نوشت سار_ میترا رستگاران
Статистикаاینجا دفترچهی بیپایان مناست. سفرهایی که رفتهام، کتابهایی که بامن حرف زدهاند و خاطراتیکه هنوز در ذهنم نفس میکشند را ورق میزنم تا شاید شما هم جایی از این قصهها خودتان را پیدا کنید.🍀💚
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 103
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 30
- 1/48двое суток
- 34
- 1/72трое суток
- 37
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
شهر، شهر فرنگه از همه رنگه... خواهرا، برادرا، کوچکترا، بزرگترا آی خونهدار و بچهدار، زنبیلو وردار و بیار. جمع بشید به دور هم، نقل دارم براتون نقل، نقلهای قشنگ، قصههای رنگارنگ؛ گاهی پر از لوله تفنگ، گاهی جفنگ، گاهی هم شعبدههای رنگارنگ. گاهی گیسوگیسکشی، گاهی وزنکشی، گاهی هم ناچار میریم سمت خِرکشی. حاضرین همه؟ اگه کسی جانمونده، پس بزن دست قشنگه رو. یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، یه دشت سبز پرگل و ریحون و ضیمرونی بود، وسط یه فلات پتوپهن، که یه دیو سپید پای در بند، سایهاش رو انداخته بود روی سرش از این ستون تا آون ستون، فراخ... تا دشتشون نبینه از غیر گزند ... همه خوش و خُرم به هر بدبختی، زندگیشون رو میکردن. خره خراطی میکرد، اسبه عصاری میکرد، میمونه نخریسی میکرد. که یههو بچهفیل اومد لب حوض آب بخوره، افتاد و دندونش شکست. روبهک پشت درخت همینو که دید، چشاش برقی زد، با خودش گفت: «وقتشه وقتشه رفتن وقتشه...» بوق رو برداشت و دو... دورو... دودو گویان دمید: «آی مردم کجایید آخرالزمان شد، فیلو کشتن» بچهفیل اینور و اونور چشم دواند، کشتهای ندید. نگاهی انداخت به خودش. دندون شکسته رو از یاد برد و گفت: «بابا کولیگری واسهی چیه؟ دندونی بود و والسلام» اما ورق که بخواد برگرده، دندون فیل میشه پیرهن عثمون. مخلص کلام، خوشی زد زیر دلشون و هوس کردن آقاشیره رو موشش کنن! گرگه و روباهه و کفتاره یه میتینگ فوقسری گذاشتن تو یه جزیرهی گود و دور که چی؟ بسه دیگه دورهی سلطان و سلطانبازی! دورگردون، گر دو روزی بر مراد شوما نرفت، وقتشه درنگی کنه تا شیر جوانبخت پیاده بشه و چرخ از اون طرف بچرخه، بعدش تو تا ابدالدهر سوار خرِ مراد بشی. اما خر مراد کجا بود؟ اون که داشت خراطی میکرد! مراد هم، که رفته بود اضافهکاری، غاز بچرونه تا عصرگاهی. بنظرم که نه، ایندفه ناغافل یواشکی، وسط گلهی غازای مراد، اونم واسه خودش اون دور و بر میچرید و عرعرکنان با خودش میگفت: شیر فقط شیرِ الاغ! شیر جنگل به چه کار؟ صبح تا شوم، نعره میزنه غُرش کنون و نفسکش میطلبه فرت فرت کنون، من اما سرم توی آخور خودمه- هرجا بگن میرم، هرچه بخوان بار میکشم. شیرم هم، دیگه همه میدونن... چه نابغههایی رو که نپرورونده! حالا که اینهمه زور، توی بر و بازوم خشکیده، چرا زیرِ بارِ شیر برم؟ میخوام دیگه واسهی خودم آقا باشم... عرعر کنم از صبح تا شوم. روباه ورپریده جستی زد میون میدون: «یهدونه باشی الاغجون! چه سری ، چه دُمی عجب شاخی. حقتو خوردن وگرنه، تو خودت تاج سری، شیر که از توئه، زمین هم که از خدا، زورت هم که هزاراللهاکبر، خریتت هم که اظهرِمنالشمسه. تو فقط دست بجنبون، شیرو کنفیکون کنیم- تاج قشنگش برازندهی سر مبارک و جلال و جبلول خودت! قیام شد قیام از جفتکپرونی، تو گو... روز قیامت. شد آنکه باید میشد. دنیا گشت به کام سران مجمعالدولُپ. اما شیر پوشالی جنگل ما، شبونه به بهونهی گاری سواری زد به چاک ، تیولش رو واگذاشت و فلنگ رو بست. تاج از سرش افتاد زمین، غل خورد تا خونهی آقاخره... غازهایی هم که مراد میچروند، همه رو یک به یک سر بریدن. تا گرگ و کفتار و شغال، دلی از عزای گشنگی چندصدساله دربیارن. اما نگم براتون از مراد... شبی از شبها رفته بود گل بچینه، دیگه برنگشت. فرداش اما، دیدن ته چاه ویل، بادکردهاش مونده رو آب. اما اینطورکه نمیشد.. همه باکارا، بیکار بودن، هوا میخواستن، آب میخواستن، ارزن میخواستن زبونشون هم که سه متر و نیم جلوی خودشون لق لقه میزد. از اینطرف گرگ و کفتار و شغال، ز بسکه غاز خورده بودن، طاقباز یا دمر افتاده بودن، خلال میزدن به دندون: «جای ما که گرمه، تا نرفته از کفمون . سر این یابوها رو چطور گرمش کنیم؟ نوبت رسید به مورمورا ..شبونه زیرزیرکی راهی شدن... تا پایهی تختِ شیرِپلشتِِ جنگل اونوری رو نشونه برن. قدری که دندون زدن و یه خورده که پایه سست شد، شیرپلشت دستاشو سایه کرد، دید اون نه خیلی دورا، اونور آبا، صدای وومبا وومبا میاد. رنگ از رخش پرید. شبونه تنبونش رو کشید روی سرش، سبیلش رو تابوند و گفت: «حمله نگو حلوا بگو، دفاع چی چیه؟ ، پاشین بریم به جنگ مورموریا» دیگه تو بدون، بهار دشت سبزشون زد به خزون، سبزی رفت، خرّمی رفت، ریحون و گل و ضیمرون موندن حیرون و ویلون . باقی هم اینور و اونور سرگردون. تاج از سر خر افتاد غل خورد و غل خورد، راها بند اومد . چه کنه چاره کنه ؟ باید یه چیزی بدین پاره کنه.... داوطلب شد، رفت روی مینا تا جون بده بلکه راها وابشه. دود سیاه، آسمون رو ول نکرد چرخید و چرخید. هزار سال گذشت، جونم واستون بگه از نفس افتادم. تا من میرم یه چکه آب به حلقم بریزم، شوما هم برین نفس تازه کنین...که وقت وقت سرزدن به آینده است ... میترارستگاران #طنز #از_گنجه https://t.me/Mitra_Nevis39
خورشید هر غروب، به وقت رفتن، خورشید درِ صندوقچههای طلایش را وا میکند و مشتمشت، برای دریا و آسمان یادگاری میپاشد. دوستان، اگر خورشید قرار بود برای شما هم چیزی به یادگار بگذارد، دوست داشتید سهمتان چه باشد؟ ناهید راستی عزیز: دوست داشتم خورشید، ستارهها…
کوچه صدای موسیقی در کارگاه پیچیده بود. مادر با خود گفت گلیمِِ نبمهتمام که فقط تار و پود نیست؛ هر گره، خاطرهایست و هر رنگ، نشانی از هنرِ دستِ زنانِ این سامان. گلیم را بوسید، تا کرد و در سینیِ نقره گذاشت. ظرفی کلمپه روی آن نهاد و پیشاپیشِ دیگران راهیِ خانهی نوعروس شد. کوچه، آواز را با خود میبرد. دیوارهای کاهگلی گوش سپرده بودند و نوایی دلانگیز در پیچوخم کوچه میپیچید. خواننده که به اینجا رسید: «فاطلو، بل بمیرم ز غم، تو اسیرم...» مادر قدمهایش را آهسته کرد. کوچه برایش کوتاهتر از همیشه بود و جای خالیِ دخترش، دوشادوشش، بلندتر از همیشه. چارقدش را بالا کشید و اشکِ دلتنگی را از گونه سترد. بعد دوباره راه افتاد. کوچه هنوز آهنگ را با خود میبرد؛ راهِ خانهی فاطلو را بلد بود. میترا رستگاران #داستانک https://t.me/Mitra_Nevis39
