- Последний пост
- 15 сент. 2024 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
تا ابد زن، زندگی، آزادی.
دلا چو غنچه شکایت ز کارِ بسته مکن که بادِ صبح، نسیمِ گرهگشا آورد
بالاخره بارون به اهواز رسید.
چند وقت پیش حس کردم که باید برای مردن آماده بشم. دلم نمیخواست اگه روزی بدون اطلاع قبلی مردم لابهلای وسایل پکهای خالی وید یا پورن توی کامپیوتر پیدا کنن. نه که برای منی که اون موقع مرده مهم باشه ها، دلم برای خانواده میسوخت. توجیه کردن رفتار کسی که مرده باید خیلی داستان داشته باشه، نه؟ به قول خارجیا its a headache to explain. شروع کردم به جمع کردن وسایلم؛ کامپیوترم تمیزه و توی اتاقم جز چند دست لباس، کتاب و خورده ریز های زمان بچگیم چیزی نیست. واقعا تمام زندگی من همینه. همه چیزش رو میشه توی یه اتاق پنج در هفت و سه تا کارتن خلاصه کرد. از ۱۶ سالگیم به بعد هیچ اثری از من نمونده. نه عکسی، نه فیلمی، نه لوح یادبود یا پلاک تقدیری. هیچی. انگار از اون موقع به بعد دیگه وجود نداشتم. چند جلد کتاب هست که اونم به من ربطی نداره. دو جلد از براتیگان که بهار بهم هدیه داد و یکی دو تا نقاشی از سین که حتی برای من هم کشیده نشده بود. میخواست بندازه دور، من از توی کارتن آشغالها برشون داشتم. کاش صبح نشه. چه حال مزخرفی. - چارگا
مدتی یه کانال داشتم به اسم چارگا. اینجا برام زیادی بزرگ، عمومی شلوغ و سمی شده بود. نیاز داشتم دور از جونوری که توی پلیلیست زندگی میکنه نفس بکشم و بنویسم تا این که چند وقت پیش حس کردم عمرش تموم شده و دیگه اونجا ننوشتم. حالا که برمیگردم و چارگا رو میخونم، دوست دارم بعضی از پستهاش رو بفرستم. کاش میشد اینجا هم انقدر بیپرده نوشت. کاش خیلی چیزای دیگه که حتی اونا رو هم نمیتونم اینجا بنویسم.
دارم فکر میکنم به این که چقدر نوشتم و چقدرِ دیگه باید بنویسم تا تموم شم.
بارها گفتم و این بار بلندتر میگویم، از آبان ۹۸ ما که اینجا ماندیم، با امثال تو که رفته بودید دو تصویر دیگر از ایران، زندگی و همه چیزش داشتیم. ما که خونهای لخته شده به آسفالت را دیده بودیم، ما که ساچمههای ساچمهزنها را دیده بودیم، گلولههای جنگی را دیده بودیم. چشمها و گوشهای ما پر شد از نامها، چهرهها. اینها را تو بهتر میفهمی، برای هرکه بیگانه باشد. حالا که تمام شده این رابطه و قرار است سیل سرزنشها سرازیرِ من شود چراکه خواستم بمانم، نروم، فرار نکنم، نگریزم. خواستم با همین مردمی که از صبح علیالطلوع فحششان میدهم تا بوق سگ بمانم. و بله در همین خرابشده که هزاران بار گفتهام جای زندگی نیست. تو گهگاه برای ما زندگی ندیدههای ناخوش از رفاه و امنیت و آرامش عکسی بفرست، از خیابانهای تمیزِ فرچه خورده، از ماشینها که نمیلولند در هم، از شادیهای گروهی، از کنسرتها و سالنهای تئاتر، از موزهها از همۀ آن زندگی که از ما دریغ شد. از بوسیدنها از در آغوش گرفتنها از بدیهیترینِ چیزها... برایم عکس بفرست آرزو از آن زندگی پر زرق و برق... بگو که آرامش و عشق در آنجا چگونه است؟
Philip Glass – Mad Rush (Beatkids.ir)
playlivst
Makhoola – Xoroos Fesenjan
playlivst
دیدی پیر شدیم و نرسیدیم بهم؟ حالا من با باقی این داستانِ بدونِ تو چه کنم عزیزم؟
playlivst
از کثیف بودن بیبیسی همین بس که نوشته: «آرمیتا در مسیر مدرسه، از ناحیهی سر آسیب دید و درگذشت.» آرمیتا گراوند به قتل رسید.
