tgindex
تو نمی‌میری ژوزه

تو نمی‌میری ژوزه

Статистика
@joseeeeeeeee22персидский

در میانه‌ی سوگ از بهترین راویان جهان حتی اگر یه نفر از ما باقی‌ بمونه، اون یه نفر وظیفه‌شه راوی بمونه.

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
28
Всего постов
31
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
2 883
+3 за 3 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
461
27 постов
Вовлечённость
16,0%
к подписчикам
Постов в день
4,0
всего 31
Упоминаний
11
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
475
1/48двое суток
544
1/72трое суток
587

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • چی می‌شد فردا سقوط کنن؟ چی می‌شه اگر به چشم ببینم تمام شدن اینا رو؟ تمام آرزویی که کل زندگیم داشتم و دارم و خواهم داشت همینه. که ببینم «آن جشن بزرگ روز آزادی را».

  • امروز عصر که نشستم تو اسنپ، دیگه راننده سر صحبت رو باز کرد و منم شنونده‌ش شدم. یکم بعد از حرفامون یهو از تو آینه نگاهم کرد و گفت:« ولی تو آینده‌ی روشنی داری. همون چیزی که تو ذهنته و داری بهش فکر می‌کنی رو انجام بده و نترس. اولش اذیت میشی، سختی می‌کشی ولی باید بری و انجامش بدی. می‌رسی به اون چیزی که تو ذهنته».

  • اینقدر امروز خوب بود و مهربون بود که حس می‌کنم جهان رو تو دستام گذاشتن. عشق دادم، عشق گرفتم و امروز رو در شمار روزهایی میذارم که واقعا زنده بودم.

  • без подписи

  • هنوزم یه وقتایی که یادم میاد من جز اون دسته از آدم‌هایی‌م که بابا ندارم، چندثانیه به جای غمگین بودن، مبهوت میشم. روزها و شب‌های اون دو هفته‌ی آخر تو سرم می‌چرخه و یادم میاد چی شد که بابا نیست و در نهایت، باز هم از خودم می‌پرسم:« بابا نیست؟ مگه میشه اون آدم برای همیشه نباشه؟ اصا مگه مرگ می‌تونه بابا رو از من بگیره؟»

  • کادر بیمارستان بابا رو کشت. نمیگم بابا خوب بود؛ نه! بابا خوب نبود ولی اون کادر لعنتی هیچ رسیدگی‌ای بهش نکرد و بابا تلف شد. هربار به اون روزا فکر می‌کنم باورم نمیشه این منم. انگار منم با بابا تو اون بیمارستانا برای همیشه مردم.

  • دلم خیلی برای بابا تنگه. دیشب خواب دیدم انگار آوردیمش خونه و درحالی که نگران به چهره‌ش نگاه می‌کنم تا ببینم می‌تونم از میمیک صورتش بفهمم درد داره یا نه، بهش میگم:« بابا، خوبی؟ درد نداری؟» میگه:« نه». نفس راحت می‌کشم و میرم دنبال مامان، بهش میگم:« می‌بینی چقدر بهتر شد که از بیمارستان آوردیمش تو خونه؟ اصا اونجا داشت از بین می‌رفت».

  • رفتن و رفتن ساده و صادق نیامدن باز اما تا امروز....

  • без подписи

  • هزار پرنده مثل تو عاشق گذشتن از شب به نیت روز https://x.com/maryamiooo/status/2087125226588909916?s=46

  • راست میگه. «همه‌ی ما یه جادویی داریم» که بالاخره یه روزی باید بپذیریم این اون چیزیه که ما داریم و با همون نهایت تلاشمونو می‌کنیم. می‌پذیریم که این ماییم و با تموم نواقص میریم جلو. از یه جایی به بعد اون کاستی‌ها اسباب شرم نیستن؛ بلکه ویژگی‌هایی هستن که پذیرفتیشون و از بیانشون ترسی نداری.