مرکز مشاوره پویش
Статистикаمرکز مشاوره پویش مشاوره فردی - گروه درمانی - کارگاه های روانشناسی حضوری / آنلاین / تلفنی خراسان رضوی _ تربت حیدریه 09155327361
- Последний пост
- 6 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 36
- 1/48двое суток
- 41
- 1/72трое суток
- 44
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
خوب! بازی بس است! پایهاید لحظهای مطربی و مسخرگی را کنار بگذاریم؟ عالیست! بگویید ببینم از هر صدنفر(هرآنکه از لحظه تولدتان تا امروز در زندگیتان دیدهاید)، چند نفر غیرت و همت کانتین کردن داشتهاند؟! غریبه که نیستید، جای سفت ماجرا اینجاست دیگر نه؟ شاشیدن روی این زمین سفت کار هرکسی نیست! پس امروز برای این درمانگر و این رفیق نوشتم، نه به این سبب که تکنیک میداند، که صادقانه هنوز باید بیاموزد، نه به این علت که تفسیر عمیقی کرده که فروید را در گور لرزانده، که نکرده است، بلکه به این منظور که او جای سفتی شاشیده که کار هرکسی نیست… (رو به خودش میگویم میدانم با خواندن این خط معذب میشوی اما شاید لازمت شود!) باز هم از این جلسه و شاید جلساتی دیگر خواهم نوشت، پس: ادامه دارد… علی نریمان، بامداد یا همان نیمهشبی در مرداد
خیره بودیم و ظرفیتی میدیدیم که داشت پیش چشممان متبلور میشد… تعریف از خود نباشد ندیدبدید نیستم و بیش از یک دهه است در کلینیک مشغول به نان درآوردنم، پس اینکه انسان متحول شود با آنکه شگفتانگیز است اما برایم چیزی غریبی هم نیست، نمیدانم چرا این یکی چنین به وجدم آورد و حس کردم(و حس میکنم) فرق داشت. جلسه چه شد؟ از همانجا و همان لحظه، جلسه از تکنیک فاصله گرفت و به کار بالینی «واقعی» رسید. نشستیم و همین حسادت را باز کردیم. بیمارش که بود؟ بیمار او جوانی است اهل بخیه و مسکر و جوج و ماستخیار و سنگ و تونی مونتانا و غیره، و جا خوش کرده در طیف مرزی با رگههای پررنگ نارسیسیسم. کسی است که در جایگاه پارانوئیداسکیزوئید دستوپا میزند و با خودِ بزرگمنش، و بیقانونیاش هر مرزی را، از جمله مرزهای درمان، به بند تنبان میگیرد و در فانتزیهایش با نمادهای قدرت همپیمان میشود، تا حقارت و فروپاشی درونش به چشم خودش و شاهد نیاید که نیاید… اما این بازی فقط بیرون از اتاق اجرا نمیشود. بیمار همان چیز را به روان درمانگر ما هم تزریق میکند. بنا به قسم صادقهٔ کلاین و بیون، تا جان دارد از راه همانندسازی فرافکنانه هرچه هضمنشده و خام و ترسناک دارد به درون درمانگر قاچاق میکند و میگوید بفرما! این هم سهم تو... حق ویزیتت هم که پرداخت شده، بسوز و بساز! چرا چنین میکند؟ هیچی! میخواهد او را ناتوان کند، در جای حقیر بنشاندش، تا خودش بالای این خرابی، احساس قدرت کند و در نهایت بگریزد از ناتوانی انسانی خودش و گریه نکند! بله درست شنیدید، آدمها این جنگولکبازیها را در میاورند تا نکند از سر رحم بر خود، نمِ اشکی بر گونههای حساسشان بنشیند… حالا چرا این حسادت کردن دارد؟ بله که دارد! درمانگر ما در بند سوپرایگوی دژخیم خودش است و حالا مقابل کسی نشسته که اساسا آن دژخیم را ندارد! دژخیمش معتاد است و بیجان در گوشهای خسبیده! البته حسادت این رفیق، تنها ناشی از احوالِ خصوصی او نبود و از درون بیمارش خبر میداد و نشان میداد بیمار تا کجا توانسته حفرههای آن قدرتطلبی سادیستیک را در روان درمانگرش جا بگذارد. درمانگر این را حس کرده بود و همین مهم است، همین لازم است؛ او آن را انکار نکرد، آنطور که «درمانگر بد» میکند، و با رویاروسازی و تفسیرِ خشمآلود هم روی سر بیمار خالیاش نکرد. نگهش داشت، در دفترش نوشت… تحملش کرد، و آمد و پیش روی جمع فریادش زد! خوب خوب خوب! اینجا پای ستوان دومِ مفتخر، بزرگمان ویلفرد بیون به میان میآید. حرف او ساده است و اجرایش دشوار. چه حرفی؟ ستوان میگفت روانکاو باید بتواند اضطرابهای بینام و عناصر خام درون ذهن بیمار را در خود جا بدهد. باید ظرف شود. مثل کانتینرهای پشت ماشینسنگینها بار بکشد و دم نزند، وقتی رسید به بندرعباس، صحیح و سالم تحویل دهد! یعنی چه؟ ببینید حرف بیون این است که کانتین کردن پیش از هر چیز تحمل درد ندانستن است؛ شما در اتاق نشستهاید، بیمار روان شما را نشانه گرفته، پوستتان را هم خواهد کند! هرچه دارد و ندارد بارتان میکند و وقتی حسابی سنگین شدید مینشیند که واکنشتان را ببیند؛ پر از بدیتان میکند، حس بیکفایتی و خشم و حسادت تمام وجود شما را گرفته، باید چیزی بلد باشید؟ زیاد نه! تکنیک و فن میخواهد؟ راستش خیر! پس چه لازم دارد؟ غیرت!! شما مینشینید، کاری نمیکنید، فرار هم نمیکنید و این سموم را در خود نگه میدارید تا هضم شود و بعد در قالب یک خیالگردیِ آرام و یک تفسیر راهگشا به بیمار برمیگردانید… ویزیت را گرفته و این نانِ مازوخیستیک را سر سفرهٔ خویش میبرید و با خانوادهٔ محترم یا تنها، نوشجان میکنید. بله آقاجان! آنجا که پای ساختار مرزی و لایههای سایکوتیک در میان است، قصه نازنازی و آغوش گرم جواب نمیدهد که هیچ، سوال هم میکند. چه باید کرد؟ هیچ! همان نگاه خیرهٔ بیون به حقیقت کثیف روان آدمیزاده، بیآنکه رویش پرده بکشی لازم است. باز هم چه باید کرد؟ تحمل! چارچوب لازم است و غیرتِ ماندن در تاریکی. (اگر ولم میکردند و از نام بزرگ جنابان ابولحسن نجفی و محمد قاضی و رضا رضایی و داریوش آشوری و امثالشان برای جفتپا رفتن در امانتداری و دقت در واژهگزینی شرم نمیکردم، negative capability بیون را به غیرت ترجمه مینمودم! همین! درمانگر باید غیرت داشته باشد! خدا را چه دیدی شاید آن دلالت مسمومِ envious jealousy هم از پیشانی این واژهٔ بیچاره پاک میشد! یا حداقل ترجمهاش میکردم به «غیرة» که مدعی بداند اینها فرق دارند!) ادامه در پیام بعدی:
متن طولانی و پر از اطناب نالازم است و تهش هم شاید چیز دندان گیری نباشد، اگر حالش نیست نخوانید.اگر هم خواندید که دمتان گرم و سرتان خوش. برای یکی از شاگردانم؛ دربارهٔ سوپرویژن امروز، و آنچه در آن گذشت… این متن را از دل نوشتم، پس اگر با دلتان بازی کرد بفرستیدش برای آن کسی که مثل خودتان دلی دارد! شروع کنیم؟ بیایید امشب به این بیاندیشیم که «سوپرویژن روانکاوانه» چیست؟! همین اول کار بگویم من یکی که نمیدانم و تا پایان این متن هم نخواهم فهمید، پس اگر نکته کلاسی میخواهید، اینبار طمع نکنید که در کیسهام هیچ کوفتی چنین ندارم… واقعا نمیدانم چیست اما اگر بخواهم صرفا از سر نادانی توصیفش کنم، بهنظرم سوپرویژن بیشتر به اتاق پانسمان میماند تا به کلاس درس، البته اتاق درمان هم نیست، یک چیزی است بین این دو، فرزندی است که از رابطهٔ این دو زاده شده و شاید بیشباهت به آنچه تامس آگدن analytic third مینامدش نیست… روی صندلی سوپروایزر نشستن هم البته چشم انداز عجیبی است؛ درمانگر میآید سر کلاس شما، مینشیند و آنچه در اتاق درمان بر سرش آمده را روی میز میگذارد… همه هم نشستهاند، همدردانش را میگویم… همانها که نمیدانند، در کنار سوپروایزر، که او هم نمیداند. همه به درمانگر بیچاره که امروز نورافکن روی اوست گوش میکنند و گاهی یاد کیسهای خودشان میافتند، گاهی قضاوتش میکنند، گاهی خودشان را جای او گذاشته حساب کار دستشان میآید و گاهی هم سکوت میکنند… اما آنچه واقعا میدانم چیست؟ در این حرفه و در این جمع، قصههای خوشساخت و پایانهای دلچسب نداریم، مطلقاً. کار ما رفتوآمد مدام است به لایههایی از روان آدم که کسی دوست ندارد نامشان را ببرد. جلسهٔ امروز در یکی از کلاسها، از همین جنس بود، اجازه گرفتم با سانسور فراوان، بخشی از وویسش را در کانال بگذارم، اما وقتی پای وویس نشستم دیدم کار به این سادگیها هم نیست، با خود گفتم تنبلخان! بیخیال شو و بنویس، «که این برای تو بهتر است»! برویم سر اصل مطلب. درمانگری که نوبتش رسیدهبود، امروز باعث شد دوباره ایمان بیاورم که در این کسب و کار (بله بله از لفظ کسب و کار استفاده میکنم، و این را هم عامدانه میگویم که به باسن مدعیان بربخورد!) از هرچه خالی شویم از معنا تهی نخواهیم شد… القصه مسیرش در این حرفه را این مدت دیدهبودم… از آنهایی بود که کار خودش را میکرد! از آنها که بیتعارف علاقهای به حساب و کتابِ کار نداشت…حرصم را در میاورد! بیطرفی درمانی؟ نه ممنون! قائدهٔ پرهیز؟ صرف شده! تفسیر انتقال؟ خیر، به جایش بیمارم را نصیحت میکنم… فنون سهگانه؟ هیچکدام! جلسهٔ قبل متاسفانه عنان از کف دادم و برخورد نهچندان شیرینی بینمان رخ داد… با خود گفتم این یکی عمراً به کلاس من برگردد… مثل خیلیها که نمیمانند… بیتعارف! معصوم که نیستم با بعضی اصلا تلخی میکنم که نمانند… سرتان را به درد نیاورم، این رفیق، امروز هم آمد و دیگر آن کسی که وصفش را کردم نبود! چطور؟ مگر چه شده بود؟ اعجاز کلام؟ تاثیر مواجههٔ مستقیم؟ واقعا نمیدانم. امروز در سوپرویژن چیزی آورد که گفتنش آسان نیست… در چشمم(و چشمان جمع) نگاه کرد و گفت به بیمارش «حسادت» میکند! اولش باور نکردم این را شنیدهام، گفتم شاید مثلا دارد میگوید: «به بیمارم اصالت؟ خسارت؟ صیانت؟ رسالت؟ هدایت؟ یا هر چیزی بر وزن فعالة میکنم»! حتی اینکه جملهاش چنین بیمعنا باشد هم مانع نشد که سیستم ادراکیام باور کند او چنین عریان و رودرروی وجدان خویش ایستاده و این چنین آینه پیشروی خودش گرفته، دستمالی بر آینه کشیده و پتک به آسمان برده و ناظران پناه گرفته تا تکههای آینه بر سر و صورتشان فرو نرود و یکهو بوم!!! خود میشکند و آینه صحیح و سالم است! *این بندش را قشنگ نوشتم پدر نه؟؟ با شما نبودم، با جناب ابومحمد مشرفالدین مصلح بن عبدالله بن مشرّف شیخ اجل، یا همان سعدی خودمان حرف میزنم. بههر طریق! به این فکر کنید که در روانشناسی پدرسالار و مصلحتاندود و ایرانیزه و جریان اصلی دانشگاهی کشورمان(که این دوستمان حداقل در فهم من الفتی به قبیله مذکور داشت و همین حرصم میداد)، درمانگر کیست و چیست؟ مگر غیر از این است که موجودی است بیعیب و همیشه مهربان که خشم و حسادت و شقاوت و و هیزی و خیزی(این یکی از زبان کُردی است) و اینها از او سر نمیزند؟ گفتن ندارد رفقا که این تصویر دروغ است و دروغ کثیفی هم هست و کارکردش هم چیزی جز دفاع و به انقیاد بردن سوژهٔ آزاد نیست. همین شد که من پیش این اعتراف کمی درنگ کردم، او از حسادت گفت و من تغییر شنیدم و جسارت و جرأت… از اتو کرنبرگ پرسیدند درمانگر خوب باید چگونه باشد و گفت از خشم بیمار و هم از خشم خود نترسد که اگر بترسد هرچه سواد دارد و تکنیک میداند به دادش نخواهد رسید و خلاصه ریده. خوب. بعدش چه شد؟ طبعا من و رفقایم هم اعتراف این رفیق را ضعف ندیدیم.
