Playfulanthropologist
Статистикаمشرکی در میان انسانشناسی گردشگری لیبرال
- Последний пост
- 4 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 96
- 1/48двое суток
- 110
- 1/72трое суток
- 118
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🏞️گردشگری باطلالسحر چپگرایی همچنان بر این باورم که تجزیه لیبرالیسم به اقتصاد و فرهنگ و سیاست بیراهه است.لیبرالیسم یعنی آنچه به آزادی فرد میشناسیم چه در اقتصاد و چه در فرهنگ به یک معنی است و تمایز آن صحیح نیست. لیبرالیسم فرهنگی را من در تضاد با مضامینی چون فرهنگسازی، فرهنگ دستوری و یا فرهنگ از بالا به پایین میدانم. واگذاشتن افراد به حال خود و آموختن فرهنگ با پذیرش مسئولیتها که در تعاملات آزاد فرد و چهرهبهچهره در جامعه و از طریق فرهنگآموزی از طریق حضور در نهادها، انجمنها، محل کار و مدرسه، در کلیسا و مساجد آن چیزی است که بعنوان لیبرالیسم فرهنگی میشناسم. تنها در صورت حضور افراد در جامعه است که میآموزند در تعاملشان با سایر افراد جامعه ابتدا مسئولیت پذیر باشند و دوم شکلی از آداب و تعامل را بهکار گیرند که پاسخگوی نیازهایشان در جامعه و تسهیل فرآیند جامعهپذیریشان باشد. در غیر این صورت استبداد فرهنگی و اعمال زور در تحمیل فرهنگ بر جامعه در رویارویی با تکثر فرهنگی جامعه و میل به آزادی جامعه نتیجهای جز مختل شدن این فرآیند نخواهد داشت. از سوی دیگر لیبرالیسم فرهنگی به معنی رهاکردن فرد به حال خود نیست. بلکه فرد در فرآیند جامعهپذیری دیر یا زود میپذیرد چیزی به نام قانون و دولت وجود دارد که در صورت تخطی باید به آن پاسخگو باشد. از سوی دیگر دولت مداخلهگر که رسالت فرهنگسازی را بر عهده خود گذارده مسیر یک دولت تمامیتخواه را پیش خواهد گرفت که در صورت فرهنگسازی از بالا از طریق یک بروکراسی ناکارآمد دیر یا زود جامعه را به سمت جامعهای غیرمسئول پیش خواهد برد. سنتهای عمده و فراگیر اجتماعی نه محصول یک تصمیم و اتاق فکر و دستورالعمل، بلکه خاستگاهشان نیاز طبیعی انسانهاست. و شاید مهمترین پیشرانه آن نیاز به همکاری انسانهاست. گردشگری دقیقا همان میدانی است که امروز افراد در آن تعامل چهره به چهره دارند و همواره به دنبال سازگاری با تنوعها، گفتگوی مستقیم و روادارانه هستند. این دقیقا آن چیزی است که فرهنگ از پایین به بالا مینامیم. در این میدان فرهنگی، روابط مبتنی بر محبت و وفاداری شکل میگیرد. اینکه وقتی در جمع هستیم چه باید بکنیم، چه بگوییم، چه احساسی داشته باشیم چیزهاییاند که با جذب شدن در جامعه میآموزیم. اینها را نمیتوان با توضیح دادن(آموزش، فرهنگسازی) به کسی یاد داد. راجر اسکروتن با 👎 و 👍 منوخوشحال کنید. @playfulanthropologist
💾بعد از فرار از کره شمالی، چند روزی را باید در خانه رابط فرارمان در خاک چین میگذراندیم. روزی چند زن اهل کره شمالی به خانه او آمدند که بعدا فهمیدیم همه قربانی تجاوز و قاچاق انسان هستند. آقای شین گفت: میدونید اینجا تو چین به زنای کره شمالی چی میگن؟ میگن خوک. خوک تو روستاها باارزشه، برا همین به اینها میگن خوک. اینجا تو چین تعداد زنها از مردها کمتره، تو بعضی روستاها اصلا زن نیست (اکنون سال ۲۰۰۴ است، و با توجه به قانون تک فرزندی، خانوادهها خواهان فرزند پسر بودند). مردای اینجا برای ازدواج پول زیادی ندارن و میگن تا کردن با زن چینی سخته. اینجا در خاک چین مردهایی هستند که تخصصشون دزدین زنهای کره شمالی بلافاصله بعد از ورود به چینه. زنای کره شمالی اینجا براساس خوشگلی و سنشون رتبهبندی میشوند. درجه یکها حدود ۲۰۰ هزار تا، درجه دو ۱۵۰ و درجه سه هم ۱۰۰ هزارتا... اوضاع درجه یکها بهتره، احتمالا یه خونه بهتری گیرشون میاد. اما بقیه زنهای زیر قیمت رو به مزرعههای دورافتاده میفرستن یا به عقد مردای علیل درمیان که نمیتونن زنی پیدا کنن. روستاهای اینجا جاهای افتضاحیه. بعضیا شبا این زنایی که الان برده جنسیشون شدن رو شبا با غل و زنجیر میبندن تا فرار نکن. فکر کن، کشاورزی که یه زن کره شمالی رو به عنوان برده خریده، سرمایهگذاری کرده و فکر میکنن این زنها از کره شمالی فرار کردن، از اینجا هم میتونن. همراه فرار من پرسید: چند نفر اینجوری فروخته شدن؟ و جواب شنید: کسی نمیدونه، ولی حدودا صدهزار نفر از اهالی کره شمالی در برزخ چین زندگی میکنند. رهبر کبیرمان، همان موجود آسمانی و معنوی اینچیزها را میدانست و برایش مهم نبود و این خون مرا به جوش میآورد. باورم نمیشد هیچکس در پیونگ یانگ در این مورد صحبتی نمیکرد... هرکدام از زنان آن اتاق تجربههای ترسناکی داشت. در میان آنها دختر ۱۶ سالهای هم بود که یک دختر داشت! با چشمهای گریان توضیح داد: وقتی اون حرومزاده چینی من رو خرید، فقط ۱۴ سالم بود. هیچی نمیفهمیدم. شروع کرد به لخت کردن من. اون هیولای میانسال. زدم زیر گریه، چون میترسیدم و تقلا کردم. بعد مادر و خواهرش اومدن، اون عجوزهها دست و پای منو گرفتن تا اون کارشو بکنه. درست جلوی چشم اونها. 