پاورقی
Статистика- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Развлечения (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 115
- 1/48двое суток
- 131
- 1/72трое суток
- 142
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
رسوایی واترگیت ماجرا از اونجا شروع میشه که پنج نفر که سعی در نفوذ و شنود گذاری تو مجتمع واترگیت که دفتر کمیته ملی حزب دموکرات توش بوده گیر میافتن بعدا معلوم میشه اینا از سمت کمپین انتخاباتی نیکسون تامین مالی شده بودن و با CIA حتی ارتباط داشتن با پاپیچ شدن واشنگتن پست کاخ سفید تلاش به لاپوشونی و تهدید یا رشوه به خبرنگارها و متهمین کرد که اوضاعو خیلی بدتر بیریخت کرد متهمین محاکمه میشن و بعد سوالات و پرس جوها از کاخ سفید و نقش رییسجمهور شروع میشه مدتهای طولانیی شاهدای مختلف حرفای ضد و نقیض میزدن تا اینکه الکساندر باترفیلد، از مقام های ارشد کاخ سفید، میگه که گفتگوهای رییسجمهور ضبط میشن و از سیستم ضبط صوت خودکار فعال شونده با صوتی گفت که نیکسون برای ثبت یه آرشیو کامل از دوران ریاست جمهوریش تو کاخ سفید و دفتر بیضی نصب کرده بود دادگاه فورا خواستار نوار های ضبط شده شد و نیکسون تو مخمصه ای افتاد که اگه نوار ها رو میداد لو میرفت اگه نمیداد هم لو میرفت پس نوار ها رو تحویل دادگاه داد و بعد از مقامش استعفا داد استعفای نیکسون نهایتا زمینه ساز پیروزی حزب دموکرات تو انتخابات دوره بعد و ریاست جمهوری کارتر شد
در مارس سال ۱۸۹۱، تزار وقت، الکساندر سوم، به ولیعهدش، نیکلای دوم ماموریت میده که رو راه آهن سراسری سیبری نظارت کنه و برای کاری به ژاپن سفر کنه اما سفر ژاپنش همچینم عالی پیش نرفت چون بمحض ورودش و در بدو استقبال یهو یه افسر پلیس به اسم تسودا سانزو با لباس سامورایی پرید لای جمعیت و با کاتانا فرق سر نیکلا رو جر داد واکنش نیکلا این وسط از همه جالبتره چون با اینکه که جمجمش شکسته بود و خون کل سر و صورتشو گرفته بود ولی یه گوشه واستاده بود و سیگار میکشید و حتی نمینشست که بقیه بیان زخمشو نگاه کنن و ببندن این واقعه بعدتر رو زندگی نیکلا تاثیر گذاشت اون تا آخر عمر از سردرد های شدیدی رنج میبرد و همچنین نفرت شدیدی نسبت به ژاپنیا پیدا کرد و اونها رو بوزینه خطاب میکرد
سال ۱۹۴۰ که آلمان به فرانسه حمله میکنه خب اوضاع اصلا مثل سال ۱۹۱۴ پیش نرفت و خیلی سریع تونست کل ارتش فرانسه و بلژیک و انگلیس رو عقب برونه و دور دانکرک محاصره کنه بخش بزرگی از ارتش انگلیس اونجا گیر کرده بود و با شکست محاصره احتمال حذف یا اسارتشون بشدت بالا بود منتهی ساحل دانکرک بشدت کم عمق بود و امکان ارسال ناوگان سنگین برای تخلیه کل ارتش وجود نداشت ضمن اینکه زمان کافی برای تخلیه اون حجم از سرباز وجود نداشت (۳۰۰هزار فاکینگ نفر) پس