tgindex
نِوِش‌تَن | ماه‌گل مرتضایی

نِوِش‌تَن | ماه‌گل مرتضایی

Статистика
@mahbenevisперсидский

🌛علاقه‌مند و فعال در حوزه‌ی نوشتن 🌼 محقق و مربی رویکرد #بدنمند_نویسی ☁️وبسایت: https://mahgolmortezaei.ir/ 🌿اینستاگرام: https://www.instagram.com/nevesh_tan_?igsh=MXg1NTJ5dHpzNjJtMQ== ارتباط با من: @mahgol_mor

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
6
Всего постов
32
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
240
+2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
107
30 постов
Вовлечённость
44,6%
к подписчикам
Постов в день
0,9
всего 32
Упоминаний
5
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
39
1/48двое суток
44
1/72трое суток
48

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • . ▫️بشقابِ بی‌مرزی بشقاب غذای من مرز من است. نه می‌خواهم کسی بی‌اجازه چیزی از آن بردارد و نه کسی از روی مهر و بی‌اجازه چیزی به آن اضافه کند. نمی‌خواهم کسی برایم غذای بیشتری بریزد. نمی‌خواهم کسی بگوید که نمی‌فهمم چقدر باید بخورم، چرا از فلان چیز کم خوردم یا…

  • 14 авг.26из theworldasIsee

    . ▫️بشقابِ بی‌مرزی بشقاب غذای من مرز من است. نه می‌خواهم کسی بی‌اجازه چیزی از آن بردارد و نه کسی از روی مهر و بی‌اجازه چیزی به آن اضافه کند. نمی‌خواهم کسی برایم غذای بیشتری بریزد. نمی‌خواهم کسی بگوید که نمی‌فهمم چقدر باید بخورم، چرا از فلان چیز کم خوردم یا چرا فلان چیز را می‌خورم. بشقاب غذای من از اولین مرزهای من است. بشقاب غذا از اولین جاهایی است که در خانه یاد می‌گیرم دیگری حق دارد یا ندارد که بی‌اجازه و حتی از روی محبت از مرزهای من عبور کند. بشقاب غذا جایی است که بسیاری از ما با آن بی‌مرز بودن، بدیِ مرز داشتن و ناتوانی در نه گفتن را آموخته‌ایم. این مفاهیمِ عجیبِ لطف و تعارف، این نه‌های شنیده نشده و به‌رسمیت شناخته‌نشده، این محبّت‌های مرزشکنِ ظاهراً بی‌هزینه، این من دوستت دارم پس حق دارم هرکجای زندگی‌ات که خواستم حضور داشته باشم‌ها، این من خیرت را می‌خواهم و بهتر از تو می‌دانم‌ها، این پدر و مادر را به بهای رنجیدنِ مدام خود نرنجاندن‌ها، این ناراحت نشو که فلانی نرنجدها، این لبخندهای زورکی برای خوش‌آمدن دیگری از نوزادی تا بررگسالی، این به احساس و عواطف و عقل خود شک کردن‌ها، این نه گفتن را گناه و مرز داشتن را بی‌حترامی دانستن‌ها، این حتی مالک بدن خود نبودن‌ها‌، این همه مرز نیاموختن‌های پرهزینه، همه این‌ها از خانه، از سفره غذا، از لباس و از بدن در کودکی آغاز می‌شوند و به همه جا، به بدن و ذهن در بزرگسالی، به وقت و عمر، به کار و روابط و پول و هر مرز و حریم دیگری کشیده می‌شوند. عاقبتش هم خیلی وقت‌ها می‌شود اضطراب و خشم و شرم. چه کسی فکرش را می‌کند که بخش زیادی از اضطراب در بزرگسالی از همان سفره و بشقابِ غذا آغاز شده باشد. باید به پشت مرزها برگشت. باید پاسِ ظرف غذا و تن و لبخندهای خود را داشت. باید آزادی و مرز داشتن (که واقعاً با خودخواهی و ندیدن دیگری فرق دارد) را از کوچکترین چیزها آغاز کنیم. باید بتوانیم نه بگوییم، اول به لقمه‌های غذا و بعد به لقمه‌های اجبار در همه جا. پس زنده باد بشقاب غذای من وقتی که تنها خودم برای آن تصمیم می‌گیرم. @TheWorldasISee

