tgindex
مُـردآبــ»

مُـردآبــ»

Статистика
@m0rd4bперсидский

هر واژه‌ای از درد، تکه‌ای از روحِ من است. . . . https://t.me/boost?c=2112902430

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
71
Всего постов
73
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
604
+4 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
42
40 постов
Вовлечённость
7,0%
к подписчикам
Постов в день
10,1
всего 73
Упоминаний
18
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
36
1/48двое суток
41
1/72трое суток
44

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • این استقلال کجا و اون استقلال کجا. همیشه تو دلم می‌گفتم من تولدم ۲۷ مرداده و استقلال افغانستان ۲۸ مرداده چه جالب، کاش ۲۷ام می‌بود با تولدم یکی می‌شد. اما الان از مرداد بدم میاد چون شده روزِ مرگِ همه‌ی دخترا و جوونای افغانستان. شده سیاه‌ترین ماه و روز تو تاریخ این وطن. دیگه حتی مردادم قشنگ نیست. حتی مرداد هم سیاه شده برام...

  • فردا عزای عمومیه، البته الان چندساله عزای عمومیه ولی فردا تاریخ تکرار میشه، میشه همون روزی که کابل و گرفتن و ترس، غم، نفرت، ترس و ترس و ترس تو خونه‌های مردم بیداد می‌کرد...

  • پنج سال آزگار گذشته و ما داریم دووم میاریم. هرسال بدتر از پارسال و هرروز کشنده‌تر از دیروز داره می‌گذره. انگار تو هوا سم پخش کرده باشن، روحِ‌مون مریض شده و غم همراه همیشگی...

  • 14 авг.2321из badbadake_abiii

    پنج‌سال از آن روزی که می‌گفتند: «طالب هر جا را بگیرد کابل را گرفته نمی‌تواند.» گذشت.

  • -قبر. تابه‌حال در قبر خوابیده‌ای؟ زمانی که چشمانت باز باشد و مغزت هوشیار؟ می‌دانی، گمان می‌کنم ما در قبری دفن شده‌ایم بی آنکه شنیده شویم. نفس می‌کشیم اما هر لحظه خاک روی‌مان سنگین‌تر می‌شود. راستش را بخواهی، نایِ تقلا ندارم، هر شب، برایم نماز وحشت می‌خوانند و من در شبِ اول قبر مانده‌ام. هرروز مانندِ دیروز می‌گذرد اما تا شب فرا می‌رسد، نکیر و منکر جانم را می‌گیرند همچون امر به معروف و نهی از منکر. قبر مرا می‌فشارد و استخوان‌هایم، جیغ می‌زنند اما نکیر و منکر می‌گوید شنیدن صدای دختر حرام است. می‌گوید دختر حرام است و گویا زن بودن جرم است در این سرزمین. آری من در قبری به نامِ وطن نفس می‌کشم. اما هر روز زنده به گور می‌شوم بدون اینکه کسی برای نجاتم بیاید. نه می‌میرم نه زنده می‌مانم... -سَمی آ

  • -شاید احساسی که نامی نداشت. جایی از روحم مچاله شده بود، شاید تمام تنم می‌سوخت. نمی‌دانم اما دردی خانمان‌سوز در استخوانم زق‌زق می‌کرد. گویا کسی با سوزن قلبم را می‌شکافد، احساس می‌شد اما نمی‌دانستم کجای این تن و روح فغان داشت. چون هر چه پی درد می‌گشتم، درد بیشتری سر از لانه در می‌آورد. نمی‌دانم قلبم تیر می‌کشد یا مغزم مرگ را به خود دیده. نمی‌دانم نام این احساس باید چه باشد اما مرا تا مرز جنون کشانیده... -سَمی آ

  • -هیچ. به گمانم باید سخت باشد که عاری از احساس باشی و احساس را درک کنی. هیچ از صد باشی و طعمِ ملسِ صد بودن را تجربه کنی. گاهی، هیچ می‌تواند خیلی از احساسات را پوچ کند. اهمیتی ندارد که چند ضربدر صفر شود، چون باز هم صفر میشود. هیچ هم همینطور است. نمی‌شود برایش مرد و توقعِ تب از او داشت. او چه می‌داند که کمال چیست. او متعلق به خویش است و در وجودش خودخواهی را به نامِ هیچ بودن کاشته. او برایِ یکی شدن نیامده، او آمده تا یک بودنت را همچون خود به پوچ شدن بکشاند. از هیچ نمی‌شود توقعِ صد بودن داشت. هیچ بمان، همان‌طور که هیچ‌چیز برایت اهمیت ندارد. -سَمی آ

  • انتقام؟ نه عزیزم انتقام چیه من یکاری میکنم تو آتیش جهنم بسوزه

  • -خسته. از زیستن خسته بود، از اینکه صبحش تا شب برای جنگیدن تلف شود. جنگی که می‌دانست در میدانِ نبرد از پا خواهد در آمد. می‌دانست که نمی‌تواند کافی باشد، اما با تمامِ خستگی‌ها باز قلم و برگه‌ی تست شده بود سپرش در میدان. او از جنگیدن خسته بود، از نفسی که راهش را گم کرده بود خسته بود. اما چاره را میشود لابلای برگ‌های کتاب یافت پس ادامه می‌داد. -سَمی آ