دولت چرچیل هرچی شناور بودو بسیج کرد چه تجاری چه تفریحی چه مسافربری چه حتی قایق های کوچیک ماهیگیری و یک سوم این آمار حتی توسط خود مردم و صاحبان این شناور ها به سمت منطقه اعزام شدن خلاصه اینا تونستن تو هشت روز کل نیروهاشونو تخلیه کنن بعدها چرچیل گفت که این عملیات یک معجزه بود و اون رو اصلا پیروزی قلمداد نمیکرد چون میگفت «جنگ ها با تخلیه پیروز نمیشوند»
داستان اینه که زمان به تخت نشستن هرمز چهارم، هنوز جنگ های خسرو انوشیروان با رومیا تموم نشده بود خاقان ترک هم وضعو اینطور دید حمله کرد به سرحدات ایران بهرام چوبین هم شکستشون داد و خاقان رو هم کشت هرمز بجا اینکه کیف کنه با این سردار عمدا فرستادتش تو لازیکا علیه رومیا بجنگه تک و تنها بدون هیچ پشتیبانیی شکست که خورد اومد تحقیرش کرد لباس زنونه تنش کرد دور شهر چرخوندش همین باعث شد سربازای بهرام علیه هرمز شورش کنن بکشنش و پسرش خسرو رو هم فراری بدن
داستان از جایی آغاز میشود که خشایارشا در سال سوم پادشاهیاش، جشن و ضیافتی بزرگ برای تمام سرداران و بزرگان مملکت برپا میکند. در روز هفتم این جشن، در حالی که شاه از مستی سرخوش بود، به خدمتکارانش دستور میدهد تا ملکه وشتی را با تاج سلطنتی به حضور آورند تا زیباییاش را به میهمانان نشان دهد. اما ملکه از آمدن سرباز میزند. این سرپیچی، خشم شاه را برمیانگیزد. او با مشاوران خود مشورت میکند و آنها هشدار میدهند که نافرمانی ملکه، الگویی بد برای تمام زنان امپراتوری خواهد شد. به همین دلیل، ملکه وشتی از مقام خود خلع و برای همیشه از حضور شاه طرد میشود.
جنبش مزدک در اواخر دوره ساسانی، یکی از عمیقترین شکافهای اجتماعی فرهنگی بود · پیام تفرقهافکنی اون خارکصده های ننع اشتراکی : مزدک، با طرح مفاهیمی مانند اشتراک اموال و زنان، نه تنها به دنبال عدالت اقتصادی بود، بلکه به گفته منابع، در پی دگرگونی بنیادین نظم اجتماعی و مذهبی ایران بود. این امر، نهاد خانواده، مالکیت خصوصی و سلسلهمراتب اجتماعی را به چالش کشید و وحدت معنوی جامعه را متزلزل ساخت. · سرکوب خونین: حکومت ساسانی، به رهبری خسرو انوشیروان، این جنبش را نه بهعنوان یک نهضت اصلاحی، بلکه تهدیدی برای موجودیت خود تلقی کرد و آن را به طرز خیلی خیلی فوقعلاده وحشیانهای سرکوب نمود. این سرکوب به کشتار گسترده مزدکیان و خود مزدک انجامید و به عنوان یک "لکه سیاه به معنا کلمه زیبا" در تاریخ ایران ثبت شده است. · شواهد و منابع: منابع تاریخی متعددی به این واقعه پرداختهاند. کتاب "Sufism in the Secret History of Persia" به این "لکه سیاه" اشاره دارد. همچنین مقالهای از انتشارات کمبریج به بررسی این بحران پرداخته است. دانشنامه ایرانیکا و ویکیپدیا نیز به عنوان منابع معتبر، به جزییات این جنبش و سرکوب آن اشاره کردهاند.
در تیسفون، پایتخت باشکوه شاهنشاهی ساسانی، مهرداد جوانترین موبد معبد آناهیتا بود. او به خطِ میخی و اسرار ستارهشناسی مسلط بود، اما دلش برای چیز دیگری میتپید: برای گردآفرید، دختر یکی از سرداران بزرگ که موهایش چون شبِ زمستانی و چشمانش چون فیروزههای بدخشان میدرخشید. اما گردآفرید نامزدِ شاهزادهای خودخواه به نام «نرسی» بود. نرسی در قصر شاه، جامههای ابریشمی میپوشید و با موبدان بر سر تفسیر اوستا جرّ و بحث میکرد، اما هیچکس نمیدانست که او در خلوت، به ایزدان کهنِ ممنوعشدهٔ میترا پرستش میکند. شبی که ماه در «برجِ عقرب» ایستاده بود، مهرداد در حین کَندوکاو در کتابخانهٔ زیرزمینی معبد، به طوماری کهن برخورد که رویش نوشته بود: «آنکه تندیسِ آتشِ جاودان را روشن کند، دلِ هر که را بخواهد مالک میشود، اما بهایش جانِ خویش است.» مهرداد که از فراق گردآفرید بیتاب شده بود، تصمیم گرفت این آیین را به جا آورد. او در میانهٔ شب، با جامی از شیرِ مادهگوری و شاخهای از درختِ سرو، به آتشکدهی مخفیِ کوهِ دماوند رفت. سه شبانهروز روزه گرفت و وردهایی خواند که بر لب هیچ موبدی جاری نشده بود. در شبِ چهارم، آتشِ سبز رنگی از تندیس شعله کشید و در میانِ دودِ کُندر، چهرهٔ گردآفرید پدیدار شد، اما نه با لبخند، بلکه با اشک. گردآفرید گفت: «ای نادان! دلم از آنِ تو بود، اما این جادو، سایهی نرسی را بر جان من نشانده. او از جادوگران روم یاد گرفته و اکنون با طلسمی، خوابِ مرا به کابوسِ تو تبدیل کرده است.» مهرداد وحشتزده به قصر بازگشت، اما دید که نرسی با سپاهی از دیونمایانِ افسونشده، در تالارِ تخت نشسته و تاجِ کاویانی را بر سر گذاشته. نرسی خندید و گفت: «آتشِ جاودان را روشن کردی؟ پس حالا باید برای همیشه در آن بسوزی!» ناگهان مهرداد به یاد طومار افتاد: «بهایش جانِ خویش است.» اما او به جای جانِ خود، گردنبندِ یاقوتِ مادربزرگش را که نمادِ جانِ خاندانش بود، در آتش انداخت. آتشِ سبز، بنفش شد و تمام طلسمهای نرسی را چون برگِ پاییزی سوزاند. نرسی فریادزنان به اژدهایی تبدیل شد که از سقفِ قصر بیرون پرید و در آسمانِ شب محو گشت. گردآفرید از خوابِ سنگین بیدار شد و چون چشم گشود، مهرداد را کنار بسترِ خود دید با دستانی سوخته، اما چشمانی پر از نور. شاهزادهها و موبدان، گردآفرید را به همسریِ مهرداد درآوردند و مهرداد نه موبد ماند و نه شاهزاده شد؛ او نویسندهی سرگذشتِ تیسفون شد و در دفترش نوشت: «آتشِ راستین، آن نیست که بتها را آب کند، آن است که پرده از رویِ دلها بردارد.»
بیینید داستان ویس و رامین خیلی خیلی قدیمیه بعضیا میگن برمیگرده به دوران اشکانی اما در دوران طغرل بیگ، توسط فخرالدین اسعد گرگانی گردآوری و نوشته شد حالا داستانش از اینجا شروع میشه که یه پادشاهی بوده به اسم شاه موبد از مرو این بشر میره سمت همدان اینا یه زنی…
روزی رودوگونه دختر پادشاه اشکانی، مشغول حمام کردن بوده که ناگهان قاصدی میرسه و خبر میده که دشمن سواره نزدیک میشه. رودوگونه بدون ذرهای درنگ، موهای خیسش رو به عقب میزنه، زره به تن میکنه و سوار اسب میشه. اما قبلش یه قول میده: «تا وقتی دشمن رو شکست ندادم،…
روزی رودوگونه دختر پادشاه اشکانی، مشغول حمام کردن بوده که ناگهان قاصدی میرسه و خبر میده که دشمن سواره نزدیک میشه. رودوگونه بدون ذرهای درنگ، موهای خیسش رو به عقب میزنه، زره به تن میکنه و سوار اسب میشه. اما قبلش یه قول میده: «تا وقتی دشمن رو شکست ندادم، موهام رو درست نمیکنم!» اون با چند نفر از محافظان شخصیاش مثل یه گردباد به دشمن حمله میکنه، اونقدر سریع و غافلگیرکننده که دشمن فرار میکنه. بعد از پیروزی، به قولش هم وفا میکنه و موهای خیس و نامرتبش رو تا پایان نبرد همینطور ول میگذاره. جالبه حتی روی سکهها هم رودوگونه رو با موهای نامرتب نشون میدادن تا به این قولش افتخار کنن.
