نور✨
Статистикаدر تاریکترین شبها هستم چون رویا در کابوس همانند رهایی از فقدان نور✨ @Darklighbotخوشحال میشم نظرتون رو باهام به اشتراک بذارین👆
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 19
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 7
- 1/48двое суток
- 8
- 1/72трое суток
- 8
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
وجدان👀 جک زنگ در را زد، میدانست چند نفر در آن آن خانه حضور دارند؛ هر روز، آمار رفت و آمد را چک میکرد. یک زن و شوهر منزوی باهم زندگی میکنند و هیچ مهمانی نمیروند و هیچ مهمانی به خانهی آنها نمیرود. آپارتمانی با نمای کرمی رنگ که دو طبقه دارد. حتی آپارتمانشان هم اجتماعی نیست، در دو طرف خانه، هیچ آپارتمانی وجود ندارد، اما روبرویش پر از آپارتمانهای لبربز از رنگ است. زن در را باز میکند. موهای پرکلاغیش ژولیده شده و با نگاههای سردرگم، به گونهای که یکی مچش را گرفته باشد، در کندوکاو است. لبخند دوستانهای بر لبهای جک نقش میبندند. - از ادارهی آب اومدم. زن با چشمهای افعی رنگش لباسهای اداری آبی رنگ مرد را وارسی کرد تا مطمئن شود. - بفرما داخل. با لحنی پر از تردید تعارف کرد. جک در هر صورت وار خانه میشد، اما گرهای که با دست باز میشود را چرا با دندان باز کند. لبخند محوی روی لبهاییش مینشیند. پشت سر زن، به دنبالش میرود. جک دستش را آرامی به پشتش سر میدهد تا اسلحهاش را بیرون بکشد، ناگهان صدایی با لحن کلفت باعث درنگ او میشود. - ای کنیزها، غذایم را بیاورید تا شماها را در مرحمت خویش غرق کنم. ای کنیزها! ذهن جک را مخشوش کرد. او مطمئن است که یک زن و شوهر در این خانه زندگی میکنند. اما گویا دیگر مطمئن نیست! ابروهای جک بالا رفتند و با چشمهایی که تنگش کرد، پرسید: - چند نفر اینجا زندگی میکنن؟ زن با لباس سفید خوابش مکثی کرد. - من و شوهرم و بچهمون. بچه!؟ به مدت یک هفته است که جاسوسی آنها را میکند، بچهای اگر بود، پوشاکی میخریدن یا بچه بیرون میرفت برای بازی یا خرید خوراکی، ولی هیچ کدوم از این اتفاقها نیفتاده. قابل درک نبود برای جک. زن با انگشت اشاره کنتور آب را نشان داد. دیگر درنگی نکرد و اسلحه را بیرون کشید. به مدت یک هفته زاغ سیاه خانه رو زده. میدانست که دزدی از یک زن و شوهر تنها، بهترین راهه. کُلتش را به سمت زن گرفت و او با دیدن اسلحه، چشمهایش گرد شدند. - پلیس... پلی... پلیس!؟ ابروهای جک به هم بافته شدند، گویا ترس دزد را نداشت، بیشتر میترسید مأمور باشد! - هر چی طلا داری، بیار بده. لرزش مردمک زن کم شد، خیالش راحت شد که دزد هست اما مأمور نه. صدایی دیگر را شنید. - کوچولوی احمق! از فرمان پادشاهت سرپیچی میکنی!؟ جک اسلحه را به طرف زن گرفت و مسیر صدا را دنبال کرد، از پذیرایی به گوش میرسید. - تعظیم کنید، عوضیهای کوچولو. از چهارچوب در نگاهی انداخت و خیره ماند. آب گلویش را گورت داد، نمیتوانست هضم کند چیزی را که دیده، چهارتا نوجوان که به دستهاشون دستبند زدن! ناگهان زن به طرف جک دوید تا او را خلع سلاح کند. اما جک سریع شلیک کرد به پای زن. او با زانوهایش روی زمین افتاد و ضجه کشید. مردی که تاج روی سرش داشت بلند شد، جک امانی نداد و به پای او هم شلیک کرد. تاج و مرد باهم سقوط کردند. جک لبش را گزید. - شما عوضیها دارین چه غلطی میکنین!؟ مرد و زن نگاهی از جنس وحشت به انداختند. اَشک در حدقهی چشمهایش دویدند. لبخندی غضبناک بر روی لبش کاشت. - شماها... دارین چهارتا بچه رو شکنجه میدین!؟ مرد بر روی تاجش دستی کشید. - ای احمق! چطور جرئت میکنی با یک پادشاه اینگونه رفتار کنی!؟ حرومزاده! بچهها ملتمسانه به جک خیره شدند. زن با درنگ و وحشت گفت: - اون فکر میکنه یه پادشاهه و بقیه نوکرش. جک سرش را کج کرد و با خشم به زن خیره شد. - اون پادشاهه و حتماً تو هم ملکه!؟ سرش را پیدرپی به چپ و راست تکان داد تا مخالفتش را نشان بدهد. یکی از بچهها سکوت را شکست. - اون... دستور... شکنجه میده و رزیتا ما رو شکنجه میده و از کتک زدن ما لذت میبره. - من پادشاهم احمق! زانو بزن. جک بدون این و آن پا کردن، ماشه را کشید و صدای بلند شلیک خانه را به لرزه انداخت. پادشاه کاذب روی زمین افتاد و در خون غلتید. جک نقش بر زمین شد و گرداب خون پدید آمد. پشت سرش دختری کوچک و کم سن و سال بود. اسلحه در دستش میلرزید. چشمهایش لبریز از اَشک و عذاب وجدان. زن دو دستش را محکم به هم کوبید و تشویق کرد. - آفرین دختر خوب! آفرین. دخترک لرزید و اسلحه از دستش افتاد. - داداش کوچیکم... رو از فر بیار بیرون... لطفاً. زن خندید و با پایی لنگ از روی زمین برخاست. - حتماً دختر کوچولو. صدای آژیر پلیس بلند شد و خندهی زن خاموش شد. نور✨
غرق جزئیات میشوی. تک به تک خطوط را ترسیم کرده و به کل میرسی. اول نظاره میکنی و بعد هرچه دیدهای را بیان میکنی. به دنبالت میآیم تا همانطور که تو دنیا را میبینی تماشایش کنم. در میان دنبال کردنت گم میشوم و در جوش و خروش یافتنت نور را پیدا میکنم و میفهمم، از آغاز حرکت دستانت بر روی کاغذ تا بیان هر کلمه و جزئیات ریز و درشت و بوی گرم و دلنشین بهاریات، تو تنها نوری درخشان و زیبا برای تاریکیها هستی. برای نور☕️
ممنونمممم🤍✨
این پیامو فوروارد کنین چنلتون تا بر حسب وایبی که ازتون میگیرم براتون در حد یکی دو خط بنویسم... . جوین باشین.
بیکینی باتن🫧: باب قهقههوار از خانهی آناناسی شکلش خارج شد. - رستوران خرچنگی منتظر باش، دارم مییام. هنوز یک ربع زمان داشت، اطرافش را با چشمهای از کاسه در آمده از نظر گذراند، کلاه سفیدش را از شلوار مکعبی بیرون کشید و بر بالای سر گذاشت. دستش را به شکل سایهبان بالای چشمهایش نگه داشت، تا دقیقتر بر محوطه تسلط داشته باشد. اما تودهای از گرد و غبار از جاده عبور کرد. چشمهایش را تنگ کرد، بیکینیباتن حتی اگر آرام باشد، محلهی باب هرگز! گری در خانه را باز کرد. - میووووووو باب بدون اینکه به او رو برگرداند، جواب داد: - آره گری، امروز خیلی ساکته... پاتریک که رفته خواب تابسوتونی. - میوووووووووووووو باب دستش را بالا برد. - همون خواب زمستونی. - میوووووووو ووووو باب سریع به او روی برگرداند، لبخندی به پهنی یک اقیانوس بر روی صورتش نقش بست. دستهایش را روبروی سینهاش قفل کرد، چشمهایش را بست و با لحنی جدی ادامه داد: - راست میگی، اون داره برنامهی خوابش رو تیک میزنه. گری کمی خزید و چشمهایش را در حدقه چرخاند. - میووو. باب قهقههای سر داد. - درسته گری، اون همیشه میخوابه. - میوووووووو. باب چشمهایش را ریز کرد و نیشخندی زد، دستهایش را به یکدیگر مالید. - آره... از وقتی که چالش کردم! نور✨ #نور #رمان
