منابع بیگانه
Статистикаبرای پیش و بیش از هرچیز با زیست پیشین خود، بیگانه شدن. چنل اصلی @emicalll لینکهای مرتبط: https://linktr.ee/Nikally
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 14
- Всего постов
- 34
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 919
- 1/48двое суток
- 1 053
- 1/72трое суток
- 1 135
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
البته باید دقت داشته باشیم که من سراسر در مقام نفی یا نقد اندیشه سیاسی ایرانی در دورههای مختلف نیستم. در هر دوره مفاهیم سودمندی وجود دارند که میتوانیم از آنها بهره ببریم؛ حتی در اندیشه سیاسی اسلام نیز چنین مفاهیمی وجود دارد. مسئله این نیست که بگوییم چون اندیشه سیاسی ایران به یک الگوی مدرن غربی تبدیل نشده، پس اساساً اندیشه سیاسی نیست. من کاملاً با چنین برداشتی مخالفم. آن چیزی که به نظرم باید در نظر بگیریم این است که این تحولات را به شکل یک روند خطی نبینیم. اندیشه سیاسی ما عمدتاً از دو زیرساخت مهم برخاسته است: نخست کیهانشناسی و جهانبینی ایران باستان و در مرحله دوم جهانبینی دینی اسلام. هرکدام از این دو مرحله نیز پیچیدگیها، تحولات و صورتبندیهای متفاوتی داشتهاند و نمیتوان آنها را یکپارچه و ثابت در نظر گرفت. از این منظر، وقتی به مسئلهای که جواد طباطبایی درباره نزولی بودن سیر اندیشه سیاسی در ایران و اسلام مطرح میکند نگاه میکنیم، شاید بتوان آن را از زاویه دیگری نیز فهمید. مسئله فقط این نیست که اندیشه سیاسی در ایران «ضعیف» شده یا متفکر سیاسی نداشتهایم؛ مسئله این است که اندیشه سیاسی نتوانست تداوم نظری خود را حفظ کند و به یک حوزه مستقل معرفتی تبدیل شود. البته در این میان استثناهایی هم وجود دارند؛ فارابی و مسکویه رازی از مهمترین نمونههایی هستند که نشان میدهند امکان صورتبندی فلسفی و نسبتاً مستقل امر سیاسی در سنت اسلامی وجود داشته. اما در مجموع، بخش بزرگی از مباحث سیاسی در دوره اسلامی همچنان در چارچوب پیشفرضهای اصلی کلام و شریعت قرار داشت و مسائلی مانند وحی، نبوت و رسالت در بنیان این دستگاههای فکری حضور داشتند. برای همین است که به گمانم وقتی از سیر نزولی اندیشه سیاسی در دورههای اخیر صحبت میکنیم، نباید صرفاً تعداد متفکران یا حجم آثار سیاسی را معیار قرار دهیم. مسئله عمیقتر از این حرفهاست. باید ببینیم اندیشه سیاسی تا چه اندازه توانسته از مبانی اولیه خود فاصله بگیرد، آنها را مورد پرسش قرار دهد و به یک حوزه مستقل برای تولید مفاهیم و نظریههای سیاسی تبدیل شود. در نهایت، پرسش اصلی برای من این نیست که آیا ایران اندیشه سیاسی داشته یا نداشته است؛ پاسخ روشن است: داشته است. پرسش مهمتر این است که چرا این اندیشه، با وجود داشتن میراث فکری گسترده و مفاهیم مهم در دورههای مختلف، نتوانست آن تداوم و استقلال نظریای را پیدا کند که در بخش مهمی از سنت مدرن غربی شکل گرفت. و شاید دقیقاً از همینجا بتوان دوباره به همان بحث ابتدایی برگشت: اینکه بنمایه هستیشناسانه یک اندیشه چه نسبتی با امکان رشد و پویایی آن دارد؟ به گمانم، اگر بخواهیم وضعیت اندیشه سیاسی در ایران را بفهمیم، باید از بررسی صرف گزارههای سیاسی فراتر برویم و به سراغ مبانی عمیقتری برویم که این گزارهها از دل آنها شکل گرفتهاند.