  • 🌛شرم، اندازه ندارد ۱ 🌼 بدنی که باید پنهان می‌شد وقتی کلمه‌ی «شرم» را می‌شنوم، اولین چیزی که در ذهنم تداعی می‌شود فریاد است. جمع شدن. مشت کردن دست‌ها. انقباض شدید کتف، شانه و گردن. انگار ساعت‌ها مثل جنین خابیده باشم. به یاد دارم وقتی کنار کسی می‌نشستم که بدنش از من کوچک‌تر بود، شانه‌هایم را  رو به جلو مچاله می‌کردم تا کوچک شوم و کمتر جا بگیرم. حس می‌کردم همه‌ی آدم‌های آن جمع به من نگاه می‌کنند؛ به اینکه چطور بیش از حد بزرگم. بیشتر از هر احساسی، احساس ناعادلانه بودن دارم. چرا باید به‌عنوان نوجوان به مرگ فکر می‌کردم، فقط چون شکلی از بدن را داشتم که خودم در انتخابش هیچ نقشی نداشتم؟ من از همان موقع‌ها دیگر روی دنیا حساب نکرده‌ام. بیشتر اوقات در بدنم حس متلاشی شدن داشتم. گم شدن. نگاه‌ها و قضاوت‌ها کم‌کم کاری کردند که باور کنم به‌خاطر بدنم، کسی نمی‌تواند مرا دوست داشته باشد؛ یک دوست داشتن طولانی و واقعی. هرکسی می‌رود، حتمن به‌خاطر بدنم است! اگر انتخاب نمی‌شوم حتمن بخاطر بدنم است! همین‌قدر خنده‌دار، همین‌قدر ریشه‌دار. وقتی کسی درباره‌ی بدنم از من سؤال می‌کند، اولین احساس خشم است. بمبی هستم که از درون، هر ثانیه، می‌خاهد منفجر شود. وقتی خودم را در آینه می‌بینم، روزهایی که حالم خوب است، خودم را عادی و جذاب می‌بینم. اما وقتی حالم بد باشد، خیلی زود این فکر می‌آید: نکند باید بدنم را کوچک کنم تا حالم بهتر شود؟! دارم سعی می‌کنم این حس شرم از بدنم را با دیگران در میان بگذارم. شاید دقایق اول حس کنم نباید می‌گفتم. نباید می‌نوشتم و شروع کنم به نشخار کردن: «نکند به نظرش خیلی لوس و مسخره و حساس بیایم؟» اما در نهایت، اگر این کار را نکنم، شرم یقه‌ام را ول نخاهد کرد. اگر می‌توانستم با خودِ جوان‌ترم صحبت کنم، او را در آغوش می‌گرفتم و می‌گفتم: «متأسفم که کودکی‌ات ایده‌آل نگذشت. اما می‌خاهم بدانی من کنارت هستم. و شاید تنها آدمی باشم که تا آخر عمر، برای همه‌جوره دوست داشتنت تلاش خاهم کرد.» ۲۰مرداد۱۴٠۵ ماه‌گل #شرم_بدن #بدنمند_نویسی instagram ⟵(๑¯◡¯๑)   (。◕‿◕。)➜ website

  • 🌛بدن در بدنمندنویسی بیشتر از اینکه یک موضوع نوشتن باشد، یک شیوه‌ی توجه کردن است 🌼 بدن برای من چیست؟ بدن برای من سفر است و من مسافر پیچیدگی‌هایش. آیا عمرم قد خاهد داد برای کشف کاملش؟ نمی‌دانم. مطمئن‌ترین کلمه‌ی این‌روزهایم: «نمی‌دانم.» اگر بخاهم بدن…

  • 🌛بدن در بدنمندنویسی بیشتر از اینکه یک موضوع نوشتن باشد، یک شیوه‌ی توجه کردن است 🌼 بدن برای من چیست؟ بدن برای من سفر است و من مسافر پیچیدگی‌هایش. آیا عمرم قد خاهد داد برای کشف کاملش؟ نمی‌دانم. مطمئن‌ترین کلمه‌ی این‌روزهایم: «نمی‌دانم.» اگر بخاهم بدن را به یک عضو تشبیه کنم. میگویم بدن یعنی دست. دست‌ها. چرا؟ دست‌ها مرا یاد آغوش و نوازش می‌اندازند. این قابلیت باعث می‌شود از داشتن بدن خوشحال باشم. ۲٠مرداد۱۴٠۵ ماه‌گل #بدنمند_نویسی instagram ⟵(๑¯◡¯๑)   (。◕‿◕。)➜ website

