهی صداهای درون گوش فرا دهد، نظم و صلابتی میخواهد که به ابراز وجودِ نداهای ضعیف و قویِ درون، میدان دهد و به این دیالوگها، به امید حصولِ تجربهی انسجام، ادامه دهد. حصول وحدت همان یکدلی و تصدیق عمل در بالاترین سطح تأمل است و این همان آزادی و خودپیروی مورد بحث است. پس دیالوگِ آزادی و آگاهی، به هر فکر و احساسی اجازهی ظهور دادن و درعینحال قاعدهی آگاهی را رعایت کردن است. قاعده این است: پیشگیری از سلطهی یکجانبه و بیحاصل یک فکر و احساس. در اینجاست که آزادی، آگاهی میآفریند، و آگاهی، آزادی. در سایهی دیالوگ آزادی و آگاهی، وحدتی حاصل میشود که گرایش ذاتی به خودمختاری را کامروا میسازد. این وحدت همان دگردیسی رذایل به فضایل است. #نیما_قربانی
سلامتی روان، مرتبط و متناسب است با میزان «احساس» اختیار و آزادی در زندگی. عاملی که منجر به «احساس» اجبار و اسارت در زندگی میشود، وجود تعارض و کشمکش در سه ساحت است: نیروهای درونی، اختلافات من با محیط، و روابط بیرونی. احساس خودمختاری و اختیار زمانی در ما تجربه میشود که برآیندِ این تعارضها متمایل به همان سمتی باشد که در آن لحظه آرزویش را داریم. تنها جایی که تغییر دادنش، «کمتر» در توان انسان است، عوامل محیطی است. #علیف
نگهبانِ زندانِ خود (خوانشی داستانی از مقالهی UNDERSTANDING AND OVERCOMING INSTANT REPRESSION - PART II نوشتهی Josette ten Have-de Labije) جان، مردی سیوشش ساله بود که هجده سال از عمرش را در یک یخبندان متروک و بینهایتِ روانی نفس کشیده بود. او چنان با اضطراب و رنج خو گرفته بود که برای دوام آوردن، به یک مکانیسم دفاعی سهمگین پناه برده بود: هر بار که احساسی به روانش هجوم میآورد، جان در کسری از ثانیه خودش را از درون فلج میکرد و از نظر روانی «خود را به مردن میزد» تا خنجر درد، از بدنی بیجان عبور کند. این رخوت و بیحسیِ کشنده تا جایی در تاروپودش ریشه دواند که روزی تصمیم گرفت با کوبیدن ماشینش به یک مانع، به همهچیز پایان دهد؛ تصمیمی که تنها در آخرین ثانیهها، با لرزشی از تردید ناتمام ماند. روزی که جان روی مبل اتاق درمان نشست، زبانش ساکت بود، اما تنش با تمام قوا قصه میگفت. لرزش بیوقفهی دستها و پاهایش و آهِ عمیقی که مدام از سینهاش بیرون میآمد، نشانههایی از اضطرابی کهن بودند. اما جان، با همان بیاعتنایی مألوف، از کنار این زجههای تنش عبور میکرد. درمانگر در کنار او قرار گرفت و همچون آینهای نشانش داد که جان چگونه دارد با روان و جسم خودش، همان رفتار بیرحمانه و نادیدهگیرانهای را تکرار میکند که پدرش سالها پیش با او داشته است. پدری مستبد که در سیاهترین روزهای زندگی جان، زمانی که مادرش در کما بود، او را از دیدن مادر محروم ساخته و تمام پلهای ارتباطی را قطع کرده بود. روانِ جان در آن روزهای پر از بیپناهی، برای دوام آوردن زیر آوار این درد عظیم، چنان با پدر قطع رابطه کرده بود که گویی او دیگر وجود نداشت؛ در تجربهی درونیِ جان، پدر سالها پیش مرده بود، هرچند در واقعیت