: همسایهها «همسایهها» بالاخره امروز تمام شد. اعتصاب زندانیان برای برخورداری از حداقل حقوق انسانی- غذای خوب و آب سالم، در جدالی نابرابر خونین گشت. «هزاران و هزاران و هزاران گربه بر چوبههای دار دستوپا میزدند. خالد به چوبهها هجوم میبرد و گربهها از هر طرف میدوند.» کاش خالدی، نه در یک شب هذیانزده، که در لحظهی پیش از طلوع صبح، چوبههای دار را از ریشه میکند. «همسایهها» حکایت آدمهایی است که تمام زندگیشان در چنبرهی بدبختی گره خورده، اما با اینهمه همدلاند. تنها نیستند؛ به قول عمو بندر، جز خودشان کسی را ندارند و همین «خودشان» سرمایهی آنهاست برای گذر از رنجها. احمد محمود در بستر زندگی یک محلهی فقیرنشین اهواز، فضای سیاسی ـ اجتماعی سالهای پس از ملیشدن نفت و پیش از کودتای ۲۸ مرداد را از سطح زندگی روزمرهی آدمها روایت میکند. وجه تمایز رمان در همینجاست که سیاست را از تریبون شعارها فریاد نمیزند بلکه وارد خانهها، کوچهها، معاش، ترسها، عشقها، روابط و بدن آدمها میشود. خالد(راوی)هم در طول رمان فقط شاهد این جهان نیست، آهسته و پیوسته در آن شکل میگیرد و متحول میشود. و حالا که به پایانش رسیدم، به خالد فکر میکنم، به اینکه مامورین حوزهی نظام وظیفه او را با تمام رؤیاها، دغدغهها و دلخوشیهای ناچیزش از پشت میلههای زندان با خود بردند. با خودم گفتم: «همسایهها» برای بار سوم تمام شد؛ اما حکایت همچنان باقی است. و یاد جملهای از رومن رولان در «ژان کریستف» افتادم- جملهای که از جوانی در خاطرم مانده است- زمانی که زیر صدای گوشخراش موشک و ضدهوایی، از زیر میزی که پناهگاهمان بود، با شمعی روشن خواندم. ««دشمنی در کار نیست، بدخواهی در میان نیست؛ هرچه هستند همه بیچارهاند و تنها سعادت بادوام آن است که یکدیگر را درک کنیم و سپس دوست بداریم.» میترا رستگاران #همسایهها #احمدمحمود https://t.me/Mitra_Nevis39
دانهای تا فردا بچههای زمین، دستهای کوچکتان را به من بدهید. هنوز جایی میان خاکستر دانهای بیدار است. دست در دست هم بگذاریم پیش از آنکه شب تمام پنجرهها را ببندد. کسی چه میداند شاید فردا از همين زمین سوخته سبز شویم. میترا رستگاران #نجوا https://t.me/Mitra_Nevis39
اقیانوسی از ابر تا آغوش خورشید کشیده شده؛ و زمین، آن دورها، هنوز هیاهو میکند. ریبا نیست؟ میترا رستگاران #عکاسی_در_لحظه #capturedbymitrarastgaran
خورشید هر غروب، به وقت رفتن، خورشید درِ صندوقچههای طلایش را وا میکند و مشتمشت، برای دریا و آسمان یادگاری میپاشد. دوستان، اگر خورشید قرار بود برای شما هم چیزی به یادگار بگذارد، دوست داشتید سهمتان چه باشد؟ ناهید راستی عزیز: دوست داشتم خورشید، ستارهها را در دستانم بگذارد. ابراهیم گندمکار عزیز: نام زیبای خورشیدنام مادر من است ،خورشید قبل از هرچیزی مادرم را به یادم میآورد.مهربان و ساده..