tgindex
نصرالله حكمت

نصرالله حكمت

Статистика
@nasrollahhekmatперсидский

كانال با نظارت و اشراف دكتر نصرالله حكمت اداره شده و هدف آن "نشر آگاهى" و "بسط خود آگاهى" در حوزه‌هاى ايمان، عرفان و فلسفه، با محوريت آراى ايشان است. لينک ارجاع به ابتدای كانال: https://t.me/nasrollahhekmat/1 ادمين‌ها: @farzadfarshid @nahekmat

Последний пост
9 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 207
+3 за 5 дн.
Сутки
−2
−0,09%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
599
23 постов
Вовлечённость
27,1%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 23
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
385
1/48двое суток
441
1/72трое суток
475

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • . ✍ انسان غریب ، زبان غریب سه در خرداد ۱۴۰۲ بنا به علل و جهاتی که فعلاً جای گفتنش نیست ، درخواست بازنشستگی پیش از موعد دادم . قریب سه سال از سی سال باقی مانده بود . از یک‌سو مدیر گروه و از جانب دیگر رئیس دانشکده ، به جهت لطفی که به بنده داشتند ، درخواست مرا در دانشکده نگه داشته و به دانشگاه نفرستاده بودند و می‌خواستند مرا منصرف کنند و من از این که درخواستم به دانشگاه ارسال نشده بی‌خبر بودم . اواخر مردادماه بود ، فکر می‌کنم سی‌ام ، که رئیس دانشکده به من زنگ زد و قصهٔ عدم ارسال را گفت و کوشید مرا منصرف کند . آخرین حرفم به او این بود که : «اگر به بنده لطفی دارید ، خواهشم این است که هرچه سریع‌تر درخواست مرا به دانشگاه ارسال کنید» . ایشان هم محبت کرد و همان روز ارسال کرد . مدیریت دانشگاه از خدا خواسته ، دستور اقدام فوری داد . یکی دو روز بعد ، از امور مالی دانشگاه به من زنگ زدند و بعد از سلام و احوالپرسی از من سؤال کردند که : «آیا موافقید که بازنشستگی شما را از اول شهریورماه ثبت کنیم ؟» و پاسخ بنده این بود که : « بله ، با تشکر» . باری در همان تابستان ، بار سفر بستم و به همین کلبه‌ای آمدم که در یکی از روستاهای شمال دارم و غارنشین شدم . با آمدن به این‌جا فصل تازه‌ای از زندگی‌ام آغاز شد ؛ فصلی کاملاً متفاوت از همهٔ دیگر فصول . این فصل تازه فقط دوران بازنشستگی و ایام پیری نبود ؛ چیز دیگری هم بود . از لحظه‌ای که همهٔ بندها و زنجیرهای زندگی در تهران را که بر دست و پای جسم و جان و شاکله‌ام بسته شده بود بریدم و به این‌جا رسیدم ، عالمی دیگر برایم عیان شد ؛ عالمی که همه چیز آن با عالم پیشین متفاوت است . می‌دانید ، به این‌جا که رسیدم تازه فهمیدم که همهٔ عمر را در وضعیت «گمشدگی» زیسته‌ام و اکنون باید در جست‌وجوی خودم باشم ؛ یاد شعر مولوی افتادم که می‌گفت : دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما گفت آن‌که یافت می‌نشود آنم آرزوست برخاستم ، فانوس به دست ، در جست‌وجوی خودم ، در تاریکی ، در پی انسان ، طبیعت ناب انسان ؛ طبیعتی که اینک زیر صدها حجاب پنهان شده است . دیدم الحال باید بگردم و بچرخم و بنویسم ؛ نه از آن جنس نوشتن‌هائی که تا کنون داشته‌ام . نه . نوشتنی از جنس دیگر . نمی‌دانم چه جور ، اما می‌دانم که باید جنس دیگری باشد ؛ جنسی که بتواند مرا در پیداکردن خود و در یافتن انسان گمشده یاری کند . درست در همین‌جا بود که افق راه تازه‌ای در نوشتن که در واقع جستن و جوئیدن بود ، در مقابلم گشوده شد . @nasrollahhekmat

  • 3 авг.4422из bemehrbani

    🎒 بازگشت به مدرسه؛ بازگشت به امید با توجه به مجازی بودن عمده کلاس‌های مدارس در سال  گذشته، داشتن تبلت به ضرورتی برای ادامه یادگیری تبدیل شده است. به همین دلیل، به‌مهربانی امسال با همراهی نیکوکاران در تلاش است: 📱 ۱۸۰۰ تبلت برای دانش‌آموزان فاقد سرپرست مؤثر تهیه کند. ✏️ بخشی از کمک‌ها نیز به تأمین لوازم‌ تحریر اختصاص می‌یابد. 🌱 سهم شما؛ هر قدر که مایلید ❤️ و معرفی این پویش به دوستانتان. 🔗 حمایت از پویش «بازگشت به مدرسه» 💳 ۵۰۲۲-۲۹۱۰-۱۴۶۷-۵۰۸۴ با هم، فرصت یادگیری را به کودکان بیشتری هدیه کنیم. 🆔 @bemehrbani