🇰🇵 زن دیگری گفت: یه دختر اهل کره شمالی رو میشناختم که اینجا تو چین به یه خانواده روستایی فروختن. زندانیاش کرده بودن و همهی مردای خانواده ازش استفاده میکردن. یه روز اون به اصطلاح پدرشوهرش میومد سروقتش، روز دیگه برادر شوهره و همینطور همه. وقتی حامله شد حتی نمیدونست پدر بچهاش کیه. آخر سر کار به اینجا کشید که از مردای روستا پول میگرفتن و اون رو مجبور میکردن باهاشون سکس کنه. خوشبختانه یه بار یه مرد باشرف بهش کمک کرد فرار کنه... اینجا بچههای زیادی همینطوری هستن که چون مادراشون اهل کره شمالیاند، هیچ حقی ندارن. تولدشون تو چین رسمیت نداره، اونا نمیتونن برن مدرسه و تو خیابون زندگی میکنند... یکی دیگر از زنان گفت: قبل از اینکه منو بفروشن، یه دلال قاچاق انسان من رو مثل بردهها با ۱۶ تا زن دیگه حبس کرده بود. اون قبلش بهمون گفته بود میتونیم با کار کردن با کامپیوتر پول درآریم، اما بعدا معلوم شد، منظورش از کار با کامپیوتر، سکس چته. مجبور بودیم جلو دوربین لخت بشیم. شیش ماه تمام شب و روز اونجا سکس چت کردیم. هربار مقاومت میکردم، میگفت به مامورای چینی میگم بگیرنتون و برگردوننتون به کره شمالی. بعد ۶ ماه فقط ۱۰۰ دلار بهمون داد، چون حساب بانکی نداشتیم، گفت پولا رو بدید خودم تا براتون بزارم تو بانک. دیگه رنگ اون ۱۰۰ دلار رو هم ندیدم. بعد از یه مدت که ازمون کار کشید، فهمیدیم که میخواد مارو به عنوان برده بفروشه، این بود که فهمیدم باید فرار کنم. الان هم که با این زنهام، شاید کسی رو پیدا کنیم که کمکمون کنه بریم کره جنوبی.... همراه فرار من گفت: شاید برگشتن به خونه تو کره شمالی بهتر از تحمل چنین حقارتی تو چین باشه، که یکی از اون زنهو گفت: شما واقعا اهل کره شمالی هستین؟ و ادامه داد شاید بشه گرسنگی رو تحمل کرد، ولی بازگشتن به اون کشور بیرحم تحمل ناپذیره. همهی زنها حرف اون رو تایید کردن... 📚رهبر عزیز، جنگ جینسونگ ترجمه مسعود یوسف حصیرچین @cafe_andishe95
نیکلاس نیلسون تفاوت بین افراد راستگرا و چپگرا را در متنی واضح در فیسبوک توضیح میدهد: "اگر یک فرد سیاسی راستگرا همجنسگرا باشد، هست و اهمیتی نمیدهد که دیگران چه فکر میکنند. اگر یک فرد چپگرا همجنسگرا باشد، خواستار تغییر قانون میشود، به همهچیز و همهکس اعتراض میکند و آن را به یک مبارزه سیاسی تبدیل میکند. اگر یک فرد راستگرا وگان باشد، به سادگی گوشت نمیخورد. اگر یک فرد چپگرا وگان باشد، میخواهد گوشت را ممنوع کند، تولید مواد غذایی را متوقف کند و در اطراف مزارع و مرغداریها اعتراض راه میاندازند. اگر یک فرد راستگرا اسلحه را دوست نداشته باشد، هیچ اسلحهای نمیخرد. اگر یک فرد چپگرا اسلحه را دوست نداشته باشد، سعی میکند حمل اسلحه را ممنوع کند، از داشتن اسلحه توسط دیگران جلوگیری کند و از کسانی که اسلحه دارند متنفر است. اگر یک فرد راستگرا نگران آب و هوا باشد، کمتر پرواز میکند، اگر برایش مناسب باشد ماشین برقی میراند و زبالههایش را دستهبندی میکند. اگر یک چپگرا نگران آب و هوا باشد، میخواهد ماشینهای سوخت فسیلی، سفرهای هوایی و مصرف گوشت را برای همه ممنوع کنند، در خارج از کارخانهها اعتراض راه میاندازند و از دولت میخواهد که این تغییر را اعمال کند. اگر یک راستگرا بخواهد به فرزندانش آموزش خوبی بدهد، به منطقهای با مدارس خوب نقل مکان میکند، یا یک مدرسه خصوصی را انتخاب میکند یا خودش دستبهکار میشود. اگر یک چپگرا بخواهد به فرزندانش آموزش خوبی بدهد، از همه مالیات بیشتری برای آموزش میخواهد، نتایج برابر برای همه، ممنوعیت مدارس مستقل و اعتراض به هر تفاوتی. اگر یک راستگرا از شغل یا محل کارش شکایت کند ... که این کار را نمیکند. شغلش را عوض میکند یا شرکت خودش را راهاندازی میکند. اگر یک چپگرا از شغلش شکایت کند - این رئیس، شرکت یا همکارانش هستند که مقصرند. او خواستار توافقهای جمعی، اعتصابات، تغییرات برای کل شهر و اعتراض به شرکت میشود تا به نفع خودش باشد. اگر یک راستگرا از خانه یا اجاره خود ناراضی باشد، نقل مکان میکند، خانهاش را بازسازی میکند یا خانه دیگری میخرد. اگر یک چپگرا از خانه یا اجاره خود ناراضی باشد، خواستار توقف سیستم اجاره، یارانه بیشتر، اعمال این مقررات برای همه و اعتراض به صاحبخانهها، سیاستمداران و ... میشود. اگر یک راستگرا در یک کسبوکار یا سرمایهگذاری شکست بخورد، بلند میشود، گردوغبار را از خود میتکاند و فردا دوباره تلاش میکند. اگر یک چپگرا در روز بیست و چهارم پولش تمام شود، ثروتمندان را به خاطر داشتن پول زیاد و مجبور بودن به مشارکت بیشتر سرزنش میکند، برندگان قرعهکشی هفته گذشته را مقصر میداند که به خانه نیامدهاند و غر میزند که خودش خیلی بدشانس است. اگر یک راستگرا این را ببیند - آن را برای خنده برای برخی از دوستانش میفرستد. اگر یک چپگرا این را ببیند - سعی میکند علیه آن استدلال کند، آن را حذف کند و من را نیز از فیسبوک حذف کند. @antileft01