  • نامه‌ی پنجم خانم ف‌. عزیزم، سلام تا به حال پیش آمده دلت بخاهد درباره‌ی موضوعی بنویسی، با این نیت که روزی منتشرش کنی اما وقتی نوشتی، حس کردی آن‌قدر در این کلمات لخت و بی‌دفاعی که حتا خودت هم نمی‌خاهی دیگر به آن‌ها برگردی؟ نامه‌ای که می‌خاستم برایت بنویسم…

  • 🌛فصل یکم: داستان من با بدن 🌼 چاقی «صحنه‌ی اول» در مطب دکتر نشسته‌ایم. روشنی سرامیک‌های سالن چشم را میزند. من، کنار مامان خودم را به صندلی چسبانده‌ام. پاهام به زمین نمیرسد و درحال تاب دادنشان میشمرم این چندمین دکتر است؟ " پنجمی؟ " نوبتمان شد. دکتر یک مرد چهارشانه و بور و عینکی است. قد بلندش حتا در حالت نشسته هم معلوم است. نگاهی اجمالی به من و بعد مامان می‌اندازد. لبخند میزند به مامان و مامان با حرارت همیشگی شروع به صحبت می‌کند. من جایم را بلدم. می‌نشینم صندلی کنار دکتر. احساس خوبی به دکتر ندارم. صدای قلبم را بلندتر از هروقت دیگری میشنوم. می‌گوید: - برو رو وزنه. کفش‌هایم را در می‌آورم. سردی کف وزنه باعث می‌شود حس کنم دسشویی دارم. بعد به سمت خودش اشاره میکند. می‌گوید: -بیا اینجا. متر را باز می‌کند. لباسم را بی‌مقدمه می‌دهد بالا تا سایز دور شکمم را بگیرد. از اینکه دست‌هایش به من میخورد خوشم نمی‌آید. ولی هیچی نمی‌گویم. با خنده‌ی کریهی میگوید: - خوب تپلی‌ ها! و بعد با کف دستش یک ضربه‌ی محکم به باسنم میزند. چیزی توی گلویم می‌خارد. قورتش می‌دهم و به مامان نگاه می‌کنم. او هم لبخندی کج و گیج میزند ولی چیزی نمی‌گوید. کنار مامان می‌ایستم و گوشه‌ی مانتواش را سخت میفشارم. از دکتر متنفرم. صدایش توس سرم اکو می‌شود : -این هفته هرچی که میخوره رو بنویسید هفته‌ی بعد بیارینش تا رژیمشو بدم. نوشته شده در آبان ١۴٠٢ تاریخ بازنویسی مرداد ۱۴٠۵ ماه‌گل #شرم_بدن #بدنمند_نویسی instagram ⟵(๑¯◡¯๑)   (。◕‿◕。)➜ website

  • دوره‌ی آنلاین بدنمندنویسی جلسه‌ی صفر، پیش‌نیاز ورود به دوره است و به‌صورت #رایگان برگزار می‌شود. در این وبینار با فضای نوشتار بدنمند آشنا می‌شویم و اولین تجربه‌ی نوشتن با بدن را خواهیم داشت. جلسه‌ی صفر رایگان: دوشنبه ۱۹ مرداد | ساعت ۱۹:۰۰ تا ۲۰:۳۰ ظرفیت:…

  • نظر شما چیه؟ چی برداشت می‌کنید از این جمله؟

  • دوره‌ی آنلاین بدنمندنویسی جلسه‌ی صفر، پیش‌نیاز ورود به دوره است و به‌صورت #رایگان برگزار می‌شود. در این وبینار با فضای نوشتار بدنمند آشنا می‌شویم و اولین تجربه‌ی نوشتن با بدن را خواهیم داشت. جلسه‌ی صفر رایگان: دوشنبه ۱۹ مرداد | ساعت ۱۹:۰۰ تا ۲۰:۳۰ ظرفیت:…

