tgindex
پَرسه در پارسی۱

پَرسه در پارسی۱

Статистика
@parse_dar_parsi_1персидский

✒یادداشت‌ها و درس‌گفتارهای ادبی مجتبی جعفری کاردگر نظرات و انتقادات خود را، از طریق آدرس‌های زیر در میان بگذارید: @ordibehesht1979 (تلگرام) mojtabajafari1979 (اینستاگرام) @V_A_Babaei

Последний пост
8 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
65
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
832
+1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
778
40 постов
Вовлечённость
93,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 65
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
190
1/48двое суток
217
1/72трое суток
234

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • قطعه گل های باران خورده خواننده: علیرضا قربانی موسیقی: علیرضا افکاری شاعر: محمدسعید میرزا @parse_dar_parsi_1

  • 🎼 به سکوت سرد زمان 🎤 استاد محمدرضا شجریان @parse_dar_parsi_1

  • без подписи

  • «لُووین سه‌ماهی می‌شد که ازدواج کرده بود. خوشبخت بود؛ اما آن‌طوری که انتظار داشت، خوشبختی‌اش کامل نبود. با هر قدمی که برمی‌داشت، رؤیاهای گذشته‌اش از بین می‌رفت و جایش را به جذابیتهای تازه و نامنتظر می‌داد. لُووین خوشبخت بود، اما وقتی زندگی مشترکش شروع شد، مدام می‌دید که شباهتی به آنچه تصورش را می‌کرد، ندارد. احساسش شبیه آدمی بود که مدتها با شوق و ذوق حرکت هموار و آرام یک قایق را روی آب روشن و ساکن دریاچه‌ای، از دور تماشا کرده و حالا خودش سوار قایق شده باشد. می‌دید این قایق‌سواری آرام، فقط ظاهر کار است؛ در عمل باید مدام مواظب باشی کجا می‌روی، زیر پایت زمین سفت نیست و باید پارو بزنی. پاروزدن برای دستهایی که تمرین ندارد، سخت و دردناک است. حالا می‌فهمید که فقط ظاهر قضیه را می‌دیده و تماشایش آسان بوده و قایق‌سواری، هرچند بسیار لذت دارد، خیلی هم سخت است.» آنّا کاری‌نینا لِف تالستوی، ترجمه حمیدرضا آتش برآب، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم(۱۴۰۲)، جلد دوم، ص ۱۰۲۲. @parse_dar_parsi_1

  • فریاد مُشت می‌کوبم بر در پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها من دچار خفقانم خفقان ... من به تنگ آمده‌ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم آی... آی با شما هستم این درها را باز کنید من به دنبال فضائی می‌گردم لبِ بامی ... سرِ کوهی... دلِ صحرائی ... که در آنجا نفسی تازه کنم... آه...! می‌خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد من به فریاد همانند کسی که نیازی به تنفّس دارد، مشت می‌کوبد بر در پنجه می‌ساید، بر پنجره‌ها محتاجم... من هَوارم را سر خواهم داد چاره‌ی درد مرا؛ باید این داد کند از شما خُفته‌ی چند... چه کسی می‌آید با من فریاد کند...؟! فریدون مشیری @parse_dar_parsi_2

  • 30 мая732214

    ننگ بگذار و با حریف بساز جنگ بگذار، چنگ و ساغر گیر! مولانا ضمن عرض سلام و احترام خدمت تمام مخاطبان عزیز و گرامی. بلا روزگاری شده روزگار ما... جای شکوِه و شکایت نیست وقتی گوشی برای شنیدن نداشته و نداریم! برای اینکه شرحی برای حال این‌ روزهای خودم داشته باشم، به این دو رباعی بسنده می‌کنم: آن قَدَر بار کدورت به وجودم جمع است که اگر پایم از این پیچ و خم آید بیرون، لنگ لنگان درِ دروازه‌ی هستی گیرم نگذارم که کسی از عدم آید بیرون مسیح کاشانی گر آمدنم به خود بُدی، نآمدمی ور نیز شدن به من بُدی، کی شدمی؟ بِه زان نَبُدی که اندر این دِیر خراب نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدَمی؟ خیام @parse_dar_parsi_1