فهرست کارگاههایی برگزار شده تا امروز بهروزرسانی شد و به صورت فایل صوتی قابل خریداری است. 🔹 کارگاه هویت 🔹 کارگاه "جامعه چیست؟" 🔹 کارگاه جامعهی مدنی 🔹 کارگاه "شهر و شهروند لیبرال" 🔹 کارگاه "فردیت و فردگرایی" 🔹 کارگاه "طبقهی اجتماعی" 🔹 کارگاه "فضای خصوصی" 🔹 کارگاه "فضای عمومی" 🔹کارگاه "جامعهپذیری" 🔹کارگاه "انسان اجتماعی" 🔹کارگاه "ادبیات همچون مفهومی اجتماعی" 🔹کارگاه "فرهنگ" همچنین ترم دوم مبانی مقدماتی جامعهشناسی یکشنبه یازدهم مرداد ساعت هشت شب؛ و ترم سوم خوانش نظریات (ریتزر) شنبه دهم مرداد ساعت هشت شب آغاز خواهد شد. برای تهیهی دورههای آفلاین و آنلاین، و جزئیات بیشتر به این آدرس @Darya_1979 پیام بدهید. @jaiibarayeman
لیموترش کیلویی ۲۵۰ تومن! مدتی پیش یه توییتی خونده بودم نوشته بود پنجره خونه رو باز کنی هوای تازه بخوری یه تومن برات آب میخوره. این توییت میتونه تمام سوتفاهمها، تمام نقد و نظر و ایدهها و تحلیلهارو کنار بزنه. شفاف توضیح میده نفس کشیدن هم اینجا هزینهای داره که ترجیح میدی نکشی! سه چهار سال پیش برای خرید یک سری وسایل ورزشی مقصد سفر نوروزی مهاباد انتخاب کردیم. خبر داشتیم کفشی که تهران باید ده میلیون تومن براش پول بدیم مهاباد زیر سه تومنه! پس هم فال و هم تماشا رفتیم مهاباد. اینقدر قیمتها و تنوع خوب بود که نفری دو سه تا کفش خریدیم. ماها که روزانه میدویم استهلاک کفش خیلی بالاست، علاوه بر اون اگر کفش مناسب دویدن نباشه، هزینههای درمانیش بسیار زیاده. با این وجود کفشی که تو سایت تولید کننده بهترین کیلومتر برای استفاده ششصد تا هفتصد کیلومتر است رو نزدیک هزار کیلومتر میپوشیم. گذشت تا امسال دیگه مجبور شدم کفش جدیدی بگیرم. منی که سالهاست از قیمتها بیخبر بودم. خداروشکر به واسطه فروشگاههای اینترنتی حالا مردم مهاباد خودشون میتونن محصولات به قیمت بهتری بفروشن. امّا همون قیمت برای من عاشق دویدن هم غیرممکن شد. بخشی از روز مشغول کار میگذره، تو این هوا بخشی از روز نمیشه از خونه بیرون رفت و عصر اگر اشتباهی گذرت به کافهای، تجدید دیداری با دوستات یا رستورانی بیافته خیلی گرون در میاد. اینجا دویدن به داد ما رسید. یک نصفه آب لیمو ترش، دو تا قاشق شکر و یک نصفه قاشق مرباخوردی نمک و یک بطری آب معدنی هزاربار مصرف هم آب! این کمترین هزینهای است که من میتونم برای سرگرمی، سلامتی و سرمایهگذاری برای آیندهام انجام بدم. هر روز دویدن من معنیش این نیست به چیز دیگری علاقه ندارم، فقط لیموترش ارزونتر از چوب اسکی یا حتی حق عضویت ماهانه یک باشگاهه. باز خداروشکر بوستان خانواده و پارک ملل هست. و الّا باید تو کوچه و خیابونی که صدمتر هم صاف نیستند بدویم. چون در این صورت هم باز لیموترش ارزونتر در میاد تا باز کردن پنجره اتاق! @playfulanthropologist
🏝️بوی سرمایه و تصویر فقر(درباره ایران و جنوب ایران) برای ایرانیان، حتی با وجود اینکه مردمان خوشگذران و اهل سیاحت هستند امّا صحبت کردن از جای جای ایران همواره مبتنی بر تصوراتشان از آنچه است که عموما از میان ریلهای اینستاگرامی، پادکستها و مستندهایی است که گوشهای شخصیسازی شده و یا حتی سفارش شده را به نمایش گذاشتهاند. آهنگهای جنوبی و دهل و سنج ناگسستنی هستند، خیامخوانی بوشهر، گرگوربافی گناوه، فلافل لشکرک اهواز، تویوتا و اسلحه و سیستان. این تصورات به قدری یکنواخت و یکدست هست که گویی در این جوامع تنوعی وجود ندارد و بیش از آنکه باور داشته باشم اینها بازنمای واقعیتاند، باور دارم تنها تصاویری مهندسی شده از جنوب هستند. در طول سفرهای چندبارهام به جنوب و خط ساحلی جنوب ایران افتخار همکلامی با اقشار متفاوتی از جامعه محلی را داشتم. از سیستان و بلوچستان برایتان شروع کنم. شب تحویل سال ۱۳۹۸ را در یک موزه نزدیک شهر سوخته و در کنار اسکان عزیزان هلال احمر و پرسنل موزه گذراندم. شب را کنار آن عزیزان گذراندیم و تمام آنچه از آن خاک عزیز متصور بودم را پاک کرد. همان شد که با هر بار دیدن رقص خدانور دچار غم عمیقی میشوم. آن شب اول سفر بود و در هفته پیشرو که در میان مردم سیستان و بلوچستان بودم چیزی جز احترام، صداقت، دوستی ندیدم. همین محبت بی مرز باعث شد آنچه در ذهن داشتم را با یکی از بازاریها در میان بگذارم.