Dern.
СтатистикаThe type of person who is always in search of something. Bot: @DernMxBot
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 27
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 415
- 1/48двое суток
- 475
- 1/72трое суток
- 512
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
چرا که این داستان، داستانِ کتاب است، نه دغدغههای روزمره، و خواندنش ما را به آنجا میرساند که با توماس اکمپیس، آن تقلیدگر بزرگ همنوا شویم: "من آرامش خیال را در همه چیز جستهام، اما آن را در هیچ کجا نیافتهام مگر در گوشهای با کتابی." › آنک نام گل، اومبرتو اکو، ترجمه رضا علیزاده
امیدوارم در ۲۳ ساعت بعدیش sanityـم رو از دست ندم.
فرا دولچینو، آرنالدو برشایی، کاتارها، بوگومیلها، پاتارینها، فرانسیسکنها و و و و…
دارم این کتاب رو گوش میدم و تا اینجای کار دو ساعت از کتاب رو گوش دادم و سه ساعت درگیر rabbit holeهای الهیات و تاریخ مسیحیت قرون وسطی بودم. عملا دارم همزمان با رمان، یه دورهی فشردهی تاریخ کلیسای قرون وسطی هم میگذرونم .
اما بهطور کلی، من از هر ۵۰ کتابی که میخونم، شاید فقط ۵ یا ۶ تاش رو نسخهی چاپی هم تهیه کنم.
این کاملا به سلیقهی شخصی خودتون بستگی داره. ببینید داشتن چه کتابهایی روی قفسهی کتابخونه براتون لذتبخشتره و همونها رو بخرید. مثلا من ترجیح میدم ادبیات کلاسیک رو فیزیکی داشته باشم و یه تعداد کتاب جیبی و نوولا هم بخرم که وقتی بیرونم یا قراره مسیر طولانیای رو طی کنم، بتونم همراهم ببرم و بخونم. ولی کلا کتابهای کوتاه (زیر ۵۰۰ صفحه) یا کتابهایی که صرفا میخوام بخونمشون تا ببینم اصلا چی هستن رو معمولا الکترونیکی میخونم. اصلا خیلی وقتها چون نسخهی انگلیسی رو میخونم در شاپی پیدا هم نمیشه! گاهی هم وسط خوندن نسخهی الکترونیکی یه کتاب به این نتیجه رسیدم که اوکی!! من اینو دوست دارم و باید داشته باشمش، یا حتی بعد از تموم کردنش، اگر خیلی دوستش داشته باشم، نسخهی فیزیکیش رو میخرم. کلا با این قیمت جدید کتابها، به نظرم خریدن کتابهای رندوم نمیصرفه؛ مگر اینکه از قبل بدونی از آثار یه نویسنده خوشت میاد و بتونی با خیال راحت کتابهاش رو چشمبسته بخری.
سلامم به نظرت چه کتابایی رو بهتره بخریم تا برای خودمون داشته باشیم و کدومارو بهتره الکترونیکی بخونیم یا امامت بگیریم از کتابخونه
امروز این ویدیو رو دیدم که جلسهی اول درس «تاریخ فکری اروپا از نیچه به بعد» دانشگاه ییل بود. میخواستم فقط یکمش رو ببینم که در کل دربارهی چیه، اما از لکچررش خیلی خوشم اومد و در نهایت دو اپیزود از این کورس رو دیدم. واقعا چقدر محشره که اینترنت وجود داره و از هر جای دنیا میشه به همچین محتوایی دسترسی داشت!! ایشون کلاس رو با تعریف مدرنیته شروع میکنه و میگه از ۱۷۸۹، یعنی انقلاب فرانسه، یه گسست توی مفهوم زمان اتفاق افتاده و بشر سعی کرده جای خدا رو با چیزای دیگه، مثل تاریخ، عقل و انسان، پر کنه، ولی خب خیلی هم موفق نبوده. بعد با مثال نشون میده مدرنیته چقدر برای آدمها تروماتیک بوده و میرسه به این نتیجه که مسئلهی اصلی مدرنیته، alienation از دنیاست. و کل ترم هم قراره از نیچه شروع کنه و برسه به پستمدرنیته و پساحقیقت. کلا خیلی روان و ساده چیزها رو توضیح میده. من که خیلی خوشم اومد، حتما کامل میبینمش.
