tgindex
تا اطلاع ثانوی

تا اطلاع ثانوی

Статистика
@nimasaffarперсидский

تو این کانال می‌نویسیم #حبیب_موسوی #سارا_سعیدی #خسرو_بنایی #سارا_خوشابی #نیما_صفار #مجید_کلاته_عربی #رهام_گیلاسیان #علی_رایجی #افسانه_برزویی و ... تو، اگه مایلی ملحق بشی

Последний пост
24 июл.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
34
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
776
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
735
34 постов
Вовлечённость
94,7%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 34
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
194
1/48двое суток
222
1/72трое суток
239

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • اجرای زنده‌ی ترانه‌ی «مرا بمان» با صدای #حنیف_خراسانی و ترانه‌ی #حبیب_موسوی و آهنگسازی #جمال_کاشانی از گروه #نوچ_بند

  • 20 июл.2192из anjomane_hafez

    🖤خبر سنگین و ناگوار بود🖤 استاد کریم‌الله قائمی درگذشت کریم الله قائمی، شاعر، نویسنده، پژوهشگر، طنزپرداز، مترجم زبان تبری پس از تحمل مدتی رنج بیماری و کهولت سن بدرود حیات گفت. به جامعه ی ادبی استان گلستان تسلیت عرض می نماییم . روحشان شاد و روانشان مینوی 🥀 https://t.me/anjomane_hafez