  • . فراموشی یک رویا اثری از #بهنام_عمران از آلبوم‌ "رویای دیوانگان" بیکلام با سازِ آکاردئون @parse_dar_parsi_1

  • به عارف بیا و اینهمه تلخ نباش. از راه برس و دق‌الباب کن. برایت کاسه‌ای پسته می‌گذارم و جامی تلخ. بیا و بنوش و با ما ترانه بساز. مادرانم عزادارند، دخترانم مغموم و پرده‌نشین، برادرانم در بند و عاصی، پدرانم شرمگین کیسه‌های خالی. «همه‌جا ملک پریشان، ملت پریشان، تجارت پریشان، خیال پریشان، عقاید پریشان، شهر پریشان، شهریار پریشان. خدایا این چه پریشانی است....» حرفی از آنهمه بیاور. از «دیدم صنمی، سروقدی، روی چو ماهی»، از «گریه را به مستی بهانه کردم»، از «چه شورها»، عارف، چه شورها... بیاور سازت را و جادویمان کن. خوابمان کن تا نبینیمت که افسرده و آواره در دره‌های همدان می‌چرخی و در سرت سرسام صدای یاران می‌بارد. خوابمان کن که ما از تو خراب‌تریم. خیال کردی که رفتی و تمام شد خیال این خراب‌آباد؟ حالا صد سال است که در بر همان پاشنه می‌گردد که تو خواستی بگردانی‌اش و نشد. پس ره بگردان و بیا برویم گلگشت. آباد مانده هنوز طرف باغ بدیع. مانده خاکستر گرمی جایی. سازی می‌زنیم و جامی به یاد یاران نگونسار می‌کنیم. گله نکن عارف. نشد دیگر. نمی‌شود. دیگر لال شده‌ام. نمی‌توانم بنویسم. کلماتم، چون مرغان نیم‌بسمل، همه‌جای خانه ریخته‌اند. صبح که بیدار می‌شوم نگاهشان نمی‌کنم و شب از رویشان رد می‌شوم. زیر پا فرشِ پَر است و تضرعِ چنگال‎های نیمه‌جان. کلمات صدایم می‌کنند با حنجره‌های خونی. روی برنمی‌گردانم. یارایم نیست چشم در چشمِ احتضارشان کنم. از حلقِ زخمی‌شان ناله می‌کنند که بنویس. ما را بنویس. نمی‌توانم. جوهرم در قعرِ قبضِ غم خشکیده است. عقربه‌ها را نگاه داشته‌ام تا بیایی و چرخ زمان را جلو برانی. بیایی و منقار این مرغان مریض را باز کنی، آب‌شان دهی، دست بر پوست نازک گلوگاهشان کشی و گریبانم را از حناق و خرچنگ برهانی. بیایی به چمنِ من. به سایه‌سارِ تغافل و عدم. این کلمات سرگشته تو را طلب می‌کنند عارف. این پرندگانِ سرگردان تنگۀ گلویت را می‌جویند، این میوه‌های چیده در انتظار تابش آفتاب تواند تا برسند و رنگ رخ گیرند و سگ‌ها، دوستان باوفایت که تا دم آخر ترکشان نکردی، به پیشوازت دم تکان می‌دهند. بگشای لب عارف. بگشای لب که قند فراوانم آرزوست. سایه اقتصادی‌نیا @parse_dar_parsi_1

  • 23 февр.1 0261611

    در «رقص‌مرگِ» یک ملالِ گنگ در چندش سردابه‌ی تابوت چشم انتظارِ ساعتِ مردن چون صاعقه در مخزن باروت مردم چرا هرگز نفهمیدند؟! این زندگی زَهرآبه‌ی درد است سگ‌مرگیِ هر روزه در هذیان رگبارِ شرمِ تلخِ نامرد است... رقص‌مرگ مجتبی جعفری کاردگر پی‌نوشت: تصویر «رقص سوگ» از «هادی حیدری» @parse_dar_parsi_1