سیستان و بلوچستان اصلا آن مردمی که تصور میکنید را ندارد. صادقانه بگویم، این تصویر کودکان فقیر کپر نشین، این فقر معصوم و این گردشگری فقر که ساختند تنها به این دلیل بود که توجیهی باشد بر آن خشونتی که دیگر جناح سیاست سعی بر برساخت آن داشت. حقیقت آن بود که مردمان این سرزمین مثل تمام نقاط ایران درگیر سیاستهای تبعیضی بود. آنها همانقدر از آزادی محروم بودند که یک پایتختنشین یا من شمالی محروم بودم. تنها تفاوتمان شاید درختی بود که ما زیر سایهاش مینشستیم. من زیر درخت آزاد و صنوبر، او زیر درخت انجیر معابد. دقیقای سوی دیگر جنوب ایران، جنوب غربی. گناوه! همهی شما تصورتان از گناوه لنج، بازار و تهلنجی است. امّا واقعیت ماجرا چیست؟ در یکی از دروس دانشگاه استاد مقالهای را برای نقد و بررسی مشخص کرد. همینقدر صریح که مینویسم به استادم تکلیف را ارائه دادم: متن مقاله مردمنگاری سراسر مغایر واقعیت شهر گناوه است. من همان سال به گناوه رفته بودم. موضوع این بود که جوانان بومی دیگر به شغلهای سنتی روی نمیآورند و اتباع غیرمجاز عمدتا گرگوریبافی را انجام میدهند. بر هیچکداممان پوشیده نیست که وضعیت صید و ماهیگیری در دریای جنوب به چه صورت است. گناوه نیز از این شرایط مستثنی نیست. نوشتن درباره لنجها و اسکلههای برادران که روزی دغدغههای آقای روحانی در انتخابات بود، از جسارت من خارج است. امّا همینقدر بگویم که اینجا هم چیزی جز مداخله یک دولت بزرگ عامل بینظمی اجتماعی نبود. همان چیزی که ساکنین حاشیه دریای خزر نیز بدان گرفتارند. از عسلویه و بنود که نگویم. یک بار شب از کنار پارس جنوبی رد شدیم و محمدمهدی حرفی زد که هنوز برای من طلایی است. بوی سرمایه و تصویر فقر. شاید ندانید، امّا یکبار یکی از بومیان گفت ما مردم عسلویه نمیتوانیم خون بدهیم. همین که ساکن و صادره عسلویه باشی انگار خونت چیزی دارد که نمیتوانی دست دیگری را بگیری. راستش زیاده گویی نکنم، آنچه مردم عسلویه را از مردم دیگر جدا میکند حالا در نیروگاههای شمال کشور هم میسوزد، و این جدا کردن و تکه تکه کردن ایران انگار تصمیمی دقیق و مهندسی شده است، تا یک اتفاق! دیر یا زود دامنگیر همه میشود. ایران همیشه ایران بود، همیشه یک ملت بود و خبر بد برای بعضیها اینکه ایران، ایران خواهد ماند و این ملت نیز. آنچه این نظم را بهم میزند دیر یا زود به یادها سپرده خواهد شد، به نامِ ننگ. @playfulanthropologist
یه چیز خطرناکی که درمورد استفاده از هوش مصنوعی هست اینکه شما رو از فکر کردن دور میکنه. نه به این دلیل که میتونه برای شما دادههایی که میخواید سریع پیدا و دسته بندی کنه، بلکه هوش مصنوعی هیچ وقت به شما نمیگه نمیدونم، و یا در این مورد اطلاعاتی موجود نیست.…
یه چیز خطرناکی که درمورد استفاده از هوش مصنوعی هست اینکه شما رو از فکر کردن دور میکنه. نه به این دلیل که میتونه برای شما دادههایی که میخواید سریع پیدا و دسته بندی کنه، بلکه هوش مصنوعی هیچ وقت به شما نمیگه نمیدونم، و یا در این مورد اطلاعاتی موجود نیست. و این به شما یک بن بست فکری القا میکنه. این درواقع در نسلهای آخر هوش مصنوعی یک باگ محسوب میشه، چون این سیستمها طراحی شدن تا همواره پاسخگو باشند. حالا از خودتون بپرسید، میشه از انسانی که درمورد همه چیز اظهار نظر میکنه اعتماد کنید؟ این مطلب از این جهت نگفتم که این تکنولوژی زیر سوال ببرم. بلکه صرفا خواستم نگاهی انتقادی بهش داشته باشم. امّا آیا می دونید در اپیدمی کرونا این هوش مصنوعی بود که جان میلیونها انسان در جهان نجات داد؟ درحالیکه آزمایش بالینی واکسن کرونت پیش از تایید به ۱.۵ سال زمان نیاز داشت، امّا با هوش مصنوعی مدل Machine learningاین دوره به ۶ ماه کاهش پیدا کرد. @playfulanthropologist
🗽دژنراسیون ادراکی چپ دژنراسیون نام بیماری چشمی است که موجب ایجاد نقطهای تاریک و مات در میدان دید بینایی فرد میشود. به صورتی که فرد همواره بخشی تاریک در بینایی خود دارد و او را از دید کامل محروم میکند. محتوایی که امروز در فضای دیجیتال طبق سنت چپ در دانشگاه…
