tgindex
گیشه|سارا رسولی

گیشه|سارا رسولی

Статистика
@rasoulisaraперсидский

صدور بلیت برای فرار به جهانِ کلمات 🌱 «گیشه»

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
3
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
22
0 за 3 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
12
20 постов
Вовлечённость
54,5%
к подписчикам
Постов в день
0,4
всего 22
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
12
1/48двое суток
13
1/72трое суток
14

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • گزارش نویسی دی | بیست و یکم امرداد صبح را با بلغورِ نذری شروعیدیم، یک‌جور عجیبی به جان چسبید. با نرگس نشستیم به ماجراگویی؛ حرفیدیم، خندیدیم، دوباره حرفیدیم و لابه‌لای خنده‌ها، قصه‌اش را زیر و رو کردیم. برای ناهار رضا آمد و این بار ماجرای نرگس را از زبان او شنیدیم؛ خنده جایش را به بغض داد، بغض راهش را به اشک باز کرد و بعد، انگار دل‌ش کمی سبک‌تر شده باشد، نشستیم و با هم ناهار خوردیم. من هم که دیگر باتری‌ام رسمن روی یک درصد بود، بعد خاندن کتاب محبوبم و خاندن و خاندن ، رفتم خوابیدم. عصر که بیدار شدم، نفس و نازی و انی و کارن آمده بودند پیشم و خانه یکهو تبدیل شده بود به شعبه‌ی رسمیِ شلوغی و سر و صدا! وسط این همه هیاهو، ماستِ چکیده‌ی محلی و نانِ محلی آوردیم و زدیم بر بدن؛ لقمه‌لقمه خوردیم، حرفیدیم، خندیدیم و کیفیدیم. آخر شب، امیر و فاطی هم سر و کله‌شان پیدا شد و من تازه فهمیدم دلتنگی برای بعضی آدم‌ها بی‌سروصدا جمع می‌شود و یکهو با دیدنشان خودش را نشان می‌دهد. دلم واقعن برای امیرو تنگ شده بود. امیر گوشیِ نو خریده بود و من هم برای گوشیِ نو، بیشتر از خودش ذوقیدم. چای را به راه انداختم و امیر هم هی با شیطنت به مامانش می‌گفت: «ببین، نصف توعه؛ چایی‌ش به‌راهه!» بعد هم رفتم توی حیاط مادرجون و چند تا انجیر برایش چیدم؛ انجیرهای رسیده و شیرینی که انگار برای این دورهمی شبانه از قبل دعوت شده بودند. بعدتر، بلغورِ صبحی را از یخچال بیرون کشیدم، گرمش کردم و آوردم وسط جمع؛ نوشابه هم کنارش گذاشتیم و زدیم بر بدن! یک شامِ نصفه‌شبیِ کاملن خارج از استانداردهای تغذیه. فاطی غر میزد که گرم نکن، ولی صددرصد مطابق استانداردهای حالِ خوبمان بود! امیر از روزش تعریف کرد، از نرگس گفتیم و ماجرایش را بالا و پایین کردیم؛ از آن حرف‌هایی که قرار نیست به نتیجه برسند، فقط قرار است گفته شوند و دل آدم سبک‌تر شود. آخر شب هم نشستیم پای آهنگ‌های محبوب امیر. آهنگ پشت آهنگ، خاطره پشت خاطره؛ همه ی مان خیاری خابیده بودیم ، نمیدانم چطور غرقیدم در خاب.

  • گزارش نویسی |بیستم امُرداد از آن روز کوچ کرده‌ام به خانه‌ی مادرجونِ مهربان . اینجا همان جایی‌ست که می‌شود یک گوشه ولو شد، نفس کشید و مطمئن بود اگر دست یاری بخواهی، کسی آن را وظیفه حساب نمی‌کند؛ مادرجون خودش می‌پزد، خودش می‌آورد و محبت را طوری خرج می‌کند که انگار ساده‌ترین کار دنیاست. عصر، رفتم پیش دریا. نشستیم به جنگل‌بازی و دو دست با هم بازی کردیم؛ یک دست را با شیطنت و کلک‌های ریزِ خودم به نام زدم و دست دوم را دریا پس گرفت. مساوی شدیم، ولی خب... خوش گذشت و خندیدیم . پریروز هم خدیجه و جعفر از مشهد رسیدند کندر و شب مهمان مادرجون شدند. شاممان از آن مدل غذاهای «چیزی نداریم، ولی بیا درستش می‌کنیم» بود؛ گوجه‌بادمجانِ حاضری. اما عجیب چسبید. اصلن بعضی غذاها مزه‌شان به مواد اولیه نیست، به آدم‌هایی‌ست که دور سفره نشسته‌اند. کنار آدم‌های امن، نان و پنیر هم می‌تواند ضیافت باشد. شب، کوچ کردیم خانه‌ی نیره‌جان. آنجا با چای یک ماجرای حماسی داشتیم؛ با کلی چالش بالاخره چای را به سرانجام رساندم و با خدیجه نشستیم به حرف زدن از اتفاقات ایران و جرعه‌جرعه چای خوردیم. خاله هم آمد و جمعمان جورتر شد.

  • گزارش نیک/ نوزدهم اَمرداد گزارش یک روز معمولی که معمولی نبود امروز یکی از آن روزهایی بود که آدم صبحش را با یک عالمه فکر معمولی شروع می‌کند و شبش می‌فهمد در طول روز، یک تکه‌ی تازه از خودش را پیدا کرده است. امروز غذا پختم و از شب قبل ،صبحانه کره و مربا و پنیر اماده کردم و امدم خانه ی مادرجون محبوبم خابیدم و صبح کارن بغل تا خانه ی مامانجون رفتم تا نهارشان را آماده کنم ، کشک بادمجان پختم و عدس پلو . شریت خاکشیر را طبق هرروز اماده کردم و به استقبالشان رفتم و بعد هم چای ، لباساشان را شستم و پهنیدم در بند لباس . بی برقی امد درست موقع چیدن سفره و نیامد تا ۲ . و بعد درحالیکه داشتم حبه های انگوررا در دهان کارن کوچولویم می گذاشتم، با صدا تماشاگر شدم ، ناظر بودم و در بازی نه. من بااین تفکر بزرگ شدم و همیشه فکر می‌کردم آدم‌های خوب باید صبور باشند. خیلی صبور. آن‌قدر صبور که اگر کسی درباره غذایشان نظر داد، لبخند بزنند؛ اگر درباره کارهایشان ایراد گرفت، باز هم لبخند بزنند؛ و اگر چیزی مطابق میلشان نبود، بگویند: «اشکالی ندارد، مهم نیست.» اما امروز به این نتیجه رسیدم که احتمالن کتاب راهنمای «آدم خوب بودن» یک فصل مهم را جا انداخته است: آدم خوب بودن، به معنی اجازه دادن به دیگران برای خراب کردن حال آدم نیست. امروز اتفاق عجیبی افتاد. وسط یک عالمه حرف و صدا و ناراحتی، ناگهان دلم خاست از همه‌ی آن هیاهو فاصله بگیرم. نه برای اینکه قهر کنم، نه برای اینکه کسی را تنبیه کنم؛ فقط چون دیگر دلم نمی‌خاست صدای دعوا را بشنوم. دست کارن کوچکم را گرفتم و راه افتادم. و راستش را بخاهید، در تمام مسیر یک حس عجیبی داشتم؛ انگار برای اولین بار داشتم از کسی مراقبت می‌کردم که سال‌ها فراموشش کرده بودم. از خودم. بعد فکر کردم شاید مرز داشتن چیز بدی نیست. شاید لازم نیست آدم همیشه دختر خوبِ قصه باشد؛ همان دختری که همه را راضی می‌کند، خودش را ساکت نگه می‌دارد و آخر شب، یواشکی گوشه‌ای می‌نشیند و خستگی‌اش را جمع می‌کند. شاید گاهی باید گفت: «نه، ممنون. این یکی را دیگر نمی‌تانم.» و بعد، بدون سروصدا، از جایی که آرامشت را می‌گیرد، کمی فاصلید. امشب اگر جودی ابوت محبوبم ، ازم می‌پرسید امروز چی یاد گرفتی، احتمالن می‌گفتم: «یاد گرفتم آدم می‌تاند هنوز مهربان باشد، اما دیگر خودش را برای مهربان ماندن قربانی نکند.» و اگر آنه شرلی بودم، حتمن برای این روز یک اسم خیلی عجیب انتخاب می‌کردم؛ مثل: «روز باشکوهِ کشفِ مرزهای شخصی و یک عالمه احساسات درهم‌ریخته!» و حالا، با همه‌ی این حرف‌ها، یک چای می‌خاهم، یک جای ساکت، و چند دقیقه سکوت. فردا احتمالن دوباره زندگی شروع می‌شود. اما امید دارم منِ فردا، کمی بیشتر حواسش به منِ امروز باشد. 🌱

  • без подписи

  • گزارش نیک امروز | هجدهم اَمرداد بفرما،صبحانه انگور ● صبحانه، بادمجان قندقندی و گوجه را میکس کردم و با سبزی‌های معطر، ریحان بنفش و سبز و پنیر، فرستادم باغ. ● رفتم حیاط و از چیزهای کوچکِ خوشبختی عکس گرفتم و گل‌ها را نگریستم. ● با هوراد، شکرگزاری و خودشکافی را انجام دادم. ● کتابی را که ماهگل بهم هدیه کرده، باز کردم و بخش «غذای مادر» را خواندم. ایده گرفتم برای نوشتن؛ پس نوشتم و در کانال منتشرش کردم. ● با عطیه قرار ملاقات گذاشتم. پیام مهربانش: «سلام عزیززززززم خوبیییییی معلومه که دلم میخوااااد، زیادم میخواد ببینمت🥹❤️ کاشمری عزیزم؟؟؟» و من گفتم: «آمدم کندر.» ولی حتماً می‌آیم خانه‌ی کاشمر، پیش مامان‌جون. محصولات باغشان را هم باز کرده‌اند. ● بعد از مدت‌ها استوری گذاشتم؛ آن‌هم از خودم. ● ناهار مرغ سوخاری با آلو زرشک و پلو پختم. چقدر عین‌جان از غذا تعریف کرد و مامان‌جون هیچ نگفت. شاید بعضی روزها، خوشبختی همین چیزهای کوچک باشد. ●امروز کلاس رقص فاطمه یاوری را بودم بی برقی و بی انتنی امد و قطع شد. ●نویسنده ساز را بودم و ملایی درمورد نوشتاردرمانی می گفت . ●شب را رفتم خانه ی مادرجون ماندم تاصبح.

  • 9 авг.11из arezooarjmand

    📚 دیدن چیزهای نادیدنی ـ آرزو ارجمند بعضی‌ها تازه در جنگ فهمیدند زندگی چقدر ارزشمند است… اما من سال‌هاست زیستن را تجربه می‌کنم. 📖 کتابچه‌ای از عکس‌ها و تجربه‌هایم؛ دعوتی برای دیدن زندگی از نزدیک‌تر. 🌿💛 @MrsOverthinkerr

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • ●بشقابک‌های جهیزیه‌ی مامان‌جون را میخاهم. سال‌ها پیش ازشان خواستگاری کردم و مامان‌جون گفت: از آنجایی که من بین بچه‌ها فرق نمیزارم، اگر یک دست داشتم، یا حداقل سه تا از هرکدام، یکی را به تو و یکی را به سمی و سما می‌دادم؛ ولی حالا نمی‌تانم درخاستت را بقبولم.» و من همچنان چشمم دنبال همان بشقابک‌های دوست‌داشتنی‌ست. ● در این خانه، فقط منم که شیفته‌ی قاشق‌چنگال‌های نقش‌نگاری‌شده و قدیمی‌ام. ● باباجون دیروز ظهر آن‌قدر با ذوق کارن را صدا زد که فکر کردم چه شده؟! از باغ، با صد شوق و ذوق، انارهای شیرین چیده بود؛ مخصوص کارن و من. ❤️ ● این درخت مو، دیوار خانه‌ی ویلاییِ تابستانیِ مامان‌جون را بغلیده، خیره‌سر. دلم خواست از هم‌آغوشی‌اش با دیوار عکس بگیرم. ● دمنوشم را در لیوان قدیمی و نعلبکیِ قدیمی و گوگولی‌ام نوش کردم. ● به خودم یک دسته‌گلِ زنده و باجان هدیه دادم، به جای یار. ایح ایح! ● صبحانه‌ی نوستالژیکِ باغ را پختم؛ همان بادمجان قندِ قندیِ ریزریز که یک عالمه خاطره را با خودش آورد. ● با دوست‌های جدیدم، زیتون‌جان‌ها، عکسیدم و فکریدم اگر بشود برای خودم تاجی با شاخه‌های زیتون درست کنم، شبیه ملکه‌های یونان باستان می‌شوم.

  • برای خودم دسته گل جان دار و زنده درست کردم وبعد گذاشتم گلها در خاک نفس بکشند🥰

  • بادمجان قندقندی خُرد شده و گوجه این غذا مرا می‌برد به صبحانه‌های گرمِ مامان؛ به صبح‌هایی که خودش از نهال‌های تازه‌سربرآورده، بادمجان و گوجه می‌چید، یا چیدنشان را به من می‌سپرد. به سبزی‌های همیشه معطر، به ریحان‌های سبز و بنفش، که برای صبحانه‌ی کارگران و همه‌ی ما، در کلبه‌ی کوچک کاهگلیِ باغ آماده می‌کرد. کنار سفره، چای آتیشی بود در کتری‌ای که دور تا دورش را گل کرده بودند تا سیاه نشود؛ و در فصل انگور، صبحانه با خوشه‌های انگورِ تازه‌چیده‌شده از باغ کامل می‌شد. و امروز، بعد از بیست واندی سال، من در خانه‌ی مامان‌جون، برای صبحانه همین غذا را می‌پزم... انگار بعضی غذاها ، بیست سال هم که بگذرد، هنوز راه خانه ی بچگی را بلدند ❤️ از یکشمبه

  • без подписи

  • بعدازظهر روز شمبه خانه ی مادرجون ، ابرها ☁️