قمپز
описание
😁محفل طنز قمپز😁 بزرگترین محفل طنز کشور پهناور قم ارسال نظرات و اثرات: https://eitaa.com/adabqomadmin ادمین اصلی کانال: @artghom_ir 🔸صفحه اینستاگرام🔸 https://www.instagram.com/qompoz.ir 🔸صفحه یوتیوب🔸 https://www.youtube.com/@qompoz
2 325
подписчиков
Охват к подписчикам
45,8%
ERR
Реакции к просмотрам
0,25%
69 на 24 постов
Пересылки к просмотрам
1,11%
303
Постов в день
0,0
всего 24
Где отзываются чаще
доля реакций к просмотрам- 27 дек.سید مصطفی فاطمی در هفتاد و دومین محفل طنز قمپز، از شب یلدای خواستگاری می گوید. @qompoz 🍉💍0,75%
- 1 янв.🔸به کجا چنین شتابان 🔹سید شهاب جدّا 🔹بدون تاریخ @shamoshahab0,73%
- 16 дек.без подписи0,71%
- 20 дек.📽✅ ببینید نظر اساتید طنز و عموم مردم نسبت به برگزاری محفل ادبی طنز قمپز. قمپز هفتاد و دوم با موضوع شب یلدا و روز حمل و نقل و رانندگان؛ چهارشنبه بیست و ششم آذرماه به همت حوزه هنری استان قم و سازمان فرهنگی ورزشی شهرداری قم، با استقبال بینظیر مردم قم در سالن کتابخانه آیت الله خامنهای قم برگزار شد. ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ 🔻قمپز در شبکههای اجتماعی🔻 🔗 ایتا | اینستا | یوتوب | تلگرام0,69%
- 23 дек.شعر طنز به بهانه ممنوع شدن مجوز کافه در قم 😂☕️ قمپز هفتادم #شعر_طنز #عباس_احمدی ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ 🔻قمپز در شبکههای اجتماعی🔻 🔗 ایتا | اینستا | یوتوب | تلگرام0,62%
- 26 дек.📽✅ ناصر فیض در هفتاد و دومین محفل طنز قمپز، از پروژه ازدواج خویش میگوید. 🔹قمپز هفتاد و دوم با موضوع شب یلدا و روز حمل و نقل و رانندگان؛ چهارشنبه بیست و ششم آذرماه به همت حوزه هنری استان قم و سازمان فرهنگی ورزشی شهرداری قم، با استقبال بینظیر مردم قم در سالن کتابخانه آیت الله خامنهای قم برگزار شد. 🔹در این محفل قمپز جناب آقای ناصر فیض از شاعران طنزپرداز مطرح کشور ، به عنوان مهمان در این برنامه حضور داشتند و جناب آقای عباس احمدی مانند همیشه به عنوان میزبان. #قمپز72 #قمپز #طنز ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ 🔻قمپز در شبکههای اجتماعی🔻 🔗 ایتا | اینستا | یوتوب | تلگرام0,44%
- 25 дек.✅ سید محمد جواد یثربی در هفتادمین محفل طنز قمپز، از پروژه منوریل قم میگوید. هفتادمین محفل طنز قمپز ، ویژه روز قم و روز شعر و ادب فارسی، چهارشنبه بیست و ششم شهریورماه در سالن همایشهای شهرداری قم، با استقبال بینظیر مردم قم برگزار شد. قمپز هفتادم ، به همت حوزه هنری استان قم و با مشارکت شهرداری قم و سازمان فرهنگی اجتماعی ورزشی شهرداری قم برگزار شد. ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ 🔻قمپز در شبکههای اجتماعی🔻 🔗 ایتا | اینستا | یوتوب | تلگرام0,36%
- 21 дек.🔹هنوز هندوانهای مهیا نشده بود و دیگر مجال ابتیاع هندوانه تازه نیز باقی نمانده بود. یا اللهگویان درآمدند. مردی بود میانسال، با کلاهی مشکی بر سر، خاتونی نقابدار و دو پسر که تازه پشت لبشان سبز شده بود. با آجیل و شیرینی و میوه و چای از ایشان به غایت پذیرایی کردیم. در خلال ضیافت، بارها و بارها نداشتن هندوانه را به کنایت بر ما گوشزد نمودند. ناگفته نماند که پسر ارشد ایشان با همان شلوار مشکی و چاروق سرخ و آبی به مجلس درآمده بود. #علی_بهاری #نثر_قاجاری #شب_یلدا #هندوانه #دربار @tanzac0,34%