  • مجسمه ـ در مورد رویدادی که هنوز روی نداده کمتر با آگاهی صحبت کن - علی نپیچون قبول کن خودتم مقصری تقی‌زاده رو تو و محسن پیدا کردین - بذار صب شه حضوری میرم دفترش اصلا مهم نبود چه می‌گویند. تعبیر اینطور جمله‌بندی‌هاش را بلد بودم. عصبانی بود و داشت سعی می‌کرد فحش ندهد. تقریبا بیست دقیقه صحبت کردند و بعد خوابیدند. حرف‌هایشان به این در و آن در زد تا رسید به من، من دربه‌در نه از در قافیه، از سر حماقت جمعی که هر هجدهم ماه خانه‌ی یکیمان بودیم، مخصوصا حماقت زن علی. فرداش علی گفت اینطور شده. خودم هم شنیده بودم. همان شب فهمیدم همه‌مان دربدر شدیم. من بیشتر از بقیه؛ خودم را چلانده بودم و هرچه داشتم داده بودم. تا صبح غصه خوردم بیشتر از این نمی‌شد خانه‌ی مادرشوهر ماند. صبح جلوی دفتر تقی‌زاده علی و پدرش را دیدیم. محسن با علی دست داد و خم شد با پدرش احوالپرسی کرد. توی یک خط ایستاده ماندیم. ولی فقط به ایستادن علی می‌شد گفت ایستادن، یعنی اگر آن ایستادن است مال ما نیست. انگار داریم توی خودمان جمع می‌شویم. قیافه‌ی آدم‌هایی که هنوز قهوه نخوردند به خودم گرفتم و بازی درآوردم مثلا خبر ندارم چی شده و اتفاقی آمدیم. ترسیدم بفهمد روی گوشیش اپ شنود نصب کرده‌ام. اصلش برای حرف‌های بعد از دورهمی که به من ربط داشت ولی نبودم و باید می‌شنیدم بود، شوخی و خاکبرسری بود قرار بود بخندم یا حرص بخورم. قرار نبود خبر بدبختیم را اینطور بشنوم. نپرسیدم وقتی ما رفتیم هنوز درموردمون حرف می‌زدین. علی را یکی از پیکرتراش‌های ماهر خدا ساخته و نمی‌شود ازش دلخور یا عصبانی شد، وقتی حرف می‌زند حواست می‌رود به دست‌هاش. روی دست‌هاش می‌شود باله رقصید، اگر بلد باشی. آن روزِ حرف زدنمان ساختمان تقریبا به لوله‌کشی رسیده بود و کار خابیده بود. با این حدس‌ها نمی‌گویم سه ماه است حرف نزدیم. تاریخ دقیقش را نوشته‌ام. تعجب هم نمی‌کنم چون مثل هر زن خانه‌دار چهل ساله‌ی دیگری که دانشگاه رفته عادت‌هام را می‌‌شناسم. احمق بودم از صبح رفتم کمک زن آقامعلم که آخر شب پشت سرم حرف بزند. علی بهش نمی‌خورَد ولی ریاضی درس می‌دهد. مهندس برق بود داشت می‌شد معاون اداره که یک شب بعد از آب پرتقال و عرق دست‌ساز که بهش گفتم باهم نخورد تگری می‌زند گفت با سیستم کنار نمیام از فردا می‌خام ادای برق‌گرفته‌های اداره رو درارم بعد انگشتش را کرد توی دهن بطری، همه‌ی تن شکلاتیش لرزید و روی فرش بالا آورد. وقتی تکیه داد حواسم رفت به زنجیر گردنش که با فرورفتگی چاله‌ی بین گردن و شانه که شانه حساب می‌شود پایین رفته بود و بالا آمده بود. این‌طور استخان‌هاش حساب و کتاب داشت. زنجیر نقره‌ای روی پوست شکلاتیش یخ کرده بود. دهنم آب افتاد ولی زنش چای آورد. من علی را چای‌بعدازعرق‌خور کرده بودم. یادم نیست از کِی فهمیدم عادت‌هام را تکرار می‌کند. زنش اسم دارد ولی نمی‌گویم تا همان زن علی بماند و استفراغ از روی فرش جمع کند. از فرداش اصلا اداره نرفت. چند وقت بعدش معلوم شد معلم ریاضی شده. بعد از ماجرای خانه یکی دوبار همدیگر را دیدیم و سر تکان دادیم. سینما هم رفتیم. کاپری بعد از بیست و چهار سال کاغذ بی‌خط نمایش می‌داد. خاستم بگویم وقتی پیر میشی فقط گوش و دماغت بزرگ نمیشه، عددا هم بزرگ میشن که بلند شد رفت. اصلا نشد حرف بزنیم؛ توی سینما پر آدم بود. پدرش هم بود. توی همه‌ی مهمانی‌ها پدرش را می‌آورد. پیرمرد با گردن کج روی ویلچر می‌نشست و کار خاصی نداشت. چند دقیقه یک بار یکیمان آب دهنش را از گوشه‌ی لبش پاک می‌کرد. فقط وقتی محلی می‌رقصیدیم یکم سرش را همان‌طور کج بالا می‌آورد. بهش می‌گفتیم ممددایی. یادم نیست دقیق از کی ولی همه فهمیده بودند می‌شود جلوی علی با باباش شوخی کرد. خودش به من گفت شاید اینجوری پیرمرد خیال کنه مهمه، آدما لذت می‌برن از شنیدن اسم خودشون. من احترامش را نگه می‌داشتم فقط یک بار توی دعوا به یکی از دخترها گفتم نذار بزنمت شکل ممددایی شی. وقتی داشتم می‌گفتم فهمیدم نباید بگویم ولی نذاشتم بقیه بفهمند از علی حساب می‌برم یا ازش خوشم میاد یا هرچی. لحن صدام عوض نشد جمله را همانطور که شروع کرده بودم ادامه دادم.‌ انگار یک سال شد تا تمام شود. خندید گفت نکشیمون. این چند روز هرچی گوش دادم فقط غر زدن زنش بود. نمی‌دانم چرا علی بهش نمی‌گوید گوسفند این آش رو خودت واسمون پختی. انتظار ندارم بگوید همه به‌کنار، نرگس بدبخت هرچی داشت داد الان اگه خونه رو ندن باید بره تو کوچه بخابه. یعنی خوشم میاد بشنوم ازم حرف می‌زند ولی اینقدرش خیال‌بافیست. شاید اگر شرایط مالیم بهتر بود می‌شد ولی با این وضعیت، خیال‌بافیم را باید خرج پیدا کردن خانه کنم.

  • تو اون سرود، ترکیب «ستم‌کشان باایمان» یعنی اونایی که علیرغم کشیدن ستم ایمان‌شون رو حفظ کردن یا احتمال مؤمن بودن ستم‌کشا بیشتره؟ تا اونجا که یادمه #داستایوفسکی این هر دو رو یکی می‌بینه ... عکس: #جهانبخش_پازوکی سراینده همین سرود «به لاله‌ی در خون خفته» ساندویچ‌شده بین زنده‌یادان #مهستی و #پوران

  • همون سازوکاری که #آرژانتین رو از جام جهانی ۹۴ حذف کرد، ۳۲ سال بعد به دادش رسید! چه پرچم #فلسطین باشه تو دست #حسام_حسن چه تتوی #چگوارا روی بازوی #مارادونا ... تو هر دو موردم تو آمریکا! تنبیهت می‌کنن و هدف از تنبیهم آلارم دادن به دیگرونه ...

  • «نونمو خوردم» دکتر به عمّه‌بزرگه‌ی شاعر خفن #حبیب_موسوی گفته بود ناهار رو با یه کف دست نون بخوره. به یه گیلانی اینو بگی! دیدن سر ظهر کفگیر رو انداخته ته دیس و داره تپل و اساسی کته می‌کشه، حرف دکتر رو یادآوری می‌کنن، جواب می‌ده «نونمو قبلش خوردم!» حالا حکایت دوستانیه که با ردیف کردن ژوئیسانس، اپیستمه، ریزوماتیک، دازاین، مفصل‌بندی، صورتبندی، نشانگانی، هرمنوتیک و از همه مهم‌تر «امر»، فکرای لازمه رو کردن و حلّه!

