- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 15
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 34
- 1/48двое суток
- 38
- 1/72трое суток
- 42
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
نمیدونم،راهی پیدا نمیکنم پس دارم سعی میکنم یکی بسازم.
یکی از دوستام یه روز بهم گفت: «تو مثل گوجهی سوئدی میمونی.» اولش خندیدم، گفتم خب این دیگه چه تشبیهیه؟ بعد برام توضیح داد که خاک سوئد اصلاً برای رشد گوجه مناسب نیست، ولی با این حال، سوئد یکی از بهترین گوجهها رو داره. یهجورایی قشنگ بود… اینکه بعضی چیزا قرار نیست توی شرایط ایدهآل رشد کنن. بعضی وقتا خاک خوب نیست، هوا مناسب نیست، حتی خودت فکر میکنی اینجا جای تو نیست؛ ولی بازم یه جوری رشد میکنی و آخرش چیزی ازت درمیاد که حتی خودت هم باور نمیکنی. شاید منم یه جور گوجهی سوئدیم؛ توی خاکی که برای من مناسب نبود، با شرایطی که خیلی وقتا علیهم بود، ولی هنوز دارم رشد میکنم. شاید یکم کج و کوله، شاید با چندتا ترک و جای زخم، ولی هنوز قرمزم، هنوز زندهام، هنوز دارم میرسَم. و راستش… فکر کنم قشنگترین قسمت ماجرا همینه؛ اینکه همیشه لازم نیست خاکت خوب باشه تا خوب رشد کنی. ز.ش
من به این هوایِ گرم احتیاج ندارم. من هوای مهآلود، آسمون ابری و خاکستری، وزش باد و بارش نرم بارون رو میخوام.
یخی. چون یخی یه جور وایبِ سرد، آروم و دستنیافتنی داره؛ انگار از دور ساکته، ولی هرچی بیشتر بهش نزدیک میشی، جزئیات بیشتری ازش میبینی. یه حسِ ظریف و مرموز توشه که نمیذاره راحت ازش بگذری. تو هم دقیقاً همین حسی رو بهم میدی؛ سرد و آروم از دور، ولی عمیق و جذاب از نزدیک. 🧊 https://t.me/my_unknown_notes
видео или голосовое, без подписи
بعضی آدما شبیه خونهان؛ یکی تازهسازه، پر از پنجره و نور. یکی قدیمیه، پر از خاطره و ترکهای روی دیوار. یکی هم اونقدر خراب شده که دیگه چیزی ازش نمونده جز یه مشت خاطره. بعضیا میان، یه مدتی خونهمون میشن و بعد میرن؛ ولی ما، با همهی خرابیهامون، محکومیم ادامه بدیم… آجر روی آجر بذاریم و یه جوری دوباره سقفمون رو سرپا نگه داریم. ز.ش
همه چی با یه وایب تابستونی و خنک› تکسای خاص برای فرستادن..💌✨🍸 عکسای قشنگ برای سیو کردن!
هرچقدر هم از دردهام حرف بزنم، از شبایی که خوابم نمیبره، از گریههای چهار صبح، از اون لحظههایی که فقط به سقف خیره میشم و نمیدونم فردا قراره چطوری خودمو جمع کنم، بازم هیچکس واقعاً نمیفهمه چی کشیدم. آدما فقط چیزایی رو میشنون که تعریف میکنم؛ هیچکس اون قسمتهایی رو ندیده که خودم تنهایی ازشون رد شدم. هیچکس نمیدونه چند بار وسط یه شبِ لعنتی شکستم و صبحش طوری رفتار کردم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. چند بار دلم خواسته فقط همهچی متوقف بشه، نه لزوماً اینکه بمیرم، فقط دیگه اینهمه درد نکشم. من شاید زیاد حرف بزنم، شاید بخندم، شاید حتی گاهی عادی به نظر بیام؛ ولی حقیقت اینه که خیلی وقتها دارم فقط خودمو از این روز به اون روز میکشم. نه دنبال ترحمم، نه میخوام کسی بگه «میفهممت»، چون واقعیت اینه که نمیتونه. فقط کاش گاهی یادمون باشه آدمی که هنوز اینجاست، شاید بیشتر از چیزی که نشون میده جنگیده. من الان قهرمان هیچ داستانی نیستم. فقط یه آدم خستهام که با تمام چیزایی که توی خودش ریخته، هنوز داره سعی میکنه دوام بیاره؛ هنوز داره نفس میکشه، هنوز صبحها از تخت بلند میشه، و فعلاً همین برای من یعنی زنده موندن. ز.ش
چنل های نانازی بلا
فولدری🖤 این پیامو فوروارد کنید چنل اصلیتون اینجا و اینجا و اینجا جوین باشین تا من توی فولدر قرارتون بدم حداقل +150 جذب بگیرید 🌟LM: 400 چنل شات جوین بودنتونو با لینکتون اینجا بفرستید ✝دقت کنید که از روی شات و لینکای فقطو فقط این بات فولدری زده میشه قوانینو نمونه جذبا و یه سری چیزا اینجاست https://t.me/FOLDRYY
حس میکنم از آن دسته آدمهایی هستی که میگویند باشه هرچه تو بخواهی، اما دقیقا کاری را که خودشان میخواهند انجام میدهند. همانطور که گفتهای یادداشتهای بیمخاطب، اما مخاطبش روبهرویت نشسته. میدانم در زندگی به دنبال حاشیه نمیروی. اما ناگفتههایت مینشیند بر روی دل... قاضی نیستم، قضاوتگر هم همینطور. اما نجوایی زمزمهوار میگوید، گرفتارِ تار و پودِ عشق شدهای. نان و نمکاش را خوردهای و حالا نمکگیرش شدهای. شاید میانهی راه دستش را رها کرده باشی. اما باور کن هیچکس به اندازه خودت، نمیتواند درکت کند. عشق زیباست اما حرمت دارد... امیدوارم کبوترِ غم پر بکشد از بامِ خانهات. و درنای سعادت به روی بام دلت بنشیند... دوستدارِ تو: کسی در مرداب.
