- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 30
- 1/48двое суток
- 34
- 1/72трое суток
- 37
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
یکپارچگی روان، مقصدی نیست که یکباره به آن برسیم، بلکه مسیری است که تمام عمر در آن گام برمیداریم و امنیتی که از رهگذر آن بهدست میآوریم، همیشه در معرض تهدیدهای درون و بیرون است و کشمکش میان عشق به زندگی و وسوسهٔ مرگ و ویرانگری، هرگز پایان نمیپذیرد. از آنجا که یکپارچگیِ کامل هرگز ممکن نمیشود، بخشهایی از وجودمان را همیشه ناشناخته رها میکنیم و همین ناشناختگی است که ریشهٔ عمیقترین احساس تنهاییمان میشود. برگرفته از حس تنهایی نوشتهٔ ملانی کلاین @psychoticego
متاسفانه امروزه بسیاری از بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی، داروهای آنتیسایکوتیک بسیار قوی در بیمارستان دریافت میکنند و با ترکیبی از داروها که زندگیشان را ملالآور میکند، خالی از انگیزه میشوند. حالتهای روانی (به سان مردهٔ متحرک) آنها به علت تغییرات ذهنی آنها نیست. طنز غمانگیز این رویکرد این است که بیمار با فرایندی موازی با اسکیزوفرنی مواجه میشود: محبوس شدنهای رادیکال، فعالیتهای تغییر ذهنی، از دست دادن صفات انسانی، انزوا. ممکن است بسیاری از افراد مبتلا به اسکیزوفرنی نیاز به بیمارستان و داروهایی به منظور کمک به کشف بخشهای قابل استفادهٔ ذهن خود داشته باشند. با این حال، موارد درمان موفقی در مورد اسکیزوفرنی دیدهام که در آنها نه دارویی تجویز شده است و نه فرد بیمار بستری بوده است. به هیچوجه هم من تنها روانکاوی نیستم که این کار را انجام داده است. همهٔ ما حکمت صحبت کردن را میدانیم. در مشکلات، ما تبدیل به شخص دیگری میشویم. شنیده شدن، چشمانداز جدیدی ایجاد میکند. کمکی که به ما میشود نه تنها در حرفهایی که زده میشود بلکه همچنین در ارتباط انسانیِ حین مصاحبت است که موجب ارتقای تفکر ناهشیار میگردد. صحبت کردن اثر درمانی دارد. همهٔ ما این را میدانیم. همهٔ ما این کار را به صورت طبیعی انجام میدهیم و برای اثبات آن به «نتایج مطالعات» نیاز نداریم. این دقیقاً همین روش قدیمیِ خودیاری از طریق وجوه روانی و وجودی است که اغلب در مواجهه با شخصیت اسکیزوفرنیک انکار میشود. همان منبع
گاهی اوقات از من در مورد علل احتمالی اسکیزوفرنی سوال میشود. پاسخ به این سوال را درست نمیدانم. به نظرم این سوال مانند این است که بپرسیم چه چیزی باعث وجود انسان میشود. با وجود این در کار من الگویی مشخص دیده میشد. کودک بودن، متحمل شدن یک وضعیت طولانیمدت است که در آن ذهن انسان پیچیدهتر از آن چیزیست که شخص به طور معمول میتواند متحمل شود. اذهان ما در خودشان محتویاتی تولید میکنند عظیم و غیر قابل تحمل. برای اینکه یک فرد بهنجار باشیم، ترجیح میدهیم که خودمان را ساکت کنیم. کریستوفر بولاس معمای اسکیزوفرنی ترجمه میلاد روانبخش @paychoticego
عشق تنها سفر در زمان نیست؛ تکرار ابدی لحظههاست... @psychoticego
@psychoticego