🗽دژنراسیون ادراکی چپ دژنراسیون نام بیماری چشمی است که موجب ایجاد نقطهای تاریک و مات در میدان دید بینایی فرد میشود. به صورتی که فرد همواره بخشی تاریک در بینایی خود دارد و او را از دید کامل محروم میکند. محتوایی که امروز در فضای دیجیتال طبق سنت چپ در دانشگاه قابل مشاهده است مرا یاد این بیماری انداخت. فرد در حال تحلیل گویی بخشی از ماجرا را اصلا نمیبیند، و امیدواریم که اینطور باشد، امّا احتمال اینکه این افراد دچار دژنراسیون ادراکی باشند بیشتر است و احتمالا در درک ماجرا عاجزند تا آنکه نتوانسته باشند ببیند. در حال اکسپلور گردی بودم که یک فرد پشت تریبون نشسته بود و مدام این سوالات را میپرسید، چرا مردان والیبالیست شورت پایهدار میپوشند و زنان شورت کوتاه؟ چرا مردان دونده شورت بلند میپوشند و زنان شورت کوتاه؟ و چند مثال این چنینی و البته اشارهای هم نکرد که زنان و مردان فوتبالیست لباس مشابه میپوشند. و در انتها نتیجه میگیرد که زنان ورزشکار برای اینکه دیده شوند بدن نمایی میکنند تا تماشاگران بیشتری را جلب کنند. منظور اینکه قهرمان زن دو ۴۰۰ متر جهان که رکوردار تاریخ است با به نمایش گذاشتن بخشی از بدن خود سعی دارد دیده شود! یا خواهران تاریخ ساز ویلیامز در تنیس که موفقیتشان سوژه کتابها و فیلمها شده تمام تلاششان برای قهرمانی این بود تا مردان برای دیدن لحظهای بالا رفتن دامنشان ورزشگاهها را پر کنند. این شکل از نگاه ابلهانه واقعا جز تقلیل انسان به یک زیست حیوانی نیست. تصور کنید زنان لخت میشوند تا مردان برای دیدنشان ورزشگاه را پر کنند که این خود سراسر اشتباه است. این افراد نه تنها هیچگاه تجربه یک ورزش را نداشتند بلکه تجربه حضور در ورزشگاهها هم نداشتند که ببیند در جامعهای آزاد افراد عموما به همراه پارتنر یا خانواده خود برای سرگرم شدن و فراغت به تماشای مسابقات ورزشی میروند. از سوی دیگر با مقایسه نوع پوشش ورزشکاران در سالهای متمادی به راحتی متوجه خواهید شد که همواره نوع پوشش به دنبال بهینه کردن کارایی بازیکن در هنگام تعریق، دمای بدن و دامنه حرکتی است. اینکه مردان شورتهای بلند و کشالهدار میپوشند به همان دلیلی است که زنان ورزشکار از تاپکراپهای ورزشی بری ثابت نگهداشتن سینه هنگام ورزش پر تحرک استفاده میکنند. شاید مردانهم دوست داشته باشند شورتهای کوتاه بپوشند امّا فیزیولوژی محدودیتی ایجاد میکند که موجب سختی حرکت و کاهش دامنه حرکتی میشود. آنچه چپاندیشی را دچار این خطاها میکند را فقط خباث و نگاه ابزاری به بدن و توطئه اندیشی دائمی میدانم. اینکه رکورد زنان و مردان در رشتههای ورزشی مختلف نزدیک و حتی برابر است خود نشان میدهد دانش و مهارتی پشت تصمیمات نهفته است تا هرچه بیشتر این فاصله را کاهش دهد، در صورتیکه توطئه اندیشی تنها به بازتولید نگاههای جنسی و جنسیتی دامن میزند. از سوی دیگر اقلیم آب و هوایی و خاستگاه ورزشها خود به طور سنتی پوششی را برای ورزشکاران تعریف میکند که بنا به هر دلیلی ورزشکاران تاکنون حاضر به تغییر آن نشده اند. مثلا امکان ندارد شما زنانی را ببینید که با شورت و سوتین در مسابقات اسکی آلپاین شرکت کنند و البته مردان. چون عقل حاکم است! و البته مردان هم احتمالا قصدشان از ورزش حرفهای که دنبال کنندگان زیادی دارند عورتنمایی نیست. @playfulanthropologist لطفا با 👍 و 👎 نظرتون اعلام کنید.مرسی 😍
استالین هم به دنبال برابری و جامعه بیطبقه بود و بیکم و کاست اجرایش کرد. در شوروی همه برابر بودند و هر کس کوچکترین مخالفتی با استالین میکرد، به دست جلاد سپرده یا به گولاگ فرستاده میشد. حتی نزدیکترین دوستان، ستایشگران و تبلیغاتچیهای استالین نیز از این برابری برخوردار شدند. @Soudabeh_Qaisari
Playfulanthropologist pinned «آیا انسانشناسی ذاتا چپ است؟ در این مدت سیاه، مطالعه سختترین کار ممکن برای من بود. برای همین به ارشیو مقالاتی که در دوره تحصیل اساتید بعنوان کار مطالعاتی معرفی کرده بودند و یا منابع پایاننامهام رجوع کردم. باورنکردی است. همهی مقالات کاملا در تضاد با آنگونه…»
🗽گردشگری باطلالسحر چپگرایی رسانهها کاملا آگاهانه با توجه به سیاستها آنطور که باید خبرها را به خورد مخاطبانشان میدهند. هرچه چپگرایی رسانهای رشته کرد، امروز در چشم بر هم زدنی در جریان برگزاری جامجهانی فوتبال در امریکا پنبه شد. تجربه دست اول و رسانه آزاد. آنچه پردهها را کنار زده است. آنچه امروز در آمریکا، کانادا و مکزیک روی میدهد را میتوان گردشگری ورزشی نامید. گردشگری تجربه دست اول و مشاهده مستقیم را جایگزین خوراکهای خبری رسانهها و روایتهای دست دوم کرده است. فرد در حین گردشگری امکان مقایسه، نگاهی واقعگرایانهتر و بیواسطه از وضعیت خواهد داشت. گردشگران اروپایی که روایتهای بیشماری از ماشینی شدن زندگی امریکایی، اتمیزه شدن و فردگرایی افراطی را شنیده بودند حال با تصویر دیگری روبرو هستند. پمپبنزینهای بزرگ و بدون صف، خودروهای بزرگ و عضلانی و راحت و امن، خدمات گسترده غذایی و نوشیدنی. اروپاییها حتما مکدونالیزه شدن را شنیده بودند. و حال همه آن نظریهها که از رسانه تا دانشگاه را به تسخیر خود درآورده بود، توان رویارویی با واقعیتها را ندارد. اروپاییهای خسته از کافههای کوچک اروپایی با دیدن استارباکس ۵ طبقه شیکاگو به وجد آمدند و شعبههای اروپا را با توالت مقایسه کردند، از سهولت و طعم برگرهای in-n-out حیرت زدهاند. کاربر دیگری درمورد رفتار کارکنان waffle house نوشت: من به آنها نمره ۱۰از۱۰ میدهم. کاربر دیگری در شبکه ایکس نوشت: «چرا هیچکس به من نگفته بود سس رنچ اینقدر اعتیادآور است؟ اروپا، ما هرچه زودتر به رنچ نیاز داریم!» برخلاف آنچه اروپا سعی داشت به شهروندانش نشان دهد، آمریکا آنقدر بیمزه نیست. بلکه برای اروپاییها، در آمریکا همه چیز انسانی بود، رفاه، آزادی، طعمها. گردشگری و رسانه آزاد، باطلالسحر چپگرایی هستند. @playfulanthropologist