تَوهُم: پسری جوان در فروشگاه زنجیرهای کار میکرد، از محدوهی امنش خارج شده، میخواست دنیای بیرون را به چالش بکشد یا خودش را؟ او بذری بود که کاشته نمیشد. زیر خاک را دوست نداشت. دخترکی جوانتر از خودش در آنجا کار میکرد. پسرک مشغول کار کردن و در حال پر کردن یخچال فروشگاه بود، دختر جوان با مانتویی بنفشرنگ به سراغش آمد. - من شیرها رو به تو میدم، تو هم تو یخچال بذارشون. پسر با تکان دادن سرش تأیید کرد حرف او را. چشمهای پسر با دیدن او میدرخشیدند. گویا فرشتهای از آسمان برای او نازل شده. کار که تمام شد، دختر جوان به مسیر کاری خودش، یعنی شوینده برگشت. فروشگاه، پنج خط کاری داشت، لاین اول به برنج و کیک مربوط و لاین دوم شامل چیپس و ماکارونی میشد. بقیهی لاینها برای پسر مهم نبود. او از لاین شوینده رفت و آمد داشت تا او را ببیند. شیفتهی او بود. به او کمک میکرد در همهی کارها، از جمع کردن کارتون روی زمین تا پر کردن قفسه. اما مهمتر از آن، زمان و عمرش را صرف او میکرد، غافل از آن که زمان برای خودش میگذرد. فکر میکرد او خاص است. باور داشت که فقط با او شوخی میکند، ایمان داشت که او با چشم دیگری بهش نگاه میکند. روزی دید همان شوخی را با یکی دیگر میکند، با خودش گفت:« حتماً باهاش صمیمی» خودش را قانع کرد. فردا با یکی دیگر. خودش را فریب داد. « نه، حتماً یه مسئلهی دیگهای داره.» نمیخواست باور کند او با همه همان رفتار را دارد. اولش فقط با او شوخی میکرد و میخندید و گریه میکرد. اما کمکم کوتاه شد معاشرتهای دختر با پسرک جوان. از پسر عمر و جوانی، از دخترک بیمحلی و محبت اقساطی. او را تشنهی محبت میگذاشت و او هرگز سیر نمیشد. روزها و ماهها گذشت. پسر دخترک را بغل یکی دیگر در خیابان دید. تپش قلب گرفت، بر تنش رعشه افتاد. بر نیمکتی تکیه داده و حالشان گرفته. پسر جوان با غضب به سوی آنها رفت. - تو گفتی عاشق منی! دخترک با چشمهای اشکآلود بلند شد. - یادم نمییاد! نور✨
امروز رمان در قفل رو تموم کردم✅ خیلییییی جذاب بود و پایان غیر منتظرهای داشت طبق معمول همین انتظار از فریدا مکفادن میرفت✍️ خیلی جالب مینویسه، دو تا فرضیه آورد که کی قاتل و جفتشون منطقی به نظر میرسیدند، اما! دو راه آخرش شد سهراه! و همینننن جالبترش میکنه که حتی دو تا فرضیهی اول هم پلات توئیست بودن، ولی سومی رو کسی انتظارش رو نمیکشید! شکار شد شکارچی! کی انتظارش رو داشت. و یک نکتهی جالب از قلم فریدا مکفادن. همیشه پارت آخر رو تخصص میده به یک راز دارک از شخصیت اصلی! تو رمان زندانی هم همچین کاری کرده بود و واقعاً قابل تحسین👏✅✨ نور✨
без подписи