تجربههای عرفانی برای همه رخ میدهند اما بیشتر اوقات نادیده گرفته میشوند. آنها بخشی از انسانیتِ ما، از ماهیتِ شبکههای عصبیِ ما و از شیوهی دسترسیمان به زندگیِ درونی هستند. آنها گاهی جنبهای از آنچه مازلو (۱۹۵۴) «تجاربِ اوج» نامید، و آنچه دیگران «تجاربِ نزدیک به مرگ» توصیف کردهاند، هستند (اتواتر، ۱۹۹۵؛ بلکمور، ۱۹۹۳). در بهترین حالت، تجربههای عرفانی باعث تغییراتِ مثبت برای خود و برای گروهها میشوند، هرچند گاهی ممکن است پیامدهایِ ویرانگری داشته باشند، به ویژه زمانی که قابلِ جذب و هضم نباشند. عارفانِ در بالاترین سطح، ایدهها و امکاناتِ واقعاً تازهای را به گروه وارد میکنند که معمولاً آشفتهکننده هستند، مانند موسی، عیسی، ژان دارک و راماکریشنا. حتی به نوعی میتوان گفت که هم ادیپ و هم فروید عارف بودند، هرچند فکر میکنم که هر دو، که در قلب خود عقلگرا بودند، با این برچسب مخالفت میکردند. @psychoticego
آیا هیپنوتیزم در روانکاوی امروز کاربرد دارد؟ برخلاف باور عموم که گاهی روانکاوی را با هیپنوتیزم همایند میکنند، هیپنوتیزم هیچگاه در روانکاوی جایگاه نداشته و استفاده نمیشده است. در ابتدا زیگموند فروید تلاشهایی کرد تا از طریق هیپنوتیزم به دستاوردهایی برسد، اما خیلی زود آن را کنار گذاشت. فروید متوجه شد آنچه از طریق هیپنوتیزم به آگاهی آورده شده، حل و فصل نمیشود بلکه بعدها دوباره بازیابی میشود. بنابراین اگر تاریخ تولد روانکاوی را کتاب «مطالعاتی در باب هیستری» در نظر بگیریم که توسط ژوزف بروئر و زیگموند فروید در سال ۱۸۹۵ نوشته شده است، از آن به بعد هیچگاه از هیپنوتیزم به مثابه «عمل روانکاوی» استفاده نشده است. اساساً هیپنوتیزم با فلسفهٔ روانکاوی نیز در تعارض است. روانکاوی نوعی تلاش برای مواجه کردن فرد با تمایلات پنهان درونیاش است، در حالی که در هیپنوتیزم فرد قرار است حالتی از «خوابوارگی» را تجربه کند که لزوماً مواجههٔ هشیارانهای با آن ندارد. مورد بعدی دربارهٔ انتظار افراد از هیپنوتیزم است، «گویا» افراد انتظار دارند که هیپنوتیزم در فراموشی خاطرات ناخوشایند به آنها کمک کند! این در حالی است که این گزاره از اساس غلط است، ما در روانکاوی چیزی به عنوان فراموشی خاطرات نداریم. فراموشی اتفاق نمیافتد مگر اینکه فرد آسیب فیزیکی مغزی (مثل جراحت) یا آسیب شناختی (مثل آلزایمر) ببیند، بهویژه خاطرات ناخوشایند به این علت که بار هیجانی بالایی همراه با آنهاست، ثبات بالاتری در حافظه دارند.
روانکاوی که با تلاش زیاد از خودشیفتگی خود عبور کرده است میداند که عاشق شدن بیمار ناشی از وضعیت روانکاوی است و نباید آن را به جذابیتهای فردی خود نسبت دهد. (فروید، ۱۹۱۵)
ما انسانها همه، به اشکال مختلف، متخصصان «انکار» هستیم. ما معمولاً به اضطراب به مثابه ابزاری برای «فرار» فکر نمیکنیم. از آنجایی که چیزهای واقعی زیادی برای نگرانی وجود دارد، میتوان فهمید که ممکن است در مواردی از اضطراب به شیوهای بسیار خاص و بنابراین پرهزینه استفاده کنیم: ما دائماً نگران همهچیز هستیم تا خود را از فهمیدن و درک کردن و متعاقب آن از احساس اندوه در مورد چیز خاصی در تاریخچهٔ زندگیمان دور کنیم. در اینجا اضطراب به جایگزینی علیه خودشناسی تبدیل شده است. آنچه باعث نگرانی بیوقفه در مورد همهچیز میشود، امتناع از غمگین بودن برای چیزی است. ما به عنوان جایگزینی برای تجربهٔ آن احساسات اندوه و یأس و غم، دائما نگران هستیم. شاید چیز زیادی برای نگرانی وجود نداشته باشد، اما چیزهای زیادی برای «تأسف» وجود دارد. حالا ما نیاز داریم غم را جایگزین نگرانی کنیم. این فکر اگرچه دشوار است، اما امیدوارکننده است. وقتی جرأت «سوگواری» را به دست آوریم، آنوقت میتوانیم در مسیری قرار بگیریم که خیلی کمتر نگران باشیم. @psychoticego
آدم خوبی بود، من را هم دوست داشت اما چیزی بینمان شکل نگرفت. من پژمردهتر از آن بودم که با عشق او به زندگی بازگردم..