همهچیز در او زیبا بود؛ حتی سکوتهای طولانیاش، حتی آن چشمهای غمگینی که انگار سالها حرف نگفته را در خود پنهان کرده بودند. زیباییاش فقط در خندههایش نبود؛ در آن لحظههایی هم بود که آرام میشد، نگاهش را از آدمها میدزدید و در جایی دور، میان فکرهای خودش گم میشد. من حتی غمگین بودنش را هم دوست داشتم؛ نه از آن جهت که دوست داشتم رنج بکشد، نه... فقط دوست داشتم کسی باشم که میتواند کنارش بنشیند و از او نخواهد همیشه خوب باشد. سکوتش برای من خالی نبود؛ پر بود از حرفهایی که شاید هیچوقت جرئت گفتنشان را پیدا نکرد. و چشمهایش... چشمهایش شبیه پنجرهای بود رو به شهری بارانخورده؛ غم داشت، اما هنوز نورِ کمرنگی از جایی دور روی شیشههایش میافتاد. همهچیز در او زیبا بود؛ حتی آن تکههای شکستهای که خودش سعی میکرد پنهانشان کند. شاید برای همین بود که دوست داشتنش شبیه دوست داشتن یک آدم معمولی نبود؛ شبیه پیدا کردن شعری بود میان هزار صفحهی نانوشته؛ شعری که هرچه بیشتر میخواندمش، بیشتر دلم میخواست هیچوقت تمام نشود. ز.ش
چه عجیب. هنوز هم امید دارم. با اینکه خیلی چیزها اونطور که میخواستم پیش نرفتند، با اینکه بعضی روزها آنقدر خستهام که حتی حوصلهی فکر کردن به فردا را هم ندارم، باز یک جایی تهِ دلم چیزی هست که نمیگذارد کاملاً بیخیال شوم. شاید امید همین باشد؛ همین چیز کوچک و سمجی که حتی وقتی همهچیز میگوید «تمامش کن»، آرام گوشهای از دلت میگوید: «شاید هنوز نه.» من فکر میکنم امید، مقدسترین چیزِ انسان است. نه چون همیشه درست از آب درمیآید، نه چون قرار است حتماً همهچیز را خوب کند؛ فقط چون تا وقتی امید داری، یعنی هنوز چیزی در تو زنده مانده که میخواهد ببیند فردا چه شکلیست. و چه عجیب که با تمام این خستگی، من هنوز منتظر فردایم. ز.ش
видео или голосовое, без подписи
گاهی وقتها نگاهش میکردم و میدانستم دارد غرق میشود؛ نه در آب، در خودش. و من، تمامِ آنچه بلد بودم، فقط تماشای غرقشدنش بود. ز.ش
تو؟ تو فقط یکی از فصلهای این داستانی. فصلی که خیلی دوستش داشتم، خیلی گریه کردم براش، خیلی چیزها ازش یاد گرفتم، و شاید هنوز هم گاهی دلم برایش تنگ شود. ولی قرار نیست تمام کتابم باشی. ز.ش
من با مفهومِ "بودن" مشکلی ندارم، با نصفهنیمه بودن مشکل دارم. از این که یکی یه روز باشه و ده روز غیبش بزنه، حالم به هم میخوره. آدمی که فقط توی خوشیام باشه و توی روزای بدم نباشه، بودنش هیچ ارزشی نداره، ترجیح میدم کلا نباشه.