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • #سارا_سعیدی ماجراجویی در متن پی‌گیری و مقایسه‌ی چند مفهوم در داستان #گوگول #دیکنز #هاردی #کافکا #بورخس #مارکز

  • تا جایی که مربوطه به من، حتا صحنه دار زدن یکی از مخوف‌ترین جانیای قرن قبل #صدام_حسین (که کامل ندیدمش) برام وحشتناک و شقاوتبار بود و واسه همین همیشه می‌گم مخالفت با مجازات #اعدام نباید فقط مخالفت با اعدام «آدم‌خوبا» باشه ولی از خودم می‌پرسم اگه صدّام به‌جای اعدام، ترور می‌شد، بازم صحنه رو نیمه‌دیده می‌ذاشتم؟ احتمالن نه! ترور یه دیکتاتور، بد یا خوب، اقدامیه از پایین به بالا ولی اون اعدام «کشیدن بالا»*ی یه پیرمرد دست‌بسته بود. در مورد #چائوشسکو و زنشم همین حس رو داشتم ... *زندونیا به اعدام کردن می‌گن «بالا کشیدن»

  • 👆👆👆 پس این هیچّی! ولی: تو تو این اختناق چطور بناست حرفی رو بزنی که اون بالایی نگیره ولی مخاطب فرضیت مثل دشمن فرضی آره؟ شدنیه؟ گیرمم شدنی باشه، اون توافق جز با عطف به ماسبق بودن و هر چی بیشتر فرو رفتن تو قراردادای قبلی میاد؟ نکن این کارو! حالا بماند که بیان استعاریک که می‌تونسته زمانی برای صیانت نفس باشه، خودش تبدیل می‌شه به یه سامانه‌ی زاغارت زیبایی‌-معرفت و بگذریم از این‌که اونایی که اون‌ور آب و تو جهان آزادم دارن تولید می‌کنن دخیل همین بندوبساط و استعاره و استعلا و سایر هستن و ... حرف آخرم: هر چی مخالف حرف پشت کارم، با حرف روی کار موافقم.