یک نمونه از حالتهای «یکپارچه نبودن» را میتوان در تجربهٔ بسیار رایجی دید که بیمار تمام اتفاقات آخر هفتهاش را با جزئیات کامل تعریف میکند و وقتی همهچیز را گفت، احساس خشنودی میکند، در حالی که درمانگر حس میکند اصلاً کار درمانیِ مفیدی انجام نشده است. اینکه کسی ما را بشناسد، یعنی اینکه دستکم در وجود درمانگر، احساس یکپارچگی کنیم. این، همان جوهرهٔ زندگی نوزادی است که هیچ کس را نداشته تا تکههای پراکندهٔ وجودش را برایش جمع کند. در زندگی یک نوزادِ سالم، دورههای طولانیای پیش میآید که برای بچه فرقی نمیکند چند تکهٔ جدا از هم باشد یا یک موجودِ کامل؛ یا اینکه در چهرهٔ مادرش زندگی کند یا در بدن خودش. تنها چیزی که مهم است این است که گاهی یکپارچه شود و چیزی احساس کند. وینیکات @psychoticego
...وقتی احساس میکنیم شایستهٔ نعماتی که دریافت کردهایم نیستیم، تنها کافی است به خود یادآوری کنیم که بهزودی شایستهٔ بلاهایی که بر سرمان میآید نیز نخواهیم بود. بیماریهایمان، رسواییهای عمومی و طرد شدنهای عاشقانهمان در گذر زمان به همان اندازه بیدلیل خواهند بود که زیبایی، پیشرفتها و همراهان عاشقانهمان ممکن است اکنون بیدلیل به نظر برسند. نباید چندان نگران نعمتها باشیم و نه چندان تلخ از رنجها شکایت کنیم. از همان ابتدا، باید با وقار و در عین حال پیشآگاهی تاریک، بینظمی و بیاخلاقی ذاتی سرنوشت را بپذیریم. @psychoticego
...ممکن است موفقیت را از سر تواضعی افراطی نابود کنیم: از این حس که مطمئناً شایسته نعمتهایی که دریافت کردهایم نیستیم. ممکن است نگاهی به شغل یا معشوق تازهمان بیندازیم و آن را در برابر تمام ضعفهایی که در خود میشناسیم، همچون تنبلی، ترس، حماقت و ناپختگی، بسنجیم و نتیجه بگیریم که حتماً اشتباهی رخ داده و باید این نعمات را به افراد سزاوارتر بازگردانیم...
گونۀ رایجی از خود تخریبی مربوط به افرادی است که بهای امید را بیش از حد بالا میدانند. ممکن است، در دوران جوانی، زمانی که بیش از حد شکننده بودهایم، با ناامیدیهایی بیرحمانه روبهرو شده باشیم. شاید امیدوار بودیم که والدینمان کنار هم بمانند، اما نماندند. یا امیدوار بودیم پدرمان از شهر دیگری برگردد، اما برگشت و نماند. شاید جرأت کردیم کسی را دوست داشته باشیم و، پس از چند هفته سرخوشی، او ناگهان و بهطرز عجیبی رفتارش را عوض کرد و در برابر دوستانمان ما را سکهٔ یک پول کرد. حال در جایی از شخصیتمان، پیوندی عمیق میان امید و خطر شکل گرفته، همراه با ترجیحی ناخودآگاه برای زیستن آرام در دل ناامیدی، بهجای زیستن آزادانه در کنار امید. ما ترجیح میدهیم ناامید باشیم و شکست نخوریم تا اینکه امیدوار شویم و بعد مأیوس شویم...