چند جلسه قبل، بازخوردهای بسیار تند و مستقیمی از استادم در جلسه سوپرویژن گرفتم و صادقانه فکر میکردم شاید جلسات بعدی رو ادامه ندم. اما در جلسه دیروز این بار، با مطرح کردن یکی از دشوارترین احساساتم نسبت به یک مراجع، گفتوگویی شکل گرفت که استاد بعد از کلاس درباره اون نوشت👇👇 (سوپرویژن جلسهای است که در آن درمانگر، روند درمان یکی از مراجعانش را با یک درمانگر باتجربهتر بررسی میکند و احساسات خودش رو هم بررسی میکنند)
سلمان اختر، روانکاو برجسته، به نکته ظریفی درباره افراد خودشیفته اشاره میکند؛ اینکه «منتظر گذاشتنِ دیگران» برای آنها فقط یک رفتار ساده نیست، بلکه روشی است که با آن رابطه را کنترل میکنند.در اینگونه روابط، دیر جواب دادن فقط یک بیتوجهی ساده نیست؛ شکی از تنظیم روابط است تا فاصله شما با آنها حفظ شود. پیامی که در این سکوت پنهان شده، این است: «این من هستم که تصمیم میگیرم کی به تو نزدیک شوم، کی از تو فاصله بگیرم و چه زمانی دوباره برگردم.» برای یک شخصیت خودشیفته، «همیشه در دسترس بودن» تهدیدآمیز است. چرا؟ چون در دسترس بودن یعنی پذیرفتنِ این واقعیت که دیگری هم میتواند روی من اثر بگذارد. اما برای کسی که از وابستگی، آسیبپذیری یا معمولی به نظر رسیدن وحشت دارد، این اثرپذیری اصلاً آسان نیست. پس چه کار میکند؟ فاصله میگیرد. پاسخ دادن را لفت میدهد. و با این کار، ریتم رابطه را همیشه دست خودش نگه میدارد. در این فضا، سکوت دیگر فقط سکوت نیست؛ بلکه به زبان قدرت تبدیل میشود.هر چقدر شما بیشتر چشم به صفحه گوشی بدوزید، بیشتر چتها را بالا و پایین کنید و بیشتر بپرسید: «نکند حرفی زدم که ناراحت شد؟»، او جایگاه محوریتری در ذهن شما پیدا میکند. در واقع، حتی اگر خودش هم نداند، دارد تمام دنیای روانی شما را تسخیر میکند. به خاطر همین است که پاسخ او، معمولاً درست همان لحظهای میرسد که شما دیگر بیخیال شدهاید و دارید از مدار او خارج میشوید. انگار تا وقتی در جاذبه او میچرخید نیازی به حضورش نیست، اما به محض اینکه احساس کند پیوند در حال پاره شدن است، پیام کوتاهی میفرستد تا دوباره شما را بندِ خودش کند. از نظر روانکاوی، برای این افراد صمیمیتِ واقعی اولویت ندارد؛ بلکه حفظ موقعیت برتر مهم است. صمیمیت یعنی دو نفر بتوانند روی هم اثر بگذارند، اما در اینجا رابطه فقط زمانی امن است که کنترلِ فاصله و نزدیکی، دست یک نفر باشد. البته باید مرز این رفتار را خوب بشناسیم. هر دیر جواب دادنی نشانه خودشیفتگی نیست. گاهی آدمها به خاطر شلوغی کار، خستگی روحی، اضطراب، افسردگی دیر پاسخ میدهند. روانکاوی هرگز بر اساس یک رفتار، درباره کل شخصیت کسی قضاوت نمیکند. تفاوت بزرگ در «الگوی تکرارشونده» است. اگر همیشه این شما هستید که در برزخ انتظار رها میشوید، اگر همیشه او زمان نزدیکی و دوری را تعیین میکند، اگر اضطرابِ شما برایش اهمیتی ندارد و اگر بود و نبودش احساس ارزشمندی شما را بالا و پایین میکند، دیگر مسئله یک پیام ساده در میان نیست؛ بلکه مسئله، ساختارِ بیمارگونه رابطه است. متن:#الهام_موسویان @elhammoosaviyan
کرنبرگ در کتاب «درمان خودشیفتگی پاتولوژیک» (Treating Pathological Narcissism) نکته بسیار جالبی را مطرح میکند: فرد خودشیفته معمولاً با یک باور پنهان زندگی میکند. باوری مبنی بر اینکه دارای عظمت و استعداد منحصربهفرد است که هنوز دیگران آن را کشف نکردهاند، اما روزی همه متوجه استثنایی بودن او خواهند شد. یا در خیال خود باور دارد که روزی به یک عشق کاملاً بینقص خواهد رسید. از طرف دیگر، در این افراد اغلب تحقیر فراگیر دیگران همراه با حسادت شدید نسبت به آنچه دیگران دارند دیده میشود. در این افراد بیارزشسازی (Devaluation) دیگران، نقش یک دفاع روانی در برابر حسادت (Envy) را ایفا میکند. همچنین این افراد میل و گرسنگی غیرمعمولی برای تصاحب (Appropriation) چیزهای متعلق به دیگران دارند؛ از ثروت و موقعیت اجتماعی گرفته تا روابط، اعتبار و.. کلاین در کتاب «حسادت و قدردانی» (Envy and Gratitude, 1957) میگه: حسادت بسیار بنیادیتر از خودشیفتگی است. اما اگر بخوایم حرف کرنبرگ را خیلی ساده بگیم، منظورش اینه: در دنیای یک فرد خودشیفته، حسادت یک درد بسیار شدید و تقریباً غیرقابل تحمله،و از مکانیزم دفاعی بیارزشسازی (Devaluation) به عنوان دفاعی در برابر حسادت اش استفاده میکنه یعنی اینطور فکر میکنه: « چون آدم بیارزشی است ، بهش حسادت نمیکنم.» اما کرنبرگ میگه دقیقاً برعکس است: «چون نمیتونم حسادت را تحمل کنم، او رو بیارزش میکنم تا درد حسادتم کمتر بشه» یعنی بیارزشسازی (Devaluation) تلاشی است برای فرار از احساس حقارت، کمبود و حسادت. به عنوان مثال: همکارت ترفیع شغلی میگیره فرد سالم میگه: «راستش کمی حسادت میکنم، اما خوشحالم که زحمتش را کشیده و من هم میتونم پیشرفت کنم.» اما فرد خودشیفته میگه: «حتماً پارتی داشته؛ اصلاً لیاقت این جایگاه را نداره. اصلا این پست بدرد نمیخوره همه اش درد سر و مسولیته» در اینجا هدف، با بی ارزش سازی کردن به دنبال خاموش کردن درد حسادت است. یا دوستی ماشین بهتری خریده، به جای اینکه با حسادت خود روبهرو بشه میگه « اصلاً سلیقه نداره. با این پول ماشین بهتری میتونست بخره.» یا فلانی آدم ثروتمندی است ولی چه فایده که سواد آنچنانی نداره ... در واقع، تحقیر و بی ارزش کردن، سپری در برابر احساس حقارت است. و بیارزشسازی، راهی برای فرار از درد است. کرنبرگ میگه این افراد علاوه بر بیارزش کردن دیگران، یک گرسنگی سیریناپذیر برای تصاحب چیزهایی دارند که متعلق به دیگران است؛ ثروت، جایگاه اجتماعی، اعتبار، شریک عاطفی، توجه دیگران و.. این میل شدید در اصل دفاعی در برابر حسادت است. چرا؟ چون بهطور ناخودآگاه تصور میکنه: «اگر هر چیزی که دیگران دارند متعلق به من باشه، دیگه چیزی باقی نمیمونه که به اون حسادت کنم.» به همین دلیل میخواهد بهترین شغل، بیشترین توجه، موفقترین جایگاه یا بهترین شریک عاطفی فقط متعلق به خودش باشه زیرا خیال میکنه با این کار از درد حسادت در امان خواهند ماند. اما این راهحل جواب نمیده چون همیشه کسی پیدا میشه که ثروتمندتر، موفقتر، محبوبتر یا زیباتر باشه؛ بنابراین چرخه حسادت دوباره تکرار میشه. تفاوت اصلی شخصیت سالم و شخصیت خودشیفته همینجاست. یک فرد سالم میتونه بگه: «دوستم از من موفقتره. کمی حسادت میکنم، اما این به معنای بیارزش بودن من نیست. من همچنان ارزشمندم.» اما برای فرد خودشیفته، برتری دیگری مساوی است با کوچک شدن خودش. به همین دلیل، ذهن او معمولاً یکی از این دو راه را انتخاب میکند: یا آنچه دیگری دارد را تصاحب کند؛ یا آن را تخریب و بیارزش جلوه دهد. در هر دو حالت، هدف یکی است: فرار از درد حسادت و حفظ احساس برتری. این یکی از عمیقترین بینشهای کرنبرگ درباره خودشیفتگی پاتولوژیک است. «آینه چون نقشِ تو بنمود راست خود شکن، آیینه شکستن خطاست.» ✍️ حسین اولیایی روان درمانگر تحلیلی