- 15 дек.без подписи0,31%
- 26 дек.📽✅ محمد غلامی در هفتاد و دومین محفل طنز قمپز، از سخنان شب یلدایی یک زوج خیالی می گوید. 🔹قمپز هفتاد و دوم با موضوع شب یلدا و روز حمل و نقل و رانندگان؛ چهارشنبه بیست و ششم آذرماه به همت حوزه هنری استان قم و سازمان فرهنگی ورزشی شهرداری قم، با استقبال بینظیر مردم قم در سالن کتابخانه آیت الله خامنهای قم برگزار شد. 🔹در این محفل قمپز جناب آقای ناصر فیض از شاعران طنزپرداز مطرح کشور ، به عنوان مهمان در این برنامه حضور داشتند و جناب آقای عباس احمدی مانند همیشه به عنوان میزبان. #قمپز۷۲ #قمپز #طنز ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ 🔻قمپز در شبکههای اجتماعی🔻 🔗 ایتا | اینستا | یوتوب | تلگرام0,30%
- 26 дек.📽✅ سید جواد میرصفی در هفتاد و دومین محفل طنز قمپز، دستورالعمل راهبردی دیده شدن در اینستاگرام را لو میدهد. 🔹قمپز هفتاد و دوم با موضوع شب یلدا و روز حمل و نقل و رانندگان؛ چهارشنبه بیست و ششم آذرماه به همت حوزه هنری استان قم و سازمان فرهنگی ورزشی شهرداری قم، با استقبال بینظیر مردم قم در سالن کتابخانه آیت الله خامنهای قم برگزار شد. 🔹در این محفل قمپز جناب آقای ناصر فیض از شاعران طنزپرداز مطرح کشور ، به عنوان مهمان در این برنامه حضور داشتند و جناب آقای عباس احمدی مانند همیشه به عنوان میزبان. #قمپز۷۲ #قمپز #طنز ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ 🔻قمپز در شبکههای اجتماعی🔻 🔗 ایتا | اینستا | یوتوب | تلگرام0,30%
- 21 дек.یلدای قاجاری ▪️شب چله برای ما ایرانیها شبی ویژه است. به قول معروف، یک شب شاد! دور هم مینشینیم و به وای فای وصل میشویم، تخمه و هندوانه و شیرینی میخوریم، ترندهای اینستاگرامی میبینیم و دوباره شیرینی و هندوانه و تخمه میخوریم و در نهایت نت را خاموش و خداحافظی میکنیم. ▪️دوران قاجار هم از تاریخ بلند ایران مستثنی نبوده است. در آن دوره هم مردم در شب چله، این بلندترین شب سال دور هم جمع میشدند، حافظ و سعدی و مولوی میخواندند، شیرینیهای سنتی مثل باقلوا و انار و هندوانه میخوردند و تا نیمه شب گپ میزدند و قلیان میکشیدند. سپس در دل تاریکی آرامشبخش شب به سوی خانههایشان میرفتند. ▪️به تازگی دفترچهای به دستم افتاد که حکایت نوجوانی از دوران قاجار است. او در این حکایت ماجرایی که برایش در شب یلدا اتفاق افتاده را بازمیگوید. اشتراکات فرهنگی کنونی ما با جامعه آن دوران، جذاب است. 🔹حقیر، که نامم محمدحسن است و در بلدی دور از ملک ناصری روزگار میگذرانم، ماجرایی دارم که در شب چله بر من رفت و حکایتش بر شما بازگویم، تا بدانید دنیا چه رنگی دارد و ایام چگونه میگذرد. 