tgindex
ناپیرو
@napeiroКнигиперсидский

Even in the absolute darkness, you still see something.

Последний пост
27 мая
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
13 084
−41 за 3 дн.
Сутки
−17
−0,13%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
7 921
20 постов
Вовлечённость
60,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
7
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 27 мая8 95150

    وقتی کسی روی قضاوتی که داری صحه می‌ذاره شعور داشته باش و با قضاوتت مثل فکت برخورد نکن. چون یکی پیدا شده که باهات موافقه دلیل نمی‌شه حق حتمن با تو باشه میمون.

  • 27 мая10,1 тыс108

    اون‌قدر بچه کشته‌ن که دیگه یادمون رفته هیچ بچه‌ای نباید زودتر از پدر و مادرش بمیره. اون‌قدر بچه کشته‌ن که انگار از اولم بچه‌ها قرار بوده کمتر از مامان باباشون زندگی کنن. من روزی بود نمی‌تونستم تصورم کنم غم از دست دادن بچه یعنی چی. کسی رو اگر می‌دیدم که بچه‌ش مُرده، مثل آدم فضایی بهش نگاه می‌کردم. مثل پدیده‌ای که زیست و چیستی‌ش رو نمی‌فهمم و نیاز دارم مطالعه‌ش کنم. حالا اون‌قدر زندگی کردم این غم رو که انگار بچه‌م رو کشته‌ن.

  • 26 мая9 25918

    برای مثال پست بالا ده دقیقه طول کشید سند شه و اگر سرم رو از پنجره برده بودم بیرون پست رو داد می‌زدم هم به گوش آدم‌های بیشتری می‌رسید هم لازم نبود سی‌ودو بار پنجره رو باز و بسته کنم تا بتونم سرم رو ببرم بیرون هم ده دقیقه زمان نمی‌برد.

  • 26 мая10 тыс58

    نت اون‌قدر قطع بوده مردم یادشون رفته وصل‌ش چه شکلی‌ه اینی که دارین بهش می‌گین وصل کاملن قطعه.

  • 26 мая15,8 тыс132

    هرطوری بلدم هرچقدر کم و کوچک مبارزه می‌کنم چون مبارزه نکنم چی‌کار کنم؟

  • 26 мая8 84860

    تعارف نداریم وقتی می‌گین «نه بابا اینا هیچ‌جا نمی‌رن!» می‌خوام با پشت دست بزنم توی دهنتون. این جمله رو بلند نگین حتی اگه فکرش می‌کنین. انگار وسط آشوویتس زندانی باشی بغل دستی‌ت هی بگه ببین فردا هم برنامه همینه‌ها! باشه خب خفه‌شو الان چی‌کار کنم من؟!

  • 26 мая7 46354

    بیشتر از هر چیز دیگه‌ای، خسته‌م. یعنی حتی بیشتر از این‌که آدم باشم خسته‌م. یه آدم خسته نیستم یه خسته‌ی خسته‌م. یه خسته‌ی خسته از مردمی که فرقی نمی‌کنه چقدر همه‌چی به روشون می‌آد باز روشون رو برمی‌گردونن.

  • 26 мая6 89363

    یه‌جایی از Vampire Diaries استفان رو یکی فرو می‌کنه توی گاو‌صندوق و می‌اندازتش ته یه دریاچه. سه ماه طول می‌کشه بفهمن گم شده و در اون سه ماه هی غرق و خفه می‌شده ولی نمی‌مرده با توجه به این‌که ومپایره. این خلاصه‌ای از احساسی‌ه که ایرانی بودن بهم می‌ده ولی خب سی ساله نه سه ماه و میلیون‌ها نفر دیگه هم دارن باهام خفه و غرق می‌شن. به این چیزها داشتم فکر می‌کردم که شروع کردین خوشحالی کردن از وصل شدن اینترنت. سرم رو دیگه نمی‌دونم به کدوم یکی از این دیوارها بکوبم.

  • 26 мая6 65541

    لبخند مسعود ذات‌پرور قلبم رو آتیش می‌زنه. مهر و عاطفه‌ی توی چشم‌هاش ته نداره انگار.