یک مطالعه بزرگ ، درباره الکل و اختلالهای مرتبط ،شامل ۳۵ هزار آمریکایی در مصاحبههای حضوری پرسیده شد که آیا در طول زندگی خود علائم اختلال شخصیت خودشیفته را تجربه کردهاند یا خیر. در کل نمونه، شیوع NPD(خودشیفتگی )برابر با ۶/۲ درصد بود. جالب آنکه، میزان NPD در مردان بیشتر از زنان گزارش شد (۷/۷ درصد در برابر ۴/۸ درصد). همچنین، این اختلال بهویژه در بزرگسالان جوان ۲۰ تا ۲۹ ساله شیوع بیشتری داشت (۹/۴ درصد). همچنین، میزان NPD در افرادی که جداشده، یا هرگز ازدواج نکرده بودند بیشتر بود؛ موضوعی که احتمالاً نشاندهنده دشواری این افراد در شکلدهی و حفظ روابط پایدار بینفردی است. علاوه بر این، میزانهای بالاتری از NPD در مردان سیاهپوست مشاهده شد. نویسندگان مقاله این احتمال را مطرح کردهاند که ویژگیهای خودشیفته در برخی افراد میتواند دفاعی در برابر تجربههای طرد، تبعیض و آسیبهای ناشی از قرار گرفتن در موقعیت اقلیت داشته باشد؛ . در پژوهشهای دیگر نیز گزارش شده است که در برخی گروههای آسیبپذیر، از جمله افراد دارای برخی معلولیتها ــ بهویژه نابینایان ــ برخی ویژگیهای خودشیفته برجسته تری دارند . پژوهشها همچنین نشان دادهاند که افراد مبتلا به خودشیفتگی آسیبشناختی در ارزیابی خود، چندان قابل اعتماد نیستند. در واقع، اطلاعدهندگان مانند اعضای خانواده یا دوستان، بیش از دو برابر خودِ افراد احتمال دارد ویژگیهای خودشیفتگی را در آنان شناسایی کنند (Cooper, Balsis, & Oltmanns, 2012; Klonsky & Oltmanns, 2002). همچنین مطالعات اخیر نشان داده اند که میزان خودشیفتگی هم در جمعیت عمومی هم جمیعت های بالینی در حال افزایش است . منبع مقاله: Stinson, F. S., Dawson, D. A., Goldstein, R. B., Chou, S. P., Huang, B., Smith, S. M., Ruan, W. J., Pulay, A. J., Saha, T. D., Pickering, R. P., & Grant, B. F. (2008). Prevalence, Correlates, Disability, and Comorbidity of DSM-IV Narcissistic Personality Disorder: Results from the Wave 2 National Epidemiologic Survey on Alcohol and Related Conditions. Journal of Clinical Psychiatry, 69(7), 1033–1045. متن کامل مقاله: https://pmc.ncbi.nlm.nih.gov/articles/PMC2669224/
«خانگی کردنِ روانکاوی»؛ برخی روانکاوان به این موضوع افتخار میکنند که گوش کردن روانکاوانه شان همیشه «فعال» است. آنان به چیزهایی که همسر ،فرزندان و سایر اعضای خانواده یا دوستانشان میگویند مثل یک روانکاو گوش میدهند و بی هیچ تردید و تعللی به همان شیوه به آن پاسخ میدهند. این کار تقلیدی مسخره از ایستار واقعی روانکاوانه است؛ در حالی که روانکاوی واقعی به موضوعات اخلاقی مانند رضایت، مشارکت و مراقبت احترام میگذارد. واقعیت آن است که اغلب اظهار نظرهایی که این روانکاوان به عنوان «تأویل» به اطرافیانشان میکنند در جهتی است که بدی دیگران را نشان بدهد که خود گواهی سادیستیک بودن نیتشان است. این نوع سوء استفاده از روانکاوی شبیه این است که یک جراح از چاقوی جراحی اش برای پوست کندن سیب زمینی استفاده کند. سلمان اختر @psychoanalytic_books
ادامهی متن شماره ۴۴ در چنین فضایی، طبیعی است که خبر خودکشی ویکتور یالوم هم بسته به پیشفرضهای افراد، به شکلهای کاملاً متفاوتی تفسیر شود. اگر از ابتدا به این نتیجه رسیده باشید که رواندرمانی اساساً بیارزش یا فریب است، احتمالاً این خبر را تأییدی بر همان باور قبلی خود خواهید دید؛ اینکه «اگر خانواده یکی از مشهورترین رواندرمانگران جهان هم با چنین تراژدیای روبهرو میشود، پس این حوزه چیزی برای عرضه ندارد.» در مقابل، اگر رواندرمانی را ایدهآلسازی کرده باشید و از آن انتظار نوعی مصونیت در برابر رنجهای انسانی داشته باشید، احتمالاً این خبر برایتان شوکآور و تهدیدکننده خواهد بود، چون با تصویری که از این حوزه ساخته بودید سازگار نیست. اما شاید هر دو واکنش، بیش از آنکه از خودِ واقعیت ناشی شوند، بازتاب پیشفرضهایی باشند که از قبل با خودمان حمل میکردیم. رنج انسانی، بیماری روانی، خودکشی و حتی درمان، بسیار پیچیدهتر از آناند که بتوان با یک خبر، یک مثال یا یک روایت، درباره ارزش یا بیارزشی یک حوزه قضاوت کرد. در نهایت، شاید باید به این هم فکر کرد که اروین یالوم برای بسیاری از مخاطبین ایرانی فقط یک نویسنده نیست. یالوم یک «پدر نمادین معنا» است؛ کسی که قرار بوده درباره مرگ، عشق، تنهایی، آزادی، انتخاب و اضطرابهایی حرف بزند که بسیاری از نهادهای دیگر، از خانواده و دین گرفته تا دانشگاه و سیاست، یا نتوانستهاند یا نخواستهاند به زبان انسانی دربارهشان حرف بزنند. یالوم برای خیلیها همان صدایی بوده که رنج را نه سرکوب میکرد، نه موعظه، نه صرفاً تشخیصگذاری؛ بلکه آن را وارد زبان، روایت و گفتوگو میکرد. خبر خودکشی فرزند او ترک برداشتن یک تصویر پدرانه است. انگار همان چهرهای که قرار بود درباره معنا در برابر مرگ حرف بزند، خودش نیز از بیرحمی واقعیت انسانی معاف نبوده است. اما شاید دقیقاً همینجا باید از فانتزی نجاتبخش فاصله گرفت. هیچ پدری، حتی پدر نمادین معنا، نمیتواند ما را از رنج، مرگ، فروپاشی یا بیمعنایی نجات دهد.