  • -سرگردان. بارها آمدم بنویسم، آمدم تا باز رشته‌ی این کلاف را از سر بگیرم اما هربار سرگردان‌تر از قبل در خویش گم شدم... آمدم تا از سرگردانی بنویسم اما همچون تار عنکبوت، سرتاپایم را اسیر کرد. کوشیدم تا از این بند آزاد شوم اما اسیرتر از قبل بودم. کسی که نداند چیست، نمی‌تواند بفهمد. آری من با خود در جنگم و این جنگ مرا خواهد کشت، می‌دانم که روزی حیران و سرگردان می‌آیم در خانه‌ات، اما تو از آنجا رفته‌ای... می‌دانم که من راهم را گم کرده‌ام، اما تو هرگز نیامدی تا ناجیِ این چشمِ کور باشی... -سَمی آ

  • 14 авг.7удалён 15 авг.

    انشالله که هیچی نبوده

  • بچه‌هاااا میدونید چیشد؟ حالم بد بود رفتم ظرفارو بشورم داشتم نق میزدم ظرفا چقدر زیاده چطوری بشورم مامانم گفت خجالت بکش اونقدرام زیاد نیست یه لحظه اومدم اینور که از رو اپن یچیزی بردارم دیدم گوشیم دست مامانمه و بسم الله، تو تلگرامه. و داره همه‌ی پیویارو نگاه می‌کنه، البته دقیق ندیدم ولی تا حالا اینقدر به خودم شک نداشتم و داشتم به کارای بدم فکر می‌کردم که با کیا چت کردم و چیا داشتم... خلاصه خیلی ترسناک بود اوضاع و اومدم بعد از ظرف شستن کنارش نشستم و بعد یکم گشتن تو گالریم گفت بیا بابا بگیر هیچی تو گوشیت نداری گفتم دنبال چی میگشتی مامان گفت هیچی نداشتی...

  • 14 авг.8из my_unknown_notesудалён 15 авг.

    خیلی رندوم به مناسبت این عدد رند خوشگل چنل،فور کنید بهتون یه متن بر اساس وایب چنلتون اگه یه آدم بود بدم!. لیمیت: ۵ چنل

  • 14 авг.15удалён 15 авг.

    دیگه نمیتونم راجب این درد بنویسم..‌

  • یعنیا لعنت به فردا. از همین الان.

  • 14 авг.18удалён 15 авг.

    چقدر زندگی ناراحت کنندس

  • خیلی یهویی یاد سال ۴۰۳ افتادم که رفته بودیم ساوه، شاید بهترین یکی از بهترین روزای عمرم بود، با اینکه فقط یه روز بود، یه روزی که از صبح ساعت ۶ شروع شد و تا ساعت ۱۲ شب تموم شد. اما اندازه‌ی چند روز خاطره و خوشی داره هنوزم. یادمه تا تونستیم اون روز رفتیم مغازه…

  • الان به هیچ‌وجه آدم دوسال قبل نیستم. شاید اونموقع واقعا یه شور و هیجانی، یه شیطنتی تو چشام بود، اما الان شدم خاکسترِ زیر آتیش.

  • خیلی یهویی یاد سال ۴۰۳ افتادم که رفته بودیم ساوه، شاید بهترین یکی از بهترین روزای عمرم بود، با اینکه فقط یه روز بود، یه روزی که از صبح ساعت ۶ شروع شد و تا ساعت ۱۲ شب تموم شد. اما اندازه‌ی چند روز خاطره و خوشی داره هنوزم. یادمه تا تونستیم اون روز رفتیم مغازه و خوراکی خریدیم خوردیم. رفتیم بیرون دور دور و گشتیم. همش در حال شیطنت و گشتن بودیم. یادمه کل بعد از ظهر تا وقت شام تو خیابون پرسه میزدیم و دربدر دنبال لواشک و آلوچه بودیم. اصلا الان که فکر می‌کنم تو گذشته فقط بعضی روزا برای همیشه واسه آدم بولد می‌مونه، شاید دیگه حتی با اون آدما رفت و آمد نداشته باشم، حتی گپ و گفتی دیگه وجود نداشته باشه. ولی اون روز واقعا خاطره‌ی قشنگی شد که شاید هیچوقت دوباره تکرار نشه و من هیچوقت دیگه پام به ساوه باز نشه... کاش بعضی چیزا چند بار تکرار شن، یا شاید وقتی تکرار شن لذتشونو از دست بدن، نمی‌دونم... -پیوستِ خاطرات.

  • 14 авг.32удалён 15 авг.

    -فور- شاید فقط پنج نفر. یه کلمه در وصف الانتون بگید براتون بنویسم.

مُـردآبــ» — tgindex