والریانوس دو تا فرمان علیه مسیحیها صادر کرد که باعث اعدام پاپ سیکستوس دوم، سنت لارنس، سنت سیپریان و کلی روحانی مسیحی شد . بعداً لاکتانتیوس (همون مورخ مسیحی که داستان سهپایه شدنش رو نوشت) گفت: «این عذابی بود که خدا نصیبش کرد برای آزار مسیحیها.»
ناگفته نماند که روایت های زیادی هست انتقام قادسیه رو هرمزان با فروبردن شمشیر در مقعد پیر و چروک عمر گرفت
هرمزان سردار و اشراف زاده ایرانی وقتی به چنگ اعراب خارکصده افتاد به نزد عمر بردنش و همه بزرگان عرب منجمله علی حضور داشت هرمزان طلب اب کرد و امان گرفت تا ان اب را نخورده اورا نکشند وقتی عمر جلو همه امانش پذیرفت اب رو روی زمین ریخت و کیر زد بع سر صورت همشون
یکی از فرزندان پادشاه آل بویه "مالیخولیا" گرفته بود و خیال می کرد که گاو شده است!. همه روز فریاد می زد که «مرا بکُشید که گوشت من بسیار لذیذ است» و "ماااا ماااا" میکرد خبر به ابن سینا رسید و پادشاه از او خواست تا پسرش را معالجه کند. ابن سینا قبول کرد و سپس گفت: «به آن جوان بشارت دهید که یک قصاب میآید تا تو را بکُشد». ابن سینا با لباس قصابی و یک ساطور به کاخ رفت و گفت: «این گاو کجاست تا او را بکُشم؟» آن جوان هم “مااااااا” کرد یعنی من اینجا هستم. ابنسینا گفت: «به اینجا بیاریدش و دست و پای او را ببندید و بر زمین بزنیدش!» بیمار چون آن شنید دوید و به آنجا آمدو بر پهلوی راست خوابید؛ پاهای او را سخت ببستند. "ابن سینا" آمد و چاقو ها را تیز کرد و دست بر پهلوی او گذاشت طوری که عادت قصابان بود. پس گفت: « این چه گاو لاغری است! این را نمی شود سَر بُرید!(، به او علف بدهید تا چاق شود» ابنسینا برخاست و بیرون آمد، و اطرافیانش گفت که: «دست و پای او را باز کنید و دارویی که می گویم پیش او ببرید و به او بگویید: بخور تا زود چاق شوی». آنچنان کردند که ابنسینا گفت. خوردنی پیش او بردند و او خورد؛ و بعد از آن هر چه از دوا و دارو ابنسینا تجویز کرده بود به او دادند و گفتند که «خوب بخور! که اینها گاو را چاق می کند». او شنید و خورد به آن امید که چاق شود تا او را بکُشند. یک ماه بعد جنون آن جوان درمان شد.
بیینید داستان ویس و رامین خیلی خیلی قدیمیه بعضیا میگن برمیگرده به دوران اشکانی اما در دوران طغرل بیگ، توسط فخرالدین اسعد گرگانی گردآوری و نوشته شد حالا داستانش از اینجا شروع میشه که یه پادشاهی بوده به اسم شاه موبد از مرو این بشر میره سمت همدان اینا یه زنی رو میبینه میگه جون خانومی زنم میشی؟ زنه هم که اسمش شهرو بوده میگه برو آقا من دیگه سن و سالی ازم گذشته و منو چه به ازدواج برو با همسن خودت ازدواج کن موبد شاه هم میگه بابا پشمام تو الان سنی ازت گذشته انقد خوبی جوون بودی چی بودی حالا اشکال نداره تو برا من یه دختر بزا همونو بزرگ شد من میام میگیرم خلاصه قرارداد میبندن شهرو یه دختر میزاد (از یه اشراف زاده دیگه به اسم قارن) اسمشم میذاره ویس ویس پیش دایهاش بزرگ میشه بعد میره پیش شهرو شهرو میگه بابااااا چی زاییدم چه با کمالات چه پر جمالات حیفه بدمت دست غریبه بیا همینجا با داداشت(؟!؟!) ویرو ازدواج کن دم دست هم هست بعد موبد شاه لشکر کشی میکنه با ویرو میجنگه ویرو به طبرستان میره شاه موبد از غیاب ویرو استفاده میکنه ویس رو میدزده میبره مرو و اونجا رامین، داداش شاه موبد، عاشق ویس میشه و کل ماجرا از این به بعد درباره اینه که رامین چه تدابیری به خرج میده با ویس ازدواج کنه