  • 26 мая8 18675

    رقصیدن و دست زدن، سفید پوشیدن و کبوتر آزاد کردن، موسیقی و eulogy چقدر قشنگ نشستن جای روضه‌خونی و قرآن. چطوری این‌قدر ناگهان و هماهنگ رسمی اون‌قدر قدیمی و پذیرفته‌شده رو عوض کردیم؟ خیلی زیبا و جالب‌ایم ما ایرانی‌ها.

  • 25 мая7 82540

    Stop waiting for “the system” to change before allowing yourself to live.

  • 25 мая7 39639

    «کاش با هم این‌و تجربه می‌کردیم و کنار هم، یا تجربه نمی‌کردیم اصلن. یا نه، همون بهتر که کاش با هم بودیم توی هر حالی.» خلاصه‌ای از مهاجرت برگرفته از حرف‌های دوست دورم.

  • 25 мая5 73238

    توام هی می‌زنی زیر گریه و نمی‌دونی برای چی زدی زیر گریه درحالی‌که deep down می‌دونی؟

  • 25 мая10,5 тыс81

    سفره‌ی دلم اون‌قدر پره که دیگه کاری نداره مخاطب کی‌ه یک‌سره بازه.

  • 23 мая6 11831

    نمی‌تونم به چت‌جی‌پی‌تی نگم لطفن. هر بار please آخر جمله‌م رو پاک می‌کنم چون احمقانه‌ست و دوباره تایپ می‌کنم چون خیلی طلبکارانه می‌شه اگه نباشه و موضوع درباره‌ی ترسم از robot uprising و AI takeover و این‌ها هم نیست. به گربه هم می‌خوام بگم برو اون‌طرف می‌گم لطفن! حق بدین وقتی یکی‌تون از آدم زنده یه چیزی بدون لطفن می‌خواد از گوشام ماگما بزنه بیرون.

  • 23 мая7 641109

    اولین باری که بدون شال جای نسبتن شلوغی از شهر بودم قلبم توی دهنم می‌زد با این‌که مانتو تنم بود و هوا هم تاریک. حالا با آستین‌کوتاه سر ظهر هرکجای شهر بخوام می‌چرخم و به شلوارک پوشیدن فکر می‌کنم. مساله‌ی حجاب حل شده؟ آزادی بیشتری بهمون تعارف کردن؟ خیر. ما زن‌ها شجاع‌تر شدیم. ما زن‌ها مرز ترس‌مون رو هل دادیم عقب. ما زن‌ها تصمیم گرفتیم تا جایی که می‌شه در برابر زور ایستادگی کنیم. در مجموع آفرین به ما.

  • 22 мая5 83948

    What if there is no shore to reach? What if all there is, is the struggle to keep my head above water? Would I keep swimming then?

  • 22 мая5 75830

    سوال پررنگی که ماه‌هاست دست از سر خیلی‌هامون برنمی‌داره اینه: چرا باید ادامه داد؟ این سوال رو وقتی rhetorical از خودمون می‌پرسیم و دنبال جوابش نیستیم و هدفمون صرفن ابراز نارضایتی‌ه از جبری که ادامه دادن‌ه، خیلی دل‌سرد‌‌کننده می‌شه و جوابی هم نداره. ولی وقتی واقعن دنبال جوابش باشیم، که به‌نظرم باید باشیم چون دلایلی که داشتیم برای ادامه دادن دیگه دلیل نیستن، کم‌تر دل‌سرد می‌شیم و بیشتر کنجکاو و شاید به جواب تازه‌ای برسیم حتی. جدی بگردیم ببینیم چرا باید ادامه داد؟ و با چالش ادامه دادن روبه‌رو شیم نه بن‌بست‌ش. پی‌نوشت: اون‌قدر له‌ام که هر چیزی که ذره‌ای بوی اُمید می‌ده می‌نویسم بعدش احساس pretentious بودن بهم دست می‌ده و از خودم بدم می‌آد ولی چاره چیه؟ وقتی زندگی رو انتخاب می‌کنی باید اجازه بدی جریان داشته باشه.

  • 22 мая4 59961

    من راستش از مردمی که کلاه خودشون رو چسبیدن باد نبره یه کمی بیشتر بدم می‌آد تا از بادی که داره کلاه همه‌مون رو می‌بره.

  • 22 мая4 86237

    Every day that you don't open the door, it gets a little easier to stay inside.