  • ‍ ▫️ بـرگی از کتـاب « سه فیلسـوف ، سه اثـر ، سه رخـداد » بخش دوم : سه فیلسوف ، سه اثر ، سه رخداد 🔹 مقدّمه در ایـن بخش که در واقع اصل کتاب و قلب آن است ، می‌خواهیم این سه سه‌گانه را مورد مطالعه قرار دهیم . در این‌جا دو نکته در کار است که توجه به آن‌ها ضرورت دارد . اوّل این که ما این سـه سه‌گانه را به صورتی درهم تنیده مطالعـه می‌کنیم ؛ چرا که در زمین بحث ما آن‌ها به همین شکل درهم تنیده روییده‌اند و نمی‌توان از هم تفکیکشـان کرد . دوّم این که ما با این سـه رخداد به نحو کامل کار داریم امّا سه فیلسوف ، و سه اثر ، تا آن‌جایی مورد بحث قرار می‌گیرنـد که به جریان بحث مربوطند و به سایر جنبه‌ها و وجوه آن‌ها کاری نداریم . وجه آن هم روشن است . اصل ماجرا در بطن سه رخدادی است که در پهنهٔ زندگی فکری و فلسفی ابن‌سینا اتّفاق افتاده و ما ناگزیریم این سه رخداد را با تمام زوایا و اضلاعش مورد مداقّه قرار دهیم . به بیان دیگر آن‌گاه که ظاهر این جریان را می‌نگریم ، وضعیّت فـارابی ، وضعیّتی برزخی و میانبود است و به مثابهٔ همزهٔ وصلی به شمار می‌آید که ابن‌سینا را به ارسطو متصّل نموده است . همچنین است رسالهٔ اغراض ؛ یعنی همچون حلقـه‌ای میـانی متافیزیک را به الهیـات شفـا وصل کرده است . امّا زیر پوسـت این جریان ظاهری ، امر دیگری جاری است و آن این که ابن‌سینا به لحاظ تـاریخی در نقطه‌ای قرار دارد که آیندهٔ فارابی و ارسـطو است . این دو فیلسوف با دو اثری که در دست دارند ، از سوی آینده ، ابن‌سینا ، فراخوانده شده‌اند . تقدیر فلسفهٔ اسـلامی چنین رقم خورده است که دو فیلسوف بزرگ ، با دو اثـر که از جهات عدیده با هـم متفاوتند امّا در یک نقطه اشـتراک دارند ، در فیلسـوفی سـترگ ، فراهم آیند و با هم به گفت‌وگو بنشینند . اینک الهیـات شفا تجسّم گفت‌وگوی این سه فیلسوف است . بدین گونه است که «حقیقت» به منظور ظهور در بستر تـاریخ ، سـیری شـگفت‌انگیز را رقم زده است . در فردای بسیار دور ارسـطو ، و در فردای نه چندان نزدیک فـارابی ، تصویری از مابعدالطبیعه خلق شده که از یک‌سو بخش عمده‌ای از کاستی‌های آنِ ارسطو را ندارد و به جای آن‌ها درستی و کمال نهاده شده ؛ و از سوی دیگر این تصویر مطابق با پیرنگ فارابی در رسالهٔ اغـراض ، بسط و گسترش یافته و به برگ و بار نشسته است . در این فصل ، ما نخست بحثمان را از نقطهٔ خواندن رسالهٔ اغراض ، که در فصل پیش اجمالاً مطرح شد پی می‌گیریم و در بارهٔ نقشهٔ راهی که فارابی پیش پای شیخ نهاده به مطالعه می‌نشینیم و کلیدهای اصلی فارابی را برای تأسیس مابعدالطبیعه به مثابهٔ «علم کلی» مورد تدقیق و شرح و بررسی قرار می‌دهیم . این‌ها مجموعاً پنج مبحث را شکل می‌دهند به قرار ذیل : ۱ . نقش اتّفاق در بازگشت ابن‌سینا به مابعدالطبیعه ۲ . تحیّر و گمشدگی ناشی از خواندن مابعدالطبیعهٔ ارسطو ۳ . مابعدالطبیعه به مثابهٔ علم کلی ( بیان ضرورت تأسیس این علم ) ۴ . شرط امکان مابعدالطبیعه ۵ . وحدت مابعدالطبیعه 📜 سه فیلسوف ، سه اثر ، سه رخداد صص ۵۵ - ۵۶ #دکتر‌_نصرالله‌_حکمت #همراه_با_کتاب #سه_فیلسوف_سه_اثر_سه_رخداد @nasrollahhekmat

  • ‍ 💠 متن‌خـوانی و تفسیـر تعلیـقات ابن‌سیـنا       دورهٔ بیست و چهارم ، جلسهٔ چهـارم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🎧 پوشهٔ صوتی شمارهٔ دو ۱ . نقطهٔ آغازِ اختیاری انسان کجاست ؟ ۲ . این مباحث را با «چرخشِ انطباقی» به زیست انسان مرتبط کنیم . ۳ . نقطهٔ آغاز : «تـرس از ضدّ» ۴ . از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود ... ۵ . طرح پرسش : ذکر « سبحان الله» چه ارتباطی با انسان دارد ؟ ۶ . خدا مبرا و منزّه است که ضدِّ انسان باشد ‌. ۷ . در باب «تـرسِ دستـوری» و «پناهِ از راه ترس» . ۸ . نشانهٔ ترس‌های تصنعی در زندگی انسان ، مواجه‍هٔ با دو راهی «تسلیـم» و «فـرار» . ۹ . امانت الهی ، زیستِ زمینی انسان است . ۱۰ . امانت را به دوش کشیدن ، یک امر است و این امانت را به مقصد رساندن ، امر دیگری است . ۱۱ . «ترس و پناه» در سورهٔ ضحی : بحث سه نحوه از یافتن است . #متن_خوانی_و_تفسیر_تعلیقات_ابن_سینا #دکتر_نصرالله_حکمت #کلاس_آنلاین #ابن_سینا @nasrollahhekmat

  • ‍ 💠 متن‌خـوانی و تفسیـر تعلیـقات ابن‌سیـنا دورهٔ بیست و چهارم ، جلسهٔ چهـارم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🎧 پوشهٔ صوتی شمارهٔ یک ۱ . فقرهٔ [۶۱۴] - فی حدّ المتضادین أنّه را ضدّ للبارئ ۲ . همزهٔ وصل منطق و متافیزیک » مقولات ۳ . ارسطو : خدا جوهر است . ۴ . فارابی در دورهٔ اول تفکّر فلسفی : خدا جوهر است . ۵ . فارابی در دورهٔ دوم تفکّر فلسفی : تمایز وجود و ماهیّت - خدا را در ذیل مقولات نیاورده است . ۶ . زبانِ عربی پیشافلسفی ، واژهٔ «وجود» را نداشته است . (فارابی در کتاب الحروف) ۷ . طراحی بحث تمایز وجود و ماهیّت با ایمان پیشافلسفی گره می‌خورد . ۸ . خدا بیرون از قلمرو مقولات است . (بنای «ایمان به غیب» را طراحی می‌کنیم). ۹ . طرح پرسش : محور این مباحث انسان است ؛ حلقه‌ای که بحث «لا ضدّ للبـارئ» را به انسان وصل می‌کند ، کجـاست ؟ ۱۰ . انسان ، هم به لحاظ جوهری و هم به لحاظ عرضی ضدّ دارد . ۱۱ . انسان از کدامین نقطه آغاز می‌شود ؟ #متن_خوانی_و_تفسیر_تعلیقات_ابن_سینا #دکتر_نصرالله_حکمت #کلاس_آنلاین #ابن_سینا @nasrollahhekmat