هنوز نفس میکشید. در جریان کار درمان، درمانگر بهتدریج این فرض را آزمود که شاید زیر این انجماد طولانی، احساساتی وجود دارند که سالها امکان تجربه و ابراز نیافتهاند؛ احساساتی که خشم یکی از برجستهترینِ آنها بود. او جان را تشویق کرد تا دستانش را مشت کند و قدرتی را که سالها در بازوانش حبس کرده بود، لمس کند. سپس، در فضای امنِ یک تصویرسازی ذهنی، به او کمک کرد تا تجربهی هیجانیای را که سالها مسدود شده بود، بیدار کند. جان در این فضای نمادین، تصور کرد که پدرش را با قدرت به زمین میکوبد، سوار همان ماشینی میشود که روزی میخواست با آن خودکشی کند و از روی بدن عامل دردهایش عبور میکند و در نهایت، او را بر بلندای تپهای از هیزم به آتش میکشد. جان در تخیلش به تماشای شعلهها نشست. هرچه خشم مجال بیشتری برای حضور مییافت، تنشِ بدنش هم بیشتر فروکش میکرد. مشتهای گرهکردهاش آرامآرام شل شدند و نفسهای بریدهاش عمق گرفت. روان او دیگر نیازی به جنگیدن یا پنهان شدن نداشت و درست در همان لحظهای که سنگرِ محافظت فرو ریخت، غمی به وسعت هجده سال روی سینهاش آوار شد. احساس گناهی عمیق جان گرفت، بغضهایی که سالها در تاریکی خفه شده بودند راه گلو را پیدا کردند و اشکهایی بیصدا، شیارهای صورتش را شستند. وقتی غبار این فوران هیجانی کنار رفت، از میان اشکها تصاویر لطیفی جان گرفتند؛ خاطراتی که زیر خروارها سرکوب دفن شده بودند: تصویر پسربچهای پنجساله در باغ مادربزرگ که با پدری خندان غرق در بازی بود—آخرین باری که نور مهر پدر را دیده بود—و خاطرهی شیرینِ قطاربازیهای پنهانی با مادر روی فرش اتاق، در روزهایی که پدر ستمگر در خانه نبود. در پایان آن جلسهی طولانی، جان متوجه شد که در تمام این هجده سال، هیولای رنجهای حلنشده و احساساتِ گرهخورده به خاطراتش را در تاریکترین جایِ روانش حبس کرده بود، غافل از آنکه نگهبان این تاریکی خودش است. هجده سال، برای فرار از رنج، خود را منجمد کرده بود. اکنون یخها ترک برداشته بودند. خشم آمده بود، غم از راه رسیده بود، اشک جاری شده بود و پشت همهی آنها، خاطراتی زنده سر برآورده بودند؛ خاطراتی که نشان میدادند پیش از تاریکی، زمانهای روشنی نیز وجود داشته است. جان قرار نبود از این پس بیدرد زندگی کند؛ قرار بود دیگر برای نگریختن از درد، خودش را از زندگی محروم نکند. آن روزِ چهار ساعته پایان درمان نبود؛ بلکه آغاز راهی بود که در آن جان قرار بود بارها به این احساسات بازگردد، آنها را از نو تجربه کند، سوگواریهای ناتمامش را کامل کند و آرامآرام، این ظرفیتِ تازهیافته برای «حس کردن» را به بخشی از شیوهی زیستنِ خویش بدل سازد. #علیف
#No
یکی از مشکلات اذهانِ «پناهبرده» به دین و بیدینی(ایدئولوژی)، مواجهه با هر امرِ غیردینی و دینی(مخالف) از زاویه نگاهِ بیارزشی است. #علیف
Alireza Ghorbani & Hesam Naseri – Still your love (Māhoor)