مبانی هستیشناختی و مسئله پویایی اندیشه سیاسی اخیراً بهصورت جستهوگریخته در حال مطالعه اندیشه سیاسی هستم و در خلال این خوانشها به نکتهای برخوردم که برایم جالب بود و باعث شد کمی بیشتر درباره نسبت میان مبانی نظری و اندیشه سیاسی فکر کنم. وقتی میگوییم بنمایهٔ هستیشناسانه داشتن میتواند باعث اعتلا و رشد یک اندیشه سیاسی شود، به این معناست که یک اندیشه سیاسی صرفاً مجموعهای از گزارهها درباره قدرت و حکومت نیست، بلکه پشت آن نوعی تصور از انسان، جهان، حقیقت و نسبت انسان با جهان قرار دارد. همین مبانی میتوانند گاهی مستقیماً به یک تفسیر سیاسی راه ببرند و جهت خاصی به آن بدهند. برای مثال، جان لاک، پدر لیبرالیسم کلاسیک، معتقد بود ذهن انسان هنگام تولد همچون لوحی سفید است. از نظر او، عقاید، ارزشها و انگاشتههای ما عمدتاً حاصل تجربهها و برداشتهای حسی ما از جهاناند. این تجربهگرایی لاک صرفاً یک بحث معرفتشناختی باقی نماند و بازتاب مستقیمی در استدلالهای سیاسی او پیدا کرد. تلقی او از شناخت، طبیعت انسان و تجربه، در کنار سایر مبانی فلسفیاش، به صورتبندی نظریهای درباره قانون طبیعی (jus naturale / natural law) و حقوق طبیعی انسان انجامید. از اینجا به عقیدهای نوین درباره حقوق جهانی بشر میرسیم. در این نگاه، برخلاف تصوری که حقوق انسان را صرفاً عطیهای از جانب خداوند (نگاه اکویناس) یا حاکم میدانست، انسان به اعتبار انسان بودن خود صاحب حق و حقوق است. بنابراین، حق دیگر صرفاً چیزی نیست که از بالا به انسان اعطا شود، بلکه امری است که با خود انسان و طبیعت انسانی او پیوند دارد. به گمانم اهمیت این مسئله زمانی بیشتر روشن میشود که آن را با نظامهایی مقایسه کنیم که در آنها مشروعیت حکومت یا حاکمیت، در پیوند با یک نظام کیهانشناسی و یک نیروی قدسی تعریف میشود. ضعف بالقوه چنین نظامهایی این است که ممکن است حق را نه بهعنوان امری پیشینی و متعلق به انسان، بلکه بهمثابه یک آپشن یا عطیه الهی در نظر بگیرند. در چنین شرایطی، حقوق انسان میتوانند وابسته به تفسیر و اراده یک قدرت بیرونی از انسان تعریف شوند و همین مسئله امکان استفاده از این دستگاه نظری برای توجیه حکومتهای خودکامه را افزایش میدهد. البته منظورم این نیست که هر اندیشهای که مشروعیت خود را به امر قدسی پیوند میدهد، الزاماً به استبداد منتهی میشود. مسئله پیچیدهتر از این است. نکته اینجاست که وقتی هم مشروعیت حاکم و هم حق انسان هر دو از یک منشأ قدسی استنباط شوند، نسبت میان آن دو به نوع تفسیر ما از اراده الهی وابسته میشود. در چنین دستگاهی ممکن است شورش علیه پادشاه اساساً نامشروع تلقی شود؛ چون پادشاه قدرت خود را از خداوند میگیرد و انسان نیز متقابلاً حق خود را از خداوند. در نتیجه، اگر حاکم به نام همان منشأ قدسی فرمان دهد، مقاومت در برابر او نیازمند ارائه تفسیری است که نشان دهد خود حاکم از آن نظم قدسی خارج شده است. به گمانم اینجا میتوان به مسئله اندیشه سیاسی در ایران رسید. اندیشه سیاسی در ایران، از یک سو میراث نظریِ ایران باستان را با خود دارد و از سوی دیگر، پس از ورود اسلام، در نسبت با جهانبینی اسلامی شکل گرفته است. بنابراین، با نوعی دیالکتیک میان آنچه پیشتر در ایران باستان وجود داشته و اندیشههای اسلامی مواجهیم. مسئلهای که به نظرم در اینجا اهمیت دارد این است که این اندیشه سیاسی، برخلاف بخش مهمی از سنت مدرن غربی، کمتر توانست یک شالوده هستیشناختی و معرفتشناختی مستقل برای خود ایجاد کند و از دل آن به یک حوزه مستقل از معرفت سیاسی برسد. این نکته البته به معنای آن نیست که اندیشه سیاسی در ایران فاقد مبانی هستیشناختی بوده است. برعکس، کیهانشناسی ایران باستان خود بخشی از بنیان فکری آن را تشکیل میداد و در دوره اسلامی نیز جهانبینی دینی اسلام، کلام و شریعت نقش مهمی در صورتبندی اندیشه سیاسی داشتند. مسئله این است که این مبانی کمتر به صورت یک دستگاه مستقل برای اندیشیدن درباره امر سیاسی توسعه پیدا کردند. در بخش مهمی از سنت مدرن غربی، بهتدریج اندیشه سیاسی توانست از وابستگی مستقیم به الهیات و دیگر حوزههای معرفتی فاصله بگیرد و به حوزهای نسبتاً مستقل تبدیل شود. به همین دلیل، مفاهیمی مانند حق، آزادی، حاکمیت، دولت و مشروعیت توانستند موضوع بحثی مستقل قرار بگیرند و مبانی فلسفی متفاوتی برای آنها ساخته شود. تجربهگرایی لاک را نیز باید در همین زمینه فهمید؛ یعنی نه بهعنوان یک گزاره منفرد، بلکه بهعنوان بخشی از یک دستگاه معرفتی که توانست به صورتبندی مسائل سیاسی راه پیدا کند.
📚 انسان، اقتصاد و حکومت ✍️ نگارنده : مورای روتبارد 📄 ترجمه شده توسط لرن کست روتبارد گامبهگام نشان میدهد که انسان چگونه میان اهداف گوناگون و وسایل کمیاب دست به انتخاب میزند و چطور همین انتخابهای فردی، شالوده ارزشگذاری را میسازند. از این نقطه، داستان مبادله باز میشود؛ ابتدا مبادله مستقیم پایاپای و سپس ظهور پول بهعنوان ابزار مبادله غیرمستقیم. پول در نگاه روتبارد صرفاً ابزاری برای تسهیل دادوستد نیست، بلکه شرط لازم برای امکانپذیر شدن محاسبات اقتصادی پیچیده در یک جامعه صنعتی است. او در همین مسیر، نظریه بهره را هم از ابهام درمیآورد: بهره نه ناشی از بازدهی فیزیکی ماشینآلات است و نه یک سود ساختگی، بلکه مستقیماً از «ترجیح زمانی» انسان ریشه میگیرد؛ این حقیقت بنیادین که انسانها ارزش کالایِ حاضر در دست را بیش از همان کالا در آینده میدانند. @Learn_Cast @LearnCast
ترکیب دموکراسی و بروکراسی به حدی فرد رو از نتیجهی انتخاباتش دور میکنه که عملا موجب نوعی بیمنطقی سیاسی میشه و افراد چون به صورت در لحظه و شخصا هزینهی اشتباهشون رو نمیپردازن با همون تصمیمات پیش میرن و در نهایت منجر به این میشه که این اشتباهات و اشتباهات دیگران روی هم جمع بشن و احتمالا فقط وقتی اوضاع خیلی خیط شده با نتیجهی این اشتباهات رو به رو شن: جایی که دیگه آزادی مفت فروخته شده و آزادی عمل به سطح بالای محدودیت خودش رسیده. این مقاله درباره این مطلب، بسیار تفکر برانگیزه.
من خیلی وقتها شده از این بگم که چطور بدرستی استفاده نکردن کلمات و مفاهیم این اجازه رو به سواستفادهگران میده تا با گشاد کردن معنی مفاهیم، بخوان رنگ عوض کنن و چیزهایی که نمیخوایم رو توی پاچمون فرو کنن. توی این مقاله میتونید این رویکرد رو از سوسیالیستها به عنوان نمونه بر سر مسئلهی بیگانهسازی بخونید و ببینید چطور اگر اجازه بدیم کلمات و معانی تحریف شن، در نهایت هزینهاش رو ما باید بپردازیم.