کودک بودن یعنی تاب آوردن موقعیتی طولانی که در آن ذهن انسان پیچیدهتر از آنی است که خود بتواند عموما آن را تاب بیاورد. شرایط جهان ما هرچه گیجکننده و والدینمان و سایرین پریشان باشند، ذهنمان نیز در درون خود محتوایی دردناک و طاقتفرسا را تولید میکند. بنابراین، برای آنکه آدمهای موفق و نرمال باشیم، در عوض باید خود را به حماقت بزنیم. آنگاه که خورشید از هم میپاشد: معمای اسکیزوفرنی کریستوفر بولاس ترجمه میلاد روانبخش @psychoticego
توتالیتاریسم تنها با کشتنِ تنها پیش نمیرود؛ هنرِ حقیقیاش در تصرفِ ذهن است. نخست آنان را که جسارتِ رهایی دارند از میان برمیدارد، زیرا شجاعت همیشه کوتاهترین عمر را در چنین نظامهایی دارد. آنان که میتوانستند شناخت را به نسلی منتقل کنند، زودتر زیر خاک میروند، بدون آنکه روایتشان نوشته شود؛ و تاریخ، بیصدا، از جسوران تهی میشود. آنچه باقی میماند، انسانی است که جسمش در اختیار دیگری است و اندیشهاش نیز. اندیشیدن خطرناک میشود و سکوت به شکلِ نجات درمیآید. اما این نجات، نجاتی مسموم است. فرد برای زنده ماندن، به دیکتاتوری خدمت میکند؛ جانش را وقفِ نظمی میسازد که آمادهٔ سلاخیِ خودِ اوست. گویی انسان، با غروری کور، به این انتخاب میبالد که جلادِ خویش را برگزیده است، و حماقتش را فضیلت مینامد، فقط برای آنکه احساس کند «نقشی» داشته است؛ حتی اگر این نقش، خدمت به شرّ باشد. چه آسان است برای آنان که از آغاز در چرخهٔ بیمارِ اطاعت زیستهاند، ماشه را بفشارند؛ چه آسان است خالی کردنِ گلوله در بدنِ بیگناهی که تنها جرمش داشتنِ فکر بوده است. دهانها با خاک پر میشود، و جهان، طبق عادت دیرینهاش، سکوت میکند؛ همان سکوتی که بعدها گریبانِ خودِ تماشاگران را نیز خواهد گرفت. زیرا ظلم در یک جغرافیای خاص محبوس نمیماند. چرخِ تاریخ دیر یا زود میچرخد و جای جلاد و قربانی عوض میشود. آنگاه کسی به یاری نخواهد آمد، چرا که آنان که میتوانستند نسلها را به جسارت و شناخت مجهز کنند، سالهاست خاموش شدهاند. جامعهای که به سکوت خو کرده، حتی در لحظهٔ سقوط نیز زبانِ نجات ندارد. هانا آرنت Green lotus @psychoticego
وقتی انسان از خود حقیقیاش تهی شود، به تودهای بیهویت تبدیل میشود که حتی توان رنج کشیدن را هم ندارد؛ و این وحشتناکتر از هر شکنجهٔ جسمی است. انزوا
انزوا آینهای است که نه چهرهٔ تو، بلکه مرزهای وجودت را نشان میدهد. بسیاری میترسند در آینه نگاه کنند، چون ممکن است خود را کوچکتر از آنچه تصور میکردند ببینند. اما کسانی که تاب میآورند، کشف میکنند که مرزهایشان نه دیوار، بلکه پنجره است. برگرفته از مقالهٔ «انزوا» اثر پل ویلیامز @psychoticego
روایت بیکلام
خاطرهای در درونم است تا اندوه را جاودانه سازد سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز