tgindex
سُهاوَش

سُهاوَش

Статистика
@popcornshineyперсидский

‌‌‌‌‌‌‌‌-تقدیم به اولین کرمی که بر کالبدم افتاد.

Последний пост
31 мая
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
24
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
88
20 постов
Вовлечённость
366,7%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • *خطوطِ روی صورتِ آدمیزاٰد، یادگارِ خاطراتی هستند که جرأت یادآوری‌شان را ندارد.* سراغشان نمیرود. دستشان نمیزَند. میتپاندشان توی سوراخ سمبه‌های قلبش؛ یک جاٰیی دور از چشم تا فراموش کند امیدِ بکر و دست نخورده‌‌‌ی جوانی‌اش حیف و میل شده. میتپاندشان لا و لوی اسباب و اثاثیه‌ی خانه، زیر تخت، توی خنکیِ ملحفه‌ها، بین کاسه بشقابِ ته کابینت‌ها یا دفنشان میکند زیرخاک گلدان‌های ایوان! یکطور گم و گورشان میکند تا ناچار نباشد از آن‌ها حرف بزند *و بتواٰند وانمود کند همیشه خوشبخت بوده، به موقِع رسیده و بر قلبش وزنه‌ای سنگینی نمیکند.* حالاٰ ظاهرا ما زندگی را از سر گرفته‌ایم، توی خوشی‌های عاریه‌ای، آسودگی و فراغَتی نیم‌بند که هر لحظه ممکن است پاره شود غلت میخوریم، گرمِ معنا بخشیدنیم و تقلا میکنیم «بودنمان» را در غیابِ «رفته‌ها» جشن بگیریم و این چند صباح را فرصت و موهبتی دوباره برای آرزو کردن و احتمالاً نرسیدن ببینیم! ظاهراً مشغولیم به هم و یکطور که انگاٰر آب از آب تکان نخورده و ما هنوز همان مردمانِ سابقیم، سرمستیم از خبر بازگشتِ اینترنت. امّا درواقع ما کهنه سربازانی بازگشته از خط مقدمیم که خوش خوشانک و روزمرگی را از یاد بُرده‌ایم [و حاضر نیستیم شب‌ها بی‌اسلحه بخوابیم چون دیگر زیستن بدون ترس از مرگ را بلد نیستیم.](https://ble.ir/mimsani) بااینحاٰل خطوط عمیق روی صورتمان را میپوشانیم و از یکدیگر درباره‌ی *«پیر شدنِ جمعی»* چیزی نمیپرسیم. میداٰنیم که هرکداممان حالاٰ، خاطراتی داریم که جرأت یادآوری‌شان را نداریم… #میم_سادات_هاشمی |°@mimsani 🕊

  • بعضی وقتا که از شرایط زندگیم متعجب و تو فکرم احساس میکنم خدا هم شبیه افکار منه؛ فکر میکنه میدونه چیکار میکنه و اون کار بهترینه اما نیست. مثلا از این آگاهه که برخلاف ظاهرم باطنا چقدر از دوری و جدایی وحشت دارم، برای همینه که هرچیزی رو شروع میکنم یه جایی همون وسطا گم میشه قبل از اینکه حتی فرصت کنم درست بشناسم و ببینمش. از اعماق بدنم ترس به بیرون نشت میکنه و جلوی همه چیز رو میگیره؛ از هر تیکه از زندگیم فقط همون یه تیکه خاطره رو دارم. یه تیکه کوچیک که بر حسب شانس، خوب یا بدش بهم افتاده. و این از خوش شانسیمه یا بد شانسی؟ اینکه چیزی ندارم از دست بدم یا اینکه چیزی ندارم از دست بدم؟