ببینید روایت درباره استالین و پسرش یاکوف زیاده یاکوف خب محبوب ترین فرزند استالین نبوده(هیچوقت حق استفاده از اسم فامیل استالین نداشت سر همین بعنوان یاکوف جوغاشویلی بدنیا اومد و مرد) از طرفی دوتا روایت وجود داره یک اینکه یاکوف سعی به خودکشی با اسلحه میکنه ولی ناموفق بوده و بعد استالین میگه «حتی بلد نیست یه تیر به سر خودش بزنه» دو اینکه وقتی خبر اسیر شدن یاکوف در جنگ جهانی دوم به استالین میرسه استالین میگه «حتی بلد نبود یه تیر به سر خودش بزنه» که گیر آلمانا نیفته و خب یاکوف نهایتا رو سیم خاردار های اردوگاه اسرا در تلاش برای فرار کشته شد
رنو مدل FT اولین تانک مدرن تاریخ با برجک با قابلیت چرخش ۳۶۰ درجه بود که توسط فرانسویا سال ۱۹۱۶ دیزاین شد و از ۱۹۱۷ به کار گرفته شد این تانک بعدتر تو لهستان، فنلاند، یوگوسلاوی، رومانی و حتی جمهوری چین هم استفاده شد
حوالی قرن ۴ام پیش از میلاد گال ها یه حمله ای به رم میکنن و میخواستن شبانه وارد شهر بشن اما غاز های معبد جونو (چون غاز ها مقدس بودن براش تو معبدش غاز نگه میداشتن) متوجه گال ها میشن و یکسره سر و صدا میکنن و اینطوری نگهبانا متوجه گال ها میشن و حمله اونا شکست میخوره البته یسری روایتام میگن اصلا غاز ها همین شکلی سر و صدا کردن و بعدتر معبد جونو رو بنا کردن ولی خب تهش مهم اینه یسری غاز رومو نجات دادن و آها ماه ژوئن هم اسمش از جونو برداشت شده راستی پس شاید میشه گفت میم مناسبتی هم هست
تو سال ۱۹۱۳ در وین خیلی چهره های سرشناس همزمان زندگی میکردن استالین تروتسکی هیتلر فروید و واضحا آرشیدوک فرانتس فردیناند که مرگش مسبب جنگ جهانی اول شد
پرسفونه، دختر دمتر (الهه کشاورزی و سرسبزی) توسط هادس، دزدیده میشه وقتی که هادس پرسفونه رو میدزده مادر پرسفونه افسردگی میگیره خشکسالی و قحطی بوجود میاد خدایان میرن وساطت میکنن که پرسفونه رو باید برگردونن وگرنه بنی بشری نمیمونه که بپرستتشون و قربانی براشون کنه پس پرسفون برمیگرده منتهی چون دونه های انار از دست هادس خورده بود فقط ۶ ماه از سال میتونسته برگرده که وقتی برمیگشت جهان سرسبز میشد(بهار و تابستون) سیزیف هم ماجرای کاملش اینجاس هرکول هم تو خان دوازدهم طبق ماموریتی میره که سربروس، سگ هادس رو ببره پیش اوریستئوس هرکول میره پیش هادس و میگه من یه لحظه سگتو قرض کنم ببرم؟ هادس میگه باشه ولی بدون هیچ سلاحی با دست خالی هرکول هم همینکارو میکنه ماجراهای دیگه ای هم هستن که قهرمانها میرن جهان زیرین و برمیگردن یا گیر میکنن مثل پسوخه و اروس، اورفئوس، اودیسئوس، تزئوس و پیریتوس و... اما اوزیریس اوزیریس ابتدا یک پادشاه ماورائی بوده سرسبزی به ارمغان میاورده کشاورزی به مردم یاد میداده بهشون قانون و تمدن یاد داد خلاصه این توسط برادرش سث میمیره تیکه تیکه میشه ایزیس هم (خواهر و همسرش) میگرده تیکه هاشو پیدا کنه منتهی کیرشو پیدا نمیکنه بنابرین نتونستن به دنیای زنده ها برش گردونن بنابرین اوزیریس گفت ای بابا عیبی یوخ میرم همینجا خدایی میکنم و شد خدای جهان زیرین