  • خون سیاوشان افراسیاب نمی‌خواست هیچ ردّ و نشانی از خون سیاوش بماند. می‌دانست که خون سیاوخش نمی‌خسبد؛ رونده و رویاننده است. چون بر خاک بریزد از آن گیاه خواهد رست، و آن گیاه بر خواهد داد: نباید که خون سیاوش زمین ببوید؛ بروید گیا روز کین بر آن بود، حتی به بهای ناچیز کردن دخترش- که از سیاوش بار گرفته بود- ریشهٔ سیاوش را از بیخ برکند. به قول فردوسی: نخواهم ز بیخ سیاوش درخت نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت کام افراسیاب برنیامد. نه فقط، فرزند سیاوش، کی‌خسرو، ماند و خون‌ پدر خواست که از خون سیاوش، درختی شگرف رست؛ درخت راز! درخت رمز! درخت هماره‌بهار و همیشه‌سبز که بر برگ‌برگش نقش سیاوش بود. درختی که نشان ناکامی افراسیاب در خاک‌مال کردن خون مظلوم بود: ز خاکی که خون سیاوش بخورد به ابر اندر آمد یکی سبز‌ نَرْد نگاریده بر برگ‌ها چهر اوی همی بوی مشک آید از مهر اوی به دی‌مه بسان بهاران بدی پرستشگه سوگواران بدی در روایتی عتیق از اسکندرنامه آمده است که اسکندر به زیارت خاک سیاوش رفت. خاک سیاوش سرخ بود؛ سرخ از خون. خونِ تازهٔ مظلوم که می‌جوشید و نمی‌خسبید. از میان خونِ گرم، درختی سبز رسته بود. قصه می‌گوید اسکندر قصه‌ها، به چشم دید آنچه را که در قصه‌ها شنیده بود. پس گریست، و پاره‌ای از خون جوشندهٔ سیاوش را برای خجستگی، با خود برد، و سوگواران سیاوش را که زیر سایهٔ سبز و بلند درخت او بودند، چیزها بخشید. سوگ سیاوش، نه فقط در کتب افسانه که در متن زندگی مردم جاری بود. مردم می‌گفتند که رسم مصیبت- جامهٔ سیاه پوشیدن و موی پریشان کردن و گیسو بریدن- با واقعهٔ سیاوش آغاز شد. نوشته‌اند اهل بخارا را در سوگ سیاوش نوحه‌ها بود و برای آن سرودها ساخته بودند؛ «کین سیاوخش» و «گریستن مغان». مردم اشک و کین و هنر را به هم آمیخته بودند تا نگذارند خون مظلوم پای‌مال شود؛ تا نام جوان بی‌گناه‌کشته‌شده زنده بماند؛ تا چراغ حق‌جویی و دادخواهی فرونمیرد. «باغ سیاووشان» نیز نام سرودی بود؛ در شاهنامه آمده کی‌خسرو، گرد «باغ سیاوش»، نزدیک جایی که سر او را بریدند، می‌گشت و گریان از خدا می‌خواست که راهی بنماید تا کین پدرش را از افراسیاب بستاند. «مظلمهٔ خون سیاووش»، در فرهنگ رسمی و فولکلور ایران نمادی شد برای خونی که تا پایان جهان نمی‌خسبد و گاه‌وبی‌گاه به جوش می‌آید؛ ماجرایی که تمام نمی‌شود. حقی که باید استیفا شود. در برخی نسخه‌های