🐦🔥بعضیها درکشان از لیبرالیسم واقعا چپی است. به آزادی فردی اذعان میکنند امّا شبیه موجوداتی با یک چشم باز به نظاره نشستهاند تا خبط و خطایی از جامعه سر بزند که وا مصیبتا مردم فلان کردند و بمان شدند. این خطا برای من هم رخ داد. بعد از خواندن علوم انسانی فکر…
🐦🔥بعضیها درکشان از لیبرالیسم واقعا چپی است. به آزادی فردی اذعان میکنند امّا شبیه موجوداتی با یک چشم باز به نظاره نشستهاند تا خبط و خطایی از جامعه سر بزند که وا مصیبتا مردم فلان کردند و بمان شدند. این خطا برای من هم رخ داد. بعد از خواندن علوم انسانی فکر کردم میتوانم در باب هر مسالهای مربوط به انسانها نقد و نظری داشته باشم. امّا یادم رفته بود که من هم حتی بعنوان یک انسانشناس نقش کوچکی در جامعه دارم که تنها در صورت لزوم باید نقش خودم را ایفا کنم. اولین جایی که به این تناقض با خودم بر خوردم حین مردمنگاری در جزیره هرمز بود. چیزی که در جامعه بومی قابل مشاهده بود تغییر سریع ذائقه غذایی و مصرف بالای فستفود و نودل در بین مردم بود. به نظر میرسید باید این مساله را بعنوان آسیب شناسایی کنم و احتمالا نسخهای هم برای جامعه بپیچم. در بین گفتگوها با استاد راهنما موضوعی برای من پر رنگ شد. جزیره پزشکی داشت که حین مصاحبهها به این موضوع اشاره کرده بود و چندین بار به بیماریهای گوارشی نظیر سوهاضمه و سوزش معده و مسائل مزاجی برخورده بود و هشدارهای لازم را به بومیان داده بود. سوالی که مطرح شد تا در ادامه مسیرم بعنوان یک انسانشناس تجدیدنظر کنم دقیقا همین نقطه بود. آیا من باید به جامعه یا سازمانهای بهداشت و درمان هشدار میدادم که مصرف پیتزا پیامدهای ناگواری به همراه دارد؟ واقعا در اوج حماقت باید کاری که نهاد پزشکی به درستی تشخیص داده بود را نادیده میگرفتم؟ مساله دقیقا همین جاست. کار میدانی و تجربه دست اول تلنگری به من زد تا خودم را نه تنها بعنوان نسخهپیچ همه امور تصور نکنم، بلکه نقش کوچک خودم را بپذیرم و این مساله نه از ارزش من و کار انسانشناسی کم کرد، بلکه با تعریف حدود نقش موثرتر و کارآمدتری گرفت. مساله لیبرالیسم با تقسیمکار ناگسستنی است. شما نمیتوانید لیبرال باشید ولی به تقسیمکار و تفکیک امور قائل نباشید. من به یک جامعه بومی رفتم، پدیدهها را مشاهده کردم. فقر، خشونت، روابط جنسی آزاد و بیکاری، اختلاف طبقاتی و هر آنچیز دیگری که میتوان در یک جامعه متصور شد. آیا من باید برای هر کدام نسخهای میپیچیدم؟ خیر! آنچه من متوجه شدم این بود هر یک از نهادهای دخیل در امور اجتماعی با تمام محدودیتها در حال تلاش برای ایجاد تعادل و نظم در جامعه بودند. مصرف بیرویه مخدر، سرقت و حتی موارد پیچیدهتر موجب شد بود تا در مسیر تبدیل شدن جزیره به مقصد گردشگری انبوه نیروهای انتظامی گستردهتر و فعالتر شوند. ذکر این نکات با نادیدهگرفتن مداخلههایی که همین نظم خودجوش را بهم میزنند نیست، بلکه تاکیدی است بر اینکه نهادهای اجتماعی پیش از تبدیل شدن مسالهای اجتماعی به بحران خود دست به کار میشوند و احتمالا بعنوان متخصصان آن امور دقت و تشخیص دقیقتری نیز دارند. ورود انسانشناس و حتی جامعهشناس را تنها زمانی جایز میدانم که یک امر اجتماعی در حال ایجاد بحران، بینظمی و کژکارکردی نهادی در یک جامعه شود و هشدارهای لازم ابتدا باید در نهاد دانشگاهی و قشر متناظر مطرح و سپس به نهادهای سیاستگذاری ارجاع و اطلاع داده شود. به جای همه اینها که البته بخش زیادی از آن هم مجبور بودم در متن نهایی بگنجانم بارها گفتم با وضعیت روابطی که در جامعه بومی در حال شکلگیری است احتمال خشونت منجر به قتل در جامعه بالاست. این دقیقا هشداری بود که من بعنوان یک علوم اجتماعیخوان و انسان شناس برای خودم میخواستم. هشدار درمورد لایههای پنهان. امّا خب مصلحت بود که این عرض بنده در متن نهایی گنجانده نشود. البته کمتر از یک سال خبر قتل در جزیره هرمز برای موتور سیکلت تیتر خبرگزاریها شد. امّا بعید میدانم کسی صرفا بخاطر خوردن پیتزا مرده باشد و یا گردشگر بخاطر پوشش ایمان بومیان را به باد داده باشد. @playfulanthropologist