متن شماره ۴۴ خبر خودکشی ویکتور یالوم، فرزند اروین یالوم، طی روزهای گذشته واکنشهای زیادی را، بهویژه در میان فارسیزبانان، برانگیخته است. فارغ از هرگونه قضاوت درباره این اتفاق تلخ، به نظرم بد نیست چند نکته را درباره واکنشهایی که به این خبر شکل گرفته مطرح کنم. یک نکته هم لازم است در همان ابتدا اضافه شود. در یکی از صفحات فارسیزبان نسبتاً شناختهشده روانکاوی دیدم که این پرسش مطرح شده بود که آیا این خودکشی را میتوان نوعی «پدرکشی» دانست یا نه. به نظرم پیش از هر چیز باید گفت چنین مواجههای با این سطح از اطلاعات محدود، هم تقلیلگرایانه است، هم غیرمسئولانه و هم از نظر اخلاقی مسئلهدار. تبدیل کردن یک مرگ واقعی و یک رنج انسانی به میدان حدسزنیهای نمادین، بیش از آنکه فهمی از پدیده به ما بدهد، نوعی خودارضایی نظری و روانشناختی است. درباره خودکشی یک انسان، آن هم وقتی از جزئیات زندگی، روابط، رنجها و وضعیت روانی او تقریباً چیزی نمیدانیم، بهتر است از چنین تفسیرهای شتابزده و نمایشی پرهیز کنیم. اول اینکه، برخلاف تصویری که گاهی در فضای فارسی وجود دارد، اروین یالوم در جهان روانشناسی علمی جایگاهی همتراز با بسیاری از پژوهشگران و نظریهپردازان اصلی این حوزه ندارد. او بیش از هر چیز بهعنوان یک نویسنده شناخته میشود و آثارش، بهویژه کتابهای عمومی و رمانهای آموزشی، مخاطبان بسیار زیادی پیدا کردهاند. با این حال، میزان شهرت و نفوذ او در ایران، بهخصوص در میان عموم علاقهمندان به روانشناسی (و آن دسته از روانشناسانی که معمولاً مواجهای غیرعلمیتر و سطحیتر با رواندرمانی دارند)، بهمراتب بیش از بسیاری از کشورهای دیگر است؛ تا جایی که گاهی جایگاه او در ذهن مخاطب ایرانی بزرگتر از جایگاهش در روانشناسی آکادمیک جهانی تصور میشود. دوم اینکه، خودکشی پدیدهای پیچیده و چندعاملی است. پژوهشهای متعددی نشان دادهاند که استعداد ژنتیکی و عوامل وراثتی میتوانند نقش قابل توجهی در افزایش آسیبپذیری نسبت به خودکشی داشته باشند. اما تقلیل خودکشی به ژن یا وراثت، نادیده گرفتن بخش بزرگی از واقعیت است. بسیاری از افرادی که دست به خودکشی میزنند، محصول ترکیب پیچیدهای از رنجهای روانی، فشارهای اجتماعی، شرایط اقتصادی، تجربههای زیسته و روابط انسانی هستند؛ عواملی که لزوماً هیچ ارتباط مستقیمی با زمینه ژنتیکی ندارند. اگر همهچیز را به وراثت فروبکاهیم، عملاً چشممان را بر بخش مهمی از رنجهای ساختاری، اجتماعی و روانی انسانها میبندیم. سوم اینکه، سالهاست درباره شیوع بالاتر برخی مشکلات روانی و حتی خودکشی در میان فعالان حوزه سلامت روان، از روانپزشکان گرفته تا روانشناسان، بحث میشود. بسیاری از تبیینها بر فشار شغلی، فرسودگی، مواجهه مداوم با رنج انسانها، مسئولیت سنگین درمان و عوامل مشابه تأکید دارند. اما یک توضیح دیگر هم ارزش فکر کردن دارد: شاید اساساً افرادی که جذب روانشناسی و روانپزشکی میشوند، بهطور متوسط نسبت به مسئله روان، رنج، معنا، روابط یا تجربههای درونی وسواس بیشتری داشته باشند؛ یا خودشان در دورههایی از زندگی با این مسائل به شکلی عمیق درگیر بوده باشند. البته این به معنای آسیبدیده بودن همه متخصصان این حوزه نیست، اما بعید است علاقه شدید به کار با روان انسان کاملاً تصادفی باشد. بنابراین شاید بخشی از نرخ بالاتر برخی مشکلات روانی در این جمعیت، پیش از ورود به حرفه نیز وجود داشته باشد، نه اینکه صرفاً محصول خود شغل باشد. چهارمین نکته به نحوه مواجهه ما با رواندرمانی، بهویژه در ایران، برمیگردد. بخش زیادی از بحثها در یک فضای دوقطبی و دوپاره شکل میگیرد. در یک سوی ماجرا، کسانی قرار دارند که تقریباً تمام رواندرمانی را نوعی کلاهبرداری یا اتلاف پول میدانند. در سوی دیگر، کسانی هستند که گویی تراپی را پاسخ نهایی تقریباً همه مشکلات روانی و حتی بسیاری از مسائل زندگی تلقی میکنند. هر دو نگاه، فاصله قابل توجهی با واقعیت دارند. واقعیت این است که هم درمانگران و رویکردهایی وجود دارند که نهتنها کمکی به مراجع نمیکنند، بلکه گاهی به او آسیب هم میزنند؛ و هم درمانگران و درمانهایی وجود دارند که به افراد کمک کردهاند از بحرانهایی عبور کنند که بدون آن کمک، امکان حل شدنشان نبود. نه میتوان کل رواندرمانی را نفی کرد و نه میتوان آن را به سطح یک پاسخ همهفنحریف برای زندگی ارتقا داد. از همه مهمتر که باید دست از یکپارچهسازی رواندرمانی به عنوان یه پدیدهی واحد کشید. میوهی پلاستیکی با میوهی طبیعی سالم و میوهی طبیعی کرمخورده فرق دارد. هر چند هر سه ظاهری از میوه دارند، یکی را با نزدیک شدن به آن میشود فهمید که پلاستیکی است، دو نوع دیگر را اما باید گاز زد تا دید کرمخورده است یا نه.