آیا ممکنه ما هنر و کشاورزی رو با تقلید از حیوانات یاد گرفته باشیم؟ با اینکه اثباتش تقریبا غیرممکنه چون هرگز نمیتونیم از این سر در بیاریم که انسانهای نخستین چطور فکر میکردن اما برخی چیزهایی که در باستانشناسی میبینیم میتونن مارو به فکر وا دارن. توصیه میکنم این مطلب رو بخونید و شگفتزده شید! لینک مطلب مرتبط
در ادامه نقد ریسرچ میناستریم روان در ساینس این هم مطلب جالبیه: A Story of Bad Science: How Defenders of Antidepressant Efficacy Make Their Case لینک مطالعه
نقدی بر ریسرچ مین استریم روان در ساینس با معرفی کتاب در این زمینه: https://www.madinamerica.com/2026/07/marianne-apostolides/?mc_cid=756d070bcb&mc_eid=8f2289ecc5
از کجا مطالعهٔ تشیع را شروع کنیم؟
https://telegra.ph/در-باب-تقدم-تئوری-بر-داده-چگونه-عینکهای-ذهنی-واقعیت-را-برای-ما-معنا-میکنند-08-07
شاید اگه همه میدونستن هوش مصنوعی چطور شکل گرفته و کار میکنه، انقدر سوالات بیربط ازش نمیپرسیدن. تصور بعضی از کاربرها اینه که چون هوش مصنوعی به دیتای عظیمی دسترسی داره و میتونه همزمان به کلش دسترسی داشته باشه، پس مثل یه ناظر بیطرف عمل میکنه؛ در حالی که…
هوشمصنوعی شکل یه ماشینحساب بزرگ عمل میکنه. تمام دیتاهای ممکن رو براش گرداوری میکنن، تمام کتابها و فلسفهها و اون طبق امار و ارقامی که ازشون در میاره، وقتی شما سوالی رو میکنید، پر تکرارترین رو (اگر الگوی اخلاقی و چهارچوب قانونی براش تعریف نشده باشه) براتون تکرار میکنه
اما نکته مهمتر این است که تصمیمگیری محصول قشر پیشپیشانی بهتنهایی نیست. PFC را میتوان بخشی از یک سیستم گسترده دانست که دائماً اطلاعات را از سایر شبکههای مغزی دریافت و با یکدیگر ادغام میکند. آمیگدالا اطلاعات مربوط به اهمیت هیجانی و تهدید، هیپوکامپ اطلاعات وابسته به حافظه و تجربه گذشته، اینسولا اطلاعات مربوط به وضعیت درونی بدن، استریاتوم و هسته اکومبنس اطلاعات مربوط به پاداش، انگیزه و یادگیری تقویتی و هیپوتالاموس اطلاعات مرتبط با وضعیت فیزیولوژیک و نیازهای بدن را وارد این شبکه میکنند. حتی ساختارهای عمیقتر و قدیمیتر مغز نیز در این فرایند دخالت دارند. برای مثال، نورونهای دوپامینرژیک VTA در مزانسفال (Midbrain) به PFC و بخشهایی از سیستم لیمبیک و استریاتوم پروجکشن دارند و از طریق سیگنالهای دوپامین میتوانند بر انگیزش، یادگیری از پاداش، ارزشگذاری گزینهها و انتخاب رفتار اثر بگذارند. بنابراین چیزی که در نهایت به شکل «انتخاب» یا «تصمیم» مشاهده میکنیم، حاصل تعامل پویا میان شبکههای قشری و زیرقشری است، نه فرمان مستقل یک نقطه از مغز. در نتیجه، اگر میان زنان و مردان تفاوتهای آماری در بعضی الگوهای شناختی، هیجانی، ریسکپذیری یا تصمیمگیری مشاهده شود، نمیتوان آن را صرفاً با تفاوت لوب فرونتال توضیح داد. این تفاوتها میتوانند حاصل تعامل رشد مغزی، هورمونها، سیستمهای نوروترانسمیتری، مدارهای پاداش و هیجان، حافظه، تجربههای قبلی، محیط و یادگیری باشند. به زبان سادهتر، PFC بیشتر شبیه یک گره مهم در یک شبکه بزرگ است تا یک «مدیر مستقل» مغز. تصمیم نهایی از تعامل و بازخورد مداوم کل این سیستم شکل میگیرد.