  • نِوِش‌تَن | ماه‌گل مرتضایی pinned «📌بدنمندنویسی چیست؟ https://mahgolmortezaei.ir/what-is-embodied-writing/ این مقاله در سایت آپدیت و کاملتر شد🦋»

  • 📌بدنمندنویسی چیست؟ https://mahgolmortezaei.ir/what-is-embodied-writing/ این مقاله در سایت آپدیت و کاملتر شد🦋

  • دوره‌ی آنلاین بدنمندنویسی جلسه‌ی صفر، پیش‌نیاز ورود به دوره است و به‌صورت #رایگان برگزار می‌شود. در این وبینار با فضای نوشتار بدنمند آشنا می‌شویم و اولین تجربه‌ی نوشتن با بدن را خواهیم داشت. جلسه‌ی صفر رایگان: دوشنبه ۱۹ مرداد | ساعت ۱۹:۰۰ تا ۲۰:۳۰ ظرفیت: فقط ۱۰نفر #مجازی در بستر گوگل‌میت ثبت‌نام: @mahgol_mor 📌جزئیات و اطلاعات دوره‌ی آنلاین بعد از جلسه‌ی صفر: در این دوره‌ی ۴جلسه‌ای یاد می‌گیریم چگونه از مسیر توجه، تنفس، حس‌های بدنی و تخیل به نوشتن نزدیک شویم. هزینه‌ی دوره (۴ جلسه): ۱,۰۰۰,۰۰۰ تومان شروع دوره از چهارشنبه 📌برای آشنایی بیشتر میتوانید دنبال کنید: پیج اینستاگرام: @nevesh_tan_ وبسایت: https://mahgolmortezaei.ir/ .

  • 📌بدنمندنویسی چیست؟ https://mahgolmortezaei.ir/what-is-embodied-writing/ این مقاله در سایت آپدیت و کاملتر شد🦋

  • 8 авг.122123

    🌛سفرنامه‌ی بدنمند 🌼 روز اول: حدود پنج سال پیش اینجا ۲۶ ساله بودم و دلم فقط شوهر میخاست :) در سودای عشقی هزارساله‌، که نشد. آن موقع هیجاناتم خیلی بالا بود. یا خیلی عمیق غمگین بودم، یا الکی می‌پریدم بالا و خوشحال بودم! انگار همه‌چیز باید خیلی زیاد می‌بود؛ خیلی غم، خیلی عشق، خیلی هیجان. الان اما آرامم. معمولی‌ام. خودمم. دیگر خیلی برایم مهم نیست چه قضاوتی در موردم می‌شود. از توهمِ اینکه آیا مردها عاشقم می‌شوند یا نه، گذشته‌ام. هوای سرد سالن روی پوستم نشسته. دستی به موهایم می‌کشم، فرفری‌های نامنظم روی هوا! دارم یک نوشیدنی یخی میچشم با طعم لواشک. امیدوارم همین، کار روده‌هایم را یکسره کند. در سفر یبوست می‌شوم:)) همین‌ها همه‌ی چیزی است که هست. و تنها چیزی که در این لحظه دلم می‌خاهد، یک تشک و بالش تمیز و خاب است. نه اینکه ظاهرم خوب است یا نه. نه اینکه جذاب به نظر می‌رسم یا نه. یهو بعد از رسیدن آمدیم کافه. شلوار ورزشی تنم بود. و برام مهم نیست زشت است یا به اندازه‌ی کافی جذاب؟ بدنم همین‌جاست. خسته. در شلوار ورزشی. روی یک صندلی ناراحت. و دلش خاب می‌خواهد. همین. روز سوم: پابند هوا عاااالیه :) عالی یعنی چی؟ یعنی نازِش ِباد را روی پوست ساعدم. روی صورتم. بین ابروهایم. لای موهایم. بوی علف خیس‌خورده می‌آید. آفتاب هم هست، با یک گرمای کم‌جان. سکوت است با چاشنی صدای جیرجیرک‌ها. دردی در بدنم حس نمی‌کنم. خشکی و کشیدگی پوست دستم روی مخم است. هی به کرم مرطوب‌کننده فکر می‌کنم. یک برق لب جدید از بازار ترکمن گرفته‌ام. ولی فقط خوشگل است، لب‌هایم را به هم می‌چسباند و خوشم نمی‌آید. درخت روبه‌رویم با سایه‌ی شاخه‌هایش بازی می‌کند. از سمت چپ، یکی دارد کلنگ می‌زند. اینجا همه‌اش دارند ویلا می‌سازند. بالای کوه. یکی شیر آب را باز کرد. شرررررررررر. پاهام را تکان‌تکان می‌دهم. صدای کشیده شدن دمپایی روی موزاییک. پیرمردی با تیشرت آبی از آن دوردورها رد می‌شود. درخت سیب روبه‌رویم است. خنکی میز را روی ساعد و مچ دستم حس می‌کنم. دستم به نرمی کاغذ دفترم می‌خورد. خودکار با انگشت‌هایم مراوده دارد. پیشانی‌ام، تکیه می‌دهد به دست چپم. مثل ستون. و یک لحظه، فقط یک لحظه، حس پیوستگی دارم. یکجور حل شدن. مثل شکر در چای. . نوشته‌شده در ۱۳ و ۱۵ مرداد ۱۴٠۵ ماه‌گل #بدنمند_نویسی instagram ⟵(๑¯◡¯๑)   (。◕‿◕。)➜ website