  • مامان معتقده پریسا نباید وقتی بله رو داد جلوی خانواده همسرش گریه می‌کرد، آخه نباید فکر کنن پسرشون تحفه ایه که از آسمون به سر دخترخالش نازل شده. آدم باید جلوی بقیه خودشو دست بالا بگیره که یه وقت فکر نکنن میتونن از سادگی استفاده کنن. من فکر نمی‌کنم پریسا ساده باشه یا هیچکدوم از ما آخه همه میتونن بفهمن دور و برشون چه خبره فقط توانایی تو بخشش و نادیده گرفتن متفاوته. اونجا بین عشق و احترام و وابستگی و استقلال یه دیواری رو به روم حس کردم؛ مگه قرار نیست اولی بقیه رو هم کنار خودش نگهداره؟. افراد دیگه چطور فکر میکنن؟ چطور میتونن دیوار رو گوشه ای نگه دارن و همزمان هم بقیه صفات رو؟ مگه اینطور نیست که هممون از هم متنفریم؟، باید باشیم، لااقل الان به این نتیجه رسیدم. دخترها اشتباهات مادرشون رو میکنن و پسرها رنج های پدرهارو تکرار. اشتباهاتم شبیه به همون دیواریه که جلوم قد علم کرده، که محکم خیالات خامم رو از ذهنم بیرون میکشه. خیالاتی که فکر می‌کرد میتونه جلوی تبدیل شدن به لجن خانواده رو بگیره که همون اشتباهات رو نکنه اما انگار سرنوشت چیزیه که بقیه بهش اعتقاد ندارن و همون همیشه پیروز میشه به اشکال مختلف و روش های مختلف. من همونم که پشت این دیوار رو میبینه حتی همون چیزهایی که انگار بستگانش مقصرش نیستن اما پشت اون دیوار حقیقت فریاد میزنه. سادگیمون خودش هم چیز ساده ای بود.

  • پشت تلفن کلی امیدواری دادم ولی الان خودم عمیقا فروپاشیده ام از کلمه هایی که مجبور شدم به شکل پذیرش بیانشون کنم و وانمود کنم حالم بهتر شده متنفرم. انگار سیاهی هر ردی از خوشحالی رو که ببینه میبلعه. بقا، لحظه، شادی، انرژی، بقا بقا بقا.‌ ای کاش حداقل الان زندگی معنای بیشتری داشت فقط برای یک مدت کوتاه احساس می‌کردم خوشبختم و همین کافی بود.

  • پشت هر رفتنی یه زندگی جا میمونه.

  • درگیر روزمرگی که نه اما درگیر خیلی از روزهایی، روزی که حتی دیگر نمی ترسی از آنچه میترسیدی و سرت آمده و تو خود نمی دانستی که نقشی از وحشت رو به رویت ایستاده و چنان سرد بر او نگه می اندازی که گذشته حتی دلش نمی‌آید چیزی را یادآوری کند چرا که وظیفه او هم در آن روز به پایان رسیده. زجری که هیچگاه سزاوارش نبودی بر ذره ذره تنت تزریق شده و مه اندود و مه آلودِ آینده بر خودش هم سنگین است و دیگر به انتظار نمی شیند و منتظر معجزه نمی ماند. خط به خط و سطر به سطر امید از صفحه دلم به وحشیانه ترین حالت ممکن کنده شده و بر قلبم وزنی بیشتر، دیگر طاقت نتوان آورد. یکباره از هم گسیختم و درد دیگر نه آن مفهوم همیشگی بلکه گویی فقط تاریکی بیشتر است برای کسی که کور است. نمی توانم روز دیگر و روز دیگر و روزهای دیگر را توصیف کنم نمی توانم روزهارا بشمارم تقویم هارا رد کنم از پله ها بالا بروم و اگر لازم باشد بدوم زیرا که مدت ها سینه خیز به سمت چاه رفته ام و برگشت فرسنگ ها دور است. نه حق مطلبم بیان می شود نه افکارم سرجایشان برمی گردند. گنجینه من تمام شده همانطور که خودم همانطور که جوهرم و همانطور که کاغذم.

  • به طرز عجیبی آدم های دور و برم بعد از مدت کوتاهی میل به خاموشی دارند. میل به غیب شدن و ناگهان نبودند. میل به دیگر ندیدن. ندیدن من. و الان تعجبی ندارد که هربار جوابی دریافت نمی کنم منتظر بمانم تا همه چیز تمام شود، تا نفر بعدی هم همان چرخه را تکرار کند، تا دوباره بنشینم و ببینم چگونه راحت می‌رود گویا از اول هم مرا نمیشناخته.

