tgindex
🌹✨رفیق جانی✨🌹

🌹✨رفیق جانی✨🌹

Статистика
@rafegjaniМузыкаперсидский

دُنیا🌏مِث مارو نَدارِع👭 #رفیق.. 😉❤️ نَه دارِع🙊نَه میتونِه بیارِع🙈👌🏻💋 @rafegjani

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
8
Всего постов
63
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Музыка (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
199
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
24
40 постов
Вовлечённость
12,1%
к подписчикам
Постов в день
1,1
всего 63
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
11
1/48двое суток
12
1/72трое суток
13

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • یچیزی میگمو میرم : بعضی اتفاقا دلتو میشکنن ولی چشاتو باز میکنن، اونارو برد حساب کن.!:)

  • خدایا هزار بار شکر 🤲🏻

  • درود بر حضرت محمد مصطفی❤️ ﷺصلﷺوســـــلـمﷺ          اَلَهُمَ صَلِ عَلَیْ مُحَمَّدٍ وَعَلَیْ اَلٍِ وَ اَصّحابِ مُحَمَدٍ.❤️ شب جمعه مبارک🌹

  • : شازده کوچولو چرا خاطرات خیلی بی رحمن؟ روباه چون دستتو میگیرن و میبرن به روزایی که هیچوقت بر نمیگردن :)

  • پاداش او به میزان نیت های ماست ! 🤍

  • خدا پرواز را آفرید، انســـان قفس را!

  • اگر روزی نایبینی بینا شود، نخستین چیزی که دور می‌اندازد، عصایی است که یک عمر او را به مقصد رسانده است.» گاه، بزرگ‌ترین درد انسان، ناسپاسی کسی است که روزی تمام تکیه‌گاهش بودی.

  • جان منی جان منی جان من آن منی آن منی آن من شاه منی لایق سودای من قند منی لایق دندان من نور منی باش در این چشم من چشم من و چشمه حَیوان من " ☆مولانا ""

  • ادامه رومان تقدیم تان ❤️

  • #پارت۳۷ معجزه عشق😍 (نازین ) مه:رفتم بخونه گفتم باشه خود غمگین بگیرم نگاه کنم چیکار میشه🤪 سلام مودر 😞 مودر مه :ایشته بود امتحان تو ؟ چری ته رو تو زهر میباره باز چی گل به او دادی 😣 مه:مودر جوو خیلی سخت بود هر چی خونده بودم نماده بود☹️ مچم اینا سوالا از کجا اورده بودن ما کو ایته چیزا به ته کتاب ها نخونده بودیم 😫 مودر مه :وی مودر جوو ایته که نمیشه بازم خدا بزرگه غم نخوری دختر مه 😔 مه:😂شوخی کدم مودر جوو خیلی هم آسون بود کامیاب میشم مه خب بود دگه هر اندازه که زحمت کشیده باشم همو اندازه گنج میبرم 😇 مودر مه:الا دخترک تو چی بگم دل مه بترقوندی شاو روز درس خوندی به هیچ جا نرفتی لاغر شدی تو پوف کنن میفتی از بست درس خوندی مه پیش خو گفتم ایشتنه که میگی حل نکدم 🤨 میفهمم بخیرر نتیجه خب میگیری 😚 مه:خوو ها دگ چی فکر کردین ایته تنبل هم نیوم دگ 😌 خب مودر جوو سه روزه خاو نشدم همیته مونده هستم و جون مم درد میکنه چی داریم که نون بخورم برم خاو شم مه بیدار نکنین بگذارین خاو ها نشده خود پره کنم 🥱😴 مودر مه :ها خودم دور چشم ها تو سیاه شده 😨از بستی بیدار خاوی کشیدی ها چاشت آش کردم تو هم خوش داری نون بخور خاو شو 😴 میگه مه بیدار نکنین🤨 روز ها روز کار نمیکدی حالی تو به چی کار بیدار کنم ☹️ مه:خبه مودر جوو ازی بد دگه بیکارم یک ماه تا نتیجه مه بیایه ازی بد کارت خونه هم میکنم خودی شما 🥶🥵 مودر مه:نظر نشی حالی بیا دگ نون بخور خیلی گپ نزن 😂 دم سرا وا کن که آرش آمده بدو مه:آمدم یک دیقه در سرا بکندی به کیفت خود کدی 🏃🏻‍♀️🏃🏻‍♀️🏃🏻‍♀️ آرش: علیکم سلام مم خبم تو ایشتنی 😌 مه:مه کی سلام کردم 🙁 شکرر مم خبم به حال شما نمیرسم 😊 آرش:مم از طعنه گفتم دختر کتی سلام تو کو 🤔 دل ازی خوشه که داکتر یا مدیر بشه 😂🤭 مه:تیاره دگه خیلی گپ نزن ازی بد همیتنه تو مگری مه سلام کنی😝 ب گفته تو داکتر یا مدیر صاحب به جلو تو ایستاده میشه 😌 آرش:ببینیم و تعریف کنیم 🤐 ‌ ╔═════❥❊••• ◍⃟ @rafegjani ♥️ ╚═════─────✤❊•••