  • . ✍ انسان غریب ، زبان غریب دو ما غریبیم و در ساحت معرفت غریب ، و نه در پهنهٔ علم و دانش و شناخت رایج و متداول و بازاری ، با جمعی از غربا اعم از انسان‌های غریب و کلمات غریب سروکار داریم . معلم ثانی حکیم ابونصر فارابی و شیخ الرئیس ابن‌سینا از زمرهٔ انسان‌های غریبند ؛ آن هم در سرزمین خودشان و در میان اهل فرهنگ و اندیشهٔ خودشان ؛ در میان ما ایرانیان . اگر بگویم در پارادایم فعلی فارابی‌شناسی و ابن‌سینا شناسی ، شناخت درست و دقیقی از این دو فیلسوف بزرگ نداریم ، سخنی به گزاف نگفته‌ام . آن‌چه دربارهٔ ایشان می‌دانیم ، یا از مشهورات است و یا مولود مطالعات شرق‌شناسان ، و بیش از آن که ما را با ایشان آشنا و به آنان نزدیک کند ، از آنان بیگانه و دور می‌سازد . آن‌چه به اجمال مذکور افتاد ، حاصل سال‌ها مطالعه و سیر در متن پاره‌ای از آثار این دو فیلسوف بزرگ است . مطالعه و پژوهش بنده در این پهنه ، ادامه دارد و امیدوارم بتوانم به مدد حق ، دستاورد این مطالعات را در آینده در اختیار علاقمندان قرار دهم . کاری که هم اکنون در این باره ، به موازات یکی دو کار دیگر مشغول هستم ، متن‌خوانی‌ و تفسیر فصل نخست از مقالهٔ اول «الهیات شفا» است ؛ کاری که چهار پنج سال است که شروع کرده‌ام و هنوز به پایان نرسیده است . در میان آثاری که پیش از این در باب فلسفهٔ فارابی و ابن‌سینا نوشته‌ام ، رسالهٔ کوچکی هست به نام «سه فیلسوف ، سه اثر ، سه رخداد» که عنوان فرعی آن این است : «مدخلی به متن‌خوانی‌ و تفسیر الهیات شفا» که از یک‌سو افق تازه‌ای را برای آشنائی دقیق با این دو فیلسوف ، مقابل ما می‌گشاید و از سوی دیگر زمینه را برای خوانشی نو از اثر سترگ «الهیات شفا» فراهم می‌کند . مرادم از ذکر این مقدمه ، بیان یکی از دستاوردهای درخشان و بنیادینی است که از مطالعات و انس با متن آثار این دو فیلسوف ، فارغ از سیطرهٔ مشهورات ، و بیرون از پارادایم مستشرقان ، برایم عیان شده و آن این است که در میان مقاصد فارابی و ابن‌سینا از تأسیس مابعدالطبیعه و طرح مباحث فلسفی ، دو چیز بسیار برجسته و حائز اهمیت و تعیین‌کننده ، قابل ذکر است و جای تأملات وسیع‌تر دارد و آن این است که : ۱ . تفاوت مهم و اساسی خود را با فلسفهٔ یونان نشان دهند ، و در عین آشنائی با افلاطون و ارسطو و سنت فلسفهٔ یونانی ، مرزبندی خود را با آنان ، با صراحت تمام اعلام کنند . ۲ . در عرصهٔ طرح مباحث فلسفی ، بخش عمده‌ای از جد و جهد آنان ، مصروف آن است که دین و خدا و پیغمبر را از محبس فهم انحصارطلبِ متولیان دین نجات دهند و اجازه ندهند که متولیان و مدعیان دین ، مردم را به پذیرش خوانش نازل و سخیف و منفعت‌طلبانهٔ خود از دین محکوم کنند و بدین‌گونه دین را به مسلخ مسخ برند . @nasrollahhekmat

  • 16 июл.6274из elhambook

    #مجموعه_اشارات #اشارات_شیخ_اشراق #انتشارات_الهام @elhambook

  • ✅✅✅ تخفیف تابستانه تا آخر تیر ماه ۱- فرصت مطالعاتی ۵۰ هزار تومان ۲- فلسفه ادبیات میخانه ۵۰ هزار تومان ۳- شمس تبریزی پرسش ۵۰ هزار تومان ۴- فیلسوف دیوانه ۵۰ هزار تومان ۵- خروسها و ساعت ها ۵۰ هزار تومان ۶- مرثیه ای برای جنون ۵۰ هزار تومان ۷- وجود و ماهیت در حکمت متعالیه ۵۰ هزار تومان ۸- چیزی شبیه زندگی ۵۰ هزار تومان ۹- حقیقت پست مدرن ۵۰ هزار تومان ۱۰- فلسفه ماکس شلر(منطق دل) ۱۰۰ هزار تومان ۱۱- فلسفه شوپنهاور ۵۰ هزار تومان ۱۲- حرفهایی برای نگفتن ۱۰۰ هزار تومان جهت دریافت اطلاعات بیشتر به آیدی زیر پیام دهید: @nahekmat

  • ✅✅ بسته هشت جلدی اشارات(نسفی،مولوی، ابن عربی،حلاج،شیخ اشراق،ابوالعلا معری،عین القضات همدانی،شمس تبریزی) + یک جلد رباعیات خیام (قطع تمامی عناوین خشتی) قیمت: ۲۵۰ تومان جهت دریافت اطلاعات بیشتر و به آیدی زیر پیام دهید: @nahekmat

  • ✳️ ثبت نام دوره‌های صوتی برگزار شده: ۱- مباحث مقدماتی اثولوجیاشناسی ۲- زیبایی شناسی و حکمت هنر اسلامی ۳- ایمان درمانی ۴- شاکله شناسی ۵- مدیریت خواب ۶- شرح و بسط کتاب درآمدی به تاریخ فلسفه اسلامی ۷- تفسیر و متن خوانی فتوحات ابن عربی ۸- تفسیر و متن خوانی تعلیقات ابن سینا ۹- ضرورت عطف توجه به خوددرمانی جهت دریافت اطلاعات بیشتر و ثبت نام به آیدی زیر پیام دهید: @nahekmat

  • . ✍ انسان غریب ، زبان غریب یک درآمد ۱ . کلی حرف و سخن دارم . عمر کوتاه و سخن بسیار است . گاه نمی‌دانم چه کنم . مشغولم ؛ مشغول نوشتن . اما می‌دانم که این نوشته‌ها و نوشتن‌ها گنجایش همهٔ حرف‌ها را ندارد . تازه این نوشته‌ها شاید سال‌ها پس از من به گوش کسانی برسد و شاید هیچ‌گاه هیچ‌کس آن‌ها را نشنود و نخواند و نبیند . نمی‌دانم . در عین حال می‌دانم که شاید پاره‌ای از این حرف‌ها بتواند گرهی از کار فروبسته‌ای بگشاید یا باری از دوش کسی بردارد . می‌ترسم نگویم و در ادای دین خود به تک‌انسان‌ها کوتاهی کرده باشم . هر روز که می‌گذرد یک گام به پایان این زندگی خاکی نزدیک می‌شوم و خوف آن دارم که مبادا کلمه‌ای را بشناسم که همانند جرعه‌ای از آب زلال و گوارا ، بتواند کام عطشانی را تر سازد ، اما به دست او نرسانده باشم . وای بر من اگر چیزکی بدانم که به درد کسی می‌خورد و آن را به او نگفته باشم و نگویم . از این پس هر از گاهی ، اگر حال مناسب و مساعد داشته باشم و خدا بخواهد چیزکی می‌نویسم تا هر که مایل است بخواند . ۲ . مشغولم ؛ مشغول نوشتن . این که چه می‌نویسم ، شاید برای بعضی از دوستان ، جای سؤال باشد . بدین جهت گه‌گاه گزارشی کوتاه می‌نویسم دربارهٔ آن‌چه می‌نویسم . برایتان خواهم گفت که چه چیزهائی نوشته‌ام و عزم نوشتن چه چیزهائی را دارم . ۳ . این‌روزها به گمان من سیاسی‌ترین و اجتماعی‌ترین کنش و گویش این است که در جست‌وجوی خدای گمشده و انسان گمشده باشیم ؛ خدا و انسانی که در این قریب پنجاه سال ، در پیچاپیچ دره‌های هولناک هزاران مکر و فریب و دروغ و دغل و رنگ و ریا گم شده‌اند و ما امروز بی‌خدا و بی‌انسان ، همه چیزمان را از دست داده‌ایم . با همدلی و همراهی شما تک‌انسان‌ها ، فارغ از بوق و کرنا و هیاهو و غوغا ، به راه می‌افتیم ؛ در جست‌وجوی خدا و انسان گمشده . ۴ . مطالبی را که پس از این ، گه‌گاه و به مرور ، و نرم و آرام خواهم آورد ، هیچ نظم و نسقی ندارد . پراکنده و خانه‌به‌دوش و دربدر است . بدون رعایت هیچ آداب و ترتیبی ، آن‌چه را دل تنگمان می‌گوید می‌بوئیم و می‌بوسیم و می‌گوئیم . @nasrollhhekmat