  • چیزی تو من بود و ازم تغذیه می‌کرد که هیچ وقت هیچکس درکش نکرد. هیچکس نفهمید که چی از من کنده میشه و چی ازم میمونه. صورت اکثرا ناراحتم ناله هایی که غر زدن توش بود و افکاری که همیشه تو سرم بودن و شنیدن همیشگی یک جمله تکراری که وای چقدر انرژی منفی ای. اینجا همیشه چندتا چیز هستن که روی گاز میسوزن. شاید من هم شعله ای باشم که روشن نمیشه. ای کاش پشت اون دردها کسی می‌فهمید که واقعا چی میکشم جای اینکه همون اول بگه دست از حرف زدن بردارم.

  • از تمام آدم هایی که از زندگیم رفتن یه چیزی باقی مونده

  • این باعث میشه به غیر قابل پیش بینی بودن زندگی فکر کنم به اینکه کی فکرشو میکرد الان اینجا باشم؟

  • без подписи

  • без подписи

  • خودت میدونستی چقد از اون شهر بدم میومد هیچ وقت با جرات نگفتم ازش متنفرم جز یک بار چون شاید تنفر هم اونقدر عمیق، خیلی درست نبود. اونجا همه همو میبینن همه همو میشناسن حتی دورترین دوست دورترین فامیلت هم یک روزی مجدد ملاقات میکنی فرقی نداره چند وقت گذشته باشه محل کار ایستگاه اتوبوسی که تنها خط داخل شهر بود، پارکای شلوغ آخر هفته ها با خانواده مهمونی فامیلی کافه های تکراری، همیشه بار دومی وجود داره انگار که سرنوشت آدماش بهم گره خورده باشه حداقل سه بار اتفاقی هر فرد رو ملاقات میکنی درباره تو اما فرق می کرد. همیشه لحظات خوب و شادم شبیه مه تو مغزم سریع و راحت محو میشدن طوری که انگار خواب بودن نه واقعی. طولی نکشید که خودت هم برام یک رویا شدی یک شک بزرگ و پر رنگ تو زندگیم که هیچ وقت نفهمیدم فقط یه تصور شیرین از خیالاتم بود یا تو واقعا وجود داشتی؟ همیشه با خودم میگم اگه اون روز بارونی نمیومدم اون جا اگه هیچکدومتون رو نمیدیدم چی میشد؟ احتمالا به زندگی یکنواختم ادامه میدادم و ۱ ماه از معده درد عصبی تو خودم نمی پیچیدم قبول دارم که چقدر اشتباه کردم من دوستت داشتم اما نه اونقدر که خودم رو درگیرت کنم نمی خواستم درگیرت کنم چون تو هدف من نبودی اما داشتم درونت غرق میشدم و این منو ترسوند. من همیشه از نزدیک شدن می ترسیدم. و من دیگه هیچ وقت ندیدمت نه شبیه بقیه آدمای اون شهر. هیچ بار دومی وجود نداشت تو حتی زودتر از سایه های مغزم محو شدی هیچ وقت درست باهات حرف نزدم شجاعانه نگفتم که انتخابم نبودی شجاعانه نگفتم اشتباه کردم شجاعانه نگفتم احمق بودم و شجاعانه خداحافظی نکردم و بار سومی که باور کنم وجود داشتی هیچ وقت به وقوع نپیوست و تبدیل شدی به لکه بزرگی که رو پیشونیم نگه داشتم. بعدها خیلی با خودم فکر کردم من در انتخاب نکردنت اشتباه نکرده بودم در اونطور رها شدن هم حقی برات قائل نبودم اما متوجه شدم تاوانش رو دادم. تاوانش همین بود. و میدونم حالا بی حسابیم. الان میتونم درک کنم که چرا واقعی نبودی اما بخش بزرگی از من رو تشکیل دادی بخشی که شاید دربارش اشتباه کرده باشم اما هیچ وقت پشیمون نیستم.