بداهه صحنهی دیالوگ بین دو تا نویسنده در صحنه جوایز✍️: - بازم قرار من ببرم؟ - سر پیری و معرکهگیری؟ - دود از کنده بلند میشه. - دیگه نه! - این جوایز برای تو طلاست، برای من مهرهی منچ. - حالا چرا منچ؟ - وقتی مهرههای منچ رو گم میکنم، از اونا استفاده میکنم. - فکر نمیکردم نویسندگی انقدر برات بیارزش باشه. - من مینویسم برای زنده موندن خاطراتم... تو مینویسی برای اولین جایزه. - تو فقط دو تا داری! - فکر کنم فقط تو مراسم قبلی بودی! باید حرف بزنم تا تو رو بیشتر دعوت کنن. - چرا!؟ - تا بردهای من یادت بمونه. نور✨
رمان در قفل( از فریدا مکفادن) خیلی کشش بالایی داره، اما شخصیت اصلی (نورا) منزوی و اجتماع گریز، قشنگ تلههای محرومیت از هیجان و طرد اجتماعی مشخصه. در پی دوستیهای سطحی و هیچ دوستی عمیقی نداره. هنوز تا نصفه خوندم، برم بخونم بیام بیشتر تعریف کنم🤍🫶 پدر نورا هم که معروف به تردست✨ چون دستهای قربانیهاش رو میکنده و تو صندوقچه میذاشته🌚( تازه سوژههاش دخترهای مو تیره و چشم آبی) نورا با مادرش هم رابطهی صمیمی نداره. یعنی نسبت به مادرش بیاهمیت، اما مادرش خیلی مواظبش و شخصیت مهربون و آدم خانهداریه، اما مظلومیت خیلی مشخصی داره. نور✨
جزای خون او برای عشق بود یا فقط برای پاداش؟ او در نقش یک شوالیه میجنگید، اما دیگر شمشیر در دستش سنگینی میکرد؛ زره، جلوی نفس کشیدن او را میگرفت، از همه مهمتر، ملکهای که در روبرویش با ردای ابریشمی فسفوری رنگ ایستاده بود ذهن او را بهم میریخت. او برای ملکه میجنگید و ملکه برای یک پادشاه هوسباز... . ملکه گناهی نداشت، چون ندیمه نبود و شوالیه گناهش جنگیدن بود. از خودش الان میپرسید که برای کی مبارزه کرد!؟ درست زمانی که چهار تیر در کمرش فرو رفته و خون از دهانش میچکد. با این حال، کلاهخود خویش را از سر برنداشته بود تا ملکه متوجهی درد او نشود. ولی بیشتر از این میترسید که ببیند حال دل او را و باز اهمیتی به او ندهد. ملکه دو دستش را روبروی خود قرار داده و شوالیه را مینگریست، میدانست او همان است که همیشه برای او مبارزه کرده، میشناخت او را، اما یک چیزی جلوی او را میگرفت تا توجهی نکند. یک تهدید! تاج نقرهای ملکه میدرخشید. شنل آسمانی رنگ شوالیه در طوفان برف میرقصید، درختهای جنگل دور تا دور را احاطه میکردند. شوالیه قدمهای سستی به سوی ملکه برداشت، در روبروی او شمشیرش را در برف فرو کرد و بر روی یک پا زانو زد، سرش را پایین آورد تا از چشم در چشم شدن فرار کند. - ملکهی من. ملکه با چشمهای بغضآلود به او خیره شد. - زخمی شدی. - نگران نباشین ملکه، من عادت دارم. ملکه نمیخواست شاه به خانوادهی او گزندی برساند، از نزدیک شدن به او خودداری میکرد. نمیخواست غم خود را نشان بدهد، اما صدایش لرزید. - زنده بمون. - تلاشم رو میکنم ملکه. گلولههای برف میباریدند بدون هیچ وقفهای، برف روی کلاهخود و شنل شوالیه انباشه شده بود. ملکه دیگر حرفی نزد، چون شاه رسید. شوالیه دیگر حرفی نزد، چون قصهی او به سر رسید. نور✨
در مورد این عکس متنی نوشتم، گفتم به اشتراک بذارم🫶
در تاریکترین شبها هستم چون رویا در کابوس همانند رهایی از فقدان نور✨
Channel photo updated
Channel created