میگم بهتون حالا. خوابگاه زیتونهای تازه بهدنیا اومده. http://t.me/Chevalet_bot?start=Ehvbh5WySNuw
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 7
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 3
- 1/48двое суток
- 3
- 1/72трое суток
- 3
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
💥 فوروارد کنید چنلتون ژانر موردعلاقه تون رو منشن کنید و بهتون میگم اگه زندگیتون یه فنفیکشن توی اون ژانر بود، با چه پایانی تمام میشد. [sad ending/happy ending]
💥 فوروارد کنید چنلتون ژانر موردعلاقه تون رو منشن کنید و بهتون میگم اگه زندگیتون یه فنفیکشن توی اون ژانر بود، با چه پایانی تمام میشد. [sad ending/happy ending]
💥 فوروارد کنید چنلتون ژانر موردعلاقه تون رو منشن کنید و بهتون میگم اگه زندگیتون یه فنفیکشن توی اون ژانر بود، با چه پایانی تمام میشد. [sad ending/happy ending]
نیاز دارم به هزاران صفحه نوشتن.
هروقت زیادی برای چیزی وقت گذاشتم، تهش به چیزی تبدیل شده که اصلا نمیتونم باهاش خو بگیرم؛ حتی اگه دوست داشتنیترین ایدهی کل زندگیم بوده باشه.
ولی چیزی که میخوام بگم اینه که خیلی جاها، خیلی از این موردها دیدم که خوانندههای زیادی دارن و واقعا دلم میسوزه وقتی میبینم ایدههای جدید نویسندههای دیگه، خوانندههای زیادی نداره.
قانومی نویسنده قبول داری که سونگمین خیلی ابریه؟ واقعا امیدوارم چانگبین زود زود و زیاد زیاد بوسش کنه وگرنه که عصبانی میشم
امضای مامانی نونا خیلی نازه و من خیلی دوستش دارم 💕
بهنظرم این نگاه یه نتیجهی جالب هم داره. شخصیتهای تو معمولاً فرصت اشتباه کردن دارن چون اگه قرار باشه رابطه ترمیم بشه، باید اشتباهی وجود داشته باشه، باید بخششی و حتی رشدی وجود داشته باشه. یعنی شخصیتها مجبور میشن بالغتر از چیزی بشن که اول داستان بودن و این دقیقاً همون چیزیه که باعث میشه رابطهها زنده بهنظر برسن. امضای مامانی نونا خیلی نازه و من خیلی دوستش دارم 💕
هیجان عاشق شدن برای من جذابه… ولی احساس میکنم عشق واقعی، تازه بعد از شروع رابطه امتحانش رو پس میده. برای همین هیچوقت تلاش نمیکنم مورد اول رو بنویسم. در واقع من احساس میکنم این چیزی که براتون تعریف کردم، بیشتر به شخصیت درونیم برمیگرده چون اکثر نویسندهها، از اون حسادت و چه میدونم افراط و اینا مینویسن ولی من واقعاً اینشکلی نیستم… بهنظر من آدم واقعاً عاشق، عاقله؛ حالا هر رنج سنی که میخواد داشته باشه. باید خوب و بدش رو از همدیگه تشخیص بده و در عین عاشق بودن، عاقلانه فکر کنه منطق تصمیم بگیره.
و این اتفاق کمتر توی داستانها دیده میشه. چون نوشتنِ ”افتادن در عشق” نسبتاً راحتتره اما نوشتنِ ”زنده نگه داشتن عشق” سختتره. نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی ما باید شخصیتها رو بشناسیم، نقصهاشون رو بفهمیم و نشون بدیم که چرا با وجود همهی این نقصها، هنوز هم ارزش جنگیدن برای همدیگه رو دارن.
رسیدن معمولاً پر از موانع بیرونیه؛ خانواده، دشمن، فاصله، سوءتفاهم یا حتی زمان اما موندن بیشتر دربارهی موانع درونیه؛ زخمها، اشتباهها، سکوتها، ترس از دست دادن، عادتها و اعتماد از دسترفته. صادقانه بخوام اعتراف کنم، عشق برای من یه مقصد نیست؛ یه تصمیم تکرارشوندهست. چون آدمها هر روز دوباره خودشون انتخاب میکنن که کنار هم بمونن، دوباره بههمدیگه اعتماد کنن و همدیگه رو بفهمن.
در واقع توی خیلی از داستانها، سوال اصلی اینه که ”آیا این دونفر بالاخره بههم میرسن؟” اما برای من این جذابه که ”حالا که بههم رسیدن، میتونن کنار هم بمونن؟” و این دوتا خیلی باهم فرق دارن.
یهچیزی دربارهی خودم کشف کردم!
یهچیزی دربارهی خودم کشف کردم!
مینهوی قاصدک tbh.
видео или голосовое, без подписи
یه لحظه داشتم فکر میکردم که چرا همهی بیماریهای جسمی یا روانی، برای همه هستن بهجز چانگبین…؟ این بشر چه گناهی کرده که هیچکس هیچ بیماری رو بهش اختصاص نمیده؟
یه لحظه داشتم فکر میکردم که چرا همهی بیماریهای جسمی یا روانی، برای همه هستن بهجز چانگبین…؟ این بشر چه گناهی کرده که هیچکس هیچ بیماری رو بهش اختصاص نمیده؟
!!!!!! آخجون.