  • «چه خوب که اسب #تارکوفسکی نمی‌دونه بناست نماد چیزی باشه» #گربه_سگ - یخده (یه‌خورده) که جیجو می‌زنی تو آراء شاعرا، نویسنده‌ها، فیلمسازا و ... اونایی‌شون که حال می‌کنی باهاشون، بیشتریاشون، می‌گی «چه خوب نتونستن!». اکثرشون کاملن قائل به کلیّتی هم‌بسته و نهایی، اثر، بودن و بر این باور که در نهایت هر جزئی، کلمه‌یی، پلانی، توصیفی، چیزی تو فیلم، داستان، شعر یا هر چی، باید در خدمت اون کلیت و تأثیر نهایی باشه. چه خوب که ما کامل نیستیم و رانه‌هایی از غریزه و ذوق و هزارتا کوفت‌وزهرمار دیگه تومون (و بیرون‌مون) علیه این احکام و ضوابط عمل می‌کنن. یعنی بیا فرض کنیم که یه تئاتری بره رو صحنه که تمام عواملش قانع شده باشن و وفاق پیدا کرده باشن به این‌که لحظه‌لحظه‌ی نمایش در خدمت ابلاغ پیام نهاییه و داره عین ساعت دقیق عمل می‌کنه. کافیه یه تماشاگر تو ردیف آخر همراه و همدل نباشه باهاشون که بگیم دیگه مو لا درز کارشون رفته؛ چه برسه به خیلی از رمانای معروف تاریخ که محل نزاع متعارض‌ترین استنباطات، از جمله تو تعارض حداکثری با باورای خود نویسنده، بوده و هستن. اگه اسب تارکوفسکی رو مثال زدم، چون پیشنهاد خودش بود ولی بسته‌ترین قاب به سرعت نور گریزونه از سرنوشت مقدّرش. دوتا چیز دست‌کم اینجا جالب برام می‌شه: اوّلی: پس کلّن بلاموضوعه نیّت‌مندی مؤلّف؟ جواب من: اگه منظور حاصل شدن نیّتی مشخصه، که خیلی بعید می‌دونم شدنی باشه ولی اگه نفس نیّت‌مندی منظوره، این چیزیه که کار می‌کنه، حالا کار خوبی می‌کنه یا کار بدی می‌کنه، نمی‌دونم امّا اینو می‌دونم که حتا اگه با تماااام عقاید #داستایوفسکی مخالف باشم، این‌که «عقیده داشتن» چیزیه که داره کار می‌کنه تو اون رمانایی که «ما» می‌سازن رو نمی‌تونم رد کنم. حالا الزامن یه نویسنده با غلظت اعتقادی کمتر، نمی‌تونه کارای خفن‌تری بکنه؟ قطعن نه! نمونه اصل جنسش #مارکز که تو زمانه و زمینه‌ی جنگای ایدئولوژیک بناش رو رو درک طرفین دعواها می‌ذاره. دوّمی: حالا خیلیا وسطن که می‌گن که پیام به اون معنی نه، ولی هرمنوتیک این، ساختار اون، پدیدارشناسی فلان، زیباشناسی بهمان و ... که بارها جواب‌شون رو داده‌م که خلاصه‌ش یکی این‌که با ناشرمنده‌های این جماعت که خیلی رک می‌گن معیار و تعریف‌شون اینه راحت‌تر می‌شه وارد بحث شد تا این حضرات کج‌دارومریز، دیگه این‌که هر چی این چیزا رو حواله بدی به ناخودآگاه کار خودتو خراب‌تر کردی چون راهای درروت کورتر می‌شن. برم سر حرف بعدیم: چند سال پیش تو یه #گپنوشت فرض کردم یه مسابقه‌یی باشه که «علی‌اشرف درویشیان» و «مهدی یزدانی‌خرّم» به‌عنوان نمونه‌های چپ تیپیکال و راست تیپیکال داوراش باشن و یکی از بروبکس جریان داستان‌نویسی گرگان، خودم مثلن، کار بفرسته براشون. نه فقط درجا و تو همون مرحله مقدّماتی رد می‌کنن داستانمو، که علیرغم تضادای ظاهری‌شون احتمالن با تعابیر مشابهی می‌زنن تو سر مال ولی اینو یاد آوردم که بگم اون حقیقت اشباع‌شده نزد چپ و راست دقیقن یکی نیستن و فرخ فوکولن. کشفی که کردم اینه: راست از «حقیقت» می‌گه و چپ از «حقایق». راست، پشت داده به احکامی که دوست داره «بدیهی» تصوّرشون کنه و چپ چیزایی رو علم می‌کنه که فکر می‌کنه گفته نشدن یا به اندازه کافی گفته نشدن و حتا پهلو به «افشاگری» می‌زنه تولید ادبیش. واضحه که اون فیگور چپ رو صادقانه‌تر می‌دونم و به همین خاطره که اغلب گرایشای پست‌مدرنیستی رو ادامه‌ی سنت چپ می‌دونن. دوتا چیز دیگه بگم و رفع زحمت: اگه با آثاری که تولید می‌شن تا از ظلم ظالم و جور صیّاد بگن نمی‌تونم همدل باشم، یکیش برا این‌که تو این کارا کافیه سر خر اسامی و نشونه‌ها رو یه‌نمه بچرخونی که هلو برو تو گلو بشن یه محصول مصرف‌شدنی تو جبهه‌ی مقابل، چون تو اون تقابل خیر و شرشون به مویی بنده جابه‌جا کردن بازیگرا، ولی معنیش دل سپردن به «خودش خشک می‌شه میفته» هم نیستا! یعنی کم احمق نیستم اگه فکر کنم با کارای فرهنگی و باکیفیت و تولید آثار خوب و بحثای فلسفی، اتوماتیکمان چیزی عوض میشه. باید منتشر شد، چندین‌پاره، تیکّه‌تیکّه و در هر لحظه. این تجویزه؟ نه! روش مبارزه‌ست و پیشنهادیه برای به حداقل رسوندن آسیب. اینطوری می‌رسم به حرف آخرم: تو فارسی که همیشه تحت سرکوب و اختناق بوده، چقدر می‌شه از بیانات کنایی و استعاریک فاصله گرفت؟ در نهایت یه ملّت تحت سرکوب هر گوزی رو ربط به هر شقیقه‌یی می‌ده. یه قسمتش ربطی به من و سایرمون که می‌نویسیم نداره: می‌دونیم هر چی جرواجرم کنیم خودمونو، بازم اونا هر چی هوس کردن رو می‌کشن بیرون از تو متن. 👇👇👇