با اذهان دچار دوپارهسازی شدید و دارایِ افکار تقسیمکنندهی جهان به دو ساحت پلیدی(شیطان) و نیکی(خدا)، امکان گفتگو، چیزی مایل به صفر است! هرچه جهانِ بیرون ناامنتر و بیرحمتر میشود، روانِ خستهی آدمی بیشتر به آغوشِ یک قطعیتِ خیالی پناه میبرد. وقتی دردِ واقعیت، استخوانسوز میشود و زندگی طعم تلخِ بیمعنایی به خود میگیرد، ذهن برای بقا و فرار از این اضطرابِ ویرانگر، جهان را به دو پارهی تاریک و روشن، اهریمن و ناجی تقسیم میکند. در این پناهگاهِ امن و خیالی، ما و همفکرانمان در جبههی حق میایستیم، رهبرانمان تجسمِ بینقصِ نیکی میشوند، و هرآنکه مقابلمان است، شیطانی در لباسِ انسان. این تقلیل دادنِ رنجهای پیچیده به یک فرمولِ سادهی صفر و صدی، شاید برای لحظاتی امنیتِ روانی بیاورد، اما بهای آن، نابودیِ هرگونه امکان برای لمسِ حقیقت است. در چنین اتمسفری، گفتگو دیگر یک تبادلِ ساده نیست؛ بلکه قدم گذاشتن در میدانِ مینی از اضطراب است. چراکه گفتگوی اصیل نیازمندِ نوعی برهنگیِ روانی است؛ نیازمندِ آنکه سپر دفاعیِ باورهایمان را پایین بیاوریم و بپذیریم بتهایی که سالها بر آنها سجده کردهایم، ترک بردارند. برای ذهنی که تمامِ هویت و امنیتش را با این بتها گره زده، هر پرسشی حکمِ فروپاشی را دارد. او گفتگو نمیکند، چون شکستنِ این خیالِ ایدهآل آنقدر دردناک است که ترجیح میدهد شیشهی عمرِ هر رابطهای را بشکند، اما با ویرانیِ جهانبینیاش روبهرو نشود. و فاجعهی انسانی دقیقاً همینجا رخ میدهد: در از دست رفتنِ تواناییِ ما برای دیدنِ واقعیتِ خاکستری و درهمتنیدهی جهان. واقعیت این است که بارِ سنگینِ خونهای ریختهشده و جانهای از دسترفته — چه در دیماه تلخمان، چه در مدرسهی میناب، و چه در تمام زخمهای این خاک — هرگز بر دوشِ یک اهریمنِ واحد نیست. از خامنهای گرفته تا رضا پهلوی، از ترامپ تا نتانیاهو، و تمام بردگانِ قدرت و حتی آنانی که در سکوت رضایت دادند، هر یک در این چرخهی ویرانی سهمی دارند. اینکه نسبتِ سهمِ هرکس چقدر است را تنها گذرِ زمان و تاریخ روشن خواهد کرد؛ اما آن ذهنی که تمامِ این بارِ سنگین را میان این نامها به صفر و صد تقسیم کند و یکی را مطلقاً مقصر و دیگری را تطهیر کند، هنوز در همان تلهی دوپارهسازی اسیر است. چنین ذهنی، درِ هرگونه گفتگویی را پیش از گشوده شدن، مُهروموم کرده است. وقتی یک آدمِ معمولی، تمام هویت و آرامش روانش را به یک باور یا یک منجی گره زده و با نزدیک شدن به واقعیت، خطرِ فروریختنِ تمامِ دنیایش را حس میکند، ما چگونه میتوانیم بدون ایجادِ وحشتِ بیپناهی، او را برای تحملِ دردِ بیداری و ایستادن در این دنیای خاکستری همراهی کنیم؟ #علیف
اضطرابِ مسئولیت، در پذیرش میزانِ توان، حل میشود. #علیف
جهان، خیالیه که نمیشه از جدیتش فرار کرد! #علیف
چهاندازه مفروضات عقلگرایانه پوچ و بیمعنایند که قائلند همهی آنچه آدمی باید انجام دهد، برداشتن پردههای خرافات و جهل از چهرهی جهان است و پس از آن، واقعیت ناب و خالص ناگهان ظاهر میشود. #رولو_می
اگر امکانِ نظارت و کنترلِ هنرمند وجود داشته باشد ــ که من آن را باور ندارم ــ مرگِ هنر فرا میرسد. #رولو_می