  • عرض سلام و ادب برگزاری جلسه دوم دورهٔ بیست و پنجم متن‌خوانی و تفسیر فتوحات مکیه ابن عربی دوشنبه ۸ تیرماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ تا ۱۹ جهت ثبت نام به آیدی زیر مراجعه بفرمایید @nahekmat نفیسه حکمت

  • عرض سلام و ادب برگزاری جلسه سوم دورهٔ بیست و چهارم متن‌خوانی و تفسیر تعلیقات ابن‌سینا شنبه ۶ تیرماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ تا ۱۹ جهت ثبت نام به آیدی زیر مراجعه بفرمایید @nahekmat نفیسه حکمت

  • . 🔴 زمین ، رمز امانت الهی عاشورا (۲) مرثیه خوانی می‌خواهم مرثیهٔ وداع آخر را بیاورم از زبان شاعر و عارف گرانقدر عمان سامانی ، رحمت خدا بر روان پاکش باد ، در منظومهٔ شکوهمند «گنجینة الاسرار» . وداع آخر ، لحظهٔ جدائی و فراق است ؛ جدائی دو یار دبستانیِ صمیمی از هم ؛ جدائی دو همسفر ؛ دو نفر که همهٔ عمر را باهم زیسته و به هم دلبسته بودند ؛ خواهر و برادر ؛ در میانهٔ میدان ؛ میدانی که لشگر عدو بیابان را سیاه ساخته و چشم به این منظره و این گفتگو دوخته است . عمان سامانی ، در این مثنوی‌ عظیم روایت خاصی دارد از واقعهٔ کربلا و از حسین و یارانش که با آن‌چه تا کنون شنیده‌ایم متفاوت است . وی روایت خود را با این دو بیت آغاز می‌کند : کیست این پنهان مرا در جان و تن کز زبان من همی گوید سخن این که گوید از لب من راز کیست بشنوید این صاحب آواز کیست وی لحظهٔ وداع و جدائی ، و گفتگوی دو همسفر را که اینک از جور روزگار از هم جدا می‌شوند ، این‌گونه روایت می‌کند (با حذف پاره‌ای از ابیات به جهت تنگنای صفحه) : خواهرش بر سینه و بر سر زنان رفت تا گیرد برادر را عنان سیل اشگش بست بر شه راه را دود آهش کرد حیران ماه را در قفای شاه رفتی هر زمان بانگ مهلا مهلا اش بر آسمان کای سوار سر گران کم کن شتاب جان من لختی سبک‌تر زن رکاب تا ببوسم آن رخ دلجوی تو تا ببویم آن شکنج موی تو شه سراپا گرم شوق و مست ناز گوشهٔ چشمی بدان‌سو کرد باز دید مشکین‌موئی از جنس زنان بر فلک دستی و دستی بر عنان زن مگو مردآفرین روزگار زن مگو بنت‌ الجلال اخت الوقار زن مگو خاک درش نقش جبین زن مگو دست خدا در آستین پس ز جان بر خواهر استقبال کرد تا رخش بوسد الف را دال کرد همچو جان خود در آغوشش کشید این سخن آهسته در گوشش کشید کای عنان‌گیر من آیا زینبی یا که آه دردمندان در شبی پیش پای شوق زنجیری مکن راه عشق است این عنانگیری مکن با تو هستم جان خواهر همسفر تو به پا این راه پوئی من به سر خانه‌سوزان را تو صاحب‌خانه باش با زنان در همرهی مردانه باش جان خواهر در غمم زاری مکن باصدا بهرم عزاداری مکن معجر از سر پرده از رخ وا مکن آفتاب و ماه را رسوا مکن گر خورد سیلی سکینه دم مزن عالمی زین دم‌زدن برهم مزن با زبان زینبی شاه آن‌چه گفت با حسینی‌گوش زینب می‌شنفت با حسینی‌لب هرآن‌چه او گفت راز شه به گوش زینبی بشنید باز گوش عشق آری زبان خواهد ز عشق فهم عشق آری بیان خواهد ز عشق با زبان دیگر این آواز نیست گوش دیگر محرم این راز نیست ای سخن‌گو لحظه‌ای خاموش باش ای زبان از ‌پای تا سر گوش باش تا ببینم از سر صدق و صواب شاه را زینب چه می‌گوید جواب گفت زینب در جواب آن شاه را کای فروزان کرده مهر و ماه را عشق را از یک مشیمه زاده‌ایم لب به یک پستان غم بنهاده‌ایم تربیت بوده‌ست بر یک دوشمان پرورش در جیب یک آغوشمان تا کنیم این راه را مستانه طی هر دو از یک جام خوردستیم می هر دو در انجام طاعت کاملیم هر یکی امر دگر را حاملیم تو شهادت جستی ای سبط رسول من اسیری را به جان کردم قبول عاشورای سال ۱۴۴۸ چهارم تیر ۱۴۰۵ @nasrollhhekmat