قشر پیشپیشانی (Prefrontal Cortex) در زنان و مردان در زنان: قشر پیشپیشانی بهطور متوسط زودتر به بلوغ ساختاری و عملکردی میرسد. برخی مطالعات تفاوتهای میانگین در ضخامت قشری، حجم نسبی ماده خاکستری و الگوهای اتصال این ناحیه را گزارش کردهاند. از نظر عملکردی، شبکههای پیشپیشانی در کنترل شناختی، مهار پاسخ، تنظیم هیجان، حافظه کاری و تصمیمگیری نقش دارند و تفاوتهای جنسی مشاهدهشده در نحوه بهکارگیری این شبکهها احتمالاً تحت تأثیر ترکیبی از رشد مغزی، هورمونها و تجربه قرار دارند. در مردان: به دلیل بزرگتر بودن متوسط حجم کل مغز، حجم مطلق بعضی بخشهای پیشپیشانی نیز میتواند بیشتر باشد؛ اما حجم مطلق بهتنهایی به معنای عملکرد بهتر نیست. قشر پیشپیشانی مردان نیز همان وظایف اصلی، یعنی برنامهریزی، تصمیمگیری، مهار رفتار، حافظه کاری و کنترل هدفمند رفتار را بر عهده دارد. تفاوتهای گزارششده بیشتر مربوط به میانگینهای گروهی در رشد، ساختار و الگوهای فعالیت و اتصال شبکهای هستند و همپوشانی بین زنان و مردان بسیار زیاد است. در نتیجه، از دید نوروساینس نمیتوان گفت «پریفرونتال زنان بهتر» یا «پریفرونتال مردان قویتر» است؛ تفاوتها آماری و چندعاملیاند، نه دو نوع کاملاً متفاوت از مغز.
بعضی از مطالب و منابع از نظر فلسفی و فکری به نظر من خیلی راهنمای خوبیان تا آدم بتونه نظم بده به تفکراتش. این مطلب به نظرم از اون دست مطالبه. آدم قرار نیست لزوما بپذیره، اما قراره تفکر کنه.
https://telegra.ph/چرا-دفاع-رادیکال-از-آزادی-نیاز-به-بنیان-الهیاتی-دارد-بخش-اول-08-06
چرا ایلان ماسک ثروتش رو نمیبخشه؟
📚 راه میانه، به سوسیالیسم ختم میشود. ✍️ نگارنده: لودویگ فون میزس 📄 ترجمه شده توسط لرن کست لودویگ فون میزس استدلال میکند که سیاست «راه میانه» یا مداخلهگرایی، نظامی ناپایدار است که با دخالتهای پیدرپی دولت در بازار (مانند کنترل قیمتها)، بهناچار به سمت سوسیالیسم تمامعیار و استبدادی ختم میشود. بنابراین، برای جلوگیری از این سرنوشت، چارهای جز تغییر بنیانی در ایدئولوژیها و دفاع صریح و آشکار از نظام سرمایهداری آزاد وجود ندارد. @Learn_Cast @LearnCast
Unstructured data: اول این اپیزود داشت تیتر یه خبر رو میخوند و بهش میخندید که میگفت “دموکراسی داره میمیره”. درمورد این میگفت که چین و… میان سالیانه چقدر داخل دانشگاه و رسانه … آمریکا سرمایه گذاری میکنن که بتونن کنترل ایدولوژیک رو دستشون بگیرن و این کصشرا رو رواج بدن. بعد داشتم چک میکردم دیدم ابسلوت رایت، چین یکی از بزرگترین منابع خارجی پول برای دانشگاههای آمریکاست: http://www.ed.gov/about/news/press-release/us-department-of-education-releases-latest-foreign-funding-disclosures-federally-funded-american-universities
به نظرم این همون جاییه که مفهوم «اسلام فراملی» اهمیت پیدا میکنه. انگار اسلام، مثل خیلی از ادیان دیگه، کمکم داره از روایتهای کاملاً محلی فاصله میگیره و به سمت یک روایت جهانیتر حرکت میکنه؛ روایتی که بیش از اینکه به تفاوتهای تاریخی و فرهنگی هر جامعه توجه داشته باشه، روی عناصر مشترک، بُلد و عام تأکید میکنه. البته این روند یک پیامد مهم و منفی داره. وقتی روایت فراملی پررنگتر میشه، ممکنه تجربههای محلی/منطقهای و واقعی مردمی که زیر سایهی ساختارهای دینی تحت فشار زندگی میکنن کمتر دیده بشه. در نتیجه، گاهی تصویری که از اسلام در شبکههای اجتماعی ساخته میشه، بیش از آنکه بازتاب تجربهی زیستهی مسلمانان در کشورهای اسلامی باشه، بازتاب تجربهی مسلمانان دیاسپوراست؛ تجربهای که به اقتضای محیط جدید، دین رو به شکل متفاوتی بازتعریف کرده. پن: بد نیست برای فهم بهتر رابطه دین و دیاسپورا نگاهی هم به این مقاله بندازید👇🏻: Religion and Diaspora, Steven Vertovec, Institute of Social and Cultural Anthropology, University of Oxford