tgindex
اتاق زیر شیروانی بانوی قرن19ام.

اتاق زیر شیروانی بانوی قرن19ام.

Статистика
@nazbano678персидский

امیدوارم نامه خودت رو پیدا کنی عزیزکم.

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
35
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
6
20 постов
Вовлечённость
17,1%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 21
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1
1/48двое суток
1
1/72трое суток
1

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 14 авг.2из m0rd4b

    -جامانده. کسی نمانده بود، هیچ مکانی آباد نبود. گویا زمین، جهان را بلعیده بود. آسمان، ستاره‌ای نداشت و غم به رویِ من نشسته بود. هرچه راه می‌رفتم، خودم بودم و خودم، کسی جز من برایم نبود. گویا مادرِ زمین به خواب فرو رفته باشد، گلی نشکفته بود و غم، بیدِمان را از پا درآورده بود. پایِ بید نشستم، نامه‌ای کهنه در خاک فرو رفته بود، خاکش را تکاندم و باز کردم. اری، خطِ تو بود. اما نامی از من نبود. گویا برای کسی جز من نگاشته شده بود و من در خاطرِ کسی زنده نبودم. گویا من وجود نداشته‌ام و تو هرگز مجنون من نبوده‌ای... چشمانم سو نداشتند، سیلِ غم هجوم آورده بود تا بریزند... آمدم تا به آسمان گله کنم، اما آسمان نیز، با من بارید، او بارید و نامه در دستم شسته شد. من جامانده بودم از تو و جهانت، و آسمان نیز تو را با اشک‌هایش از من گرفت... -سَمی آ

  • 11 авг.91из m0rd4b

    پس از طی کردن مسیری طولانی، رسیدم به نازبانو، به اصلِ داستانِ نامه‌نویسی... ناز بانو حال و احوالت چگونه می‌گذرد؟ دلت بهانه‌ی چه کسی را می‌گیرد و عشق آیا از دلت رخت بسته؟ یا دلتنگی مدام سراغت را می‌گیرد؟ چه می‌دانم، این روزها دلتنگی خانه به خانه، در می‌زند. من هم دلتنگ شده‌ام، گاه دلتنگ خودم، گاهی دلتنگ او... اما غرورم بیش از آن است که در چشمانم هویدا شود... ناز بانو، احساس می‌کنم دیگر آرام و زیبا نیستم، من مبدل شده‌ام به دلی سنگ و چشمانی بی‌رحم... دیگر چیزی مرا از پا در نمی‌آورد، زبانم زهر دارد و خودم بی‌گدار زهر را می‌پاشم. باز برایم اهمیتی ندارد کیست و چیست، باز بعد از مدتی مدید، لج‌بازی‌هایم راهش را به سمت سوی من یافته. زبان سرخ، سر سبز دهد به باد؟ به گمانم همینطور بود... ناز بانو آمدم برایِ تو بنویسم و از خود گفتم، شاید نامه لطفش به همین باشد نمی‌دانم. دیگر هیچ‌چیزی نمی‌دانم... دوست‌دارِ تو: سیاه‌چاله‌ی مرداب.

  • اتاق زیر شیروانی بانوی قرن19ام. pinned «این پست + این پیام رو فور کنید [ نه ریپلای ] من چند جمله کوتاه براتون بنویسم.. ظرفیت: محدود! یازده و سیزده دقیقه - - فقط اونایی که جوین هستن فور کنن🪼:>»

  • 10 авг.111из nazbano786

    کوتاه نامه‌ای به بانوی غزل ساز: نوشت خیابان مجاور خانه‌ی تو، و من فکر کردم کاش به جای خیابان خانه‌ام نزدیک خانه‌ات بود تا بتوانم پنجره ام را باز کنم و عطر گلدان هایت را نفس بکشم. نوشته بود شاعر نیست و بداهه از سر علاقه می‌نویسد. و من فکر کردم کاش می‌توانستم ذوق شعرش را زنده کنم تا بنویسد و بنویسد و بنویسد... چه برای خواننده جذاب تر از آن که نویسنده را به وقت شاعری ببیند و صبر کند تا شاعرش پخته شود و شعر هایش رنگ شعر. بانو موهای غزل سازی داشت، حقیقت موهای فرفری به شخص دردسر های زیادی می‌دهد ولی دیگران عاشق زیبایی‌اش می‌شوند. من اگر خانه ام کنار خانه‌ات بود می‌آمدم به کمک دردسر های مو‌های غزل ساز شما تا با هم به آن حالت بدهیم.. بانوی غزل ساز https://t.me/photoomann