  • «حتا شبام بارون میومد»* #گربه_سگ - اون چندوقته‌ی قطع اینترنت و اینا چندتا از این فیلم‌وسریالای دستمال‌کشی #نظام_ولایی رو دیدم. بعضیاشونو قبلن دیده بودم و منظور اون کاراییه که انقده تابلو می‌مالن که بیشتر به اجابت امر شبیهن تا پروپاگاندا؛ از قلّاده‌های طلا بگیر تا ردّ خون یا حتا فیلم مهجوری مثل ضد. حالام که دارم می‌گیرم وقتتو نه به‌خاطر این آت‌وآشغالاس که برا یه حرف به‌زعمم بگی‌نگی مهمّه که اومدم بگم. تو دهه شصت آمریکا شیطان بزرگ بود و بنیاد فارابی پررونق و سوای این، اینا داعیه‌ی حرف داشتن داشتن و صدور انقلاب و حرفای کلفت زدن و دوری از سیاق سرگرمی‌سازی هالیوود. برا همین بیشتر دورخیز کرده بودن برا جشنواره‌های اروپایی و اون‌چیزی که عنوان سینمای هنری می‌خورد روش. تقریبن تمام فیلمای #تارکوفسکی، ولو شده نصف فیلمو سانسور کنن، دوبله می‌شد و دوران برسون و ازو و رزی و تاویانیا و امثالهم بود و تک‌خال سینمای اینجا هم شده بود #کیارستمی. ولی بعد فرمون چرخید. از اواسط دهه هفتاد افتادن دنبال فرمولای هالیوود و تهش شد پایان‌وازای اصغر فرهادی. حالا چی شد که همچی شد؟ من نقش فردیدیون رو کم نمی‌بینم؛ مخصوصن که آوینی از مقربان درگاه #احمد_فردید بود و فراستی و هم‌پالکیاشم رو همون موج تنظیم شده بودن. فردید یه معجونی از #هایدگر و تخنه‌ش فرآوری کرده بود که اونجاش که مربوطه به ما اینه که بیشتر سینما رو صنعت و تکنیک می‌دید تا هنر و بستر گفتگو. عجیب نبود چربیدن این نگاه. نظامای توتالیتر دیر یا زود ایدئولوژی‌زدایی می‌شن و دیگه عوض زور زدن برا اثبات حقانیّت خیلی سرراست و گلدرشت پی عوامفریبی میرن. نکته اینه که اون نگاه هنری و فلسفی و اینا به سینما در بدترین حالتم گفتمانی‌طور بود و بعید نبود دچار تطوّر بشه و بیاد تو زمین روشنفکری ولی وقتی فیلم ساختن می‌شه گرته‌برداری از هالیوود، اونم در حدّ هوش و شعور اینا، می‌تونه حاکمیّت خیلی راحت مهره‌هاش رو عنداللزوم جابه‌جا کنه. از دل اون سینما یکی مثل #مخملباف درمیومد که از توبه نصوح شروع کرده بود و سرآخر اپوزیسیون شد و از دل این‌یکی کسایی که تا جزئیات فیلماشون دستور داده می‌شه و تصمیم‌گیری می‌شه درباره‌شون. حالا منم الزامن #فلینی رو برتر از #هیچکاک نمی‌دونم ولی «پلنگ‌ها به درون معبد رخنه می‌کنند و محتوای کوزه‌ی آیین قربانی را یکسر می‌نوشند؛ ماجرا بارها تکرار می‌شود؛ سرانجام این‌همه را پیشاپیش به حساب می‌آورند و ماجرا به بخشی از مناسک تبدیل می‌شود.» که #کافکا می‌گه هم حقّه از این نظر که این ابزاره که ناچاره ما رو شبیه خودش کنه. دقت کنی می‌بینی خود هایدگرم خیلی بی‌شباهت به چکش نشده بود! #گپنوشت *از #فارست_گامپ

  • بله «ضعیفه» دیدن زن با «تحت ستم تاریخی» دیدنش خیلی فرق داره ولی وقتی خروجی هر دو بشه «ظریف و حسّاس» و لاجرم «دارای حق ویژه‌ی ناپاسخگویی» دیدن زنا، می‌تونم بگم #me_too و می‌توطورا هلپّی و غلفتی می‌شن بازتولید ارتجاعی‌ترین کلیشه‌های جنسیتی ... و یه سوأل دیگه از جماعت می‌توطور: گیرم قبول که هر چیزی که هر زنی علیه هر مردی بگه، لاجرم درسته. اگه زنی تهمتی به یه زن دیگه بزنه چی؟ باید ببینیم کدوم زن‌تره؟