  • راهنمای مطالب کانال: 🌿 #بدنمند_نویسی | تجربه‌های نوشتن از تن و برای تن 👣 #تمرین_نوش‌تن  | ایده‌‌هایی برای نوشتن تنی 💌 #نامه_بازی | نامه‌های واقعی، خیالی و نیمه‌خیالی 🖋 #شعر 🌱 #فلسفیدن | تأمل‌های شخصی و فلسفه‌بافی‌های روزمره 🐕‍⬛ #گای_افسرده‌گی | یادداشت‌هایی درباره سگ سیاه 📖 #قصه_ریزه | داستانک‌ها و روایت‌های کوتاه 📚 #کتابچه‌ی_الکترونیکی | مجموعه‌های منسجم و کتابچه‌های من لینک‌های مفید: 🌞نوشتار بدنمند چیست؟ 🌞داستان آشنایی من با نوشتن تنی 🦋 نوشتار بدنمند به چه دردی می‌خورد؟ 🤍 کانال فیدبک‌ها و مهر دوستان

  • 7 авг.1189из rasoulisara

    دیروز ماهگل کتاب <دعوت به نوشتن> اثر دوریس دوریه ،را برایم فرستاد. از همان صفحه‌های اول، چنان دل به دلِ نوشته‌هایش دادم و از خاندنش لذت بردم که دلم می‌خاست بی‌وقفه میان صفحه‌ها بدوم و بیشتر از حس‌های نویسنده بخانم. نویسنده آن‌قدر زیبا، خودمانی و خوش‌صحبت نوشته که کلماتش مستقیم به دل می‌نشینند. از هر چیزی گفته است؛ آن‌قدر زنده و ملموس که هنگام خاندن، همه‌چیز را می‌تانستم مجسم کنم و حسش کنم؛ از بلوط‌های قهوه‌ای که مثل پوست‌های برنزه می‌درخشند تا آدم‌هایی که در آن فصل، اغلب برنزه و براق‌اند و هر تصویر، انگار پیش چشمم جان می‌گرفت. در همان حال که غرق خانش کتاب بودم، نوتیف پیام ماهگل آمد. کتاب را بستم و رفتم تا برایش بنویسم که این انتخابش چقدر دلنشین بوده و من تا چه اندازه از هدیه و انتخابش راضی و خوشحالم.

  • رضایت برنده‌ی کتاب😋 خلاصه که دفه‌ی بعدی بیشتر بشتابید😺 👇👇👇👇

  • تمرین «بدنِ منظره» کدام یک از این عکس‌ها به عضوی از بدنت نزدیک‌تر است؟ نه بخاطر قشنگی یا حس خوبی که از تصویر می‌گیری؛ بلکه چون حس لحظه‌ای، بافتش یا رنگش شبیه چیزی است که در آن بخش اکنون جریان دارد. فقط یک عکس را انتخاب کن و بنویس: «(عضو) امروز شبیه این منظره است، چون...» 📌پیشنهاد: با قلم و کاغذ بنویسید. حداقل یک صفحه. بعدش دوس داشتنی یک جمله‌ش رو انتخاب کن و اینجا کامنت کن🥰 #تمرین_نوش‌تن #کاوش_بدنی

  • без подписи