انسان به مثابه گاو، گوسفند، خر، بز! هرچی بجز فردی دارای اندیشه(چیزی که چپ فکر میکنه) درسی داشتیم به اسم انسانشناسی پزشکی. خب طبعا چپ بود که در و دیوار آویزان بود. منبع تدریس استاد هم پیدایش کلینیک فوکو بود. یعنی من همش سر کلاس میگفتم: وای چه بد که تکنولوژی پزشکی داره جان آدمها رو نجات میده! وای چه ناراحت کننده که واکسنها دارن جان آدمهارو نجات میدن! و و و که پزشکی داره جان آدمهارو نجات میده. یکی از تکالیف ما نقد و بررسی (که نه! مدح ستایش) نمایشنامه دکتر کنوک بود. ماجرا هم پزشک قلابی بود که بعنوان پزشک جدید وارد یک شهر کوچک میشه! و ماجرا از این قرار بود که در زمان پزشک قبلی تقریبا همه سرحال و سلامت بودند و یا پزشک با بوس و بغل شکستگی استخوان لگن درمان میکرد. امّا این پزشک جدید که از قضا انسان باهوش و اقتصادی بود خیلی زود شروع کرد به عیب گذاشتن روی شهروندان! جَک تو امروز خیلی بیحالی! جو چرا صورتت زرده! اکبر چرا میلنگی! و ناگهان به قول امیرپارسا نشاط نوبت تو میشود. کتاب و نویسنده که از ابتدا نیت و هدف مشخصی داشت برای نوشتن نمایشنامه تمام صحنهها و سناریوهارو جوری میچید که شما با خواندنش میگفتید: آره من امروز مجبور شدم ۴ ساعت در مطب پزشک برای نوبت ویزیتم منتظر بمانم و یا بگید کلی هزینه برای عکسبرداری کنم که پزشک در نهایت بگوید حالتان خوب است. این نویسنده مانند بقیه چپها هم نتوانست دست از خباثت بکشد. امّا واقعیت ماجرا کجا بود؟ مدتی از سر علاقه به حیوانات کنار دوست دامپزشکی که داشتم بعنوان دستیار میایستادم. دقیقا شبی که صعود ایران به جام جهانی روسیه مسجل شده بود حدود دو نصفه شب کیس وحشتناکی برای جراحی آورده بودند. یک سگ که دست و پایش را پلنگ خورده بود و از صورتش هم چیزی نمانده بود. خب روند کار ما چه بود؟ طبیعتا از سگ شرح حال نگرفتیم که میگرفتیم هم جز ناله ازش بر نمیآمد. پس شروع کردیم به بخیه کردن پارگیها و صورت. بعد هم یک سرم تقویتی زدیم تا فردا صبح که مُرد. و البته این هم عرض کنم که کیس حمایتی بود. یعنی یک نفر هزینه درمان یک سگ نصفه را متقبل شده بود که ۸ ساعت بیشتر درد بکشد. تصویری که نویسنده دکتر کنوک به نمایش داد همین بود. گویی انسانها به سان یک حیوان بی کلام و فاقد شعور وارد مطب دکتر میشوند و دکتر میگوید وای شما دارید میمیرید و همین الان باید بستری شوید. در پایان تنها هتل شهر تبدیل شد به یک بیمارستان و البته دیگر تختی هم برای بیماران فاقد شعور و درکی که نویسنده به تصویر کشید وجود نداشت. این تصویر برای من در جامعه انسانی هم بیگانه نبود، هرچند آن وضعیت توصیف شده در کتاب را فقط برای حیوانات متصور بودم، امّا احتمالا بهداشت و درمان در سیستمهای ناکارآمد دولتی و یا پزشکانی که در اردوگاههای کار اجباری هیتلر گماشته شده بودند چنین رفتاری با انسانها داشتند، وضع به همین منوال بود. دقیقا جایی که آزادی وجود ندارد. آنچه چپها در نقد وضعیت انسانها انجام میدهند فریبی بیش نیست، تصویری از انسانهایی فاقد هرگونه شعور، عاملیت، آزادی و اختیار. @playfulanthropologist
مطلبی عرض کنم با توجه به پست قبلی که از طرف آقای تدینی شیر شده. اول: وقتی دانشجو بودم ، خصوصا اینکه من با دیدگاهی کاملا متفاوت با آنچه در دانشگاه دیدم واردش شدم عین خمیری بودم که اماده ورز دادن بود. تقریبامیشه گفت تا اواخر ترم ۲ داشتم مارکس میشدم. امّا خب تجربههای دست اولم از ایرانگردی، مواجهم با مردم و زندگی پر فراز و نشیب خودم همیشه بعضی گزارهها منو به فکر وا میداشت. خلاصه هر شکلی بود مثل یه داروینیست واقعی، با شرایط سازگار شدم تا دفاع پایاننامه رو انجام بدم و فارغ التحصیل شم. بلافاصله با استاد عزیزی آشنا شدم که برای من مثل معجزه بود. شروع کردم به کوبیدن و ساختن ایدههام. استاد جملهای گفت که من همیشه درمورد خودم و دیگران بهش وفادار خواهم بود؛ اینکه آدمها نگرشهاشونو میسازن و خودشون پیدا میکنن چیبهچیه(یه چیزی تو همین حدودا🥴). تقریبا یکی دو سالی گذشت و با دورههای قبلی که تهیهشون کردم امروز خوشحالم که به یک انسجامی رسیده ایدههام. دوم: چپهای بدبو ایرانی معمولا برای توهین به لیبرالها از حرفهایی جنسیتزده نسبت به اون فرد و آقای تدینی استفاده میکنند. امّا همیشه گفتم آقای تدینی دریچهای بسته رو به روی جامعه ایرانی باز کرد و اون ثابت قدم بودنش بسیار برای من ارزشمنده. یقین دارم آقای تدینی با ترجمههاشون کاملا ناآگاهانه موهبت بزرگی رو به من داده. ازونجایی که گاهی اختلاف نظری هم دارم با ایشون مطمئن میشم که من شیوه فکر کردن رو آموختم و نه فکر کردن مثل تدینی. خلاصه عرضم این بود بازنشر پیامش از کانال شخصیش صرفا از این جهت که من ایشون بعنوان یک فرد ثابت قدم و منسجم از نظر دستگاه فکری بسیار قبول دارم. برعکس بادی به هر جهتها @playfulanthropologist
