پناه
Статистикаبرای پناه بردن.. https://t.me/HarfChatBot?start=4fb24b93b879
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 57
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 16
- 1/48двое суток
- 18
- 1/72трое суток
- 19
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
برای آرزوهای محال خویش میگریم اگر اشکی نمانَد، در خیال خویش میگریم شب دل کندنت میپرسم آیا بازمیگردی؟ جوابت هرچه باشد، بر سوأل خویش میگریم نمیدانم چرا اما به قدری دوستت دارم که از بیچارگی گاهی به حال خویش میگریم اگر جنگیده بودم، دستِکم حسرت نمیخوردم ولی من بر شکست بیجدال خویش میگریم به گردم حلقه میبندند یاران و نمیدانند که من چون شمع هرشب بر زوال "خویش" میگریم نمیگریم برای عمر از کف رفتهام، اما به حال آرزوهای محال خویش میگریم #دکلمه #معصومه_باقری #مازندران #فاضل_نظری #اکنون #امپراتور @fazelnazarii @masi5847 @fazelnazarii_GP
در جنگلی زردْفام دو راه از هم جدا میشدند و افسوس که نمیتوانستم هر دو را بپویم؛ چرا که فقط یک رهگذر بودم. ایستادم… و تا آنجا که میتوانستم به یکی خیره شدم، تا جایی که در میان بوتهها گم شد… پس بیطرفانه آن دیگری را برگزیدم. شاید به خاطر اینکه پوشیده از علف بود و میخواست پنهان بماند اگرچه هر دو یکسان لگدکوب شده بودند و هر دو در آن صبحگاه همسان به نظر میرسیدند؛ پوشیده از برگ، بی ردّ پایی بر آنها. آه… من راه نخستین را برای روز دیگر گذاشتم با آنکه میدانستم که هر راهی به راهی دیگر میرسد شک داشتم که دیگر باز نتوانم به آن بازگردم. سالهای سال بعد روزی با حسرت به خود خواهم گفت: در جنگلی دو راه از هم جدا میشد و من آری – من – راهی را در پیش گرفتم که رهگذر کمتری داشت و تمامی تفاوت در همین بود. - رابرت فراست
یک روز می آیی که من، دیگر دچارت نیستم از صبر ویرانم ولی، چشم انتظارت نیستم یک روز می آیی که من، نه عقل دارم نه جنون نه شک به چیزی، نه یقین، مست و خمارت نیستم شب زنده داری می کنی، تا صبح زاری می کنی تو بی قراری می کنی، من بی قرارت نیستم پاییز تو سر می رسد،…
وارد اتاقِ شرح حال میشود. موهایش هنوز خیس است. به نظر آدم خوش مشربی میآید و به همهی ما لبخند میزند و سلام میکند. میگوید: «ببخشید که اومدین دنبالم و نبودم. رفته بودم دوش بگیرم.» بعد به موها و ریش قهوهای رنگش دست میکشد. هیکل درشتی ندارد اما پیداست که ورزش میکند. سوالها شروع میشود. +میتونین بگین برا چی اومدین اینجا؟ _وضع اقتصادی خراب بود. محصول ما دیگه صادر نمیشد. از این وضع اعصابم بهم ریخت. اشتباه کردم. اشتباه کردم برا اعصابم رفتم مواد زدم. ولی من جام اینجا نیست به مولا. به خدا اندازه یه کف دست هم غذا نمیدن. من همه چیم بهم ریخته. فکرم بیرونه. کارم بیرونه. از برنامههام عقبم تو این وضع. من ورزش میکنم. ساز هم میزنم. سازهای کوبهای. میگن زیاد حرف میزنم. من تا صبح میتونم براتون حرف بزنم. بعد کمی خودش را میکشاند به عقب و روی لبهی صندلی شروع میکند به ساز زدن. دستانش حرکت میکند و یک ریتم شاد پخش میشود. قشنگ هم میزند. +میگن زیاد خرید میکنم. من فقط یه بار رفتم اون اسباب بازیهایی که بچگی نتونستم بخرم رو خریدم بعد دادم به بچهها. _کدوم بچهها؟ +بچهها، هر بچهای که تو خیابون رد میشد میرفت. بعد اینا فکر کردن من روانی ام که این کارا رو میکنم. اگه من جای داداشتونم تو رو خدا به این دکترا بگین من جام اینجا نیست. من بینِ اینا نمیتونم باشم. باید برم بیرون کارم رو هواست. من چندتا شغل عوض کردم تا بالاخره راهم رو پیدا کردم. هفت تا.. هفت هم دوست دارم. _چرا؟ +هفت.. هفت تا رنگین کمون، هفت آسمان، هفت عدد کماله. برا همین دوسش دارم. همزمان که فکر میکنم من هم هفت را به خاطر همین چیزها دوست دارم و عدد شانسم هم هست پسری که هی یادم میرود در بخش روان است سوالها را یکی یکی جواب میدهد. با لبخند. بعد آرزوی موفقیت میکند و همین که میخواهد از اتاق برود بیرون میگوید: «ز هشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد دلا دیوانه شو، دیوانگی هم عالمی دارد...» #کارآموزی #روان
без подписи
این کتاب شامل مسخ و چند داستان دیگه از فرانتس کافکا هست که صادق هدایت ترجمه کرده و یه سری نقد هم روی بعضی داستانها نوشته. ماجرا به صورت استعاری بیان شده و شاید همین جذابش میکنه و باعث شد بتونم ارتباط خوبی باهاش برقرار کنم.
سعدی اگر طالبی، راه رو و رنج بر.. #تکهشعر
без подписи
کارآموزی تو بیمارستانهای مازندران اینطوری هست که راه میفتی میری تو جنگل صبحونهت رو میخوری. بعد برمیگردی تو بخش و به ترانه مازنی ای که بیمارها میخونن گوش میدی. #کارآموزی
اول برای بیماران ریوی ساخته شده بود. برای همین یه نقطه دور از شهر و نزدیک به جنگل رو انتخاب کرده بودن. الان اما به عنوان بیمارستان روان شناخته میشه. هر طرفش رو نگاه میکنی به جنگل ختم میشه و هوا.. تازهست؟ یکی از بیمارها که فالِ کفِ دست میگرفت به دستهای منم نگاه کرد و با ناراحتی گفت: «تو هیشکی رو دوست نداری.» بعد به چشمهام نگاه کرد. دقیق. خیلی دقیق. +البته هیشکیِ هیشکیِ هم نه. تو اسمش «م» داره مگه نه؟ _اسم کی؟ +اسم همونی که دوسش داری و روت نمیشه بهش بگی. نمیدونستم چی باید بگم. +ولی به نظر من.... به نظر من از دستش نده. از دستش نده. بعد از کنارم رد شد و رفت رو یکی از صندلیها نشست. به دستم نگاه کردم. دستی که چند ثانیه پیش تو دستهای بیمار بود. از روی صندلی بلند شد و نزدیک به یکی دیگه از بچهها شد و به دستهای اون هم نگاه کرد. +تو اسمش «م» داره مگه نه. _کی؟ +همونی که دوسش داری و روت نمیشه بهش بگی. #کارآموزی #روان
без подписи
без подписи
без подписи
#بیمارستان #کارآموزی
Why can’t I try on different lives, like dresses, to see which fits best and is more becoming? Sylvia Plath
رازی است در دل من و رازی است با غروب شاعر نبودهای که بفهمی چرا غروب... او بیشتر کنار خودم بوده تا خودم همراه من! همیشه ی من! با وفا غروب! دلتنگ او اگر شدهای این حوالیاست تنها، غریب، خستهنفس، بیصدا غروب بیتو جهان همیشه دلش تنگ میشود انگار آفریده جهان را خدا غروب آه ای جهان کوچک من چشم های تو دلتنگ چشمهای توام، جمعه ها، غروب... #محمدامین_طاهری #ماط
آمان هی آمان.. #کوردی #music @panah2132
مری و مکس:) شاید سلیقهی همه نباشه اما من حس میکنم بعد از مدتها ولگردی تو اینستاگرام بالاخره یه محتوای خوب دیدم و رفتم انیمیشنی که معرفی کرده بود رو دانلود کردم. احتمال اینکه مری و مکس با هم دوست بشن چقدر بود؟ خیلی کم. اما همیشه این احتمالاتِ بالا نیستن که دنیای ما رو میسازن. گاهی یه احتمالِ سه دهم درصدی، یه اتفاق کوچیک، یه جرقه، یه شکلات یا شیر غلیظ شیرین برای ادامه دادن کافیه.