از خورشید چیزی نمیخواهم،آرزو دارم سلام مرا به مادرم برساند. در دبستان شعری از زنده یاد یحیی دولت آبادی داشتيم با این مضمون. از افق صبحدم سپیده دمید آسمان همچو نقره گشت سفید با شکوه و جلال و جا رسید پادشاه ستارگان خورشید باز شد دیدگان من از خواب به به از این آفتاب عالمتاب خورشید تداعی بیداری و روشنایی مرضیه رضایی تفتی عزیز: میخواهم خورشید درِ صندوقچهاش را باز کند و زمانهای از دست رفتهام را به من بازگرداند. مریم اکبریان عزیز: بوی دلتنگی میداد من یاد ساحلی انداخت که مرسو، مرد عرب را با شلیک چهار گلوله کشت یاد خودم شاید خودم را زیر شنها دفن کردم . میترا رستگاران #غروب #عکاسی_در_لحظه #capturedbymitrarastgaran
آفتابگردان سرم را محکم بستند تا تکان نخورد. بعد مشغول شخم زدن با ابزار دگوریپگوریشان شدند. غوغایی از رنگ بود؛ طیفی از بنفش و قرمز و زرد و هزار خورشید تابان که از هر سو به جنگ سیارکها میآمدند. برای یافتن گنج، همه در تکاپو بودند؛ مرواریدهایم درخشیدند، دستِ غیر آبشان را کشید. دیگر طاقتم طاق شده بود و نالیدم. قطرهای برای تسکین چکاندند؛ انگار ناگهان در استخر آبگرمی غوطهور شدم. و تمام. دکتر برای ویزیت به ریکاوری آمد و گفت: «ممکنه نیاز به عمل مجدد داشته باشی.» بعد گفت: «چشمت رو باز کن.» باز کردم. اما دیگر جهان را آنطور که پیش از رفتن دیده بودم، نمیدیدم. تنها چیزی که میدیدم، آفتابگردانی زرد و چرخان بود با ستارههایی سرخ و سیاه که تصویرش را مخدوش میکردند. جهان رنگارنگم را داده بودم و آفتابگردانی خونین تحویل گرفته بودم. میترا رستگاران #غارت https://t.me/Mitra_Nevis39
سنگ و سهره سنگی بر دل ببستم دلم سهرهای شد، خواند و پرید. میترا رستگاران #نجوا https://t.me/Mitra_Nevis39
در بهشت دربهشت تلفنها پرند؛ حرفها از دل به دل رسند. دربهشت تلفن تحفه هم نبود از روز ازل. دربهشت پروانهها عاشقترند؛ عشق را با بالبال زدن پَرافشانند دربهشت گلها سرزندهترند. دربهشت بچهها نان دارند، شور دارند، سرپناه دارند، خنده دارند. دربهشت ترس از دست دادن پر . دربهشت شرم نادار بودن پر. دربهشت مرگ معصوم پر فقدان پر. دربهشت در هست و دروازه اما همه باز مرز که نباشد، جنگ هم پر. دربهشت نفت پر، جنگ نفتکشها هم پر. دربهشت تنگه پر، قلدر هم پر. دربهشت کودک هست، پروانه هست، عشق هست؛ ما را بس. میترا رستگاران دهم مرداد ۱۴۰۵ این شعر از چالش نوشتن بدون «ی» زاده شد. آخرین حرف الفبا هم جایی در این بهشت نداشت؛ در بهشت، پایان هم پر. #شعرسپید #نجوا https://t.me/Mitra_Nevis39
بانوی نیک سالواژهام «پیوستگی» است؛ پیوستگی به آدمهای دور با دلهای نزدیک، به آنچه دوست داشتهایم، بوسیدهایم و از کنارش گذشتهایم، به هر آنچه هنوز در ما نفس میکشد. امروز برای درخواستی که هفت سال پیش داده بودیم و خودمان هم از یاد برده بودیم، ایمیلی رسید. بیهیاهو راهی شدیم، کارمان را انجام دادیم و برگشتیم. انگار دیگر صرافت از لب باممان افتاده بود که افتاده بود. به هم نگاهی کردیم و گفتیم: ـ خب... ـ بریم خونه قهوه درست کنیم. قهوه را دم کردم و مختصر گفتمانی در باب موضوع . میان کانالها چشمم به مجموعهشعر اسکی روی شیروانیها از رسول یونان افتاد که گلی موعودی در نوشتزار به اشتراک گذاشته بود. چند صفحهای کنارش نشستم؛ کنار شاعری که دیگر منتظر کسی نبود میگفت:«هرکه رسید ستارهای از رویاهایم دزدید.» در ایستگاه به اوملحق شدم تا شریک خستگیهایش شوم.