شاهنامه، ابیاتی شگفت آمده؛ روایتی بسیار کهن که از دیرباز به شاهنامه راه یافته است. معلوم نیست شاعرش که بود؛ هر که بود جوانمردی بود که کوشش مردم ایران را برای زنده داشتن خون مظلوم، منظوم کرد: فروریخت خون سر پربها به شخّی که هرگز نروید گیا همان‌گه که خون اندرآمد به خاک دل خاک هم درزمان گشت چاک به‌ساعت گیاهی برآمد چو خون از آنجا که کردند آن خون نگون گیا را دهم من کنونت نشان که خوانی ورا «خون اسیاوشان» بسی خلق را فایده‌ست اندروی که هست اصلش از خون آن ماهروی در بعضی نقل‌ها، به جای «خون اسیاوشان»، «فر/ پر اسیاوشان» آمده و چه بهتر؛ نام دو گیاه را با خون سیاوش پیوند زده‌اند: پرسیاوشان و خون‌سیاوشان؛ هم سبز هم سرخ و هم مشک‌بو. شاعران با گیاه سیاوش مضمون‌ها ساختند: هر شبی بر خاکش از خون، دانهٔ دل کِشتمی هر سحر خون سیاووشان از او بدرودمی مردم نیز می‌گفتند هر برگی که از گیاه سیاوش کنده شود، خون سیاوش از آن می‌جوشد. باور داشتند خاصیت گیاه سیاوش، در جوان بیشتر است؛ تأکیدی بر حرمت خون جوان مظلوم. خونی که به هیچ تمهید و ترفند نمی‌بایست شسته شود. می‌توان کودکی را در رستاقی از سمرقند تصور کرد؛ نام گیاه سیاوش را می‌شنود و از مادر می‌پرسد: —خون سیاوشان؟ سیاوش کیست؟ + شاهزادهٔ جوان نجیب زیبای پاک. — چرا خون؟ + سیاوش را کشتند. — چرا کشتند؟ + بی‌گناه کشته شد. مظلوم. — چه کسی سیاوش را کشت؟ + افراسیاب کشت.  - سرانجام چه شد؟ + سرانجام...؟   کی‌خسرو گفت: کینِ پدرم سیاوخش طلب کنید... همی جان فدای سیاوش کنیم نباید که این کین فرامش کنیم... ‌ پس کی‌خسرو سر بر زمین نهاد و خدای را عزّوجلّ شکر کرد که کشندهٔ سیاوخش را به دست او گرفتار کرد. پس گفت: ای آن‌که سیاوخش را تو کشتی و صورتِ دل‌پذیرِ او تو تباه کردی و جامه از تن او، تو بیرون کردی و این بیخ کینه تو بنشاندی و این عداوت و حرب به میان ما، تو افکندی، و این آتش سوزنده به میان هر دو گروه، تو انگیختی، و از  رویِ نیکوی وی شرم نداشتی، و از مردی و قوت و فرهنگِ او نترسیدی، و از مهر و وفا و جوانمردی او یاد نکردی و بر خرّمیِ او نبخشودی، و از این سپاه عجم نیندیشیدی، سپاس مر خدای را که تو را گرفتار کرد. کجات آن بزرگیّ و تخت و کلاه کجات آن بروبوم و چندین سپاه! که اکنون بدین تنگ‌غار اندری گریزان به سنگین‌حصار اندری! که تا زنده‌ای بر تو نفرین بود پس از مرگ هم دوزخ آیین بود https://t.me/n00re30yah

