یِک فِنجانـ فَراموشـے
Статистика🐺🖤📓 •ناشناس• t.me/BluChtBot?start=6ea3ac07badcaa8f8c43
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 17
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 25
- 1/48двое суток
- 28
- 1/72трое суток
- 30
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
ANNA پارت سوم: سایه (روش کلیک کنین) نویسنده: محیاس #Part3 #Shortstory
امیدوارم متناتون رو دوست داشته باشین و به عنوان اولین تجربه خوش گذشت بهم🫠✨️🫶🏻 بوس بهتون:)
این پیامو فوروارد کنین چنلتون تا بر حسب وایبی که ازتون میگیرم براتون در حد یکی دو خط بنویسم... . جوین باشین.
بنفشهها در کنارت رشد میکنند و تفکراتت بر روی کاغذ پیاده میشوند. کلمات شکل میگیرند و افکارت را به تصویر میکشی. سیاه، تیره و تاریک اما نه تاریکی پر از خشم و نفرت نه، زیبا و آرام همچون گلبرگهای یک گل که در عین پژمردگی، زیباست! برای فئودور☕️
کلماتت بوسیدنی هستند و در ژرفای افکارت محو میشوی. هنگام نوشتن میتوانم ببینمت که پلکهایت آرام روی هم میافتند و با چشمانی بسته دستانت به نوشتن میپردازند و حجم عظیمی از معانی را در خود میبلعند. میتوانم تماشایت کنم که در دریای نوشتههایت غرق میشوی و خشنود از سقوط خود در آب، به آبی بیکران آن زل میزنی و برای زیبای آن شعر میسرایی. برای هانا☕️
دوستان چنل بچهها رو نگاه کنین خیلی وایب قشنگی دارن🫠🙂🤎
در خیابانی یک طرفه نشسته بودی. کنار کلماتی که اطرافت را پر کرده بودند و تو تنها نگاهشان میکردی تا تمام شوند. تا لحظهای آرام بگیرند و تو با خیالی آسوده یک لیوان چای مهمان لبهایت کنی. تا به سوی کتابهایت بروی و یکییکی داستان درونشان را کشف کنی اما کلمات نمیگذاشتند. کلماتی که دورت را احاطه کرده بودند و تو تنها سکوت میکردی. در مقابل همه چیز حرفهایت آب میشدند و لبهایت سخن گفتن را از یاد میبردند و تو باز هم، در همان خیابان مینشستی و گذر رود کلمات درون مغزت را تماشا میکردی... . برای سکوت☕️
انگار هنگام ورق زدن کتابهایم تو را دریافتم. انگار لابهلای ورق زدن کمی صبر کردم و جزئیات چهرهات برایم نمایان شد. پاییزی و بارانی. ابری و آفتابی. سردی و گرمی. در هر ورق انسانی متفاوت و زیبا مقابلم قد علم میکرد و از توصیف او ناتوان میماندم. بوی زندگی میداد. بوی امید و روشنایی حتی در میان تاریکیها و سردگمیها. در تکتک کلماتش جرعهای از حیاتی زیبا و طبیعت بیکران وجود داشت و خیالت، شیرین همچون شهد عسل در تصوراتم میچرخید و تو در باورم همان یک لیوان قهوهی فراموشی بدل میشدی. برای هاتچاکلت☕️
غرق جزئیات میشوی. تک به تک خطوط را ترسیم کرده و به کل میرسی. اول نظاره میکنی و بعد هرچه دیدهای را بیان میکنی. به دنبالت میآیم تا همانطور که تو دنیا را میبینی تماشایش کنم. در میان دنبال کردنت گم میشوم و در جوش و خروش یافتنت نور را پیدا میکنم و میفهمم، از آغاز حرکت دستانت بر روی کاغذ تا بیان هر کلمه و جزئیات ریز و درشت و بوی گرم و دلنشین بهاریات، تو تنها نوری درخشان و زیبا برای تاریکیها هستی. برای نور☕️
سرت گرم خیالاتت است. نگاهت میکنم. زندگی در میان چشمانت حرکت میکند و قدم به قدم برای فرار از لحظههای گیر کرده برمیداری. گمشده در کلمات و سطر به سطر اشعاری که تو را میبلعند و تو با تمام وجود، خودت را تسلیم خواستهی کلمات میکنی. تو را در نوت به نوت موسیقیها و کلمه به کلمهی کتابها پیدا میکنم و نظارهگر زندگی در میان چشمانت میشوم. برای لونا☕️
قطرات باران روی صورتش حرکت میکردند. بوی خاک خیس خورده مشامم را پر میکند. هر طرف را نگاه میکنم در باران و گلهای ریز احاطه شدهاست. در میان قصههایش قدم میگذارد و من نیز، در گیر و دار افکارم میبینمش. دستانش حرکت میکنند و مینویسند. بر روی تنهی درختی نشسته است و با قلمش تند تند در دفترش یادداشت میکند. نگاهش در دور دستها میچرخند و در خیالاتش محو میشود و من، خودم را میبینم که به گل بنفشهای کوچک خیره شده است و شکوفا شدنش را تماشا میکند. برای ویولت☕️
این پیامو فوروارد کنین چنلتون تا بر حسب وایبی که ازتون میگیرم براتون در حد یکی دو خط بنویسم... . جوین باشین.
видео или голосовое, без подписи
ANNA پارت دوم: فرار (روش کلیک کنین) نویسنده: محیاس #Part2 #Shortstory
видео или голосовое, без подписи
ANNA پارت اول: خاطره (روش کلیک کنین) نویسنده: محیاس #Part1 #Shortstory
видео или голосовое, без подписи
ANNA پارت اول: خاطره (روش کلیک کنین) نویسنده: محیاس #Part1 #Shortstory
چقدر ناراحتکنندهست که آدم از فرداش خبر نداره و همینجوری توی دلش برای خودش داستان میبافه. داستانی که انگاری قراره یک روزی به واقعیت تبدیل بشه. اینارو میگم چون وقتی بچه بودم فکر میکردم قراره روزی از زندگی توی شهر دل بکنم و برم یک جای دور افتاده، دور از همهی این سر و صدای ماشینها، جایی که هیچ آلودگی نوری ای وجود نداشته باشه تا جلوی دید منو از ستارههام بگیره. جایی که برای خودم یک کلبه چوبی بسازم. شاید هم خونه درختیای که فقط جای خودم و کتابهام باشه. جایی که وقتی زمستون میشه دور خودم پتو بپیچم و قهوهام رو بخورم و یک قلم داشته باشم که هزارتا داستان مینویسه، ولی من الان از این موقعیت ساخته شده توسط ذهنم فقط قلم و داستانهام رو دارم. خب یعنی چی، بقیشون پس کجا قایم شدن؟!