  • «متجاوز بودن یا نبودن، مسأله اینست!» #گربه_سگ - واضحه که من، #نیما_صفار حسودیم می‌شه به امثال #حسام_سلامت چون اونا تو جوونی به شهرت و اعتباری رسیدن که من تو همین پیریام به خابمم نمی‌بینم پس قاعدتن وقتی بازار تهمتای خاک‌برسری و می‌توطور داغ می‌شه علیه‌شون، باید خوش‌به‌حالم بشه و فوقش بشینم کنار تخمه بشکنم ببینم کی کی رو، ولی نمی‌دونم سر چه کرمی نمی‌تونم بشینم سر کونم و بگم بهم «تو رو سننه؟» تو ماجرا سلامت پروپاگاندا حتا در حد #محسن_نامجو هم به خودش زحمت نداده و بازم کلّ ماجرا رو اون اصل لایزال #me_too می‌چرخه که «وقتی زنی یه ادّعایی می‌کنه پس لابد یه چیزی بوده!» و جالبه تو اون سالا بعضی از دوستان حتا تئوریزه‌ش کردن و از «اولویّت روایت بر استناد» گفتن و زور زدن فیلوسوفایز کنن ماجرا رو و کلّ حرف‌شون این بود که نامستند بودن مدّعا رو با تعدّد روایات (هم روایات چند نفر و هم هر بار حمله از زاویه‌یی دیگه و هم گاهی حتا تکرار صرف حرفای قبلی) می‌شه جبران کرد. از همون حدود ده سال پیش که بساط #من_هم راه افتاد نوشتم که چرا باهاش مشکل دارم و مثل سایر مواردی که باهاشون مشکل پیدا کردم، خود برخوردای کسایی که طرفدار این کمپین بودن، هم مطمئن‌ترم کرد و هم مشکل رو بنیادی‌تر دیدم. تو مورد #سلامت تا اونجاش که شخم زدم، داعیه‌هایی نظیر مورد #نامجو، مثلن اونی که #پانیدا خاننده‌ی متصل به #من_و_تو گفت «حالت صورتش یه‌طوری شد که حس کردم می‌خواد (می‌خاد) منو ماچ کنه» ندیدم ولی درست مثل همون مورد، محکم‌ترین سندشون عذرخاهی تلویحی طرف بوده؛ همون اشتباهی که نامجو کرد و در واقع گول وکیلش رو خورد. حالا سوای هر چی، یه چیز جالب تو این ماجرا اینه که دیگه اکتفا به انواع آزار جنسی، که طبق فرمولاشون شامل نگاه کردن درازمدّت یا گفتن جوک بی‌تربیتی تو جمع مختلطم می‌شه، نمی‌کنن و فرمول رو تا جایی پیش می‌برن که هر عمل یا بی‌عملی‌یی مصداق خشونت جنسیتی باشه. روابط سرراست نیستن؟ بله! نیستن! ولی کار زدن تعبیر «خشونت پیچیده» برای این‌که هر چیزی رو مصادره به مطلوب کنی، کاری که سرکاران علّیه و عالی‌جنابان می‌کنن، انقدر وضوح داره که باید یادآوری کرد بهشون «با دسته کورا که طرف نیستین!». یکی یه کامنت حقی گذاشته بود که «کافیه چپ و تو چشم باشی که حتی اگه مثل یه برده جنسی در خدمت باشی، بازم حرفت و اشاره ابروت و سکوتت و ... خشونت جنسی محسوب بشه!» جالب اینجاست که عکس این حالت رو، این‌که زنا تو هر جمعی مردا رو به‌خاطر مرد بودن‌شون تحقیر و تمسخر کنن، من صدها بار، بی‌اغراق صدها بار، بیشتر دیدم چون این رفتار زنا نشونه اعتمادبه‌نفس، شوخ‌طبعی، شجاعت، قدرت و اینا تلقی می‌شه و تشویق، حتا از سمت همون مردی که نواخته می‌شه و هی پس روال‌تر. پس باید سوأل رو اینطور مطرح کرد: «جریان این موج و هجمه علیه سلامت چیه؟ مورد #پژمان_جمشیدی به اندازه کافی سکسی نبود؟»

