Neige❄(آدن)
Статистикаتو فرانسه به برف میگن Neige https://t.me/HarfinoBot?start=1f00274eb26c968 اگه دلت خواست فیلم ببینی @hushMovie
- Последний пост
- 11 июн.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Видео
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
خیلی جالبه هر برنامهریزی یه روزهای که انجام میدم بکگراندش اینه وای جنگ نشه، ظرفا رو فردا میشورم، وای اگه جنگ شد چی؟ لباسای رو فردا میریزم لباسشویی، وای اگه جنگ شد چی؟ فردا میرم خرید، وای اگه جنگ شد چی؟ الان هم دارم فکر میکنم وای چرا همه کتونیهامو با هم شستم، اگه جنگ شد چی؟
حقیقتا از جمع کردن مداوم چمدون و چیدن و شستن پیاپی خستهم.
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
یکی از دوستام میگفت از ۳۰ سالگی به بعد زندگی بهتر میشه فکر نمیکردم حق با اون باشه، از ۳۰ سال به بعد انگار طوفان تموم شده بود ولی خودم انقد تو آب دست و پا میزدم که فکر میکردم آب هنوز گلآلوده وقتی آروم شدم دیدم آره طوفان تموم شده آب صاف و زلاله، نور خورشید هم مثل الماس تو آب میدرخشه✨
ما رو فعلا دورکار کردن برای همین هنوز شمالم، خونهم توی مپ هنوز تو محدوده ورود ممنوعه و از ۹ اسفند اصلا نرفتم خونه، تا حالا انقد ازش دور نبودم حس عجیبیه برام. وقتی این جا بیرون میرم و به آدما نگاه میکنم که همه تو جریان زندگی خودشون رو نگه داشتن، دوست دارم منم کل لیست کارهایی که باید انجام بدم رو دونه دونه تیک بزنم.
نه میتونم گریه کنم، نه میتونم با کسی حرف بزنم، نه هیچ کاری انجام بدم، هیچم واقعا الان.
الان هم به قدری زشتم که خودم وقتی تو آینه میبینم حالم بد میشه، کاملا هم عمل سختی بود برام، واقعا هنوز هم درد دارم با این که روز چهارممه
عالی شد، من خودم نخورده مستم یه گروه پیدا کردم که در مورد جراحای بینی توش صحبت میکنن، و یه عالمه آدم گفتن دکتری که پیشش عمل کردم مهرزنه، خودش عمل نمیکنه، پزشک سهمیهایه و بلاه بلاه بلاه واقعا نمیدونم چرا بعد عمل باید این گروه رو ببینم 🤦♀
تصمیم عمل بینیم که ۱۰ سال طول کشید به قطعیت برسه وسط این ماجرا نوبت عملی شدنش بود انگار، بدترین زمان ممکن! اونایی که منو بیشتر میشناسن خیلی خوب میدونن چقد دراماکویینم، هزار بار خواستم کنسل کنم ولی از ۴ ماه پیش که نوبت گرفته بودم شبی نبود که تو استرسش دست و پا نزده باشم و این شد که دلو زدم به دریا تو سایه جنگ و دریای خونی که همه رو با خودش غرق کرده.
میدونم این حسی که همهمون تجربه کردیم یه چیزی بود و هست که قابل هضم برای مغز و قلبمون نیست، چی میتونم بگم واقعا!
سلام بچهها چطورین؟ حس کردم الان اگه نیام باهاتون صحبت کنم دق میکنم
بعضیوقتا میشینم به یه سری از دوستیهای کمرنگ شده فکر میکنم و اینجوریم که چرا گذاشتی کمرنگ بشه و هیچوقت نمیتونم جواب واضحی براش پیدا کنم، نمیدونم این قضیه ریشه در چی داره ولی هیچ دوستی ندارم در زندگیم که در گذشت زمان کمرنگ نشده باشه، حتی با وجود حس خوبی که هنوز هم برام نسبت به اون آدم وجود داره.
من به معنای واقعی کلمه عاشق شمالم ولی رطوبتی که وجود داره باعث میشه حس چرکی بهم بده، نمیدونم چطوری توضیحش بدم.
بعد از یه ماه و خوردهای جستجوی لباس و فلان و بهمان من و آتنا
واقعا ناراحتی خواهرم قلبمو عمیقا میسوزونه.
از روزی که من همهی اینا رو کوه میشناختم و تو گفتی «کوه جنگلی»، اینها برای من کوه جنگلی شدن.
از روزی که من همهی اینا رو کوه میشناختم و تو گفتی «کوه جنگلی»، اینها برای من کوه جنگلی شدن.
видео или голосовое, без подписи
نظرتون در مورد این لباس چیه؟