گل بینداز، روح من، چون نارنج #لورکا
اگه با درخواست مهمانیم موافقت بشه، احتمالا این آخرین روز خوابگاهی بودنم بود. به آخرین املتِ ساعت سه شب و قاچ آخر هندونه فکر میکنم. به اتاق نه و اتاق شیش و اتاق دو که تو سه سال مهمونشون بودم. قبل از من آدمهای زیادی پاهاشون رو توی اون اتاقها گذاشته بودن. بعد از من هم شاید... به شعلهی گازهای آشپزخونه فکر میکنم و اونباری که زنگ زدم خونه و پرسیدم کوکوسبزی چطوری درست میشه. به برنج کته و ماکارونی شکلی. به اولین باری که روی راه پلهها نشستیم و گریه کردیم. به اولینها هم.. زیاد فکر میکنم. مثلا اون شب اولِ خوابگاه که یهو در باز شد و یه دختر با لهجه غلیظ کوردی و لبخندهای قشنگ اومد تو اتاق. به کلمههای ترکمنی یه دوست دیگه فکر میکنم. به چای لاهیجانی که یگانه میاورد و ترشیهای مامان سمیرا. به سحرهای ماه رمضون و ربنا فکر میکنم. به مرور کردن زینب شبهای امتحان( تو خواب البته). به اون باری که یگانهی پولدارِ ترمک رفته بود زیتون پرورده، دوغ آبعلی و کلی مخلفات خریده بود که کنار غذای سلف بخوره. به اولین پیام مایا فکر میکنم، فایل صوتیِ کتاب مغازهی خودکشی رو فرستاده بود و بعد ما به هم گفتیم سلام. به تلاشهای آنیتا که بهمون رقص کوردی و طرز تهیه کَلانه رو توضیح بده. به دستفرمون سمیرا فکر میکنم و اینکه همیشه دلش میخواد چیزای جدیدی رو یاد بگیره. به تولدهایی که کنار هم بودیم فکر میکنم. به رنگ کیکها و تُن صدامون موقع دعوا کردن. به صدای قهقههمون شبِ امتحانای سخت که خوابگاه رو پر میکرد. به لحظههایی که زینب با کلی ذوق و شوق ازمون ثبت کرده فکر میکنم. به اون ۲۵۶ گیگابایتِ گوشیش که با خاطرههامون پر شده. به کتاب سرمهای فکر میکنم وقتی یگانه ورقش میزد و شعر مورد علاقهمون رو میخوند. به فیلمهای ترسناکی که کنار هم دیدیم. به شکستهایی که خوردیم. به اون بارهایی که هم رو بغل کردیم و ادامه دادیم. دلتنگ میشم و سرم رو به شیشه ماشین میچسبونم. دلتنگ میشم و قمیشی گوش میدم. دلتنگ میشم ولی احتمالا وقت خداحافظیه.. از خراسان، همکلاسیهای خوب، رفیقهای جانی، شعرهای حیدر یغما، فتیر، ماست چکیده، نون روغنی با جزغاله، آهنگهای کرمانجی، چشمهای اون بیمارِ ۳۴ سالهی بخش داخلی و خیلی چیزهای گفتنی و نگفتنی دیگه تو ذهنم میمونه.... #نوشتهها