tgindex
کوچه باغ

کوچه باغ

Статистика
@nightwrite12персидский
Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
17
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
29
20 постов
Вовлечённость
170,6%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 21
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
3
1/48двое суток
3
1/72трое суток
3

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • دندان هایش باز نمایان شد سفید و ردیف، انگار یک تابلوی نقاشی.کلاهش را از سر برداشت و آن حلقه های وحشی را آزاد کرد آن موهای وحشی که آزاد و رها بر پیشانیش افتادند پرپشت و خوش حالت، انگار درویشی بود که می خواست به رقص سماع درآید. #بامداد_خمار #فتانه_حاج_سید_جوادی

  • آنشرلی هم نشدیم یکی ازمون بپرسه، آنه تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟😪

  • 29 июл.206из saranjoman

    چرا درخت سرو انقدر در ایران محبوب و نمادین است؟ داستان سرو های ایرانی اینجاست: انسانها عاشق ایده‌ی زندگی جاودانه هستند، البته طبعا جاودانگی برای چیزهای خوب و زیبا و دوست داشتنی. وگرنه نوعی کوسه در آبهای اقیانوس منجمد شمالی زندگی میکند که به طور میانگین سه برابر بیشتر از درخت سرو عمر میکند؛ ولی متاسفانه طرفداری ندارد و برعکس سرو تبدیل به نماد آزادگی و بردباری و مقاومت نشده. سرو دوست داشتنی است چون زیباست، سبز است حتی در زمستان که بقیه درختان چند شاخه چوب بی‌جان شدند راست می‌ایستد و بلند قد است. حتی با ریشه‌هایی در زمین و سری در آسمان تصور می‌شد پل میان دو دنیای مادی و ماورائی است. حتی انقدر پاک و قدسی که عیب‌هایش هم تبدیل به حسن میشوند: به سرو گفت کسی میوه‌ای نمیاری؟/ جواب داد آزادگان تهی دستند. (سعدی) چنین درخت خوبی قطعا باید در فرش بارها و بارها به شکل‌های مختلف بافته شود، در سنگ نگاره‌ها حکاکی شود و در قلم‌کاری و سفالگری و همه‌ی هنرهای زیبای دنیا رخ بنماید. لیاقتش همین است! ♦️انجمن ادبی سار♦️ 🔷مارادنبال کنید🔷 @saranjoman #سرو_ایرانی #نقش_سرو #فرش_ایرانی #هنر_ایران #میراث_فرهنگی

  • درسته زندگی مجموعه ای از تکه های ریز ریز یک پازل کامل نشده است.از قند گفتید و مرا کشاندید به آن روزهای کودکی که چون قند شیرین شیرین بود.آن روزهای فراموش نشدنی مادر گوشه ای از اتاق می نشست، پارچه بزرگی روی فرش پهن می کرد و با قندشکن کله قند استوانه ای شکل را که قله نوک تیزی داشت به تکه های کوچکتری تقسیم می کرد. سپس با دهانه تیز قندچین تکه های قند به تکه های کوچکتری که قابل خوردن باشند تقسیم می شد و مادر قندهای یک شکل را داخل قندان مسی درداری قرار می داد برای پذیرائی از مهمانهایش و قندهای بدشکل و بدقواره را برای مصرف زودتر داخل قندان های کوچکتری می ریخت.ما بچه ها عاشق قلّه کله قند بودیم.این کله قندها از بالا سوراخی داشت که نهایت تا نیمه کله قند ادامه داشت.مادر طوری قند ها را با قندچین می چید که این سوراخ در مرکز بعضی از تکه های قند وجود داشت بعد آن قندهای کوچک را به وسیله نخ قرقره به صورت گردنبندی نقره ای درست می کرد و ما دخترها به گردن می آویختیم.این گردنبند نقره ای زمان زیادی گردنمان را زینت نمی داد چون در یک آن این قندهای شیرین و نقره ای کِرِچ کِرِچ توسط دندان های ما سه خواهر جویده می شدند و فقط نخ های قرقره بر جای می ماند.

  • 25 дек.416из mahmadi_b

    یادم هست قبل‌ترها، مادرجان قند را که خرد می‌کرد، قندهای نرم و درشت و هم‌شکل را می‌ریخت قندان‌های چینی اشکاف میهمان‌خانه مان؛ اما زمانه حالا، قند هرچه ریز تر باشد برای سلامتی بهتر است... حکایت زندگی هم همینطور شده. اگر نگاه مان به زندگی کلی باشد، راحت با دو کلمه بدبخت و خوشبخت آن را قضاوت می‌کنیم. اما واقعیت این‌ست که یک زندگی پر از تکه‌های ریز ریز یک پازل کامل نشده است. چطور می‌شود قضاوتش کرد و نتیجه گرفت؟ این پازل قطعات زیبا و ناقشنگ کنار هم‌اند. آنوقت قضاوت اینکه من بدبختم یا خوشبختم، امکان‌پذیر نیست و اصلا نادرست است. زندگی مجموعه ای از تکه های حال خوش و ناخوش است که هر دو گذراست. #محبوبه_احمدی

  • به خدا توکل کردن و حرف دل شنیدن و خود را از هرچه غیر رهانیدن ❤❤❤در باره جوی آب گفتید و شوقی در من ایجاد کردید تا بنویسم که تابستان ها به تفت می آمدیم بیشتر اوقات برای آبیاری باغهای اطراف جویی که از کنار کوچه باغمان می گذشت پرآب بود و جاری، من و خواهرانم که دو سه سالی تفاوت سنی داشتیم با گل های کنار کوچه و آب خمیر درست می کردیم که به آن شُل می گفتیم.خوب شل را ورز می دادیم چون نانوایی مجرب، اگر سفت بود آب افزوده و در غیر این صورت گل می افزودیم تا خمیر پر و پیمانی عاید شود.آن وقت گلوله ای از خمیر برمی داشتیم و بعد پهن می کردیم و با نوک شاخه درخت انار سطح نانمان را سوراخ سوراخ می کردیم مانند نان بازاری های آن زمان و به جای تنور سینه آفتابی دیوار کوچه باغ می چسباندیم تا خشک شود. برمی گشتیم سر خمیرمان شُل و استکان و قوری و نعلبکی می ساختیم.گوشه ای می گذاشتیم تا خشک شود و خاله بازی ما سه خواهر بعد از خشک شدن نان و ظروف گلی مان برگزار می شد بماند که با بلندکردن قوری ها، نه دسته ای برایشان می ماند و نه لوله ای، هم چنین نان ها نصف و نیمه از سینه تنور دیواری کنده می شدند ولی ما زیباترین و به یاد ماندنی ترین نمایش خاله بازیمان را می آفریدیم.

  • 24 дек.286из mahmadi_b

    در میان تمام قصه های روزگارمان ، اینکه همه ی ما اینروزها ، سر "نیل" نشسته ایم و جعبه ای در آغوش ، داریم استخاره می گیریم مادر ِ موسی شدن را ... چشمانمان بدجور هراس دارند و نمی دانیم ها و نمی توانیم های مان ، سخت ما را به رنج انداخته! در جوی کوچه مان که آب می آمد ، آنوقتها که هنوز آسفالت نبود، گِل های کف جوی را بالا می کشیدیم و کنار جوی آب ، برای خودمان دیوار کشی می کردیم و خانه سازی؛ بعد هم یک سطل آب می ریختیم و همه را می شستیم. دل دادن و دل کندن مان شیرین ترین قصه ی آب بود. حالا آن کودک را می بینم سر جوی بزرگتر ؛ که از رها کردن می ترسد... از بریدن، از به آب سپردن ... شاید تمام رستگاری همان آغوش گشودن است و رها کردن و رها شدن. و ما چه می‌دانیم... #محبوبه_احمدی

  • آه که دلم تنگ شد برای آن روزهای ساده ولی قشنگ، ما گندم نمی کاشتیم اما باغ هایمان سرسبز و پرمحصول بود درختان انار، هلو، شفتالو، زردآلو، بادام، آلوچه و...همینطور زمین کرت پر بود از بنه های کدوقمری، چغندر و لابلایشان بوته های خودروی انگورتوره و خاکشیر و شاه تره، عجیب دنیای قشنگی داشتیم که از رونق افتاد🥺😥ممنون از شما که زیبا می نویسید بانو💯💯💯

  • 23 дек.2861из mahmadi_b

    دوباره یاد روزهایی افتادم که زندگی واقعی‌تر بود... گندم را از زمین، خودمان درو می‌کردیم. خرمن می‌کردیم و یکروز را خرمن‌کوبی داشتیم‌. گندم که به خانه می‌آمد، پاک می‌کردیم و قدر مصرف‌مان می‌دادیم آسیا؛ بقیه را در کندوهای خانه پیشو که خنک بود، ذخیره می‌کردند. کندوی گندم داشتیم و کندوی جو؛ یک نسل عقب‌تر دنیا آمده بودیم، دستاسش هم با خودمان بود! از گندم‌مان بلغور و آرد تحویل مان می‌شد. قسمتی از آرد که نان می‌شد و یک روز هم خمیر آش داشتیم. مادرجان رشته آش درست می‌کرد و عجب جشنی به پا بود‌ آنروز؛ مثل روز خمیر یا همان نان پختن... همه‌چیز واقعی بود و قشنگ. هنوز هم هست. هرجا مصرف‌کنندگی‌مان کمتر می‌شود و خالق‌تریم، زندگی زاینده و روشن و گواراتر است. #محبوبه_احمدی