  • #پارت۳۶ معجزه عشق😍 برفتیم به پوهنځی ها که به روی کارت ها ما بود به چوکی ها که جا ما بود بشیشتیم و استرس لرز هم به دل ما بود 🤒 اول راهنمایی کردن درباره طریقه حل کردن و انتخاب رشته گفتن و بعد بخش کردن چپتر سوالا 😰 تینا:بسم الله خدا جوو مه میتونم به همکاری تو یا الله🤲🏻🥺 الا جوو آسان هست ریاضی ها 💃🏼 نازین :بسم الله کدم و کله خود ته انداختم شروع کدم تقریبا خب بود ریاضی 🙂 السا:بسم الله شکررر خب هست مه میتونم 😚 بخش ریاضی خلاص شد ✨ بعد بخش فزیک و کیمیا هم خلاص شد 💫 رفتیم بخش حفظی ها شکرر ای کار کدیم📝 جالب اینجی بود کله ها خود ته کردیم و هر چی یاد داشتیم نداشتیم کار کدیم 🙁 به اولین بار نقل نکدیم چون اصلاااا امکان ندیشت نقل کنیم و نخواستیم زحمت ها یکساله خود با دوتا نقل یا دو سوالی به خاک بکسان کنیم 🥵 انتخاب رشته هم کردیم و چپتر ها دادیم بیرون شدیم 👍🙃 نازین :چی رقم بود دخترا از مه کو چند تا سوال ریاضی یاد ندیشتم دگرا هم خب بود ولی رشته اول نشه دوم حتمی کامیاب میشم 😍 تینا:مم خب حل کدم میفهمم کامیابم مم 🤩 السا:الهی شکرر پس همرنگ هستیم مم خب حل کدم البته چند تاه ریاضی موند ولی خیره میشه کامیاب میشم مم🥰 السا:انتخاب ها خود هم همونای که گفتیم زدیم دگ ؟ نازین و تینا :هااااا همونا انتخاب کدیم🤷🏻‍♀️ هر سه تا ما خوشحال بیرون شدیم و شیریخ از دم پوهنتون هم بخوردیم 🍨 رفتیم طرف خونه دخترا با خیال راحت استراحت کنیم و دعا 🤲🏻 ‌ ╔═════❥❊••• ◍⃟ @rafegjani ♥️ ╚═════─────✤❊•••

  • #پارت۳۵ معجزه عشق 😍 بالاخره بد از انتظار ها و تلاش ها بی پایان امروز روز امتحان کانکور یا میشه گفت آینده خود رقم میزدیم 😊 نازین :مادر جوو مه مام برم🙃 مودر مه :داخل کیف تو چاکلت و کمی بادام درختی گذاشتم حتمی بخوری😊 نازین:چشم مادر جوو دعا کنین ۳۶۰سوال خود حل کنم 🤲🏻😊 آرش:باشه مم تو دعا خیر کنم همیته که میری الهی ...بخیر بری😂 نازین:نمردم دعا خیر تو هم بشنیدم 😒 مودر مه :دختر مه بعذاب نکن بگذار بره برو موفق باشی 😚 تینا:انی دیر شد بخدا مودررر جوو مه رفتم شما بشینین به دعا کرده تا مه میام🤲🏻 مودر مه :خدا پشت پناه تو زحمت ها تو هدر نمیره بخیرر مودر جوو تو میتونی بخیر بری 😘 نازین:مه رفتم دعا کنین دمی میام خوشحال بیام 🙃 مودر مه:میفهمم تو اول نمره کانکور میشی دختر مه جوره نداره بکیر ای پول ها به خود خوردنی بستون که شکم گشنه نری فشار تو پاهین میایه 😘 (السا) مه:بازم مثل همیشه مه برفتم برد تینا با هم برفتیم برد نازین خدا کنه امروز دگه ما به انتطار نگذاره 🥴 نازین :انی چی عجب خانم ها بیامادین😐 ایشته دیر آمدین دیونه ها 😒 تینا:آفتاو از کدو طرف بیرون شده امروز 🧐 که نازین جلوتر از ما بیرون شده 😂 نازین :گپ نزنین بریم مه دگه 😓 مه:دخترا خیلی استرس دارم چیکار کنیم 😢 نازین :توکل ب خدا کنین ما میتونیم به همه نشون میدیم 👍💪🏻 ‌ ╔═════❥❊••• ◍⃟ @rafegjani ♥️ ╚═════─────✤❊•••

  • #پارت۳۴ معجزه عشق😍 درسا خیلی سخت شده بود ما هم شب روز درس میخوندیم یک سال شد از درس خواندن ما و صنف دازده هم خلاص کردیم شکرر فارغ تحصیل شدیم به شوخی شوخی🤪😝 امروز روز تعیین رشته ها هست و طریقه یاد دادن انتخاب ها استاد صمیم یاد میدادن چون خیلیا به همی اشتباه انتخاب کردن بی نتیجه میشدن 😣 سه روز بد هم روز امتحان کانکور بود (تینا به پوهنځی ستماتولوژی چوکی ۵) (السا به پوهنځی شریعات چوکی۲۱) (نازین به پوهنځی ادبیات چوکی۱۱) همیته هر کدام ما به یک جا افتاده بودیم که امتحان بدیم کاش با هم میبودیم 🥺 تینا:دخترا به نظر شما چی انتخاب کنیم ؟ هر چی انتخاب میکنین با هم همرنگ بزنیم و تقریبا یاد گیرفتن و درس خوندن ما هم برابره🙁 نازین السا: ها صحیحه خب گپیه🙌🏻 نازین گفت باشه از استاد صمیم بپرسیم انتخاب رشته کنن و میفهمن که سطع یاد گیری ما چقذر بوده و به چی میفتیم 😉🙃 با هم رفیتیم پیش استاد سلام کردیم و انتخاب ها خود دادیم دست استاد که رتبه بندی کنن انتخاب ها ما- اول:طب دوم:ستماتولوژی سوم :اداره عامه(البته انتخاب ای بخاطر رشته جدید هست و کار زیاد هست و هر سه ما میتونیم به یک دفتر با هم کارکنیم و ای ایده بیشتر دوست داشتیم ) چهارم:ادبیات انگلیسی پنجم:روانشناسی استاد :سه انتخاب اول شما نمره ها بلندی مایه به نظر مه طب انتخاب نکنین و حداقل فرق بین دو رشته بدی ده نمره هست اول نشد دوم حتمی کامیاب میشین ما هم قبول کردیم استاد بهتر میفهمن 😌😊 به ای سه روز شب روز درس میخوندیم اصلا از استرس اشتها و خاو نداشتیم اول توکل ب خدا بعد به هدف خود تمرکز داشتیم که باید بشه👍 و همه قوما هم منتظر نتایج ما 🤦🏽‍♀️ چون عروسی ،مهمونی ،ختم ها و مناسبت ها هیچ نمیرفتیم و همه میگفتن ببینیم با ای درس خوندن خود چی گل به او میدن 🥴 ‌ ╔═════❥❊••• ◍⃟ @rafegjani ♥️ ╚═════─────✤❊•••

  • #پارت۳۳ معجزه عشق😍 (السا) مه:مثل همیشه باز کورس رفتیم 🥵 امتحان دیشتیم 😶 همی سوال(۲۴ ،۱۶)جواب او چی میشه تیناگگ بگوووو خودی قلم بم پهلو ها او میزدم😡 تینا:مم مثل همیشه به روی پاک کن خود جواب صحیح که بود مثلا (ج یا ب )اینا بود نوشته میکدم باز تیر میکدم پاک کن دست السا 🤭😂 نازین :شما بقرآن بری مم بگین 😒 باز پاک کن دست مم میدادن که آخر استاد مشکوک میشد بسر ما 🥴😂 مقصد ب همی روال تیر میکدیم امتحانا😐 البته تنبلا هم نبودیم فقط یک دو سوال نقل میکدیم زندگی بدون شیطنت نمیشه 🤦🏽‍♀️🤣 مه :از کورس بیرون شدیم هر سه تا ما بیامادیم که رکشا بگیریم که ایته شد 🤦🏽‍♀️😂 نازین :تایمی ک ما رخصت میشدیم بچه ها کلون هم از مکتب (سلطان غیاث الدین غوری )رخصت میشدن🙁 یک دفعه هم ک عجله هم داشتم ماستم ب رکشا بشینم 😐ب رو برو کورس کفش مه از پاه مه بیرون شد🤦🏽‍♀️ خود مه بشیتم ب رکشا کفش مه بفتاد پایین🤷🏻‍♀️ ینی همیتع خجالت کشیدم و همه ما میخندیم 😂😂 باز از همو بچه ها ک رخصت شدع بودن بدیدن اونا هم خیلی خندیدن😏 بعد دیدن ک مه ور نمیدارم یکی از همو پبچه هاکفش مه وردیشت بیاورد بگدیشت داخل رکشا 😐😂 مم هیچی نگفتم خجالت کشیدم گفتم ماما حرکت کنین 😂 داخل راه اینا دخترا بخندیدن گفتم تیاره دگ خب شد سوژه بری خنده پیدا کردین 🥴😒 دگ از درس اینا گپ زدیم تا رسیدیم بخونه و خدا حافظی کردیم 🖐🏻🙂 ‌ ╔═════❥❊••• ◍⃟ @rafegjani ♥️ ╚═════─────✤❊•••

  • #پارت۳۲ معجزه عشق😍 (تینا) مه:به اتاق خود شیشته بودم درس میخوندم 😌 دیدم در وا شد بابا مه بودن سلام کردم کتاب خود بسته کدم گفتم کار داشتین بابا جان ؟ بابا:ای ماما تو هر روز زنگ میزنن که جواب ما چی میدین ؟ مم گفتم باشه جواب آخر از خود تو بشنوم حالی ها بگیم یا ن ؟ مه:بابا جوو مه حالی خورد هستم خیلی زوده به فکر عروس شدن مه نشین مه حالی رویا ها و هدف ها بزرگ دارم 🤗که حالی باید راه و هدف خود دنبال کنم مه به ای شرایط توقع دارین عروس بشم 😞و خونه داری کنم 😰 گپ اول آخر مه همی بود مه عروس نمیشم درس میخونم 🥺 بابا:ها بابا جوو هر رقم خود تو خوشی خیشی به خوشی میشه خیشی به زور نمیشه🙂 درس خود بخون مه جواب ماما تو میفهمم چی بدم موفق باشی 😘🙂 مه:با ای گپ بابا خود خیلی قوی تر از قبل شدم 💪🏻 و به دخترا هم داخل گروه تل گفتم اونا هم خوشحال شدن به خوشی مه 🥰 دگ باز درس خود ادامه او خوندم🙃 ‌ ╔═════❥❊••• ◍⃟ @rafegjani ♥️ ╚═════─────✤❊•••

  • #پارت۳۱ معجزه عشق😍 نازین :شکرر امروز هم خلاص شد ولی کم مونده بود ابرو ما بره🥵 بیایین دخترا قول بدیم که درس بخونیم هم مکتب و هم کورس کانکوری باز که کامیاب شدیم او وقت ساعت تیری میکنیم 😐 تینا السا:چی چی 😲نازین خود تو هستی😦 کو یک چوچنگ خود بکن🥶 دختر درس خون شده😂 نازین :جدی میگم شما هم مسخره گی نکنین دخترا با هم درس بخونیم قول🤞🏻😌 تینا السا:با هم گفتیم چشم قربان هر چی شما بگین🤪 و هر سه تا ما با هم بخندیدیم 😂😂 (نازین ) مه :از مکتب بیامادم چاشت مودر مه بانجون کرده بودن🥴 میفهمن که مه خوش ندارم باز بمه چیپس کرده بودن مم که از هزار کفته پلو چیپس بهتر خوش دارم 😋🤤 با هم رفتیم کورس دیدیم صنف دخترا جدا کردن😃 از او پسرا بی سر پا اله خند خبری نیه از هم ته دل گفتم خدایا شکرر🤲🏻 استاد:سلام به همه شاگرد ها وقت خوش بنابر تقاضا بعضی از شاگردان دختر و مسایل اخلاقی ای باعث شد که صنف ها شما جدا کنیم تا راحت تر باشین شما 🙂 ما هم گفتیم خیربینی استاد جان🤩 ما هم کو دخترا خوبی شده بودیم درس مقبول گوش کدیم و یاد گیرفیتم 😊 همه روزه امتحان داشتیم از حفظی ها و هفته یک روز هم از ریاضی😓 درس کانکوری از درس مکتب بیشتر سخت بوده ☹️ هر کس کانکوری میخونه یاری نوش جان او خدایی سخته 😢🥵😓 ‌ ╔═════❥❊••• ◍⃟ @rafegjani ♥️ ╚═════─────✤❊•••

  • #رمان📝 #پارت ۳۰ معجزه عشق 😍 استاد:باشه امروز از آخر صنف شروع کنیم میگن دخترا لایق آخر صنف میشینن باشه ببینم راست هست یا ن 😈 ما هم میفهمیدیم که استاد گپ ما بشینده ایته میکنه هر سه تا ما میلرزیدیم از ترس نبود ازی که یاد ندیشته باشیم ما ور کنه ابرو مه میره 🤦🏽‍♀️🥺 استاد:نازین بیا تو به سر صنف به پیش تخته یک سوال بدم کار کنی نازین :انی بخدا اسم مه گفت ها دخترا مه کفت؟؟؟؟😫😫 تینا:ها وخی تو میتونی یاد داری👍💪🏻 نازین:مسخره کن درس نخونده باشم از کجا یاد دارم حالی وخیزین که برم مه 😑 استاد:بیا دگه البد صبحانه نخوردی😂 کتاب بدین بمه دخترا همه خودی هم کتاب ها خود دراز کدن فقط که ته سرینا شال سبز میندازن 😒 نازین :خدا جووو توکل بتو چون همیشه بتو سپردم بهترین میشه این دفعه هم میتونم مه سوال داد استاد 😥🤭 الا جوو ایشته آسونه خدا یا شکررر کار کدم همه چک چک کدن بمه برفتم بشیشتم مه تینا:عیش کردی بخدا انی تو کو یاد دیشتی ما چیکار کنیم 😓😥 مه:سه تا دگم از دگه جا استاد ور کرد بپرسید بعضیا یاد دیشتن بعضیا که یاد ندیشتن منفی داد برینا استاد:خب دگه کی بگم السا تو بیا مه:انی بخدا مه یاد ندارم چیکار کنم 😭😢 الهی شکرر هم استاد اسم مه گفت زنگ خورد تایم استاد ریاضی ما خلاص شد او هم گفت بشین روز دگه از تو میپرسم مه تینا :شروع کدیم به رقصیدن💃🏼💃🏼 خدا یا شکرررر 🤲🏻😘😘 ╔═════❥❊••• ◍⃟ @rafegjani ♥️ ╚═════─────✤❊•••

  • #رمان📝 #پارت۲۹ معجزه عشق😍 تمنا هم خاو شد بابیلا انه ساعت یک بجه شد باز کی صب مکتب بره 😫 نمیشه حالی خبر بدم به دخترا که مه نمیرم مکتب اونا هفت خاوه بشدن 😑 (السا) السا:اینجی مه کسی معرفی نکرد که کینم ☹️ سلام به دوستا رمان خون ما خدا کنه تا ای ساعت لذت برده باشید از قصه ما سه تا دوست بی جوره 🤪😍 منم یک دختر معصوم البته بی جوره مقبول😘 منم دو خواهر از خود کلانتر دارم که یک خواهر مه عروسی کرده یک پسر شیرین نازی داره و خواهر دگی مم نامزد هست مم خورد خونه و شوخ خونه 🥶😂 مه :صب وخیستم دیدم ساعت ۵بجه هست وخیستم نماز خود بخوندم خدا قبول کنه🤲🏻 برفتم مثل همیشه مانتو ها سیاه دل ترقونک 😫بپوشیدم چای صب هم تیار کدم (البته ای کار مه سوپرایز بود چون مه خیلی کار خونه نمیکنم مثلا خورد خانه هستم 😂) تینا:برفتم برد السا باز خود هم رفتیم برد نازین خدا کنه باز دیر نکنه از انتظار خیلی بدم میایه خدا هر روز بمه نشون میده از برکت نازین خانم 😒 نازین :بابیلا دم سرا بکندین انی آمدم شما کو به ای صب وقت همه همسایه ها بیدار میکنین 🤭🤦🏽‍♀️ مه:بالاخره رفتیم مکتب بازم مثل همیشه آخر صنف شیشته بودیم ساعت اول ریاضی دیشتیم استاد ما هم که ایته بد چیزی که او میدیدم دست پا ما بلرزه میشد استاد:سلام به همه خوبین ما دخترا :شکرر ولی نمیامادی بهتر بود امروز😒😫 فکر کنم استاد بشنید یا دخترا گفتن چون همه صنفی ها خودی ما حسودی دیشتن 😒 استاد:امروز ارزیابی صنفی داریم همه کتاب ها داخل کیف ها خود کنین 😐 مه:خدا جوو دخترا مه ریاضی یاد ندارم 🥺 تینا:ما کو دیشب مهمون دیشتیم اصلا کتاب نیاوردم که هیچی درس هم نخوندم مه:قربان روزی بخونده بودی 😂😂 ایشته نازین چپه البد یاد داره ☹️ نازین:مه فعلا به شوک هستم و چپ خود میگیرم بلکی مه ور نکنه 🥴 ╔═════❥❊••• ◍⃟ @rafegjani ♥️ ╚═════─────✤❊•••

  • #رمان📝 # پارت ۲۸ معجزه عشق😍 که ب سارا سحر گفتم شما نمیرین آمادگی کانکور سارا : میریم بخیر احمد خیلی میگه ک ب امی روز ها بریم کورس پیدا کنین مه: خب چی رشته خوش دارین؟ سارا: مه ب اداره عامه خیلی علاقه دارم ولی سحر میگه مه نمام ایته رشته سختی مه خوش ندارم احمد هم‌ میگه زحمت میکشین رشته عدلی بخونیم (خوب کی حالی نظر احمد خواست ک ب مه توضیح میدی😒) مه: هادگه مهم علاقه خودتونه سحر: احمد ب مه چی کار داره ک زورگویی کنه بره ب سر زن خو بکنه😜 سارا: سحرررر😡 سحر: چیه خوب راست میگم احمد ک ایته رشته ها بالایی خوش داره انی زنیو میخونه او ب مه چیکار داره😁 (امیته سوخته مه میگیره امالی هیچ‌گپی نشده مه زن برار خو دارن😡) سارا: سحررر لطفا سحر : باشه مم هیچی نگفتم ک رد گپه یله کنن سارا : بالاخره ساعت ۱۲ نیم شد ماما مم گفتن بریم دگه زحمت کم کنیم مادر مه هر چی اسرار کردن قبول نکردن و رفتن مم برفتم کمی بهم چینی کردم بعد رفتم ب اتاق خو در هم بسته کردم ک دیدم ک یکی در اتاق مه ای تک تک میکنه مه: بلی؟ تمنا: تینا میترسم دره وا کن🥺 رفتم در وا کردم بیاماد ب اتاق مه: چری میترسی چی گپ شده تمنا: صنفی ها مه امروز گپ ها ترسناکی گفتن حالی ماستم خاو شم ک یاد مه آماد میترسم 🥺 خوبه امشو اجازه میدم بشرطی ازی بعد ک صنفی ها تو گپ ها ترسناکی زدن پیشنا ‌نشین تمنا: باشه 🥺 ╔═════❥❊••• ◍⃟ @rafegjani ♥️ ╚═════─────✤❊•••

  • #رمان📝 #پارت ۲۷ معجزه عشق😍 احمد:تو غلط کردی خودی تصمیم خو😡 مه:ببخشین زیاده روی نمیکنیم😡 احمد:خود تو گپایی زدی که زیاده روی کنم هم که ای گپ بزد از آشپزخونه بیرو شد برفت چپه کرده رو مبل پیش ماما مه بابا مه بشیشت مم اعصاب مه خیلی خراب بود برفتم که سفره جمع کنم سارا سحر هم خودی مه کمک کردن ظرفارم خودی مه بشوشتن هر چی گفتم نمایه گفتن ما از خودیم بین ما ایته گپا نیه از بس اعصاب مه خراب بود ظرفا شرق شرق به جون هم میزدم دو تا بشقاب بشکستوندم (البته از زید نمیکردم از بس به سر احمد سوختگی بودم فکر م در گیر بود) که سارا سحر هم به تعجب نگاه میکردن سحر:چه ایته دست پا چوبی شدی امشو 😂 مه:مه مدام دست پا چوبی بودم 😁 سحر:بابیلا ما زن برار دست پا چوبی نماییم احمد بیچاره هر چی ظرف بستونه تو بشکنی🤣 تا ماستم جوابیو بدم مودر مه مر صدا کردن برفتم به دهلیز که دیدم احمد چشم ها خو به طرف مه توو میده لوق لوق هم سی میکنه "ای ایشته بی عقلیه چه ایته نگاه میکنه از بابا خود خو که خجالت نمیکشه از بابا مه کو خجالت کشه" مادر:چای ها خو بیار دگه مه:خوب باشه تیار کنم برفتم میوه ها چای ها هم تیار کردم ببردم به دهلیز خیلی معذب بودم احمدک یکسر نگاه میکرد میوه ها بگدیشتم رو میزها پیاله های نا چای کردم بری همه بگدیشتم وقتی به احمد رسیدم از بس اعصاب مه خراب بود بسریو پیاله چای شرق بزدم به رو میز که چای ها کمی بریخت بالیو که بسوخت😂 از بس سوختکی شد مچم زیر لب چی گفت نفهمیدم (الهی شکر کسی نفهمید همه مصروف اختلاط بودن) مم یک پوزخند بزدم برفتم پیش سارا سحر بشیشتم ده دقیقه امیته اختلاط کردیم ╔═════❥❊••• ◍⃟ @rafegjani ♥️ ╚═════─────✤❊•••