  • به طور سفت و سخت و به شکل عجیب و پرسش برانگیزی با مطالبی که امیدهای زیاد در آنها به زبانم می آید و به فکرم نفوذ می کند تا جایی باز کند، البته اگر بتواند، زاویه دارم. هر کلامش برایم مانند مشت بر صورت است. واقعیت ندارد رنگ ندارد صدا ندارد هیچ حسی در من بر نمی‌انگیزد فقط تصنع را فریاد می زند؛ امید واهی را. کلامی که حتی از خودت نیست و شالوده ی افکار دیگران است و از این و آن شنیدی و با خودت تکرار می کنی تا زنده بمانی حتی اگر کوچک ترین اعتقادی به صحتشان نداری. آنچه تو را وادار کرد در جواب چکیده های نامه ام به کودک و قسمت های پر رنگش پاسخ بنویسی همان بخش واقعی آن بود. درد و رنج و تلاش برای بیان احساساتی که یقه را مثل کنه می چسبند و امید لا به لای همان ها پنهان شده نه مثل شیرینی جایزه برای کودکان در پایان کار خوبشان تا شرطی شوند و ارزش خود را در اعمال مفیدشان ببینند. هنرمند را رنجی هنرمند می‌سازد که هم از آن فراریست و هم عاشقش است قلبش برای همان رنج می تپد برای به نمایش گذاشتن زاویه دید خودش از آنچه تجربه می کند و دیگران متوجه‌اش نیستند. تضاد همین‌جاست همین حالا در تک تک احوالاتم. و من عاشق همان رنجم همان که در من بالا می آید عذابم می دهد اما دیگری که می خواند می گوید: گویی برای خودم نوشته ام، انگار از زبان من بیان شده. و شاید قدرت همین باشد. کودکت را با این رنج آشنا کن کثافتی که تا پایان عمرت همراهت است اما پنجره ای به رویت باز می کند که تا قبل از آن از وجودش باخبر نبودی.

  • یک جایی از وجودم عمیقا هم خوشحال و هم ناراحته دچار تضادی شدم که تا قبل این درگیرش نبودم نه با این شدت. یهو متوجه شدم چطور تمام دنیای بیرون از من رنگ واقعیت گرفتن رنگ جدیت رنگ ترس و اضطراب و هیجان و انتظار و و نگرانی و بی قراری و امید و امید و امید و امید. هزاران فکر تو سرم میچرخن و یه چیزی بهم میگه تازه شروع شده؛ بالاخره استارتش خورد، بالاخره دکمه صفر روشن شد. صفری که منو میترسونه ولی برای رسیدن بهش تا اینجا راه زیادی اومدم. صفری که بخشی از وجودم عمیقا و شدیدا می خواد یه روز بشه یک، بعد بشه دو، سه و بالا و بالاتر. صفری که یهو چشم باز کنم و ببینم ۱۰ شده. یه ۱۰ بزرگ که با رشد خودم به دست اومده.

  • آدم خواسته نشدن و شدن رو زود میفهمه فقط زمان میبره تا قبولش کنه ای کاش تو منو دوس داشتی چون من خیلی زیاد دوست داشتم و عشق من به تنهایی کافی نبود.

  • یه چیزایی هست که هنوز فراموش نکردم چون نیمه تموم، تموم شدن و هیچ چیز بیشتر از چیزهایی که یه پایان کامل نداشتن نمیتونه منو عصبی کنه. مهم نیست چقدر دلایل خودم رو داشته باشم چقدر اون کار و اون اتفاق منطقی بوده باشه، یه پایان خوب تموم چیزیه که میتونست کمکم کنه. هرچند خیلی وقتا اون پایان رو هم نتونستم قبول کنم ولی صداقت مهم تره.

  • без подписи

  • احساس می کنم یه سنگ رو قلبمه که هیچ وقت قرار نیست برداشته بشه

  • فک کنم بالاخره اتفاق افتاد بزرگسالی که دستت رو، رو تموم روتین و گذشته میبنده