* مامان روزبهروز نحیفتر میشود و این، دردی است نگفتنی. دلت میخواهد محکم در آغوشش بگیری و بگویی: «خودم محافظتت میکنم.» اما چیزی بیرحم، به نام جبر، دمبهدم از درون خردت میکند. سفره را چیدم باز هم با هر شگردی غذا را به بازی گرفت. بعد از ناهار سریال مورد علاقهاش را گذاشتم و ظهر تابستان جنوب را به مهمانی آوردیم؛ پردهها کشیده، چراغها خاموش، کولر روشن. دل به سریال نداد. کنارش دراز کشیدم. آرام خوابید؛ مثل کودکی که ساعتها دویده باشد. بعدازظهر گفتوگوی گلی خانوم ترقی در «شبهای بخارا» را دیدم. کیفور شدم. مامان هم با کلام شیرین و طنازش لبخند زد. پرسید: ـ چند سالشه؟ گفتم: ـ پنج سال از شما بزرگتره، اما این گفتوگو برای امروزش نیست. دلم برای صمیمیت قلمش تنگ شد. از کتاب جایی دیگر اولین قصهاش بازی ناتمام را خواندم. همراه راوی سوار هواپیمای ایرانایر شدم؛ هواپیمایی که مثل بازار تجریش شلوغ و درهموبرهم بود، اما پر از زندگی. با او در خیابانهای تهران قدم زدم و یک بار دیگر فهمیدم چرا هنوز خواندن خاطرههایش اینقدر زنده و دلنشین است. بعدتر، در همراهی با زهره رسولی، برای نوشتن پاراگرافی بدون حرف «ی» قلم به دست شدم. نجوای «در بهشت» زاده شد ادعایی ندارد اما دوستش دارم. آفتاب که نشست قدری با مامان در محوطه قدم زدیم. هوا، با وجود آتشی که ظهر از آسمان میبارید، خنکی دلپذیری داشت. زیر لب بند اول ترانهای قدیمی را زمزمه کردم و او کوشید بند دومش را به یاد بیاورد: «سحر که از کوه بلند... جام طلا سر میزنه بیا بریم صحرا که دل... بهر خدا سر میزنه» بوسیدمش. پیادهروی در سکوت شب هم عالمی دارد؛ از پنجرهای صدای خنده میآمد، از دیگری چکاچک قاشق و چنگالِ شام. جایی چراغی روشن بود، جایی خاموش. سهچرخه و روروکی از بچهها اینسو و آنسو رها شده بودند. مزه کرد. آخر شب، طبق عادت این روزها، چند صفحهای از همسایهها خواندم. دوباره میان آدمهای پرهیاهوی احمد محمود قدم زدم؛ آدمهایی که آنقدر جان دارند که بعد از بستن کتاب هم انگار هنوز در اتاق راه میروند. هر بار بیش از پیش میفهمم چرا این رمان را باید بارها خواند. حالا که به بانوی نیک؛ گلیخانمِ ترقی فکر میکنم، میبینم روزم پر بود از آدمها؛ بعضی کنارم بودند، بعضی در کتابها، بعضی در صفحهای از یک گفتوگو و بعضی فقط در خاطرهها. هیچکدام از دیگری جدا نبودند. آخر شب، وقتی میبینی همه این تکههای پراکنده، آرام و بیصدا، تمام روز را به هم دوختهاند، با خودت میگویی: پیوستگی مگر همین نیست؟ *اشاره به شعر «در ایستگاه» از مجموعه شعر یادشده. میترا رستگاران #گزارش_نیک https://t.me/Mitra_Nevis39