  • 7 февр.1 779108

    «نگاهی بر کتاب کور سرخی» «کورسرخی» عالیه عطایی را کتابی خواندنی دیدم. «عالیه عطایی» از نویسندگان جوان و از نسل مهاجران افغانستان، متولّد ۱۳۶۰ خورشیدی در هرات و تحصیل‌کرده‌ی کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی از دانشگاه تهران است. نویسنده‌ی توانمندی که کتاب «کورسرخی» او با همّت انتشارات چشمه، چندین‌ نوبت به تجدید چاپ نیز رسیده است. از این نویسنده، پیش از این کتاب، یک رمان با عنوان«کافورپوش» و یک مجموعه داستان با عنوان «چشم سگ» پیشکش بازار ادب شده است. در پیشانی کتاب می‌خوانیم: «کورسرخی، روایت‌هایی از جان و جنگ» این عنوانِ عریان و نیز تصویرِ دخترِ مسلّحِ افغان که به عنوان طرح جلد کتاب انتخاب شده، خیلی زود خواننده را با فضای درونی کتاب و سَیَلان ذهنی نویسنده مواجه می‌سازد. می‌گویم کتاب و نه رمان. چون کتاب به شهادت ناشر «نُه جستار تکان دهنده است از تجربه‌های تلخ و گزنده‌ی نویسنده از جنگ، از مرزنشینی، از خون‌هایی که شوروی در افغانستان ریخت تا زن‌ها و مردهایی که طالبان بی‌جانشان کردند» که از قضا راوی = نویسنده در مرکز آن‌ها ایستاده است. کتاب کورسرخی، روایتی مستندگونه است از جور و جبر و جنونِ جنگ. جنگی که پای بر گلوگاه مردمِ مظلومِ افغان گذارده و راهِ نفس را برخواننده نیز مسدود کرده است. نویسنده در این کتاب از داغ جنگی می‌گوید که نه به پیشانی، که به دل دارد. بر تارَک هر روایت، مقدّمه‌ای آمده که گواهِ قدرتِ قلمِ «عالیه عطایی» است. او در این نُه مقدّمه، توسنِ سرکشِ قلم را به اختیار خود رها کرده تا در پهنه‌ی سپید کاغذ، ردّ مشئوم و سیاهی از جنگ و آواراگی و مسائل و مصائب مرزنشینی و درد غربت بنشاند. از وطنی بگوید که دیگر غم‌لانه‌ی اِدبار است. از طعم گسِ نادلپذیرِ آوارگی بگوید که تا مزّه‌اش نکنی؛ درنمیابی‌اش. از عشقی بگوید که با ذاتِ موحِش و موهومِ جنگ در منافات است. از مردانی بگوید که ننگِ جنگ عقیم‌شان کرده و در نهایت از زنانی بگوید که در تقابل با منطقِ کورِ جنگ، در کلافِ درهم تنیده‌ی سرنوشتِ محتوم و تقدیرِ محکومِ خود، هستی‌شان را می‌جورَند. ترجیع بند این نُه روایت، نوایِ شومِ بومِ جنگ است که بر ویرانه‌های تکیده‌ی افغانستان طنین انداز است. انتخاب آگاهانه‌ی راوی = نویسنده و روایت اوّل شخص و نگاهِ سردِ عطایی، بر قدرت رئالیسم خشنِ کتاب افزوده است و همین عامل پُلی می‌شود تا نویسنده با خواننده‌اش صمیمی شود و روایت‌ها نیز باورپذیر. «عطایی» با پرهیز از تکنیک‌های گاه مخلّ و دست و پا گیر رایج داستان‌پردازی، مستندی خوندار از جنگ‌های داخلی و خارجی افغانستان آفریده و همراهی و همدلی خواننده را نیز به خوبی جلب کرده است. «کورسرخی» شرح ماوَقَع نیست. مویه‌نامه‌ی هجر است. زَهر یادِ معشوق است. روایت عاشقی است در حجله‌ی باروت و خون در قلب ناسور و مجروحِ خاورمیانه. جای زخمی کهنه و عمیق که بر پهنه‌ی کاغذ سر باز کرده است. قصّه‌ی پُر غصّه‌ی دردناک و نفس‌گیری است از تلخیِ بلاتکلیفیِ آینده‌ی نامعلومِ مهاجرت و مهاجر و مملو از سوالات بی‌پاسخ. طومارِ تلخِ کروموزوم‌های رنجِ زنانی است که از بیگانگان بار یافته و در بچه‌دانِ خود، حاملِ دَرداَند و پرورنده‌ی نسلی‌اند که با وجود تمام شعارهای نخ‌نمای«جهان‌وطنی» اَنگ مهاجر بر پیشانی خود می‌بینند و سرودِ سردِ بی‌وطنی بر لب می‌تراوَند. «کورسرخی» اجرایِ سمفونیِ هماهنگِ بدآهنگِ جنگ است که سازِ پُر سوزِ بی‌پیرش را نیک و کوک نواخته است. این کتابِ خوب را، خوب بخوانیم. مجتبی جعفری کاردگر @parse_dar_parsi_1