  • . 🔴 زمین ، رمز امانت الهی عاشورا (۱) اول همان آخر است امروز ، عاشورا ، اهل این کاروان ، معنای سخن دوشینهٔ یار غریب را دریافتند . امروز فهمیدند که «اول» همین جاست ؛ زمین کربلا . راه تأویل را درست آمده‌اند . اول این‌جاست ؛ آخر هم همین جاست . باید همهٔ عمر را پشت سر می‌نهادند و این همه راه را می‌آمدند و این همه درد را می‌کشیدند تا معنای «هو الاول و الآخر» را درک می‌کردند . اکنون که راه تأویل را منزل به منزل طی کرده‌اند فهمیدند که به قلهٔ قاف قرب رسیده‌اند و سیمرغ همان سی‌مرغ است . پرده از مقابل چشمانشان برگرفته شد و دیدند که این‌جا همان وطن است . وطن این‌جاست . دیدند که از غربت درآمده‌اند ؛ هم خودشان و هم کلماتشان . مست عطر خاک وطن شدند . آنک دیدند که این‌جا سرزمین انسان است ؛ انسان آزاد و ‌پاک‌زبان و زمین‌زی . آن سوی میدان ، گوش تا گوش و بیابان در بیابان ، سیاهی لشگر خونریزان و دشمنان ، با شمشیر و نیزه و خنجر و تیر و تیغ و سنان ، هیاهوکنان و هلهله‌کشان ، پای‌کوبان و دست‌افشان ، ایستاده‌اند . به چه کار ؟ تا خون اینان بریزند و قتل عامشان کنند . به چه جرم ؟ به جرم خروج بر خلیفهٔ مسلمانان و ولی امر مسلمین جهان . این قوم خونریز و ستیزه‌جو ، فرورفته در غوغای بوق و کرنا و طبل و هیاهویشان ، نه می‌دانند اول چیست نه آخر ؛ نه راه را می‌شناسند نه بی‌راه را ؛ نه غریب و غربت‌آگاهند و نه غربت‌شناس ؛ نه آزادند نه ‌پاک‌زبان و نه زمین‌زی ؛ نه پندار نیک دانند نه گفتار نیک و نه کردار نیک . سوار بر امواجی از اعتقادات و توهمات و تبلیغات و غنیمت‌خواهی ، به میدان جنگ آمده‌اند . همه مسلمانند و نمازخوان ؛ اما از دین جز این نمی‌دانند که شمشیر نشان دهند و خشونت ورزند و خون بریزند . اینک این بازی‌خوردگان قدرت حکام ، آمده‌اند تا خون این مرد غریب و یاران غریب و کلمات غریبش را بر خاک ریزند . اینک از ظهر عاشورا دو سه ساعت گذشته است . این‌سوی میدان ، صدای گریه و زاری و فغان و شیون زنان و مادران داغدار ، و کودکان و دخترکان ترسیده و در حال فرار به گوش می‌رسد . اما آن‌سوی میدان غریو هلهله و شادی و جشن و رقص و پایکوبی بر گرد قتلگاه ، قتلگاهی که در آن ، سر از تن آن مرد غریب جدا کردند ، فضای دشت کربلا را پر کرده است . الحال : با چشم‌های خیسم با گریه می‌نویسم وای حسین کشته شد به خونش آغشته شد «وای حسین کشته شد » یعنی وای خدای انسان کشته شد وای انسان خدا کشته شد وای حقیقت و زیبائی کشته شد وای امانت الهی و زمین و آزادی و زبان پاک کشته شد و «پندار نیک ، گفتار نیک و کردار نیک» به خاک و خون کشیده شد مصیبت فقط این نیست که حسین و یارانش را به خاک و خون کشیدند مصیبت فقط این نیست که تنشان را سمکوب اسبان کردند مصیبت فقط این نیست که «آتش زدند لانهٔ مرغ پریده را» مصیبت فقط این نیست که زنان و کودکان را به اسارت بردند مصیبت عظمی این است که در آغاز روزگار احتجاب حقیقت ، حاکمیت جهل و جور را تأسیس کردند و با کشتن انسانِ مبدأ ، مبدأ کشتن انسان در این دوران شدند . مصیبت عظمی این است که این دلمردگان ، به شکلی تازه بنیان تخریب آزادی انسان ، زمین‌زی بودنش ، و نابودی زبان و کلمات پاک او را بنا نهادند . مصیبت عظمی این است که حقیقت و زیبائی را نشناختند و کوشیدند که آن را از زمین زندگی انسان محو کنند و آسمان زندگی‌اش را تاریک و سیاه سازند . ما اما باور نمی‌کنیم که خورشید مرده است ما را به دست ظلمت شب‌ها سپرده است آری آفتاب حقیقت در پس ابرهای زمخت و تیرهٔ ستم و جفا پنهان شده و امید آن داریم که روزی آشکار و عیان شود . امروز پس از گذشت قرن‌ها از آن روز خونین ، ما هنوز و همواره داغدار و عزادار آن مرد غریبیم و یاد آن روز را رمز یادآوری همهٔ عاشوراهای تاریخ پس از آن می‌دانیم و برای همهٔ آنان که به دست حکام جهل و جور ، کشته شده یا اسیر گشته‌اند ، سیه می‌پوشیم و گریه می‌کنیم . «هزار سال گذشت از حکایت مجنون هنوز مردم صحرانشین سیه‌پوشند» فاجعهٔ خونین دیماه ، و عاشورای ایران ، به دست کسانی رقم خورد که ادامه و استمرار نسل انسان‌کش عاشورای کربلایند . اینک بار دیگر می‌گوئیم : سلام بر حسین لعنت بر یزید سلام بر انسان لعنت بر قاتل انسان . نصرالله حکمت عاشورای سال ۱۴۴۸ چهارم تیر ۱۴۰۵ @nasrollahhekmat

  • فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای امام حسین (ع) تسلیت باد 🖤 @nasrollahhekmat