  • خوشا آنانکه سودای تو دارند که سر پیوسته در پای تو دارند به دل دارم تمنای کسانی که اندر دل تمنای تو دارند #بابا_طاهر #شعر #شب_نوشت

  • با سپاس از دوست عزیزم خانم معصومه حیدری برای درخواست خوانش کتاب

  • امیدوارم از این که باید نقش چند قوم و خویش را یکباره بازی کنید ناراحت نباشید.حالا می خواهید راجع به تعطیلات برای شما بنویسم؟ یا این که شما فقط به تحصیلات من علاقه مندید. #بابالنگ_دراز ۲۱ آذر شب

  • می بینید باباجون چه موجود بیچاره ای هستم؟ ولی لااقل راست و صاف هستم به علاوه از سوابق من در پرورشگاه باخبرید و می دانید که من بی عیب نیستم اینطور نیست؟ به طور خلاصه تکرار می کنم( این جمله ایست که که معلم انگلیسی مرتب سر کلاس می گوید.) که از هدایای هفت گانه یک دنیا ممنونم. #بابالنگ_دراز ۲۱ آذر ۱۴۰۴ ظهر

  • ز بوی زلف تو مفتونم ای گل ز رنگ روی تو دلخونم ای گل منِ عاشق ز عشقت بی قرارم تو چون لیلی و من مجنونم ای گل #بابا_طاهر #شب_نوشت #شعر

  • видео или голосовое, без подписи

  • اگر بخواهید بدانید چه محرکی باعث شد که من جوراب ابریشمی بخرم این بود که ژولیا پندلتن شبها به اتاق من می آمد که با هم هندسه حاضر کنیم، روی نیمکت می نشست و پاها را روی هم می انداخت و هر شب جوراب ابریشمی می پوشید.صبر کنید! به مجردی ‌که ژولیا از تعطیلات برگردد جوراب های ابریشمی را می پوشم و به اطاقش می روم. #بابالنگ_دراز ۱۷ آذر شب

  • یک ساعت مچی نقره که سروقت به کلاس بروم. یک جلد از اشعار ماتیو آرنولد یک کیف آب گرم یک تشکچه برقی( اطاقم خیلی سرد است.) پانصد ورق کاغذ چرکنویس کاهی(اگر بخواهم نویسنده بشوم باید هرچه زودتر شروع به نوشتن کنم.) یک جلد فرهنگ آخری را خجالت می کشم بنویسم ولی چاره نیست( یک جفت جوراب ابریشمی) #بابالنگ_دراز ۱۷ آذر شب

  • پنج لیره طلا که برای من فرستاده بودید غیر مترقبه بود.من عادت ندارم کسی عیدی به من بدهد.شما آنقدر چیزها به من داده اید! در حقیقت هرچه دارم از شماست.حس می کنم لیاقت این هدایای فوق العاده را ندارم ولی با وجود این از دریافت آن لذت بردم.می خواهید بدانید با آن پول چه خریده ام؟ #بابالنگ_دراز ۱۷ آذر شب

  • اواخر تعطیلات میلاد، تاریخ صحیح را نمی دانم. بابالنگ دراز عزیز! برف می بارد، شما کجا هستید؟ دنیائی که من از پنجره اطاقم می بینم از پوششی سفید پوشیده شده، تکه های برف به بزرگی گل خشخاش در هوا پراکنده است.آفتاب دارد غروب می کند و از پشت کوه های بنفش رنگ زرد کمرنگ طلایی به نظر می رسد.من روی درگاه پنجره اطاقم نشسته ام و از آخرین روشنی روز استفاده می کنم و این کاغذ را برای شما می نویسم. #بابالنگ_دراز ۱۷ آذر ۱۴۰۴ شب

  • ای راستی فراموش نکنید جواب سوالهای مرا بدهید اگر نمی خواهید خودتان زحمت بکشید به منشی تان دستور بدهید که تلگرافی بدین نحو به من جواب بدهد.سر آقای اسمیت طاس نیست یا سر آقای اسمیت طاس است یا موهای آقای اسمیت سفید است.ضمنا می توانید ۲۵ سنت پول تلگراف را از پول ماهانه من کم کنید. تا ژانویه خداحافظ و عید شما مبارک #بابالنگ_دراز ۱۴ آذر شب

کوچه باغ — tgindex