قبلا از این که کسی افسردگی رو دقیق توضیح میداد خوشحال میشدم ولی الان دلم میگیره. توصیف کردنِ بعضی از دردها بدون این که خودت تجربهشون کنی، ممکن نیست.
افسردگی درمان نمیشه. خوب نمیشه کم نمیشه. وقتی باشه دیگه همیشه هست و زیاد میشه اگه جلوش رو نگیری. وقتی هم جلوش رو میگیری خیلی خستهکنندهست. گرفتنِ جلوش اینطوریه که هر روز باید برای انجام دادن سادهترین کارها یه عالمه زحمت بکشی؛ کارهایی که آدمای معمولی خیلی راحت انجامشون میدن. انگار همه صبح بطری شیرشون رو از پشت در خونهشون برمیدارن و تو پونزده کیلومتر پیادهروی میکنی برای همون بطری. فرقش جدی همینقدره. وقتی هم که اینهمه زحمت بکشی چند وقت یه بار دیگه نمیتونی. دیگه فقط میخوای بخوابی و به افسردگی اجازه بدی همهی وجودت و تمام زندگیت رو بگیره و حتی دلت میخواد همهی جهان همراهت افسرده باشن و از همهچیز بیزار. بعد از یه مدت اگه داروهات رو مرتب مصرف کنی و خوششناس باشی و چیزها و آدمایی وجود داشته باشن که تو بخوای به خاطرشون برگردی به زحمت کشیدن برمیگردی به زحمت کشیدن و زندگی کردنِ دستوپا شکستهت. ولی افسردگی همونجاست. Just around the corner منتظر دوباره خسته شدن توئه و تو دوباره خسته میشی. دوباره و سهباره و صدباره. تا وقتی به زندگی کردن ادامه بدی با زندگی کردنت مبارزه میکنه و باید باهاش مبارزه کنی.
باب دهم. چند ماه شد؟ شش؟ هفت؟ هشت؟ اگر از من بپرسید میگویم یک جایی بین هشت ماه و هشت سال. زمان دقیقی وجود ندارد؛ برای بعضی از ما هشت دقیقه گذشته و برای بعضیها هشتاد سال. از اولین روز زمزمههای انقلاب به این باب فکر میکردم. به این که بعد از چند هفته، بنویسم…
تحقیقات موشکافانه و بسیار قابل توجه «آوند فردی» بعد از بررسی ویدیوها و گزارشهای منتشر شده درباره #آرمیتا_گراوند در توییتر نوشته: بعد از یک هفته... یافتم! (من اینطوری فکر میکنم...) ویدیوی با کیفیتتر رو در یوتیوب گذاشتم: youtube لطفا در اینستاگرام هم به اشتراک بذارید تا دیده بشه: instagram تو هر پلتفرم دیگهای به هر زبان دیگهای هم خواستید بذارید، ولی لطفا کات نکنید. AvandFardi نسخه باکیفیتتر و حجیمتر ویدیوی بالا رو اینجا هم در تلگرام آپلود کردم: @VahidHeadline 📡 @VahidOnline
🔄 - چه موضوعی رو ریتوییت کنیم؟ | ریتوییت برای آرمیتا گراوند، دختر ۱۶ سالهای که دو روز پیش بر اثر ضرب و جرح شدید توسط ماموران ویژه حجاب اجباری در مترو، به کما رفته و در بیمارستان فجر بستری است. جو بیمارستان به شدت امنیتی شده و از خانوادهی آرمیتا اعتراف اجباری گرفتهاند، همچنین خبرنگار مربوطه را نیز بازداشت کردهاند. • توییت ۱ • توییت ۲ • توییت ۳ • توییت ۴ • توییت ۵ • توییت ۶ • توییت ۷ • توییت ۸ • توییت ۹ • توییت ۱۰ • توییت ۱۱ • توییت ۱۲
تاریخ تکرار نمیشه، گهترین قسمتِ تاریخه که دوباره تکرار میشه.