tgindex
نیلوفر آبی

نیلوفر آبی

Статистика
@niluoofarперсидский

https://t.me/HarfBeManBOT?start=HBM11574477 @BluelotusInbox_Bot

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
23
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
65
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
21
23 постов
Вовлечённость
32,3%
к подписчикам
Постов в день
3,3
всего 23
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
20
1/48двое суток
22
1/72трое суток
24

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 🐚🪷

  • این کتاب رو می‌خوام شروع کنم. هیچ پیش‌زمینه‌ای از اسطوره‌شناسی ندارم ولی یکم که ورقش زدم، خیلی خوشم اومد. اگه شما خوندینش یا میخواین بخونین (پی‌دی‌افش هست) یا نظری در موردش دارین و اینا، بهم پیام بدین لطفا!🌳

  • 13 авг.18из MyGreenSilence

    شاخهٔ لیمو، ۱۸۸۳ – کلود مونه

  • جدا از کتاب‌ها که ما رو تو موقع مناسب پیدا می‌کنن، درمورد فیلم‌ها هم نظرم همینه. فیلم‌های کاساوتیس و من رابطه‌ی عجیبی داریم. با دو تا فیلم قبلی که ازش دیده بودم به شدت حالم بد شده بود و گریه کرده بودم. گریه‌های تلنبارشده بودند در واقع، که رها شدند و بعدش فهمیدم که چقدر حالم بهتر شده. یعنی دست گذاشته بودند روی یک قسمت نرم و حساس اما پنهان، که عامل اندوهم بود و خودم نمی‌دونستم. و بعدش که پی به حضورش برده بودم، دیگه نمی‌تونست بهم آسیب برسونه. امشب هم مدل دیگه‌ای از همین زمان مناسب و گرفتن دست‌ها رو تجربه کردم. فیلم مینی و ماسکوویچ؛ رنگ‌ها و رقص‌ها و بوسه‌ها. خنده‌ها و گریه‌ها. قبل از تماشاش، دلگیر و غمگین بودم. ولی حالا حس گشودده‌تری دارم. گرفته نیستم. یعنی می‌خوام بگم که جادوی کاساوتیس برای من اینه. چه حالم بد بشه با دیدن فیلم‌هاش و ساعت‌ها گریه کنم، و چه دلم باز بشه و آروم بشم، در نهایت، یک جور سبکی و راحتی رو تجربه می‌کنم که بهم اجازه میده نفس بکشم.

  • видео или голосовое, без подписи

  • دلم یه بارون درست و حسابی می‌خواد. امروز هوا ابری بود ولی چیزی نبارید.

  • سه‌شنبه 20 مرداد 1405. کتاب دوم: «در سایه‌ی دوشیزگان شکوفا»

  • جمعه ۲۹ فروردین ۱۴۰۴ شروع رمان در جستجوی زمان از دست‌رفته؛ کتاب اول: «طرف خانه‌ سوان»

  • چهارتا ایمیل فرستادم که ده روزه جواب ندادن و رفتن تعطیلات تابستانی‌. خدایا چی میشه سال آینده این موقع منم مشغول گذروندن تعطیلات تابستانی باشم و ایمیل جواب ندم؟ 😭

  • غذا درست کردن نجات‌دهنده‌اس. بعدش هم می‌خوام کیک ساده اسفنجی درست کنم و برم سراغ کتاب دوم در جستجو.

  • видео или голосовое, без подписи

  • یادش بخیر یه زمانی اینجور وقتا کلی راه می‌رفتم. می‌زدم از خونه بیرون و واقعا شاید هفت هشت ساعتی فقط قدم می‌زدم. الان راستش نمی‌تونم. بوی خونی که با آب شسته باشنش هنوز زیر بینیمه. فکر می‌کردم اینم می‌گذره و فراموشم میشه. ولی نشده. فقط برای انجام کارهای ضروری می‌تونم تحمل کنم این بو رو... غیر از اون ترجیح میدم تو خونه بمونم.

  • видео или голосовое, без подписи

  • نشستم اینجا. انعکاس آسمون و ابرها افتاده روی پنجره‌های خونه‌ی روبرو. نگاهشون می‌کنم. تب دارم و بی‌حالم. سرمای کولر حالم رو بد می‌کرد و خاموش کردنش هم باعث می‌شد عرق کنم و سردرد بشم. کمرم رو تکیه دادم به آجرها. هنوز گرمای خورشید رو دارن. ماگم رو پر از یخ کردم. نمی‌دونم دنبال گرمام یا سرما. اونقدر کلافه‌ام که حد نداره. یه قمری اینجا لونه ساخته و بی‌توجه به من، میاد و می‌ره. اولش رو لبه‌ی تراس نشست و زل زد بهم. منم زل زدم بهش. فکر کنم فهمید که خطری براش ندارم، پرید و رفت توی لونه‌اش. فکر کنم جوجه دارن اونجا. تا حالا نگاه نکردم. ترسیدم بترسن، اگر جوجه‌ای چیزی باشه. با بچه‌ها انیمه نگاه می‌کنیم. گاهی درس می‌خونم. رمان‌های نصفه نیمه‌ام رو ورق می‌زنم. آهنگ گوش میدم. سلیقه‌ام تو آهنگ خیلی عوض شده. خیلی یاد دوست‌پسر سابقم میفتم و دلم براش تنگ میشه. چهار سال خاطره داشتیم. هنوز نمی‌دونم چطور میشه بگذرم. بیشتر از همه‌ی این‌ها، منتظرم. منتظرم و این انتظار مریضم کرده. منتظر ایمیل‌ها، گذشتن‌ها، بسته شدن این فصل از زندگی، منتظر کم شدن اشک‌هام، و هیچ کدوم نشده. هنوز هیچ کدوم نشده. می‌ترسم و بالشم رو بغل می‌کنم.

  • تلگرامم رو آپدیت کردم بالاخره. پس از یکی دو سال. چرا اینجوری شده؟! یجور غریبه و کلافه‌کننده‌ای به نظرم میاد.

  • 11 авг.21из listesratures

    - بویِ دلتنگی باید چیزی شبیه ترکیب بوی چوب‌های سوخته، دود سیگارهای مختلف، انبارهای قدیمی پر از کتاب، و عطر رخت‌خواب‌های نو، روی یه لباس گرم باشه.

  • امروز جلسه‌ی هفتم کلاس آلمانی بود. معلممون اونقدر قشنگ حرف می‌زنن که هر دفعه دهنم باز می‌مونه. باید ازشون اجازه بگیرم و اگه دادن، از ویساشون می‌فرستم اینجا. (ایشالا یه روز هم ویسای خودم🙄😭😭😭) خانومی آلمان به دنیا اومده و اونجا بزرگ شده. اینقدر خوشم میاد که چشم‌بسته اعتماد دارم به حرفاش :) هر جوری که تلفظ می‌کنه، هرجا کش میده واژه‌ها رو، هرجا رهاشون می‌کنه، می‌دونم که بیخودی نیست. مرجع قشنگ منه و چقدر درس خوندن باهاشون می‌چسبه.✨

  • بابام اصلا روی این چیزا حساس نبود البته.

  • وقتی بابای درونم فعال میشه👆🏻

  • پسرخاله‌م برام یه دایناسور زیر برج ایفل کشید.

نیلوفر آبی — tgindex