پِـــژاره
Статистикаپژاره به لری یعنی تلاقیِ اندوه،دلتنگی و فرسودگیِ روح- @Jozei_az_kol
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 34
- 1/48двое суток
- 38
- 1/72трое суток
- 42
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دستگیری نتوان داشت توقع، ز غریق اهل دنیا همه درماندهتر از یکدگرند -صائب
من ادامه نمیدم چون امیدوارم، ادامه میدم چون چارهای جز این ندارم، چون مجبورم، سرتاسر زندگی برام یک اجبار مضحکه که نمیتونم از زیرش شونه خالی کنم، اگه میتونستم؟ لحظهای درنگ نمیکردم.
از صبح انگار دارم توی مرداب قدم برمیدارم، با هر قدم بیشتر فرو میرم، با هر قدم توانم بیشتر و بیشتر تحلیل میره، سرم سنگینه و انگار یه لقمه تو گلوم گیر کرده که هرچی سعی میکنم نه میتونم قورتش بدم نه بالا بیارمش.
از تمام هستی پیکری دارم که قادر به گریختن از آن نیستم.
آیا هرگز در نگاه تو زنده بودهام؟ مرگ یزدگرد | بهرام بیضایی
شب، شاهکار خلقته. یکجور معجزهست. تاریک شدن آسمون، پدیدار شدن ماه و ستارهها و برگشتن آدمها به خودشون. شبها بیشتر حواسم هست که هستم. روز رو با هزار نفر شریکم اما شب مال خودمه. با کم شدن نور، همونجور که درختها میرن توی تاریکی، همونطور که ساختمونها ناپدید میشن انگار آدمها هم محو میشن اما خودم نمایان میشم. شب. شب واقعا شفا دهندهست.
مصیبت دگر است این که مردهی دل را چو مردهی تنِ خاکی به گور نتْوان کرد -صائبتبریزی
بسیار به از صحبت ابنای زمان است در مشرب من، خلوت اگر خلوت گورست -صائب
без подписи
نرگس مخمور خون عقل در پیمانه داشت.
без подписи
صبح بیدار میشم نعشم رو از رو زمین بر میدارم، رو دوشم میگیرمش و عین ربات بدون لحظهای درنگ تمام کارهای روزمره رو پشت سر هم و از حفظ انجام میدم تا شب که دوباره زمین میذارمش و کنارش میخوابم، تمام مدت انگار که توی یه فضای مهآلود قدم برمیدارم که انقدر غلیظ و خفه کنندهست که حتی ارتباطم با ذهن خودم رو قطع میکنه و تنها چیزی که برام باقی میذاره خستگی و خستگی و خستگیه.
اگر دارالامانی در جهان هست به غیر از گوشهی خلوت نباشد -صائب
без подписи
داستان تا پشت دندان آمد و با لب کوشید؛ وَر که گوشی بیدارِ شنیدن نبود! شب هزار و یکم | بهرام بیضایی
без подписи
استونر با نگرانی به او نگاه کرد و گمان کرد حتما تب دارد«من متاسفم که مریض شدید، کاری هست که من بتونم...» گفت:«من مریض نیستم.»و با صدایی آرام، مردد و تقریبا بیعلاقه اضافه کرد«من به شدت، به شدت غمگینم.» -استونر/جان ویلیامز
احساس میکرد آگاهیاش را نسبت به آنچه در حال وقوع بود از دست داده است، از دور هر آنچه را که زندگی رقم میزند تماشا میکند، حتی نمیداند که این سکون و سکوت، این پذیرش بی پرس و جو از ضعف و بیحس شدنش در مقابل زندگی نشات میگیرد یا عقلش را از دست داده.
«به کجا چنین شتابان؟» گَوَن از نسیم پرسید «دلِ من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟» «همه آرزویم، اما چه کنم که بسته پایم...» «به کجا چنین شتابان؟» «به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم» «سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را چو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلامِ ما را» -شغیعی کدکنی
خسته از کلماتی هستم که به اندازهی من در توصیف و تخلیهی این سر پرسودا ناتوانن، پس پناه میبرم به موسیقی بیکلام، به شوپن و چایکوفسکی، به لطفی و نوای محزون تارش، به کلهر و گریهی کمانچهش، به غرق شدن و معلق بودن توی فضایی خالی از کلمات.