  • . 🔴 زمین ، رمز امانت الهی تاسوعا افسانهٔ کاروان تأویل این دو روز ، امروز و فردا ، تاسوعا و عاشورا ، می‌خواهم افسانه بگویم ؛ «افسانهٔ یک مرد و کاروانش» ؛ حسین و خانواده و کلمات و یارانش . شاید کسانی باشند که نخواهند این افسانه را بخوانند ؛ بنا به هر جهت و با هر انگیزه‌ای . باشد ، اشکالی ندارد . به همان‌چه پیش از این گفتیم ، اگر مایلند ، بیندیشند و آن را مورد نقد و بررسی قرار دهند . این دو روز را ما همراه کسانی می‌رویم که احساس غربت می‌کنند و مایلند افسانهٔ بارها شنیده‌شدهٔ «انسان غریب» را بار دیگر به روایتی دیگر بشنوند . این انسان و شکل زیستش ، تجسم عینی نشانه‌های انسان مبدأ است ، آن هم در آغاز روزگار احتجاب حقیقت و زیبائی ؛ روزگاری که قرار است در آن ، خون خدا و انسان را بر خاک بریزند . او آزاد است و ‌پاک‌زبان و زمین‌زی ؛ یا بگوئیم که او بار امانت الهی را بر دوش گرفته ؛ عازم مقصد شده ؛ بر ستیغِ سه‌پاسِ «پندار نیک ، گفتار نیک و کردار نیک» استوار ایستاده ؛ و چون در شهر و دیار خویش جائی ندارد و غریب و غربت‌آگاه است ، و می‌داند که زمین خدا و سرزمین وجود انسان ، پهناور و گسترده است ، دست کلمات غریب خدا را گرفته و همراه خانواده و یارانش شبانه از شهر خارج شده و سر به دشت و بیابان نهاده است . می‌رود ؛ برای این که می‌داند باید برود . این غریبِ غربت‌آگاه می‌داند که این‌جا و اکنون ، برای او و برای زبان پاک و کلمات معصوم و مظلوم ، جایگاه نخست و وضعیت اول نیست ؛ این‌جا و اکنون «نااول» است . اینک او دریافته که باید شبروِ راه بازگشت به «اول» شود و همراه خود ، کلمات غریب را نیز به «اول» ببرد . آری او و زبان ، راه تأویل در پیش گرفته‌اند و می‌روند تا به سرزمینی برسند که ساحت تقرب به جایگاه «اول» است . شاید زبان حال او این بیت خواجهٔ شیرازی باشد که گفت : «این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست ، روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم» ؛ می‌رود و با خود زمزمه می‌کند که چاره‌ای نیست ؛ باید این راه را طی کنم ؛ راه تأویل را . پوئیدن راه دور و دراز تأویل ، به شوق بوئیدن عطر اول ، اسراری دارد ؛ از جمله این که مرد آزاده و غریبی که دست زن و فرزندانش را گرفته و همراه یارانش آوارهٔ دشت و بیابان شده و آرام و صبور ، راهی دراز را آغاز کرده ، غمی به دل دارد و نگران است ؛ نگران غربای دیگری که از حرکت این کاروان بی‌خبرند یا از آن دور افتاده‌اند . اینک هنگامهٔ صید است ؛ صید دل . بستر سیر این قافله ، شکارگاهی است روان برای شکستن قفل دل ؛ دل آنان که غریبند اما هنوز به غربت‌آگاهی نرسیده‌اند . اینک با وقوف بر حرکت و حال این قافله ، شرارهٔ آگاهی از غربت ، در ژرفای دلشان می‌جهد و به جانب این جمع رهسپار می‌شوند و به آن می‌پیوندند ؛ و پیوستند . کاروان که از مدینه به راه افتاده بود ، به مکه رسید . به خانهٔ خدا ؛ خانه‌ای از سنگ و گل . هنگام اجرای مناسک حج شد . اهل کاروان نیز مشغول شدند . در میانهٔ انجام مناسک ، به یکباره و ناگهان شنیدند که کاروان‌سالار ، درست در همین میانه عزم خروج از مکه دارد . آنان نیز بدون لحظه‌ای درنگ ، در پی‌اش به راه افتادند . حرف دلشان این بود که : «هرچه آن خسرو کند شیرین بود» . سنگ‌پرستان ماندند و قشنگ‌پرستان رفتند . به دنبال کعبهٔ خود . در پی قبله‌شان . قبله‌ای که چون نهری از نور ، روان و جاری است ؛ آزاد و ‌پاک‌زبان و زمین‌زی است . آنان که ماندند ندانستند که : «کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود ، حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست» . روزی کسی از مجنون عامری پرسید که : قبله کدام سو است ؟ مجنون جواب داد که : قبلهٔ کی ؟ قبلهٔ من کوی لیلی است . کاروان لیلی به راه افتاد . رفت و رفت و رفت ؛ تا به زمین کربلا رسید . امیر کاروان گفت که همین‌جا ، بر همین خاک ، بار بگشائید و خیمه زنید . امشب ، شب عاشورا ، همهٔ یاران را به خیمه‌ای فراخواند و آرام لب به سخن گشود . نخست به ستایش حقیقت و زیبائی پرداخت . بعد از آن یاران وفادارش را ستود . سپس «گفت ای گروه هر که ندارد هوای ما ، سر گیرد و برون رود از کربلای ما » . جان سخنش این بود که «این‌جا ، زمین کربلا ، آخرین منزل است . پایان راه است . شما با من دست دادید و پیمان بستید . اینک من عهدم را از عهدهٔ شما برمی‌دارم و به شما اذن رفتن می‌دهم . هر کس این‌جا با من بماند ، فردا کشته می‌شود . شب است و همه جا تاریک . سوار بر تاریکی شب شوید و از این قتلگاه بگریزید» . این بگفت ؛ چراغ را بکشت ؛ فضای خیمه را تاریک کرد و عبا بر سر کشید «تا گریزد هر که بیرونی بود» . بدین گونه بود که این مرد غریب ، که آزاده و ‌پاک‌زبان و زمین‌زی بود ، چکاد آزادگی را به نمایش نهاد و تجسم بخشید ؛ تا هر که می‌‌رود آزادانه برود و هر که می‌ماند آزادانه بماند . نصرالله حکمت تاسوعای ۱۴۴۸ سوم تیر ۱۴۰۵ @nasrollhhekmat

  • . 🔴 زمین ، رمز امانت الهی هشت زبان پاک گفتار نیک سرگذشت زبان ، فقط ماجرائی دور و دراز به درازنای تاریخ انسان نیست ؛ دورتر و دورتر باید رفت ؛ قصه‌ای است به درازنای تاریخ ظهور و تجلی حقیقت و زیبائی ، در جهان ، در زمان و در زمین ؛ و آن‌گاه که پای انسان به میان می‌آید ، همزمان شیطان نیز قدم به میدان می‌نهد ؛ لابلای اجرای زبان نفوذ می‌کند و در کمین انسان می‌نشیند . بدین ترتیب می‌توان گفت که : «زبان جلوه‌گاه خدا و کمین‌گاه شیطان است» ؛ آری زبان تیغ دو دم است . ماجرای پیدائی و گسترش زبان نیز گیسوئی دراز و پر چین و شکن ، و هزار قصه دارد که حتی ذکر فهرست آن‌ها در تنگنای این مقال نمی‌گنجد . به تناسب بحث از «نشانه‌های انسان مبدأ» فقط می‌خواهم یک نکته را بیان کنم و آن این است که انسان مبدأ ، زبان پاک دارد ؛ یا همان گفتار نیک . یعنی چه و چگونه ؟ این «یعنی چه و چگونه ؟» نیز خودش صد قصه دارد ؛ فعلا فقط می‌خواهم دو نکتهٔ سربسته از هزار بگویم ؛ دو نکته‌ای که مفتاح است ؛ مفتاحی که با آن ، اهل دل ، صد درِ بسته بگشایند .‌ یکی این که زبان پاک ، در این عالم ، غریب و دور از وطن است و درد این غربت را کسی درک می‌کند که خودش در این عالم غریب است و «غربت‌آگاه» . دیگری این که اگر در ساحت زبان پاک ، انسان‌ها می‌توانند باهم گفتگو و تفاهم کنند ، در حقیقت این خداست که میان آن‌ها نشسته ؛ به هم وصلشان می‌کند و حرف‌هایشان را برای هم «ترجمه» می‌نماید و به هم می‌فهماند . بگذارید همین دو نکتهٔ کلیدی را به اختصار بگویم و بگذرم و تفصیلش را برای وقت مناسب بگذارم : یک . انسان و زبان همانند دو یار قدیمیِ جدا از هم ، از دبستان عهد ازل راه افتاده‌اند و سرانجام روزی به هم رسیده‌اند و هم را درآغوش گرفته‌اند ؛ همانند دو نهر زلال که از دامنه‌های کوهستانِ لازمان و لامکان جاری شده‌اند و در بستر دره‌ای در آن سوی جهان ، به یکدیگر پیوسته‌اند و به راه افتاده‌اند . آمده‌اند و آمده‌اند تا به این‌جا و اکنون رسیده‌اند .این‌جا و اکنون ، وادی هولناکی است که در زیستگاه انسان و زبان ، شیطان و یارانش نیز زندگی می‌کنند و کارشان این است که این دو یار دبستانی را به فراق هم مبتلا سازند و ترفندِ ترفندستانشان این که زبان پاک را به زبان ناپاک مبدل سازند ؛ زبانی لبریز از دروغ و دغل و خدعه و مکر و تزویر و سالوس و ریا . آن‌گاه و آن‌جا بود که انسان و زبان ، مبتلا به غربت شدند و آواره و سرگردان و دور از وطن ماندند . آنک انسانی که بر غربت خویش وقوف یافت ، غربت زبان و کلمات را نیز دریافت و آگاه شد که او و کلمه ، هر دو این‌جا غریبند و دور از وطن ، و باید در زیست این‌جائی خود ، عزم بازگشت به آن‌جا را در دل خود زنده نگه‌دارند . معلومش شد که این جایگاه ، زادگاه او و وطنش و سرای نخست او نیست ؛ اول نیست ؛ فهمید که این‌جا و اکنون «نااول» است ؛ جایگاه ثانی است . اینک باید او و کلمه ، هر دو همواره مهیای بازگشت به «اول» در این وضعیت «نااول» زندگی کنند . از این جا بود که قصهٔ «تأویل» آغاز شد و تأویل یعنی آمادگی برای رفتن و بردن به اول ؛ به وطن ؛ به جایگاه نخست ؛ وهمین است که رمز یادآوریِ زبان پاک ، و راز زنده‌‌ ماندن خاطرهٔ گفتار نیک در دل انسان شد . دو . حکایت «ترجمه» چهاست ؟ این نیز داستانی عجیب و غریب دارد . خدایا ، کدامش را و کجایش را بگویم ؟ بگذارید از این‌جا شروع کنم که کلمهٔ «ترجُمان» یا «ترجَمان» ، که با «ترجمه» از یک خانواده‌اند ، از نظر من معرب کلمهٔ فارسی «ترزبان» است در مقابل «خشک‌زبان» . ترجمه ، ترزبانی است و ترزبانی یعنی «بیان» در مقابل «کتمان» . خدای خالق زبان و انسان ، با انسان سخن می‌گوید و سخنش عین بیان است ؛ هرچه می‌گوید عین حقیقت و زیبائی است . زبان خدا زبان پاک است و هرچه می‌گوید راست و زلال و پاکیزه است . دروغ و دغل و کتمان و پنهانکاری ندارد . سخنش بیان است و خودش «معلم البیانِ» انسان . در مقابل ، شیطان ، هم خدای کتمان و پنهانکاری و دروغ و دغل ، و هم «معلم الکتمانِ» آدمیزاده است . آن‌جا که آدمیان ، سخن یکدیگر را می‌فهمند ، پای بیان در میان است و این خداست که با ترزبانی و ترانه‌سازی ، حرف آنان را برای هم ترجمه می‌کند . اما آن‌جا که آدمیان سخن هم را نمی‌فهمند و سرانجام به نزاع و ستیز و جنگ می‌پردارند ، پای کتمان و لاپوشانی در میان است و این شیطان است که زبان پاک و گفتار نیک را از میان برداشته، و میان آنان علَمِ جنگ و ستیز برافراشته است . حاصل سخن در باب نشانه‌های انسان مبدأ این شد که این انسان ، زمین‌زی ، آزاد و ‌پاک‌زبان است و اگر این نشانه‌ها را اندکی جابجا کنیم ، به آن‌جا می‌رسیم که انسان مبدأ ، انسانی است با «پندار نیک ، گفتار نیک و کردار نیک» . نصرالله حکمت سه‌شنبه هشتم محرم الحرام سال ۱۴۴۸ دوم تیر ماه ۱۴۰۵ @nsrollahhekmat

  • . 🔴 زمین ، رمز امانت الهی هفت آزادی آزادی ، هزار قصه دارد . در این مجال بی‌مجال من بیچاره چه بگویم که در خور قامت این معنای بلندبالا و والا باشد ؟! به ناچار فقط نکات و کلماتی پراکنده می‌توان گفت ؛ می‌توان آه کشید ؛ حسرت خورد ؛ فغان کرد ؛ شعر سرود ؛ در وصف آزادی انسانِ مبدأ ؛ انسانی که می‌خواهیم همه چیزمان را از او بیاغاریم شاید بتوانیم بار دیگر ایران را و زندگی‌مان را بسازیم . انسانی که آزادی ندارد انسان نیست ؛ هر چیز دیگری هست الا انسان . انسانی که آزادی ندارد هیچ چیز دیگر ندارد ؛ هرچه دارد داشتن کاذب است ؛ توهم داشتن است ؛ نداشتن است نه داشتن . شاید تعبیر داشتن و نداشتن دربارهٔ آزادی انسان ، به لحاظ فلسفی فاقد دقت لازم باشد ؛ چراکه قوام حقیقت انسان ، به آزادی اوست اما فعلا و در این مجال ، بحث فلسفی نمی‌کنیم . هیچ چیز و هیچ کس ، به معنای دقیق کلمه هیچ چیز و هیچ کس ، این حق را ندارد که آزادی انسان را از او سلب کند ؛ حتی خدا . خدائی که آزادی انسان را از او بستاند ابلیس است . آزادی را که به هر نام و شکل ، و با هر عنوان و توجیه، از آدمی بستانی ، بنای دین و پیامبری و تکلیف و اخلاق و ادب و فرهنگ و هنر و عشق و امید و زندگی ، فرو می‌ریزد و درهم می‌شکند . این آزادی ، آزادی شبه مطلق است و دوتا قید دارد ؛ یکی قید طبیعی و دیگری قید انسانی . قید طبیعی برآمده از طبیعت انسان و جهان است ؛ طبیعتی که آزادی آدمی را به نحوی مقید می‌سازد . مثلاً هر کس این آزادی را دارد که خود را حلق‌آویز کند اما باید بداند که این آزادی و انتخاب ، آخرین انتخاب اوست . قید انسانی ، حریم آزادی دیگران است . هیچ‌کس حق ندارد آزادی خود را چنان به جریان اندازد که آزادی و انتخاب و آسابش دیگری را مورد آسیب قرار دهد یا از او سلب کند . مطلب دیگر موضوع «عبودیت» است ؛ بندگی و ستایش و «عبودیت حقیقت و زیبائی» . سخن گفتن در این باب ، راهی ناب و دور و دراز را می‌طلبد ؛ راهی دراز و همراهانی اهل راز . حاصل این راه و این باب را خواجهٔ شیرازی در یک بیت گفته است ؛ به ذکر همان اکتفا می‌کنم : «فاش می‌گویم و از گفتهٔ خود دلشادم ، بندهٔ عشقم و از هر دو جهان آزادم» . من ناتوان سخنی بهتر از او برای گفتن ندارم مگر از زبان اهل دل که گفتند : «العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة» ؛ بندگی و عبودیت عشق و حقیقت و زیبائی ، عین آزادی است . این آزادی را که خدای خالق انسان ، به او اعطا کرده ، هیچ‌کس حق ندارد آن را محدود کند یا از او بستاند . نکتهٔ پایانی را بگویم و بگذرم که «وقت تنگ است و سخن بسیار است ، شبروی راه وفا بیدار است» . آری هیچ‌کس حق محدود کردن یا سلب آزادی را ندارد اما آن‌جا که قدرت بشری انباشته می‌گردد و صاحب این قدرت ، گماشتهٔ شیطان می‌شود ، به خود این حق را می‌دهد که پای از حدود خویش فراتر نهد و به حریم آزادی دیگران تعرض و تجاوز نماید . این که باید آدمیان از آزادی خود حراست و حفاظت کنند و دست متعرض را کوتاه نمایند و او را سر جایش بنشانند ، در جای خود محفوظ . این‌جا می‌خواهم ظریفه‌ای را بگویم که غفلت ما نسبت به آن ، مخصوصا به لحاظ اجتماعی و سیاسی ، زمینه‌ساز گشوده شدن دست تطاول و تعدی قدرتمندان حاکم ، و اعوان و انصارشان به آزادی مردم می‌شود ؛ و آن این است که ریشه و بنیان درخت آزادی در اندرون آدمی است . نمی‌گویم در مغز و ذهن و فکر او ؛ نه ؛ در قلب اوست . در اعماق دلش . مغز آدمی را می‌توان شستشو داد و ذهنش را می‌توان تصرف کرد ؛ ژرفای دلش را اما نه ؛ مگر این که دل نداشته باشد یا سنگدل شده باشد . آن که صاحب‌دل است و دریادل ، مبدأ آزادی‌اش ، در اندرون خود اوست و قصهٔ آزادی خود و دیگران و احترام به انسان و حقوق او را در صحیفهٔ دل می‌نگارد . اما اگر دیدی که کسی به آزادی دیگران و حقوق آنان احترام نمی‌گذارد ، بدان که اشکال در اصالت دل اوست ؛ دل‌مرداب است و دلمرده ؛ او نخست دریادلی و آزادی خود و احترام به خویش را زیر پا نهاده و گرفتار اهوای نفسانی شده ، تا توانسته آزادی و حرمت دیگران را زیر پا بگذارد . آن که احترام به خود را آموخته ، احترام به دیگران را نیز بلد است . بدین‌گونه است که اگر آزادی را ریشه‌یابی کنیم ، سر از قلب انسانی و مهربان درمی‌آوریم ؛ سر از «پندار نیک» ؛ آری پندار نیک . نصرالله حکمت دوشنبه هفتم محرم الحرام سال ۱۴۴۸ یکم تیرماه ۱۴۰۵ @nasrollahhekmat