دوستان نیک: اسماعيل، بهمن، احمد، زهره، عاطفه، رزا، ناهید، پریا، خالد و دیگران سالواژهام پیوستگی، پیشهام توازن. صبح خواهرم مهشید آمد برایش چند صفحهای از رمانم را خواندم به شیوه هربار که میاید بلکه بالاخره قرن بشکند و این بازنویسی را تمام کنم. امروز خواندهام: «سلام به حیدربابا» شهریار در برگردان فارسی بهمن فرسی : «شعر فارسی شهریار، هرگونه جایگاهی در قلمرو شعر امروز ایران داشته باشد، به منظومهی«سلام به حیدربابا»ی او که به زبان ترکی آذربایجانی سروده است، تختگاهی دیگر باید داد- زیرا در تنهی بیشو کم تناور شعر ایران در این قرن، هیچ شعری، بلند یا کوتاه، موزون یا بیوزن، نمیتوان نشان داد که نفوذ مستقیم و بیدرنگش در اهل زبان ــ و نه فقط اهل شعر ــ به پای حیدربابا برسد.» این را فرسی میگوید؛ اما خودش نیز در برگردان این منظومه به فارسی، کاری شیرین و درخور انجام داده است. امروز سی صفحه از این بحرطویل را خواندم و به چشم خود دیدم که: «پیرزالِ زمونه، در پسِ دوکِ خورشید چنگه ابر میرشت، بیخِ کارش ناپدید آقاگرگه پیر میشد، دندو ناشو میکشید گله یهو پا میشد، از منظره در میرفت شیر توی بادیه ، چاق میشد و سر میرفت. و چند برگ آنطرفتر: «یادم افتاد یه عیدی، مرغ شب از دور میخوند لای جوراب دوماد، نامزده میل میپروند هر کی از به سوراخی، هی شالشو میچپوند. شال انداختن از سوراخ، چه کار دلکشی بود عیدی سرِ شال بستن، چه رسم بیغشی بود. از «تئوری شعر» اسماعیل صالحعلا بخشهایی را که مقرر بود، مرور کردم. ماهنامهی «بلوط» را به شوق خواندن شعر، مقاله و داستانهای کوتاه دوستان ورق زدم. به بعضیشان بالیدم. در حسن ختامی، نفسگیر در خانهی عموبندر، همراه احمد محمود، به دیدار «همسایهها» رفتم؛ مردم شهر، در کوی و برزن، برای ملی شدن صنعت نفت جشن و پایکوبی میکردند، شربت و شیرینی پخش میشد، کارگران کارخانهی ریسندگی به لیوان شیر روزانهشان رسیدند، اخراجیها به کار برگشتند و ذوقمال شدند. چه صحنههای آشنای پرتکراری در تقویم تاریخ وطن. باز هم به چشم خود دیدم که در میان این همسایهها، بخت که برگردد، کوسه از گُردهی شتر هم شکمشان را سفره میکند و اوسا حداد که برگردد، حکماً پیرتر شده و لاغرتر اخه ...نوکرِ عرباس و عربام نوکرِ انگلیسیها. خالد زبانِ پندار و نادر شد و از دیوار حاشا شهربانیچیها را دور زد و مثل ماهی لیز خورد، پرید پشت کامیون و فلنگ را بست تا دیگر روز... دو ساعتی با شعر کوتاه، در باب پارادوکس، سروکله کوفتم. سهتایش به سامان رسید؛ یکی را در کانال گذاشتم و یکی را هم کاندیدای تمریننامه کردم. مروری دلنشین بر کانال دوستان همنویس داشتم. نمرهام هم کمی تا قسمتی خوب است. سپاس خدای را که امروز نیز از پیوستگی عقب نماندم. میترا رستگاران #گزارشنیک https://t.me/Mitra_Nevis39
گناهش فقط یک «نه» بود؛ سپیده، بینام طلوع کرد. میترا رستگاران #نه_به_اعدام
عدوی نیک سالواژهام پیوستگی است. من فکر میکنم با جناب حسنی که از فرط بلا بودن میانهی چندانی با مکتب رفتن نداشت مگر جمعهروزها، نسبتی داشته باشم بلانسبت. امروز صبح با اشتیاق از خواب بیدار شدم تا «نویسندهساز» را بشنوم و ببینم. هنوز سلام دوستان را ننوشته بودم که معلوممان شد برق تشریفش را برده. حوالت شدیم به ساعتی دیگر. جلدی پریدم بیرون تا عدو شود سبب خیر و از این وقتِ ذیقیمتتر از طلایم برای پیادهروی اول صبح حظ وافر ببرم. هوا، با آنکه هنوز شرجی بود، خنکتر از روزهای قبل به نظر میرسید. صبح هنوز