«کورِ خود و بینای دیگران» چرا دیدن خودمان اینقدر سخت است؟ و مکانیزم های دفاعی خودمان را نمیبینیم ؟ این ضربالمثل از یک کارکرد جالب ذهن پرده برمیدارد، اینکه ما انسانها معمولاً نسبت به رفتارها، انگیزهها و خطاهای خودمان نابینا هستیم، اما کوچکترین اشتباه، خشم، حسادت یا انگیزههای پنهان دیگران را بهسرعت تشخیص میدهیم. روانکاوی این پدیده را به دلیل ناخودآگاه بودن مکانیزم های دفاعی ذهن میداند که فرد به انگیزه ها ،رفتار و.. خودش آگاهی ندارد. یعنی ذهن برای محافظت از ما در برابر اضطراب، بعضی از انگیزهها، احساسات را از آگاهی دور نگه میدارد.به همین دلیل، گاهی آنچه را در خودمان نمیبینیم، بهراحتی در دیگران میبینیم.اسم این مکانیزم دفاعی فرافکنی است. اما سؤال جالب اینجاس که چرا ذهن انسان اینطور عمل میکنه؟ چرا ما نسبت به انگیزهها و رفتارهای دیگران اینقدر حساس هستیم، اما نسبت به انگیزههای خودمان آگاهی کمتری داریم؟ از منظر علوم اعصاب (نوروساینس)، مغز ما برای «تماشای بیرون» سیمکشی شده است. اسکنهای مغزی نشان داده که شبکههای عصبی مرتبط با توجه و هشدار ( آمیگدال)، بهشدت نسبت به محرکهای بیرونی (حالات چهره، لحن صدا، تهدیدات محیطی) حساس هستند، درحالیکه مسیرهای عصبی مربوط به خودآگاهی (قشر پیشانی میانی) برای فعالیت، به تلاش و تمرکز آگاهانه نیاز دارند. به زبان ساده، دیدن دیگران برای مغز «اتوماتیک» است، اما دیدن خود «دستی» و انرژیبر است. پس وقتی بیاختیار عیب دیگری را میبینیم، صرفاً تنبلی مغزمان نیست؛ مغز طوری طراحی شده که اول به بیرون نگاه کند تا از ما محافظت کند. مغز همیشه تلاش میکند انرژی را ذخیره کند. بنابراین تا زمانی که مجبور نشود، از تحلیل عمیق خود اجتناب میکند. دیدن رفتار دیگران معمولاً سریع، خودکار و کمهزینه است؛ اما دیدن خود، نیازمند مکث، تأمل و کنار گذاشتن دفاعهای روانی است. به همین دلیل، خودشناسی یکی از دشوارترین تواناییهای انسان به شمار میرود. اما از منظر تکاملی انسانهای نخستین در محیطی زندگی میکردند که پر از خطر، ناامنی و غیرقابل پیشبینی بود. در چنین شرایطی، اینکه بتوانید خیلی سریع خشم، فریب، دشمنی یا نیت دیگران را تشخیص بدی، یک مزیت بزرگ برای بقا بود. اگر اجداد ما نمیتوانستند رفتار دیگران را بهخوبی پیشبینی کنند، احتمال زنده ماندنشان کمتر میشد. به همین دلیل، مغز انسان بهمرور زمان نسبت به رفتار و انگیزههای دیگران بسیار حساس شد؛ زیرا این حساسیت شانس بقا را افزایش میداد. اما امروز شرایط زندگی تغییر کرده است. بیشتر ما دیگر هر روز برای زنده ماندن با شکارچیان یا دشمنان قبیلهای روبهرو نیستیم. آنچه موفقیت ما را در دنیای امروز تعیین میکنه، بیش از هر چیز، توانایی همکاری، همدلی، پذیرش مسئولیت و شناخت خودمان است. اینجاست که همون سازوکاری که روزی به بقای انسان کمک میکرد، گاهی به مانعی برای رشد و پیشرفت او تبدیل میشه. وقتی همیشه مشکل رو در دیگران میبینیم(مکانیزم دفاعی فرافکنی) فرصت شناخت خود، اصلاح رفتار و یادگیری را از دست میدهیم. در نتیجه ممکنه همان اشتباهات و همان تعارضها را بارها در روابط، خانواده یا محیط کار تکرار کنیم. شاید به همین دلیله که خودشناسی کار سادهای نیست. مغز ما برای بقا تکامل یافته است، نه برای خودشناسی. اما زندگی امروز بیش از هر زمانی از ما میخواد که بتوانیم علاوه بر دیدن دیگران، خودمان را هم با صداقت(بدون مکانیزم دفاعی)ببینیم؛ زیرا کیفیت روابط، سلامت روان و حتی رشد و موفقیت فردی، بیش از هر چیز به همین توانایی وابسته است. ✍️حسین اولیایی روان درمانگر تحلیلی
💎✅ سومین دوره آموزش مهارت های فرزند پروری 📌تربت حیدریه مرکز مشاوره پویش 🕟 دوشنبه ها ساعت ۱۰تا ۱۲
هرچند این متن بهصورت مطلق و افراطی نوشته شده و بخشهایی از آن قابل نقد است، اما برخلاف برخی روایتهای فمینیستی و نسخههای عامهپسندِ روانشناسی زرد، دستکم بر یک واقعیت مهم تأکید میکند: زن و مرد یکسان نیستند و باهم متفاوت اند. برابری در ارزش انسانی، به معنای شباهت کامل در ، انگیزهها، نیازها و الگوهای ارتباطی نیست. دههها پژوهش در روانشناسی تکاملی، علوم اعصاب و مطالعات شخصیت نشان دادهاند که تفاوتهای اساسی میان زنان و مردان وجود دارد؛ هرچند این تفاوتها مطلق و بدون استثنا نیستند.