Absolutely loved this.
finally a great picture of my bone collection (I still have s lot of them that I haven’t finished cleaning yet but here you go)
دیوانهوار عاشق یاد گرفتن چیزای جدیدم، عاشق خود فرایند یاد گرفتن. اینکه به یه سوالی که مدتها تو ناخودآگاهم جا خوش کرده پاسخ داده شه، فکر کردن به سوالای بیشتر، ارتباط دادن دونستههای جدیدم به قبلیا و ساختن یه مفهوم جدید. کاش میشد تا ابد زنده بود تا بتونی تا ابد یاد بگیری.
اینجا نشستهای و تنها چیزی که میخواهی، انتظار کشیدن است؛ فقط انتظار، تا دیگر چیزی برای انتظار باقی نماند.
پانصد یا هزار تکه اطلاعات از برابر چشمهای هوشیارت گذشتهاند، اما حافظهات از نگه داشتن حتی یکی از آنها سر باز زده است.
بیتفاوتیات ساکن و بیتلاطم است؛ آرامشی راکد. مردی خاکستری هستی که برایش خاکستری هیچ معنایی از ملال یا افسردگی ندارد.
زندگیای است بیهیچ غافلگیری. میخوابی، راه میروی، و همچنان به زندگی ادامه میدهی. مانند موش آزمایشگاهیای که دانشمندی حواسپرت، در هزارتوی آزمایش رهایش کرده و دیگر هرگز برنگشته است.
تنها چیزی که اهمیت دارد، تنهایی توست. هر کاری که بکنی، هر جا که بروی، هیچیک از آنچه میبینی اهمیتی ندارد. هر کاری که انجام میدهی، بیهوده است. هیچکدام از آنچه در جستوجویش هستی، واقعی نیست. تنهایی، تنها چیزی است که وجود دارد؛ هر بار که با آن روبهرو میشوی، هر بار که ناچار میشوی با خودت روبهرو شوی.
بدبختی یکباره بر سرت آوار نشد؛ آرام، نرم و تقریبا با تملق، راهش را به درون زندگیات باز کرد. با وسواسی تمام در تار و پود زندگیات نفوذ کرد؛ در حرکتهایت، در ساعتهایی که بیداری و خوابت را شکل میدهند، در اتاقت. شکافهای سقف را تصاحب کرد، خطوط چهرهات را در آینهٔ ترکخورده، دستهٔ ورق بازی را. یواشکی در چکههای شیر آبِ پاگرد خزید و با هر ضربهٔ ناقوسِ کلیسای سنروک که گذر هر ربع ساعت را اعلام میکند، در وجودت طنین انداخت.
به اتاقت برمیگردی، لباسهایت را درمیآوری، زیر ملحفهها میلغزی، چراغ را خاموش میکنی و چشمهایت را میبندی. حالا همان ساعتی است که کتابهایی را که هزار بار خواندهای، باز هم با ملالی بیپایان ورق میزنی؛ همان ساعتی که ساعتها از این پهلو به آن پهلو میشوی، بیآنکه خوابت ببرد. این همان ساعتی است که با چشمانی باز در تاریکی دراز کشیدهای؛ دستت در امتداد تخت باریک، کورمالکورمال به دنبال زیرسیگاری، کبریت، آخرین نخ سیگار میگردد و تو، آرام و بیهیاهو، وسعتِ چسبناکِ بدبختیات را اندازه میگیری.
در روزی مثل همین امروز، کمی دیرتر یا کمی زودتر، بیآنکه غافلگیر شوی، ناگهان درمییابی که چیزی درست نیست؛ که زندگی کردن را بلد نیستی و هرگز هم نخواهی آموخت. چیزی درونت شکسته است. دیگر آن چیزی را حس نمیکنی که تا پیش از این به تو استحکام میبخشید. حسِ بودن، احساسِ تعلق داشتن به جهان یا زیستن در آن، آرامآرام از میان انگشتانت سر میخورد و محو میشود.
видео или голосовое, без подписи