درست بیدار نشده بود. جز غارغار دلنشین کلاغی که روی سیم برق میخواند و رفیقش بردیگرسیم پاسخش میداد، پرنده پر نمیزد. از کنار ژاکاراندای سر نبش کوچه که گذشتم، دلم از دیدن گلهای بنفشِ مایل به آبیاش غنج رفت. این از آن نمونههای نادرِ عشقِ زندگی است، فصل گلدهی دوماههاش بیش از یک ماه است که تمام شده، اما تنها ژاکاراندای این حوالی است که تا مرداد هم هنوز گلهای زیبایش را سخاوتمندانه پخش وپلا میکند. قسمت اول پادکست پیرمرد و دریا را شنیدم. راستش تا حالا چیزی از همینگوی نخواندهام. کتاب را در دسترس نداشتم، گفتم دستکم نسخهی صوتیاش را بشنوم. لازم شد پی دی افش را پیدا کنم. آمدم خانه پریدم پای مونیتور پیام آمد که برق رفته که حالا حالاها برنگرده. وبینار موکول شد به ساعت ده با خودم گفتم پس باز هم باید ضبط شدهاش را بشنوم. حالا دارم مینویسم آزاد و بلکه هم رها. مامان نازنینم در خانه میچرخد. او که میچرخد، چرخ دنیا هم به کام است. در را باز گذاشته، با لبخندی از سر رضایت به بیرون چشم دوخته و میگوید: «امروز میآیند.» فیلم روزهای عالی را دیدم. فیلمی تأملبرانگیز، ساده و دوستداشتنی. از آن فیلمهایی است که اتفاق بزرگی در آن رخ نمیدهد، اما آرامآرام در آدم نفوذ میکند. داستان زندگی مردی ژاپنی و میانسال به نام هیرایاماست که در توکیو مسئول نظافت سرویسهای بهداشتی است. اما فیلم دربارهی نظافت نیست، دربارهی کیفیت دیدن است. هیرایاما یاد گرفته چیزهایی را ببیند که بیشتر آدمها بیاعتنا از کنارشان میگذرند. روزهای عالی بیش ازآنکه دربارهی مردی با زندگی بزرگ باشد، دربارهی مردی است که بلد است در دل یک زندگی معمولی عمیق زندگی کند. جلسهی دوم کارگاه «شعرماهی» را هم با دل و جان شنیدم البته به استثنای دو بار قطع اینترنت و چند تلفنی که ناچار باید جواب میدادم. تمرین هفتهی گذشته، اگر مقبول طبع نه دستکم مغضوب طبع هم نشد و از گازِخورد استاد جان سلام بهدر بردم، خدای را سپاس. بعدش با سرعت نور به امور کدبانوگری پرداختم تا تدارک دورهمی را ببینم. باقالیپلو با ماهی و کنارانش، خوب از آب درآمد. از ساعت چهار، مهمانها کمکم از راه رسیدند و تا ساعت نه، خانه دوباره آرام شد حالا نشستهام و گزارش نیکِ امروزم را مینویسم. به خودم هفت از ده میدهم، اما برای آن ژاکاراندای سمج که هنوز در مرداد دست از گل دادن نکشیده، یک نمرهی اضافه کنار میگذارم. میترا رستگاران #گزارش_نیک #روزعالی #perfect_days_movie https://t.me/Mitra_Nevis39
برای ژاکاراندای عاشق دوستانم شکوفههای بهارند؛ تابستان که از راه میرسد، پر میکشند و آرامآرام فرش زمین میشوند. آنها که میروند، من شکوفه میکنم؛ تا بهار دست از تابستان نشوید. شما هم از درختی بنویسید که در زندگی شما فقط یک درخت نیست. میترا رستگاران #ژاکاراندا #نجوا #شعرکوتاه #capturedbymitrarastgaran #Jacaranda https://t.me/Mitra_Nevis39