  • без подписи

  • بَسوته جَنگِل(جنگلِ سوخته) شنونده‌ی قطعه‌ی پُر سوز و گداز مازندرانی باشید... با صدای: فاطمه مهلبان @parse_dar_parsi_1

  • «آدم» یک «بودن» است؛ و «انسان» یک «شدن»... "Adam" is a "being"; and "human" is a "becoming"... @parse_dar_parsi_1

  • 1 февр.1 2901110

    نیچه تقریباً فریاد زد: «امید؟ امید مصیبت آخرین است! در کتابم، «انسانی، زیادی انسانی» اشاره کرده‌ام که وقتی جعبه‌ی «پاندورا» باز شد و بلایایی که «زئوس» در آن گنجانده بود به جهان آدمیان فرار کردند، یکی که از همه ناشناخته‌تر بود در جعبه باقی ماند: این آخرین بلا امید بود. از آن پس انسان این جعبه و امید درونش را به اشتباه صندوقچه‌ی نیک اقبالی می‌داند. ولی ما از یاد برده‌ایم که زئوس آرزو کرده بود آدمی همچنان به آزار خویشتن ادامه دهد. امید بدترین بلاست، زیرا عذاب را طولانی می‌کند.» وقتی نیچه گریست، اروین د. یالوم، ترجمه سپیده حبیب، انتشارات قطره، چاپ ۴۹، ص ۱۲۸. پ.ن ۱: پاندورا(Pandora): نخستین زن در اساطیر یونان، که به عنوان مجازات برای اپی‌مته(نخستین انسان) که آتش را برخلاف میل خدایان در اختیار گرفته بود از سوی زئوس فرستاده شد. خدایان علاوه بر انواع مواهب، جعبه‌ای شامل تمام مصائب و شرها به او دادند. او در جعبه را از روی کنجکاوی گشود و آدمیان را گرفتار شر و بدی کرد. پ.ن ۲: زئوس(Zeus): خدای خدایان در اساطیر یونان. پ.ن ۳: «انسانی، زیادی انسانی» نام کتابی است از نیچه. @parse_dar_parsi_1

  • 📜#شعر_شب عروسک ما چشم در راهِ بهار دیگری بودیم جویای روز و روزگار دیگری بودیم آن خواجهٔ خضری که آمد خشکسال آورد ما تشنه و چشم‌انتظار دیگری بودیم بُن‌بستی از این‌سان نبود آن کوچه‌سارِ شوق ما رهسپار رهگذار دیگری بودیم همچون پیازی پوست‌ها بر پوست‌ها، افسوس! بعد از رهایی در حصارِ دیگری بودیم گُلخانهٔ تنگ و چراغ نفتی و گرماش وقفِ تو! ما محوِ بهار دیگری بودیم شد آسمان بی‌آسمان و صبح شد بی‌صبح چون دید ما را در گذارِ دیگری بودیم نخ را بکش تا این عروسک، راهِ خود گیرد ما بیقرارانِ مدارِ دیگری بودیم. 📃محمدرضا شفیعی کدکنی از مجموعهٔ شعر «طفلی به نام شادی»، تهران: ۱۳۹۹ @parse_dar_parsi_2