چرا خانواده مادری(خاله،دایی و..) ارتباط عاطفی عمیق تری با کودک داره و کمتر میدان قدرت و رقابت است؟ یکی از اصل های بنیادی تکامل، سرمایهگذاری خویشاوندی است: یعنی موجودات طوری رفتار میکنند که بیشترین منابع را برای ژنهایی صرف کنند که مطمئن هستند متعلق به خودشان است. و هرچقدر تشابه ژنتیک بیشتر باشد حمایت ،مراقبت،علاقه و.. بیشتر است . مثلا: با فرزند خود ۵۰٪ تشابه ژنتیکی داریم. با پدربزرگ ،مادربزرگ،خاله، عمه، دایی و عمو ۲۵٪ تشابه داریم. با پسر عمو، پسر خاله و… ۱۲/۵٪ تشابه داریم. و هر چه تشابه ژنتیکی کمتر شود، علاقه و حمایت نسبت به فرد هم کمتر میشود. اما اینجا یک مشکلی وجود داره درسته که پدر و مادر هردو پنجاه درصد تشابه ژنتیکی با کودک دارند، و پدر و خانواده پدری احساس مالکیت بیشتری نسبت به کودک دارند اما از لحاظ عاطفه ،ارتباط و..به اندازه ی مادر و خانواده ی مادری ،نیستند.چرا؟ زیرا: اصل بنیادی دیگر تکامل، «عدم قطعیت پدری (Paternal Uncertainty)» است: مادر همیشه مطمئن است که کودک، فرزند بیولوژیکی خودش است و بنابراین سرمایهگذاری کامل و بیدغدغه انجام میدهد. مادربزرگ ،خاله و دایی و.. نیز مطمئن هستند که کودک متعلق به دختر/خواهرشان است، بنابراین حمایت و علاقه عمیق نشان میدهند. اما پدر و اعضای خانواده پدری هیچگاه نمیتوانند صددرصد مطمئن باشند، و این باعث میشود که ارتباط عاطفی آنها کمتر و محدودتر باشد. به همین دلیل معمولا با خانواده مادری کمتر دچار چالش میشویم... اما باید توجه داشت که این یک "گرایش تکاملی" است، نه یک قانون قطعی و همیشگی که در همه افراد به یک شکل دیده شود. عوامل فرهنگی، فردی و محیطی نقش بسیار مهمی در تعدیل یا حتی معکوس کردن این گرایشها دارند ولی خب اینجا عامل فرهنگ به کمک پدیده ی عدم قطعیت پدری آمده و سعی کرده این چالش بزرگ زیستی رو کمی تعدیل کنه، از طریق قوانین و رسم رسومات فرهنگی ، مخصوصا در ایران با پدیده ای به اسم فرهنگ پدرسالاری. مثال های زیادی برای این پدیده عدم قطعیت پدری وجود داره ۱.غیرت و کنترل جنسی تقریباً در اکثر فرهنگها، مردها حساسیت بیشتری نسبت به خیانت جنسی همسرانشون نشون میدن (در مقایسه با حساسیت زنان به خیانت عاطفی مرد). این میتونه مکانیزم تکاملی برای کاهش ریسک پرورش فرزند غیربیولوژیکی باشه. ۲.مادران بیشتر تمایل دارن بگن "بچه شبیه پدرشه" حتی وقتی واقعاً شباهتی نیست این ممکنه برای اطمینان دادن به پدر و تشویقش به سرمایهگذاری روی فرزند باشه. ۳.مادربزرگهای مادری معمولاً سرمایهگذاری بیشتری روی نوهها میکنن نسبت به بقیه خویشاوندان، چون قطعیت ژنتیکی بیشتریه: مادربزرگ مادری: قطعیت صد درصد (دختر من، نوه من) ۴.در ازدواج بسیاری از قوانین فرهنگی برای افزایش قطعیت پدری تکامل یافتن: تاکید بر باکرگی قبل از ازدواج محدودیتهای اجتماعی برای زنان متاهل مجازاتهای سنگین برای زنا و.. قتل های ناموسی و.. حتی طول عمر بیشتر زنان نسبت به مردان، تا حد زیادی با اصل سرمایهگذاری خویشاوندی و اطمینان ژنتیکی مرتبطه مادربزرگهای مادری، مطمئن اند که نوهها از ژنهای خودشان است این اطمینان ژنتیکی باعث میشه انتخاب طبیعی، طول عمر طولانیتر و سرمایهگذاری بیشتر را انتخاب کنه، چون هر سال اضافی که مادربزرگ زندگی میکنه، شانس بقای ژنهای خودش رو افزایش میده. هر جا اضطراب کمتر است(عدم قطعیت پدری)، قدرت کمتر لازم میشود؛ و هر جا قدرت کمتر است، عاطفه راحتتر جریان پیدا میکند. ✍️ حسین اولیایی روان درمانگر تحلیلی
زنان، سرچشمهٔ آفرینش و خالقان زندگیاند. از وجود آنان، زندگی آغاز و حیات ادامه یافت... اگر در طول تاریخ زنان نسبت به مردان کمتر شیفتهٔ قدرت، شهرت یا سلطهطلبی بودهاند، به این دلیله که ارزش وجودی خودشون میشناختند؛ چرا که منبع حیات و آفرینش بودند. در مقابل، مردانی که ناخودآگاه نسبت به این توان آفرینش احساس حقارت و حسادت داشتند، و برای جبران این کمبود به دنبال کسب قدرت، ساخت تمدنها، کنترل و سلطهگری و..رفتند. روز زن به تمام زنانی که سرچشمهٔ زندگی و آفرینش اند ،مبارک❤️🌱
کمالگرایی: دفاع روان در برابر اضطرابِ نقص داشتن از منظر زیستشناسی تکاملی، جهان نه کامل است، نه عادلانه و نه اخلاقی طبیعت بر اساس بقا، تصادف و آزمونوخطا پیش میرود، نه بر اساس عدالت، معنا یا کمال. نه انسان و نه جهان، آنگونه که «ذهن خودشیفتهی انسان» تصور میکند، کامل و بینقص نیست. برای مثال، اگر از یک طراح حرفه ای بخواهید پای انسان را طراحی کند، هرگز آن را با ۲۶ استخوان متحرک نمیسازد که در معرض پیچخوردگی مچ، ، ساییدگی زانو و خارپاشنه و... قرار بگیرد. در عوض، بهترین و کارآمدترین طراحی پا میرسد به شترمرغ جایی که طبیعت ،استخوانهای مچ و پا را به هم جوش داده و یک ساختار واحد و پایدار ایجاد کرده است ،که دچار پیچخوردگی نمیشود. پس چرا پای انسان هنوز «ناقص» و آسیبپذیر است؟ پاسخ در عامل زمان نهفته است: دوپا راه رفتن شترمرغ حدود ۲۳۰ میلیون سال پیش تکامل یافته، در دوران اجداد دایناسوری اش؛ در حالی که اجداد انسان تنها حدود ۵ میلیون سال پیش از روی درختها به سطح زمین مهاجرت کردند و تازه شروع به راه رفتن روی دوپا کردند. بنابراین بدن ما هنوز در حال «سازگاری» و کامل شدن است. اما ناتوانی روان انسان در پذیرش این نواقص ، اضطراب عمیقی ایجاد میکند. برای کاهش این اضطراب، بسیاری از افراد به مکانیسمهای دفاعی، بهویژه انکار پناه میبرند؛ یعنی «جهان را کامل» فرض میکنند تا از اضطراب ناشی از نقص و کامل نبودن ،بگریزند. این اضطرابِ «ناقص بودن»، در شخصیت وسواسی (Obsessive–Compulsive Personality) معمولاً شدیدتر است؛ زیرا یکی از ویژگیهای محوری این شخصیت، کمالگرایی افراطی (Perfectionism) است. یا دقیقتر بگوییم، ترس از نقصداشتن است، نه صرفاً میل سالم به پیشرفت. اگر دقت کنیم، این تیپ شخصیتی در برخی افراد مذهبی یا افرادی که والدین سختگیری در کودکی داشتهاند، بیشتر است؛ جایی که «کامل بودن جهان» به یک اصل بنیادین ذهنی براشون تبدیل شده است. حتی مفهوم «نظام خلقت احسن» که برخی ادیان از آن سخن میگویند، میتواند نشانه ی کمالگرایی یا همان ترس از نقص داشتن باشد . در این افراد ، دفاع از «کامل بودن جهان»، بیش از آنکه یک باور فلسفی یا معنوی باشد، تلاشی ناامیدانه برای فرار از اضطرابِ ناقص بودن است. ذهن او جهانی بینقص میسازد؛ نه چون جهان واقعاً کامل است، بلکه چون روان او توان دیدن و تحمل واقعیت را ندارد. درنتیجه : اگر تو هم درگیر کمالطلبی هستی، این واقعیت را در نظر داشته باش: وقتی بدنِ ما میتواند چنین ناقص، آسیبپذیر و ناتمام باشد، انتظار «کامل بودنِ از روان ات» یک انتظار غیرواقعبینانه، است. روان هم، درست مانند بدن، لزوماً کامل و بینقص نیست! ✍️ حسین اولیایی روان درمانگر تحلیلی
دکتر هلاکویی. طبیعت بر قانون ظلم پایدار است 🍭 Download by RegaYouTube
شفا از فراموشی حاصل نمیشه ،از یادآوری بدون احساس درد حاصل میشود.
شفا از فراموشی حاصل نمیشه ،از یادآوری بدون احساس درد حاصل میشود.
وقتی مکانیزم های دفاعی تبدیل به شخصیت میشوند فیلیپ ژلوک میگه: «وقتی میمیرید، خودتون نمیفهمید که مردهاید؛ تحملش فقط برای دیگران سخته، بیشعوری هم مثل همینه .» دفاع شخصیت هم دقیقاً چنین وضعیتی داره: فرد نمیفهمه دفاع داره؛ دیگران رنجش را میکشند. وقتی یک مکانیزم دفاعی سالها تکرار بشه و تبدیل شه به شیوهی همیشگی رابطه برقرار کردن، احساس کردن و تصمیمگیری، اسمش دیگه«مکانیزم دفاعی» نیست؛ «دفاع شخصیت» است. یعنی اینقدر از اون دفاع استفاده کرده که براش مثل نفس کشیدن شده، و متوجه نمیشه. این دفاع فقط در یک موقعیت خاص فعال نمیشه کل روابط، قضاوتها، احساسات او رو تنظیم میکنه،برخلاف مکانیزم دفاعی که یک واکنش لحظهای، موقت و مفید است؛ و واکنشی است که برای کاهش اضطراب بهکار میره، مثلا وقتی عزیزی را از دست میدیم، مکانیزم دفاعی «انکار» برای چند روز یا چند هفته میتونه لازم باشه و فشار روانی را کم کنه. اما اگه تبدیل به دفاع شخصیت بشه کارکرد ما رو مختل میکنه. دفاع شخصیت حالتی دائمی و همهجافعال است. فرد نمیگه «این دفاع من است»، بلکه میگه «این طبیعت من است». «من همیشه همینطورم»، «ذاتاً آدم مغرور، جدی یا وابستهام». در حالیکه آنچه «ذات» و «طبیعی» مینامد، در واقع سپر دفاعیای است که سالها قبل ساخته و امروز کل شخصیتش را شکل داده. مثلاً فردی ممکنه در یک مشاجره احساساتش را قطع کنه تا گریه نکند. اینجا از مکانیزم دفاعی مثل عقلانیسازی یا سرکوب استفاده کرده؛ رفتاری موقت، موقعیتی و قابلدرک و مفید. اما دفاع شخصیت زمانی شکل میگیره که فرد در تمام روابطش احساسات را خاموش کرده باشه؛ سالهاست که گریه نکرده و به خودش بگه «من آدم منطقیام». در این حالت، دفاع تبدیل به شخصیت شده است. اما تغییر زمانی شروع میشه که فرد بتونه بین مکانیزم دفاعی و دفاع شخصیتش تمایز ببینه؛ یعنی برای اولینبار بفهمد رفتار یا واکنش اش ذات او نیست، بلکه وسیلهای ناخودآگاه برای کاهش اضطراب یا درد درونی است. مثلاً قبلاً میگفت «من آدم جدی و منطقیای هستم، احساسات به درد نمیخورند». اما در درمان، وقتی تمایز را میفهمه، میگه «در واقع من احساساتم را قطع میکنم چون از آسیب یا طرد میترسم». این لحظه، همان لحظهٔ خودآگاهی (insight) واقعی است. وقتی فاصلهای بین «من» و «دفاعم» ایجاد میشه،دیگه لازم نیست فرد همیشه آن دفاع را تکرار کنه. از همان جاست که تغییر ممکن میشود. یا فردی با شخصیت وسواسی قبلاً میگفت: «من آدم دقیق، منظم و سختگیرم؛ این شخصیت منه.» اما وقتی تمایز اتفاق میافتد و لحظهٔ خودآگاهی را تجربه میکند، میفهمه: «این نظم و کنترل افراطی، ذات من نیست؛ این رفتار فقط دارد جلوی اضطرابم را میگیرد.» و بعد به واقعیت نزدیکتر میشه: «من همهچیز را کنترل میکنم چون از اشتباهکردن، بیکفایتبودن و قضاوتشدن وحشت دارم.» این فاصلهگذاری بین «من» و «دفاعم»، نقطهٔ شروع درمان است. یا در شخصیت خودشیفته وقتی برای اولین بار میفهمه: «این غرور، بینیازی و برتریطلبی، شخصیت واقعی من نیست؛ دفاع من است. من پشتش میترسم؛ نیاز دارم، حسادت میکنم، شرم دارم، و از آسیبپذیر شدن هراسانم.» در لحظهای که این آگاهی شکل میگیرد، دفاع از شخصیت جدا میشود. همین جاست که درمان واقعی شروع میشود... ✍️ حسین اولیایی روان درمانگر تحلیلی