بانوی قرن 19ام🕯️
Статистикаمینویسم تا که بمیرم- @Banoo19_bot @nazbano678 : چالش ها ناشناس چنل: http://t.me/HidenChat_Bot?start=5991255742
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 55
- Всего постов
- 55
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 82
- 1/48двое суток
- 93
- 1/72трое суток
- 101
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
چرا من وقتی غر میزنم ریاکشن میدید؟ با صلح و دوستی چرا اهمیت نمیدید؟
عمو رحمان همیشه کلاه سر میگذاشت اما کلاهش نه سبز بود و نه سیاه. یک کلاه کهنهی کرم رنگ بود که به گفته خودش آن زمانی که خریده بود، رنگش سفید بوده و در گذر زمان رنگش کهنه شده. عمو رحمان همیشه وقتی میخواست بلند شود دستش را به کلاهش میگرفت. یکبار پرسیدم…
عمو رحمان همیشه کلاه سر میگذاشت اما کلاهش نه سبز بود و نه سیاه. یک کلاه کهنهی کرم رنگ بود که به گفته خودش آن زمانی که خریده بود، رنگش سفید بوده و در گذر زمان رنگش کهنه شده. عمو رحمان همیشه وقتی میخواست بلند شود دستش را به کلاهش میگرفت. یکبار پرسیدم عمو رحمان کلاه که از سر تو نمیافتد چرا همیشه موقع بلند شدن دست به کلاه میگیری. عمو رحمان خندید و با مهربانیاش گفت عادت دختر جان، از سر عادت است، به یاد ایامی که نو گرفته بودم و هنوز اندازهی سرم نبود. من متعجب بودم، همیشه فکر میکردم یک داستانی باید پشت آن کلاه باشد، یا شاید یک راز قشنگی دارد. اما تنها و تنها عادت عمو رحمان بود که دست بگیرد به کلاه قدیمیاش. خندیدم و گفتم عمو رحمان توقع هرچیزی داشتم جز این جواب. عمو رحمان نگاهم کرد و گفت چرا دختر جان؟ گفتم عمو فکر میکردم داستانی پشت این دست به کلاه شدن ها باشد. عمو رحمان گفت تو فکر میکنی همین عادت کردن قصه و داستان ندارد؟ من از وقتی عادت کردم به کلاه را نگه داشتن که کلاه میخواست از من بگریزد. دستان من سعی در از دست ندادن کلاه داشت. حالا این روزها شاید کلاه از من فرار نکند اما دستان من هنوز ترس از دست دادن دارند، ترس افتادن کلاه. شاید با گذر زمان کلاه اندازه سرم شد، رنگ عوض کرد و کهنه شد، اما دستان من هنوز دستان روزهای اول اند. آدمیزاد همین است، ممکن هست هنوز دست به چیزهایی بزند که در واقع نیازی به نگه داشتنشان ندارد ولی یک روزی ترسیده آنها را از دست بدهد. عمو رحمان وقتی حرفهایش را زد، آخرش باز از آن خندههای بانمکه مخصوص خودش کرد. و من داشتم فکر میکردم ممکن است هنوز هم از سر عادت قلب ما ترس از دست دادن داشته باشد، که بعضی دستهارا محکم تر میگیرد. درصورتی که شاید این وابستگی و ترس از عادتی قدیمی شکل گرفته باشد. شاید وقت آن رسیده بود من دست از به کلاه گرفتن خودم بردارم. شاید عمو رحمان قرار بود برای من الگویی شود تا کمتر دست به کلاهم ببرم. چون کلاه من سالها بود که به زمین نمیافتاد. -بانوی قرن19ام. - عمو رحمان قسمت یک.
خب آماده اید؟
یادتون نره ریاکت هارو تازه باز کردم ببینم کم توجهی هی صورت بگیره باز برش میدارم.
خب میذارمش-
گویا نمیخواهید بگذارمش؟ درست است؟
هستید بذارم؟
نمیدونم چرا بازم آخر شب شد اما بازم یه متن متفاوت نوشتم..
آدم ها فکر میکنند من.. ببخشید، اما برای چه باید بدانم آدم ها دربارهی من چه فکری میکنند؟ مگر آنها دردهای مرا زیستهاند؟ ـ بانوی قرن19ام.
без подписи
«حوالی خاطرات مجنون شهر، کاغذی پیدا شد که تنها در آن برای معشوقهاش نوشته شده بود: « برای آبیترین رز دنیا » هیچکس هیچ چیز نمیدانست. اما شاید نامه در انتها بعد یک سال به دست مقصد خودش برسد.»
شرلوک هولمز حوصلش سررفته میخواد گیر بده بهت... این پیام رو فوروارد کن چنلت تا بهت بگم... شرلوک هولمز چرا میخواد بهت گیر بده ( مرض که نداره ولی..) اینجا جوین باش https://t.me/TheLadyofBakerStreet #YourMove
شرلوک هولمز حوصلش سررفته میخواد گیر بده بهت... این پیام رو فوروارد کن چنلت تا بهت بگم... شرلوک هولمز چرا میخواد بهت گیر بده ( مرض که نداره ولی..) اینجا جوین باش https://t.me/TheLadyofBakerStreet #YourMove
من سر hello love گفتن کلاوس🛐🛐
ولی انزو و کلاوس مایکلسون هم جذابن
خاک بر سرت استفن. چجوری تونستی الینای پیکمی رو دوست داشته باشی اینو نه؟
ممنون نگاهت ..
https://t.me/nazbano786/9073 با پوست و استخوان درکش کردم... و خیره شدم به دیوار
این پیام رو فور کنید تا بزارمتون توی فولدر 100+ جذب داشته باشید💖