  • «ضعف تألیف و سوءتفاهم» #گربه_سگ - ‌گفتم فعلنه #گپنوشت دیگه ننویسم، ماسکه نکنه رمانمو، دیدم هر چی زور زدم نرسید لایکاش به ۴۰تا و تهش مثلن بیاد ۵۰تایی لایک بخوره یه رمان ۴۲۷ صفحه‌یی! لابد می‌پرسی «چه ربطی؟»، آره، می‌پرسی!، پس پس می‌گیرم حرفمو و می‌نویسم: کم نمی‌شنویم که از «ضعیف» بودن فلان فیلم با فلان شعر (شعر رو شهر کردی پیش‌فرض‌جون؟ بدکم نیست یه داستانی با «رفته بودیم پارسال بهار دسته‌جم‍(ع)‍ی یه شهر ضعیف!» شروع کنیم) و اینا که می‌گن و ۶۰ سالم داره می‌شه و هنوزم که هنوزه نفهمیدم یعنی چی! تو اینطور وقتا که از بیخ مخالفم با یه حرفی، مثلن همین‌که معیارایی داریم و توافقاتی جهان‌شمول سر قدرت و ضعف آثار، می‌گم به خودم «چطور می‌تونم موافق باشم؟» باهاش. اینجور که: اکثریت قریب به اتفاق تولیدات سینما و تئاتر و داستان و شعر و اینا، حداقل ۹۹٪ (و این ۹۹٪ اغراق نیست چون غیر این حالت یک‌درهزارمم نیست) مبتنی هستن بر باور به یه سری «کلیّت»، «معیار» و ... و فوقش دعواشون سر مستقیم یا غیرمستقیم گفتن حرفه یا سر این‌که این ساختاره که خودمختار تکلیف متن رو روشن می‌کنه یا نیّت مؤلف و از این قبیل. دیگه سی سالی می‌شه دارم می‌نویسم چقدر و چرا رومخی هستن این حرفا. ولی، شاید بشه گفت خب حالا کارایی که با این فرمون پیش میرن، اونجاهایی که کم میارن تو پیاده کردن اصول خودشون می‌شه بگی «ضعف تألیف» دارن. مثلن؟ یه کار سرراست با زبان معیار و فاخر و اینا، جاهاییش که دچار تعقید معنی یا پریشیدگی نحوی می‌شه، با همون متر و محک خودش، در رفته از دستش. خلاص؟ همین؟ نه! این «در رفتن از دست» از قضا بهترین اتفاقیه که می‌تونه برای هر متن عادت‌زده، از تئاتر بگیر تا ترانه (لازمه بازم من بگم منظورم ۹۹٪ کاراست؟) بیفته. قبلنم کم از کارکن بودن «خط‌خوردگی و دست‌انداز» ننوشته‌م. برای ذهن گرفتار عادت، ول کردن خود فقط بس نیست واسه دراومدن ازش چون سلطه ناخودآگاه به‌مراتب بیشتر از خودآگاهه. یعنی چه بهتر که ما نمی‌تونیم دقیقن اون کاری رو که بنا داریم، بکنیم. وقتی آراء خیلی از رمان‌نویسای مطرح رو می‌خونی، میگی «چه خوب که خیلی از کارا از دست‌شون در رفت!» چون اگه می‌تونستن اون دگماشون که هر کلمه و توصیف و ماجرایی تو کار باید در خدمت کلّیت اثر و مفهوم غایی باشه رو پیاده کنن، چه رمانای ملا‌ل‌آوری می‌نوشتن ... چه بهتر که همه چی منوط به تصمیم‌مون نیست. این از این! از طرف ما چی؛ ما که می‌خونیم و اینا؟ درود بر حضرت سوءتفاهم! یعنی اگه قرار بود متن محلّ یه انتقال دقیق باشه، دیر یا زود بلاموضوع می‌شد! کم نمی‌شه مثال زد از خلاقانه‌ترین اتفاقات تاریخِ عبارت که حاصل لغزش بوده. پس چرا #نیما_صفار شاکی می‌شه از کج‌فهمی نوشته‌هاش؟ سخت نیست جوابش. اگه یکی دورترین درک‌ودریافت ممکن از متنش رو جعل کنه، ممنونشم شاید بشه. مشکل نه از «عدم انطباق»‍ه که از اینه که هر چقدرم بیای چیزی دیگه بنویسی، دوستان می‌نشوننش تو همون جایگاهای ازپیش‌موجود و تکلیف‌معیّن. پس یه بار دیگه: می‌گن از #هگل می‌پرسن منظورش چی بوده از فلان، می‌گه «وقتی می‌نوشتمش خودم می‌فهمیدم و خدا، ولی الآن فقط خدا می‌فهمه!» ولی من این شوخیش رو جدّی می‌گیرم و می‌گم «چه بهتر!» و پس نه از جعلای ذهنه شکایتم. از اینه که هر چی زور بزنی چیزی «دیگه» بگی، می‌بینی تقریبن همه می‌چرخوننش به همون چیزی که تحمیل شده عمری بهشون و عادت کردن بهش. گپنوشت بعدی: «دایورتینگ و در هوای بی‌چگونگی!»