  • 4 янв.1 029114

    اَصبَحتُ اَمیراً و اَمسَیتُ اَسیراً... حکایت یعقوب لیث و خلیفه‌ی بغداد [چون عَمرِ لیث و اسماعیل سامانی به یکدیگر رسیدند]، مصاف کردند. اتفاق چنان افتاد که عَمرِ لیث به درِ بلخ گرفتار شد، و هفتاد هزار سوارِ او همه به هزیمت* برفتند، چنانکه یک تن را جراحتی نرسید و نه کسی اسیر گشت، الّا از میانِ همه عَمر لیث گرفتار شد. و چون او را پیشِ امیر اسماعیل آوردند، بفرمود تا او را به روزبانان* سپردند. و این یک فتح از عجایبهایِ دنیاست. چون نمازِ دیگر* شد، فرّاشی* که از آنِ عِمرِ لیث بود، در لشگرگاه می‌گردید. چشمش بر عَمرِ لیث افتاد و دلش بسوخت. پیش او رفت. عَمر او را گفت: «امشبی را با من باش که بس تنها بمانده‌ام.» پس گفت:«مردم* تا زنده باشد، او را از قوت* چاره نیست. تدبیر چیزی خوردنی کن که مرا گرسنه است.» فرّاش یک منی گوشت به دست آورد، و تابه‌ای آهنین از لشکریان عاریت* خواست، و به هر جانب بدوید، لَختی* سِرگین* خشک از دشت برچید، و کلوخی دو سه بر هم نهاد و تابه بر سر نهاد تا قَلیه* کند. و چون گوشت در تابه کرد، مگر به طلبِ پاره‌ای نمک شد، و روز به آخر آمده بود. سگی بیامد و سر در تابه کرد تا استخوان بردارد، دهانش بسوخت. سگ سر برآورد، حلقه‌ی تابه در گردنش افتاد و از سوزشِ آتش به تَک* خاست و تابه را ببرد. عَمرِ لیث چون چنان دید، روی سویِ لشکریان و نگهبانان کرد و گفت: «عبرت گیرید که من آن مَردَم که بامدادان مطبخِ من چهارصد شتر می‌کشید، شبانگاه سگی برداشته است و می‌برد.» و دیگر گفت: «اَصبَحتُ اَمیراً و اَمسَیتُ اَسیراً.» معنی چنان باشد که «بامداد امیری بودم و شبانگاه اسیری‌ام.» و این حال هم یکی از عجایبهایِ جهانیان است. *هزیمت: شکست *روزبانان: نگهبان بارگاه، جلّاد *نماز دیگر: نماز عصر *فرّاش: از خدمتکاران *مردم: انسان، آدمی *قوت: خوراک، غذا *عاریت: عاریه، قرض *لَختی: اندکی، مقداری *سِرگین: فضله‌ی چهارپایان *قَلیه: نوعی خوراک از گوشت *تَک: دویدن گزیده سیاست‌نامه، خواجه نظام‌الملک طوسی، انتخاب و شرح دکتر جعفر شعار، تهران: نشر قطره، چاپ ششم، ۱۳۷۹، صص: ۴۷-۴۸. «ای دیده اگر کور نِه‌ای گور ببین وین عالم پر فتنه و پر شور ببین شاهان و سران و سروران زیر گِل‌اند روهای چو مَه در دهن مور ببین» رباعیات خیام، شماره ۱۳۷ @parse_dar_parsi_1

  • без подписи

  • 2 янв.816224

    روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری است روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی‌بندند قفل افسانه‌ای‌ست و قلب برای زندگی بس است. روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی. روزی که آهنگ هر حرف زندگی‌ست تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جست‌وجوی قافیه نبرم. روزی که هر لب ترانه‌ای‌ست تا کمترین سرود، بوسه باشد روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . . و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم #آزادی احمد شاملو @parse_dar_parsi_1

  • 1 янв.687186

    اشتباه از ما بود اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله می‌دیدیم دستهامان خالی دلهامان پُر گفتگوهامان مثلاً یعنی ما! کاش می‌دانستیم هیچ پروانه‌ای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمی‌آورد حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می‌میریم از خانه که می‌آیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ، و تحمّلی طولانی بیاور احتمالِ گریستنِ ما بسیار است! سیّد علی صالحی @parse_dar_parsi_1