tgindex
دُخت شب...✨️

دُخت شب...✨️

Статистика
@MAHALI_BAHARперсидский
Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
25
Всего постов
27
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
394
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
65
27 постов
Вовлечённость
16,5%
к подписчикам
Постов в день
3,6
всего 27
Упоминаний
4
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
68
1/48двое суток
77
1/72трое суток
84

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • 13 авг.131удалён 14 авг.

    без подписи

  • 13 авг.1311удалён 14 авг.

    без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • 13 авг.422удалён 14 авг.

    без подписи

  • 13 авг.492удалён 14 авг.

    без подписи

  • 13 авг.4921из HarfChatBotудалён 14 авг.

    ‌ درود امیدوارم حالتان خوب باشد امروز 13 August, روز جهانیِ چپ‌دست‌ هاست. روز بانو نسیمی مبارک‌.

  • 12 авг.удалён 13 авг.

    بلی فعلا از اندوه خوابم‌ نمی برد

  • 12 авг.удалён 13 авг.

    دیدید گفته بودم تاوان خنده های خود را می‌دهم....🥲🍂

  • 12 авг.удалён 13 авг.

    باز خوابم‌نمی‌برد....

  • 12 авг.удалён 13 авг.

    خداوند شفای عاجل نصیب کند 🤲

  • 12 авг.удалён 13 авг.

    خداوند صحت کامل نصیب شان بگرداند. 🌱

  • 12 авг.удалён 13 авг.

    چشم 🥺🤲🏻ان‌شاءالله صحت یاب بشوند عزیزم

  • می‌شود برایم و برای خانواده ام دعا کنید.... عضو از خانواده ام مریض است واقعا خرسند می‌شوم دعا کنید🥲🍂

  • شاید این بغض آخرم باشد......

  • شاید این بغض آخرم باشد......

  • چهار سال، یازده ماه و بیست‌وهشت روز است که من و دختران سرزمینم زندگی نمی‌کنیم فقط زنده مانده‌ایم.... مرده‌های متحرکی شده‌ایم می‌خوریم می‌خوابیم، صبح از خواب برمی‌خیزیم و دوباره شب می‌شود. گاهی در گوشه‌ای دور از چشم دیگران کتابی باز می‌کنیم نه برای آن‌که کسی بفهمد رؤیا داریم فقط برای آن‌که خودمان فراموش نکنیم روزی قرار بود چیزی باشیم.... چهار سال یازده ماه و بیست‌وهشت روز است که دختران این سرزمین به جرم دختر بودن از فردای خود محروم‌اند. کتاب‌هایمان خاک می‌خورند لباس‌های مکتب‌مان در صندوقچه‌ها پیر می‌شوند قلم‌هایمان خشک می‌شوند و ما هر روز یک ذره بیشتر از آن دخترکی که روزی بودیم فاصله می‌گیریم. دردناک‌تر از همه این است که دیگر حتی از بسته بودن دروازه‌ها تعجب نمی‌کنیم. به ممنوعیت عادت کرده‌ایم به محرومیت عادت کرده‌ایم به شنیدن نمی‌شود‌ عادت کرده‌ایم. و چه فاجعه‌ای بزرگ‌تر از این‌که انسان به زندانش عادت کند؟ من دلم برای دخترانی می‌سوزد که هنوز نمی‌دانند رؤیایشان چیست چون پیش از آن‌که فرصت رؤیا دیدن پیدا کنند به آنان آموختند که آرزو کردن هم می‌تواند خطرناک باشد. دلم برای آن دخترکی می‌سوزد که یک روز با بکس مکتبش از خانه بیرون رفت و نمی‌دانست آن آخرین باری‌ست که نام شاگرد را با خود حمل می‌کند. برای آن دختری که می‌خواست داکتر شود معلم شود نویسنده شود انجنیر شود یا فقط یک انسان معمولی باشد که خودش برای زندگی‌اش تصمیم می‌گیرد. اما حالا آرزوهایش را باید آهسته در دلش دفن کند مبادا کسی صدای گریه‌ی آن‌ها را بشنود. من می‌خواهم بیشتر گریه کنم نه از ضعف از این همه زندگی نزیسته.... می‌خواهم برای خودم گریه کنم برای دختران سرزمینم برای کتاب‌هایی که باز نشدند برای صنف‌هایی که خالی ماندند برای یونیفورم‌هایی که سال‌هاست از تن دختران این سرزمین دور مانده‌اند برای مادرانی که هر صبح به دخترانشان نگاه می‌کنند و نمی‌دانند با این همه آرزوی خفه‌شده چه کنند. چهار سال یازده ماه و بیست‌وهشت روز... و ما هنوز اینجاییم. نه مرده‌ایم که خاکمان کنند نه زنده‌ایم که زندگی‌مان را به ما برگردانند. فقط مانده‌ایم در فاصله‌ی تلخ میان بودن و زندگی کردن.... و اگر امروز از چشم‌هایم خون چکید تعجب نکنید.... این خون یک دختر نیست خون هزاران آرزویی‌ست که سال‌هاست راهی برای بیرون آمدن ندارند........ #محال_بهار🍂