پیلهی نیک سالواژهام «پیوستگی» است. سالواژهی پارسالم «آهستگی» و «توازن» بود. حالا حس میکنم آن دو واژه در این یکی مستتر شدهاند. زندگیام همیشه با ریتمی آرام پیش رفته. نه جهشی، نه شتابزده، بلکه آهسته و پیوسته. انگار پیوستگی، ادامهی طبیعی همان آهستگی است. صبح زود لباس پوشیدم و راهی فیزیوتراپی شدم. از همان اول صبح معلوم بود روز، گرم و کلافهکننده خواهد بود. هوا، خودِ اهواز بود همان اهواز دورِ دور، در مردادهای شرجی و خرماپَزون داستان کوتاه «نمازخانهی من» را خواندم، یک ساعت آزادنویسی کردم و نامهای را که از زبان نوهام، در نخستین روز تولدش، برای دخترم که دور از ماست نوشته بودم، بازنویسی کردم. در نوشتن از زبان راوی کودک کیفیدم. همسرم همیشه میگوید تعادل را در کتاب خواندن رعایت نمیکنم، میگوید از کتاب لذت نمیبری، پیله میکنی. میافتی روی کتاب و پوستش را میکنی تا به مغزش برسی. خودش اما با طمانینه میخواند، انگار کلمهها آرامآرام در جانش مینشینند. شیوهی کتاب خواندنش، شبیه شیوهی زندگیاش است؛ آهسته، پیوسته و متعادل. من اما با هر شب بیست صفحه خواندن، رشتهی کتاب از دستم در میرود. برای همین امروز دوباره نشستم پای همسایهها اولین بار هفدهساله بودم که آن را خواندم. این بار اووووه... اگر بار دیگر سراغش بیایم، لابد هفتاد و یک ساله خواهم بود. چند ساعت پیاپی خواندم؛ لذتی که مدتها بود فراموشش کرده بودم. دوباره دیدم احمد محمود چگونه اندیشه را بیهیاهو در جان خالد مینشاند. خالد، پسربچهای که روزی با سنگ به دیوار و شیشهی خصم میزد، آرامآرام به نوجوانی بدل میشود که در میانهی بازداشت، پیام پندار را برای شفق میبرد؛ و همان، نقطهی عطف زندگیاش میشود. از خانهای که همسایههایش یک از یک فلکزدهترند، جوانی سر برمیآورد با گوشهایی شنواتر، چشمهایی ریزبینتر و دلی نازکتر. این دگردیسی آرام، از درخشانترین هنرهای جناب محمود است. برای دورهمی فردا با مامان، فهرست خرید نوشتیم. بعد هم وقتی چشمهایم از بس روی صفحهی مانیتور دنبال خالد دویده بودند باباغوری میدیدند، از خانه زدیم بیرون و خرید کردیم. شب، مثل بیشتر شبها، با همسرم از خواندهها و شنیدههای روزمان گفتیم و یک دست تخته بازی کردیم. یادداشت کانال را، با اینکه آماده بود، منتشر نکردم. پیادهروی هم نرفتم. اگر بخواهم به امروز نمره بدهم، شاید پنج و نیم باشد، اما اگرچه امروز کامل نیستم سالِ پیوستگی است- یعنی فردا دوباره از همانجایی که ماندهام، ادامه میدهم. آدرس کانال تلگرامم: https://t.me/Mitra_Nevis39 میترا رستگاران #گزارشنیک
زنگ نقاشی میترا رستگاران #روزگفتار #کودکان_جنگ #نجوا
زنگ نقاشی کودکان غرقِ خیالِ سبزِ دور، با مدادِ مخملی، باغی کشیدند در بهار. حوضِ پرآبِ خیال، با مدادِ آبیِ چشمانتظار، ناگهان ماهیِ سرخِ مدادی، رقصان جان گرفت. تابی از شادی بر شاخهٔ درخت، بچهها میدویدند از پیِ هم، تا که خورشیدِ درخشان را، مدادِ زردشان، کنجِ گرمِ آسمان بُرد و نشاند. ناگهان، آمد صدایِ اژدهایی ز آتش و دود. از پیاش، خورشید شد سرد و سیاه. دودِ نحسِ طالعِ شوم، بر دفترِ کودکان شب را نوشت. باغ را سوزاند و خاکستر نشاند. حوض، فوارهای شد خونفشان. آسمان خون گریه کرد. کودکان بیتاب اما بیشتاب، پرکشیدند با مدادانِ سپید، تا بپوشانند رویِ خونینآسمان. میترا رستگاران #نجوا #کودکان_جنگ #زنگ_نقاشی #صلح https://t.me/Mitra_Nevis39