  • 28 мая1 75030

    без подписи

  • چون ظاهرن ته‌مونده‌ی تلویزیون #من_و_تو باز خورده به مشکل مالی، و اعتراف می‌کنم خودم یکی از مصرف‌کننده‌های سرگرمی‌سازیاش بودم و فازشم می‌داد، مثلن پا ثابت رأی دادن تو مسابقات آوازخونی‌شون بودم، فکر کردم چی شد از یه جایی حامیای مالیش بی‌خیالش شدن و کلّن همه منابع رو سرازیر کردن سمت #ایران_اینترنشنال! یکی از دوستام می‌گفت «اونام تهش پول بی‌حساب ندارن و ترجیح دادن متمرکز کنن منابع‌شونو یه جا!» که به‌نظر من توجیه قانع‌کننده‌یی نیست. من اگه بیشتر از یه دهه هزینه کرده بودم برای تولید یه شبکه و میلیون‌ها بیننده هم تور می‌زدم، به این مفتیا بی‌خیالش نمی‌شدم. من ماجرا رو جور دیگه می‌بینم. حدیثی‌ست پر آب چشم؛ شبکه با سرگرمی‌سازی پیش اومد و به‌شدّتم موفق بود چون ایرونیا اونجا آدمایی می‌دیدن با سبک‌زندگی و حال‌وهوای خودشون برعکس #صدا_و_سیمای_میلی و بعدش اومد یواش‌یواش برنامه‌های سیاسی هم گذاشت با زبونی ساده و سرراست، که بیایم خلاصه‌ش کنیم، می‌شه «زمون شاه همه چی گل‌وبلبل بود که یهویی ملّت ناسپاس و قدرنشناس ایران انقلاب کردن!» مهم اینه که میلیون‌ها نفر که به‌طور طبیعی پی‌گیر اخبار و تحلیلای سیاسی نبودن، حالا پای این شبکه، حین تعقیب مسابقه آشپزی و ... همین‌طور که رو این کانال فریز شده بودن، حرفای سیاسی‌طورم می‌خورد به گوش‌شون که به‌خاطر سادگی‌‌شون ملکه‌ذهن‌شون می‌شد. بعد که ایران‌اینترنشنال اومد، اونم اوّلش با فیگور تریبون دادن به همه‌ی نظرات، با روزنامه‌نگارای کارکشته و این‌کاره، همون جماعت که زمونی تا «س‍» می‌شنیدن می‌گفتن «لطفن سیاست نه!» حالا یه‌پا تحلیلگر سیاسی شده بودن و دائم در حال کشف «مسائل پشت پرده». می‌رسیم به سوأل اصلی: چرا بستنش؟ آخه کی اینقدر هزینه می‌کنه و به ثمردهی که رسید، می‌ندازه دور؟ برام روشنه جوابش: چرخش از رانه‌ی لذت به رانه‌ی نفرت! بدیهیه که وقتی هیزم آتیش قراره بره به سمت #تلفات_جنگی دیدن و #فرش_خون دیدن مردم، دیگه نمی‌تونه دغدغه این باشه که تو #بفرمایید_شام طغرل با کی حال نمی‌کنه! نه تنها همراستا نیستن این دو حالت، که تو تقابل حدّاکثری هستن و یکی‌شون باید بره کنار! لذت و سرگرمی به‌عنوان یه کاتالیزور جذب مخاطب کرد ولی از جایی به بعد نمی‌شد همزمون لباس بزم و لباس رزم پوشید! و بامزه‌ش: اگه ج.ا برای دهه‌ها تحقیرکننده‌ی زندگی بود و کالاهای کانالای #لس_آنجلس رَنگ‌ورِنگ می‌داد به زیست‌مون، حالا هی شبیه‌تر می‌شن به هم. و هیچ جامعه‌یی تو درازمدّت نمی‌تونه بین دو چیز شبیه جانب یکی رو نگه داره ...

  • شک نکن مرگ مادربزرگم صدها بار بیشتر از مرگ فی‌المثل #ژاک_دریدا دلخونم کرده ولی نتیجه‌ش این نمی‌شه که حتا یه جمله از عقاید مرحوم مادربزرگم رو قبول داشته باشم. حسّ همدردی الزامن منجر به پذیرش آراء نمی‌شه. بله! اینم هست که ادراک رو فروکاهی به صحّت و سقم گزاره‌ها نمی‌کنم و قطعن حرفای کسی که بیست سال برای بیان عقایدش حبس کشیده رو جدّی‌تر می‌گیرم و دقت به‌مراتب بیشتری می‌کنم بهشون. امّا: این امّای مهم: این توجّه بیشتر می‌تونه منجر به مخالفت بنیادی‌تر و مستمرتری با اون حرفا و باورا بشه. «هرمنوتیک سوءظن» که ایده‌ی #محمدرضا_نیکفر بوده، پیشنهاد خوبیه برای همدلی با این‌واون بدون پذیرش افکارشون. هرچند می‌دونیم حین سوگ، معمولن پی مقصّریابی هستیم ...