🔸در آن روزها که به خدمت پدر مشغول بودم و در امورات خرد و کلان منزل یاری میرساندم، ناگاه جناب والد مرا به اندرونی خوانده، به نرمی فرمودند: «محمدحسن! برخیز و رهسپار بازارچه شو. این سکهها را بردار و یک هندوانه به غایت آبدار و خوشرنگ، از قرار کیلویی دو قران، برای شب چله بخر. حواست جمع باشد! دنیا پر از دغلباز است. مبادا فریب بخوری و دستخالی بازآیی! بهترینش را بگیری، که امشب شب چله است و خانوادهای نجیبزاده میهمان مایند و هنوز آفتاب رخ در نقاب نکشیده، به خانه میرسند.» 🔹چون این تکلیف به حقیر محول شد، دل و جانم از شادی لبریز گشت، زیرا فرصتی بود تا خود را مرد خانه شمارم و رضایت خاطر پدر فراهم آورم. بیدرنگ رهسپار بازار شدم. راهی که از کوچههای تنگ و پرهیاهو میگذشت، آکنده بود از صداهای گوناگون: نوای دلنشین آواز دستفروشان، بانگ چکشی که بر نعل اسب فرود میآمد و گاهبهگاه بوی نان تازه جو که از تنورهای کوچک برمیخاست، مشامم را مینواخت و مشی در بازار را دلپذیر میساخت. 🔸چون به بازارچه رسیدم، دیدم حجرهداران هر یک در ستایش کالای خویش از دیگری پیشی میگیرند. در میان این شور و غوغا، نگاهم به هندوانههایی افتاد که چون یاقوتهای سبز در پرتو آفتاب برق میزدند. به سوی حجرهای رفتم که فروشندهاش مردی میانسال بود با سبیلی تابخورده و به آواز میخواند: «شیرینتر از شکر! سرخ و آبدار ببر!» 🔹پس از اندکی درنگ، یکی از هندوانهها را که در نظر بهترین و خوشرنگترین میآمد، برگزیدم. فروشنده با نگاهی ملاطفتآمیز گفت: «احسنت بر تو، پسر جان! این هندوانه نگین جنس من است. نظیرش را ساعتی پیش برای همشیره خودم بردم. تو نیز برای همشیره میخواهی؟» گفتم: «خیر، پدرم سفارش کرده بهترینِ بازار را فراهم آورم.» چون نام پدر را شنید، زبان درکشید. سکهها را گرفت و هندوانه را تسلیم نمود. 🔸سنگینی هندوانه راه بازگشت را بر من دشوار ساخته بود، لیک در دل شوق داشتم که با این ارمغان به خانه بازگردم. بیش از نیمه راه را پیموده بودم که ناگاه آوایی از پسِ سر به گوشم رسید: «آهای، پاپتی! بایست!» 🔹ایستادم و بازگشتم. دیدم دو تن از پسرانی که به نظر از خاندانی اصیل بودند، با جامههایی فاخر و چهرههایی مغرور، به سوی من میآیند. آن یکی که از همه درشتهیکلتر بود و چاروقی سرخ و آبی در پا داشت و شلواری مشکیِ پرکلاغی پوشیده بود، به خشم گفت: «هندوانهات را بده، و الاّ چون سگ کتکت میزنیم!» با صدایی لرزان و دلی مالامال از بیم گفتم: «پدرم فرمان داده این هندوانه را برای خانه ببرم.» گندهلات خندید و گفت: «فرمان پدرت به چاروق راستم! بده بیاید.» و به زور هندوانه را از دستم ربود. قهقههزنان دور شدند و یکی از ایشان نیز مرا هل داد و به زمین افکند. خاکآلود و با زانویی مجروح، و گریان به سوی خانه بازگشتم. 🔸چون به خانه رسیدم، پدر را دیدم که به چیدن سفره شب چله مشغول است. چون مرا با آن حال زار و تن خاکآلود بدید، شتابان پیش آمد و پرسید: «محمدحسن! چرا چنین آشفته و پریشانی؟ حکایت هندوانه چه شد؟ ساعتی دیگر نجیبزادگان میرسند!» با بغضی در گلو، ماجرا را بازگفتم. پدر به خشم آمد و گفت: «بعد فراغ از امر سفره، خود به بازار میروم و هندوانهای دیگر فراهم میآورم.» دوباره مشغول کار شد. لختی نگذشت که صدای دقّالباب برخاست. «یا الله» گفتند.0,23%