  • 10 авг.10из nazbano786

    کوتاه نامه‌ای به پیچک عزیز من: کاش راهی بود که من و تو را به یکدیگر می‌رساند. کاش راهی بود که در پیچ هایش پرتگاهی نبود، به جایش یک دشت هایی پر از گل بود و شکوفه. به راستی پیچک عزیزم کاش باهم یک روز برویم پیک‌نیک، یک پیک‌نیک دخترانه. از آن هایی که کیک درست می‌کنیم و با ذوق با یک فنجان چای از آن لذت می‌بریم یا برویم و من یک جا بشینم تا تو مرا نقاشی کنی و من چقدر خوشحال می‌شوم اگر دستت را بگیرم و برویم زیر درخت سیب و من شکوفه‌اش را لا به لای موهایت بگذارم و باهم به اندازه تمام غصه هایمان بخندیم... https://t.me/peachak

  • 10 авг.81из nazbano786

    کوتاه نامه‌ای به مقصد ماه مهتابی: اگر قرار بود کلمات برای ماه مهتابی گلچین شوند، فکر می‌کنی کلمات را پایانی بود؟ اگر نظر من را بخواهی نبود. ماه زیباست و دل‌انگیز. آدمی را پناه می‌شود در درازای شبی که جز خودت هیچکس از آن خبری ندارد. یک دم می‌رسد و حضورش آنچنان گرم می‌کند دلت را که فکر می‌کنی اگر ماه نبود آن شب چه دردی به درد هایم اضافه می‌شد. ماه برای من زیباست و همیشه وقتی به داد من رسیده که حتی خودم برای خودم نرسیده بودم. ماه مهتابی زیباست ولی زیبایی بودنش همیشه به زیبا بودنش افزوده. داستان صدایش را همه شنیده‌اند، و من زیسته‌ام. صدایش قشنگ و دلرباست. پناه می‌شود برای زمانی که حس می‌کنی هیچ چیزی ارزش شنیدن ندارد. آن موقع با آن صدا میروی به دل غصه ها، گاهی هم با صدایش از دل غصه ها به ابتدای ذوق می‌رسی. برایم حضورش ذوق بود و نور، کسی می‌دانست ماه مهتابی بی‌آنکه بداند چندین شب تنها نور قلبم بوده است؟ https://t.me/Mylorien

  • 10 авг.8из nazbano786

    کوتاه نامه‌ای برای شما: زاده‌ی تیر بود و اولین ماه تابستون، زدم رو شونه‌اش و گفتم تو بچه‌ بزرگه‌ی تابستونی. به نظرم تابستونی بودن قشنگه. البته اگر شروع گرما رو نادیده بگیریم. خندید. بهش گفته بودم خنده اش چقدر قشنگه؟! البته چیز زیادی نمی‌دونستم غیر اینکه اونم مثل من ماه رو قاب می‌گرفت تو دل شب. آدما رو نمی‌تونم دسته بندی کنم زیاد ولی اون دسته که از ماه عکس می‌گیرن خیلی خاص و قشنگن. اصلا ماه خاصیتش لبخنده، مهربونه، محبته. میون اون همه تاریکی وقتی می‌درخشه دل آدم بهش قرص میشه.. تو موافقی مگه نه؟! https://t.me/Akharin19_18Anar

  • 10 авг.7из nazbano786

    کوتاه نامه‌ای به بانویی بی‌مثال: برایش نوشتم تو مانند دیگران نیستی، تو می‌درخشی و نور در برابر چشمانت به زانو در خواهد آمد. نمی‌دانست ولی من به هر ذوق و کلمه‌اش اهمیت می‌دادم، رنجش رنجم بود و خوشحالی‌اش ذوق من. به راستی کسی هم می‌فهمید در پشت این چشمان زیبایت چه غمی نهفته است؟ دختری در پشت این صحنه به سوگواری نشسته بود. شاید دیگر حرفی نمی‌زند از آن غم، اما هنوز برایش غصه می‌خورد. هر چیزی که درست پیش نمی‌رفت یک دل سیر کنارش برای نبود آن جای خالی می‌گریست. اما دستان من دور بودند برای در آغوش کشیدنش. سخت بود ببینم خودش را با افکارش هر روز به دار می‌آویزد و نمی‌میرد. اما بانو جانم، می‌دانم که تو روزی از پس تمام این رنج و غمی که فقط خودت از آن خبر داری بر می‌آیی.. https://t.me/Ma1enkaya_pet1chka

  • 10 авг.7из nazbano786

    کوتاه نامه‌ای برای مقصدی چون تو: آن شب باران می‌بارید، تمام جاده را نمی خیس در بر گرفته بود. و جوانی بود که کیف چرمی بر سر گذاشته بود و می‌دوید برای پناهی که خیس آب نشود. ایستگاه اتوبوس جای امنی به نظر می‌رسید. به دو خودش را رساند اما عجله‌اش آنقدر دست و پاگیر شد که ناخواسته تنه‌ای به بانویی که آنجا بود زد. کتاب از دستش افتاد و پسر خم شد برای برداشتنش. کتاب را برداشت و گفت عذر می‌خواهم. بانو سری تکون داد و کتاب را گرفت. اما وقتی چشمانش به چشمان بانو افتاد یک لحظه حس کرد نفسی برای ادامه پیدا نمی‌کند. سریع نگاه گرفت از چشمان دل‌انگیزی که مقابلش بود. سال ها گذشت و حالا مرد پس از اولین قطره باران به ایستگاه اتوبوس پناه می‌برد اما نه برای پناه در برابر باران، بلکه برای پناه به اولین چشمانی که در آن شب بارانی باعث شد قلبش تند تر از هر زمانی بتپد. https://t.me/TheLadyofBakerStreet

  • 10 авг.8из nazbano786

    کوتاه نامه‌ای برای صاد عزیزم: درود بر عزیز راه های دورم! دلبندم احوالت چطور است؟! یادم است از روزی که برایمان شعر خواندی و برای اولین بار صدایت در گوشم پیچید و فکر کردم چه قشنگ شعر می‌خوانی. و بعد باهم کم کم حرف زدیم و من بی‌تردید به قلب مهربانت پی بردم. عزیز جان! تو قلم می‌زنی به جوهر از درد می‌نویسی اما نمی‌دانی متن‌هایت توسط یک قلب دردمند چندین بار خوانده می‌شوند. یک دست می‌شود و حلقه می‌شود دور شانه‌ای بی‌پناه. و گاهی هم ذوق‌هایت را می‌بینم و دلم می‌خواهد در آغوشت کشم. راستش گاهی بی‌خبری اما در انتهای روز حرف‌های تو را می‌خوانم و لبخند می‌زنم. بودنت زیباست و برایم طعم زندگی را تداعی می‌کند. کاش دور نبودی تا یک چای دم کنم و تو را برای ساعت ها به حرف بگیرم. https://t.me/TheCrrazyWritter

  • 10 авг.7из nazbano786

    کوتاه نامه‌ای برای بانو شیرزاد: درود عزیز نادیده‌ی من! بانو به قول تو می‌دانم که متن های غمگین مخاطبان بیشتری دارند. تو گفتی و من فکر کردم چه بر سرمان آمده که این‌گونه در پناه غم فقط احساس راحتی می‌کنیم؟ چرا دیگر بلد نیستیم شادی را خانه خطاب کنیم؟ این غم چیست که این‌گونه مارا در چنگ خود گرفته و ما رضایت مندیم از این اسارت؟ اما تو! تو مانند نسیم صبحی، آشنا و مهربان. نوازشگر و بی‌منت. در پرتو سایه تو هنوز امید به خدا کمک می‌کند به دستان نیازمند و من چه سعادت مند که برای تو قلم به جوهر می‌زنم. https://t.me/ManDarMianVazeha

  • 10 авг.5из nazbano786

    کوتاه نامه‌ای برای تو جانم: درود بانوی شرقی! اصالت غم‌هایت چه دل‌انگیز به جانمان می‌نشیند. عزیز من، در سایه شب این فریاد‌ها روزی باعث طلوع می‌شود. و در آن طلوع دیگر هیچ یک از گل های این باغ به دست کسی دیگر چیده نخواهد شد. ایران برای ما یک وطن بود، اما این وطن به وطن بودنش ختم نشد، شعر شد و در رگهای مان جریان پیدا کرد. غم شد و به اشک هایمان مبدل شد. جان شد و به کالبد های خسته‌ی مان روح داد. می‌دانی؟ تو از وطن می‌نویسی ولی این غصه ها برایمان چه سخت پایین می‌رود. بغض می‌شوند و اشک، می‌ماند بیخ گلو و نمی‌شود آن ها را هضم کرد. در آخر بنویس و کم نیاور، ما تا به طلوع کنار تو شب بیداریم. https://t.me/hedaiat_insideme

  • 10 авг.53из nazbano786

    کوتاه نامه‌ای به بانوی زال: درود عزیز نادیده‌ی من! در جنگل واژه هایت یک سکوتی همه را به فکر دعوت کرده. به اندیشه و تأمل، به یک حقیقت تلخی که دیگران ترجیح می‌دهند به جای آن با دروغ های شیرین از خود پذیرایی کنند. برای آدم‌های این شهر در شب فرو رفته، هیچ چیز مانند دروغ زیبا نیست. آن ها قدری هم تحمل حقیقت ندارد. برای همین برای همه چیز یک دروغ را ترویج داده اند. اما تو یک باوری، یک نور از تاریکی. که تاریکی همان نور است و نور همان تاریکی. نویسندگانی را به هم صحبتی دعوت کرده‌ای که کمتر می‌شود در لابه‌لای فعالیت دیگران دید. اگر سخنی داشته باشم؟ خودت باش. خودت بودن باعث شد امروز برای ساعتی غرق جنگل نوشته هایت شوم. https://t.me/thesoulend

  • 10 авг.4из nazbano786

    کوتاه نامه‌ای برای آنه‌ی عزیزم: درود آنه‌ی عزیز من! حالت خوب است؟ من که با دیدن اسم تو برای نوشتن حالم خوب شد، چرا که تو مقصد قشنگی برای نامه هستی. راستش شاید حالا دیدار ما کم شود، اما این از علاقه من به تو کم نخواهد کرد. من هنوز هم تو را با کتاب‌هایت به یاد می‌آورم. هنوز هم تو را با لبخند های قشنگی که بخاطر اتفاقات درون کتاب بود به خاطر دارم. مهربانی هایت، خنده ها و حرص خوردن هایت همگی رنگ زندگی داشتند. وجودت زیبا بود و هست. چشمان جنگلی‌ات همیشه مرا وامی‌داشت که نگاهت کنم، سپس در دل بگویم ( خدای من چشمان او به جنگل های شمال می‌ماند). اصالت ایرانی بودن در تک‌تک کار هایت پیدا بود و خوش به حال کسی که تو را در زندگی دارد. https://t.me/ane_e_ayene

  • 10 авг.4из nazbano786

    کوتاه نامه‌ای برای یک بانو: درود جانم. وقتی در متن‌هایت قدم می‌زدم، کلماتت نظرم را جلب کردند. انگار یک جایی کسی حرف درست را می‌زد. اما حرف‌هایت از جنس مهربانی‌اند. جنس یک نصیحت دوستانه و خواهرانه. به گمانم درست است که از جنس آدمیزادیم، اما تو در میان این آدمیان، خیلی مهربانی. دلی به وسعت دریا داری و آدم می‌خواهد کنارت به یک فنجان چای بنشیند. عزیزجان امیدوارم خدا تو را ببیند و به دلت آرامشی بدهد که به شکرانه هایت بی افزاید. تو برای انسان بودن در یک جامعه خاکستری بسیار رنگی و زیبایی.. https://t.me/Baharmh82

  • 10 авг.5из nazbano786

    کوتاه نامه‌ای به یک عزیز راه دور: سلام عزیز نارنگی‌ام، خواستم بگویم بوی خانه می‌دهی. امن، مهربان و پر آرامش. در واپسین روزهای سخت یک روز دنیا روی خوش نشان می‌دهد، این جمله ای است که به تو می‌گویند اما من می‌خواهم بگویم در این دنیای بزرگ زندگی روی خوش نشان نمی‌دهد. اما بیا یک روز برای خودت زندگی کن، یک روز زندگی را به مردم های دغدغه‌مند بسپار و دیوانه‌وار به خودت فکر کن، به چیزهایی که تو را خوشحال می‌‌کنند. به تمام چیزی که صبر می‌کنی تا انجامشان بدهی. در تو یک نوری است که شعله‌اش کم شده، محرک این شعله ذوق است، کاری بکن که ذوقت را برمی‌انگیزد. زندگی من صاحب خانه‌ی نارنگی، زندگی کن! https://t.me/Narangyy

  • 10 авг.5из nazbano786

    کوتاه نامه‌ای به ویلیام عزیزم: وقتی نگاهش می‌کردم دوست داشتم به او بگویم که عزیز راه دورم، بگذار زندگی برود، بگذار خورشید غروب کند و ماه در آسمان پدیدار شود. بگذار خاک بر ما پیروز شود. اما بیا یک روز برای خودمان زندگی کنیم. در زیر شاخ و برگ های این غم های بلند. بیا برایت چای دم می‌کنم و تو برایم یک فنجان هم صحبتی بیاور. اصلا من سکوت می‌کنم تا تو بنوازی، صدای ساز تو بینمان سخن بگوید. من برای تو، تو برای من، تا قبل اینکه خاک بر ما پیروز شود. بگذار یک روز زندگی کنیم. اصلا چه کسی میداند قرار پیروزی خاک چه زمانی است، بیا هر وقت خواستیم بهانه کنیم فردا پیروزی خاک است و شکست زمان عمرمان. بعد همان روز را تا سر حد سرخوشی باهم خوش بگذرانیم. تمام کارهایی را بکنیم که اگر قرار به عمر خودمان بود به سال های بعد موکول می‌کردیم. مگر نه؟ https://t.me/pure888

  • 10 авг.5из nazbano786

    کوتاه نامه ای به آسای خیال‌انگیز من: درود جانِ من! شنیده‌ام کسی خبر آورده که آسای بی‌مثال من به خودش احساس ناکافی بودن می‌دهد. بگو که اشتباه شنیده‌ام، و الا باید بروم جایی خودم را سر به نیست کنم. آخر بانوی من! بانوی شرقی زیبا! تو برای چه به خودت باید احساس این را بدهی که کمبودی داری؟! مگر واژه تو بودن به وسعت تمام زیبایی ها نیست؟ بخدا که هست. اصلا تو برایم بگو! چه کسی مانند تو این چنین بی‌مثال زیباست؟ مهربانی؟ بله هستی! خوش قلبی؟ بله بازم هستی. آیا باعث لبخند به لب دیگران می‌شوی؟ بازم بله. اما جمله تو به معنی عالی بودن، به راستی به حق گفته شده؟ نه. انسان ها برای یک چیز تمرکز می‌گذارند، و پنج سال در یک حیطه مخصوص کار می‌کنند و هنوز هم به خودشان عالی نمی‌گویند آنگاه یک بانوی با استعداد که در خاورمیانه زندگی میکند و کنکور دارد ولی همچنان هم زیباست هم درس می‌خواند و هم زنده می‌ماند. به خودش می‌گوید عالی؟ نه عالی نیستم! درست است تو عالی نیستی، تو بی‌نظیری! پس بگو آنچه شنیدم دروغ است. https://t.me/Blue_Ash_2026

  • 10 авг.4из nazbano786

    کوتاه نامه‌ای برای پناه خستگی: سلام عزیزکم، خبر دارم که دلت سخت آشوب شده. پناهی که ساختی برایت آوار شده؟ من خوب درک میکنم. می‌فهمم که دلت بازار مس‌گر ها باشد یعنی چه - هرچه نباشد من هم شرایط تو را دارم. کنکور داشتن یک مسئله است و کنکوری ۴۰۵ بودن یک مسئله‌ی دیگر. خوب است بدانی من هم مثل تو و حتی مانند بقیه نتوانستم درس هایم را جمع کنم. به قول تو مغزم بعد از نهایی ها دیگر خودش را پیدا نکرده. یک جایی میان صفحات امتحانات جا مانده. من هم جاماندم، از کنکور، از درس، از زندگی و از تمامی رویای آینده، اما عزیز جان! زندگی درک همین امروز است. اگر نمیتوانی بخوانی پس زندگی کن، یک روز بی هیچ انتظاری از خودت زندگی کن و بعد به توقعات خودت برگرد. اما یک روز را به خودت سخت نگیر. عمر گذراست. https://t.me/Daymahfaramoshnemishe

  • 10 авг.6из nazbano786

    کوتاه نامه‌ای به مقصد دختری رویاگونه: وقتی کلمات به دستت رسید لطفاً با لبخند آن هارا بخوان! چرا که من آیینه ای از تمام علایق تو هستم بانوی جوان. راستش من هم عاشق بافتنی هستم، اصلا عاشق بافتنی با کاموا های رنگ و وارنگ هستم. عاشق خلق کردن چیزی با دستان خودم. خیاط نیستم اما خیاطی را با حداقل ترین دانسته هایم انجام می‌دهم که نتیجه بد هم نبوده. اصلا تو برایم بگو این همه شباهت ذوق ندارد؟ من تو را مانند همزاد علایقم یافتم. اصلا بیا یک قرار بگذاریم، یک قرار بافتنی، برای هم چیزی ببافیم و به یکدیگر هدیه دهیم. من تو را تازه یافتم اما آنقدر ذوق زده از این همه علایق مشابه شدم که می‌خواهم با تو بسیار وقت بگذرانم. تو بگو دختر رویاگونه، این همه هنر از دستان تو ذوق انگیز نیست؟!🥹✨ https://t.me/dr_lecter_office