  • . 🔴 زمین ، رمز امانت الهی شش ب . زمین خدا پهناور و گسترده است . انسان ، زمین خدا و خدا زمین انسان است . انسان با این جثهٔ خرد و کوچک می‌تواند بزرگتر از جهان بزرگی باشد که همواره در حال توسعه و گسترش است ؛ چرا که او ظرفی است قابل اتساع که می‌تواند چندان بزرگ و گسترده گردد که همهٔ جهان را درون خود بگنجاند . این مشت گِل ، آن روز که متولد می‌شود و سر به این خاک می‌سپارد و قدم بر زمین می‌نهد ، باید درِ گوشش آواز فیلسوف ظروف گلین ، خیام را بخوانیم که چنین سرود : «در دهر چو آواز گِل تازه دهند ، فرمای بتا که می به اندازه دهند ؛ از دوزخ و از بهشت و از حور و قصور ، فارغ بنشین که آن خود آوازه دهند» و با این ترانه ، او را یادآور شویم که باید بکوشد همواره تر و تازه بماند و هرگز خشکیده و شکننده نگردد . جماعتی آدمخوار با وعده و وعیدهای بهشت و دوزخ ، خواه این‌جهانی و خواه آن‌جهانی ، به تجارت و سوداگری و مکر و فریب و خدعه پرداخته و برای خود ، بهشت و حور و قصور دنیوی ساخته‌اند . این مشتی گل تازه ، این نوزاد آدمیزاده ، باید آرام‌آرام بیاموزد و یاد بگیرد و بداند که انسان است و انسان یعنی مشت گلی پدید آمده از خاک زمین که جان جهان و روح خدا در او دمیده شده و از او یک ظرف ساخته ؛ ظرف ، نه مظروف ؛ ظرفی که به اندازهٔ همهٔ جهان و حتی بزرگتر از آن ، قابل اتساع و گسترش است . این خاصیت توسعه و گسترش که برآمده از آمیزش خاک و خداست ، زمین و زمینهٔ آن را فراهم می‌کند که آدمی بتواند همواره از محدودهٔ وجود خود فراتر رود و راهی عدمستان خود گردد . این خاصیت می‌تواند او را از همهٔ قالب‌ها و چارچوب‌ها و ساختارهائی که می‌خواهند او را به هر شکلی گرفتار محبسِ «جهان‌لانه» سازند ، نجات دهد . آری درست است که آدمی در معرض خطر «اعتیاد» است ؛ به قول ابن‌سینا «اعتیاد به ادراک حسی » ، و ما را همواره خطر «الگو» - الگوهائی که در تجارب زیستی مدام با آن‌ها سر و کار داریم ، اعم از الگوها و قالب‌های تربیتی ، رفتاری ، گفتاری ، سمعی ، بصری و غیره- تهدید می‌کند ؛ آری درست است که بر سر راه گسترش ما صد دام گسترده‌اند و صدها صیاد کمین کرده‌اند اما وقوف بر این که زمین خدا پهناور است و سرزمین وجود ما صدها روزنه دارد ، به آن سوی وجود محدودمان ، به عدمستان ، می‌تواند ما را از همهٔ این دامدانه‌ها و دام‌ها و کوه و کتل‌های راه زندگی عبور دهد و شور و شوق تقرب به مقصد را در ژرفای دل ما زنده نگه دارد . در این صورت ، حرکت و سیر ما از مقصد ، مدیریت می‌شود و حرکتی که چنین است ، از همهٔ موانع می‌گذرد و نرم و آرام پیش می‌رود . به قول خواجهٔ شیرازی : «در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم ، سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور» . از همین نقطه ، و با همین سرنخ است که افق «آزادی» عیان می‌شود ؛ نقطهٔ زمین‌زیستی و امانت الهی ، و سرنخ پهناوری زمین خدا ، و ظرف قابل اتساع سرشت انسان . وه چه دلرباست آزادی انسان ؛ و چه زیباست انسان آزاد ! نصرالله حکمت یکشنبه ششم محرم الحرام سال ۱۴۴۸ ۳۱ خرداد ۱۴۰۵ @nasrollahhekmat