فردی به نام جناب گاو این استوری من رو نمونه "خود..پنداری" ایرانی دونسته و شبهنقدی نوشته که به دلایلی جواب میدم. جناب گاو باز شتابزده و بیدقت نقد کردی، حتی سعی نکردی — یا تعمداً نخواستی — چهار خط رو درک بفرمایید. شما و خیلِ بزرگی — که شاید همفکر شما نباشند، اما همجبهه شما هستند — هنرشون این روزها اینه که از خودسانسوری ما نهایت سوءاستفاده رو میکنند. شما خودت منظورم رو متوجه میشی... بیا و کمی با خودت صادق باش. اینکه معانی سلیقهای در پاچه تلویحات و نُتهای سکوتِ یک متن کنی، نقد نیست. راهش این نیست که نقطهچینهای دیگران رو باب میلت پر کنی و بعد معنای خودساخته رو نقد کنی. در هیچ جای استوری من "خودگهپنداری" وجود نداره. من نوشتم جامعهٔ ایران "فرق" کرده. یعنی شما نمیتونی بپذیری مردمی که نیم قرن تحت حکومت دینیاند، نیم قرن به نام یک ایدئولوژی با جهان جنگیدند، نیم قرن تورم داشتند، فقط در سال گذشته ۱۵۰ درصد تورم خوراکی داشتند، نیم قرن برای فلسطین هزینه دادند، نیم قرن با قدرت اقتصادی و نظامی اول جهان جنگیدند، فقط در سال اخیر دو جنگ سخت داشتند، برای رهایی از گشت ارشاد شمار زیادی کشته دادند، در دی ماه رقم عجیبی کشته دادند، بینظیرترین تجربیات تاریخی رو سپری کردند، جامعترین سانسور رو در زندگیشون زیستند، و صدها مورد عجیب دیگه، با جوامعی که هیچ کدوم از این هزینهها رو ندادند فرق دارند؟ شمای لیبرتارین هایک در زندگیتون نخوندید؟ "دانش ضمنی" نمیدونید چیه؟ یعنی انسانهایی که پنجاه سال تجربه سیاسی–زیستی متفاوت و منحصربهفردی دارند، هیچ دانش ضمنی جدید نمیآموزند، که خاص خودشونه؟ نیم قرن تجربه یک ملت رو عوض نمیکنه؟ یعنی شما هیچ نشانی از جنبشهای سکولار ملی در ایران در دههٔ اخیر ندیدید؟ شما که کمان ابروی زیبای احمدشاه رو در ۱۱۰ سال پیش پیدا میکنید و میستایید، انقدر نسبت به جامعهٔ اطرافتون نابینایید؟ این مردم اندازهٔ یک شاه نابالغ ارزش توجه شما رو ندارند؟ و بذار یک سوال صریحتر بپرسم: برای کشورهای عربی و ترکیه و پاکستان، یک ایران که دیگه دشمنی با اسرائیل نداشته باشه، خطقرمز نیست؟ برای کشورهای عربی، ایزانی که متحد آمریکا باشه و سرمایهها رو به شمال خلیج فارس جذب کنه، ناخوشایند نیست؟ یعنی مشخص نیست ترکیه، قطر، پاکستان حاضرند هر بهایی برای شکست اسرائیل بدن؟ یعنی جو اجتماعی ایران با جو اجتماعی کشورهای همسایه، یکسانه؟ این مردم اندازه شاهزادههای بیکار و بیعار قجر ارزش مداقه و جدی گرفته شدن ندارند؟ بله. جامعهٔ ایران تغییر کرده. منتها شما دقیقاً اون قسمت تغییرکرده جامعهٔ ایران رو دوست ندارید. چون افکار سیاسیشون رو دوست ندارید. چون دقیقا هدفتون سانسور اون بخش جامعهست. مسئله خودگهپنداری ما نیست، مسئله بیزاری شما از جنبش ملی و سکولار فعلیه. پس مثل حکومت، مثل اصلاحطلبان و مثل چپها باید انکارش کنید. یک روز میاد که قفل از زبون ما باز میشه — اما شما مثل بقیه جناحهایی که نون در آبگوشت سرکوب تیلیت میکنند، از محذوریتها سوءاستفاده نکن... به خاطر ارتقای شخصیت خودت، وگرنه برای ما فرقی نمیکنه. خونمون رنگینتر از کشتههای دیماه نیست. @Garajetadayoni | گاراژ
A Man Can Cry — Noah Nine Mm-mm Mm I was raised on dust and steel Told a man should never feel Hold your pain and hide your eyes Never let them see you cry They call me weak, they call me wrong Said a man should just stay strong But I've carried years of rain, buried deep inside my pain A man can cry, a man can break A man can bend beneath the weight It doesn't mean he's lost the fight It means he's still alive tonight A man can cry, let the tears roll free Even kings can bow on their knees There's strength in pain, no shame in why It's not weak when a man can cry Mm I've been laughed at by the crowd For saying hurt out loud They said, "Stand tall, don't fall apart" But they never saw my heart I loved, I lost, I paid the cost I found myself in what I lost Every scar and every line Tells the story of my time A man can cry, a man can break A man can bend beneath the weight It doesn't mean he's lost the fight It means he's still alive tonight
گردشگری لیبرال وقتی از گردشگری مدرن یا گردشگری لیبرال چیزی میگم و مینویسم معنیش این نیست خودم هیچوقت هیچ اشتباهی نداشتم. که اعتراف میکنم خیلی خیلی خرابکاری داشتم. امّا میخوام از بزرگترین اشتباهم بگم، بکرگردی بود. بیراه نوردی بود. حتی هیچهایک تنها تو جادههای…