کانال شخصی محمد راد
Статистикаعلاقهمندیهای شخصی و روزمرگیهای من ارتباط با من: Instagram.com/raadadvise
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 4 768
- 1/48двое суток
- 5 464
- 1/72трое суток
- 5 893
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
Hit me
میزان نیاز من به اینترنت 😂
با جومونگ زیاد شوخی میکنن زیاد مسخره میکنن که چرا تلویزیون انقدر پخشش میکنه اما نمیدونن چرا ما هنوز وقتی از کنارش رد میشیم، چند دیقهای، چند ثانیهای، وامیستیم و تماشاش میکنیم… جومونگ شخصیت عجیبیه، متفاوته پسریه که همه چیز داره، ولی هیچ چیز نداره: معشوقش، پدرش، امنیت. این سریال به خوبی نشون میده چطور ممکنه یه نفر حتی پادشاه باشه، شجاع و رزمآور باشه، همسر داشته باشه، هدف تو زندگیش داشته باشه و به هدفشم برسه، اما «حالش خوب نباشه» چون اونی که باید باشه نیست. به صورت عمومی فرض شده «پدر» نقش خاصی برای کودک نداره. صبح میره سرکار و شب میاد و یا دعوا میکنه و یا میخوابه. اما این چند ماه روانکاوی مراجعین بهم نشون داد پسرها حتی بسیار بسیار بیشتر از وابستگی که به مادرها دارن، به پدر خودشون وابستن. بسیار بیش از اونچه تصور میشه، حتی در بزرگسالی منتظر «تأیید پدر» هستند. گویی اگر پدر زندگی اونها رو تأیید نکنه، اگر پدر ازشون «راضی» نشه، هیچ چیز درست نیست. جومونگ هم پسری در جست و جوی پدره. پدر رو پیدا میکنه، مدت کوتاهی هم با او زندگی و تمرین میکنه، اما نمیدونه اون پدرشه. ههموسو برخلاف تصور همه نمرده؛ بعد از دستگیری، سالها زندانی بوده و بیناییاش رو هم از دست داده. جومونگ وقتی از قصر بیرون میاد، اتفاقی با او روبهرو میشه و ههموسو تبدیل به استادش میشه. اما پیش از اینکه جومونگ بفهمه این مرد پدر واقعیشه، ههموسو کشته میشه. تازه بعد از مرگ اون، حقیقت برای جومونگ آشکار میشه. پسر بهشدت فرو میریزه، خاطرات دوران شاگردیاش رو مرور میکنه و حسرت میخوره که وقتی ههموسو زنده بود، حتی یکبار نتونسته «پدر» صداش کنه. با ناپدری خودش، یعنی پادشاه هم رابطه تنگاتنگی داره. اما هیچوقت نمیتونه «تنها محبوب او» باشه و پسرهای تنی پادشاه، این انحصار رو از جومونگ میگیرن. داستان «سوسانو» هم که زخمی در گلوست: معشوقی که مدام دور و نزدیک میشود. نسل ما زندگی «چوب لای زخم» رو خوب یاد گرفتن. نه اینکه ازش راضی باشن، نه. بهش خو گرفتن. تو کارتونهای بچگیمون هم همیشه «خطر در کمین» بود و نسل ما با یه اضطراب دائمی بزرگ شد. اضطرابی که در اوج لذت، اوج عشق، اوج آرامش سراغمون میاد. برای همین فکر میکنم هنوز هم هیچ نسلی به اندازه ما «گیمر» نیست. چون فضای آشنای ماست: اضطراب و خطر. انگار دنیای واقعی برامون ناآشناست، زیادی آروم و بیاتفاقه. با کسی که این حرفا رو نمیفهمه دوست نشید. تازه فهمیدم اونا تو یه دنیای دیگهای بزرگ شدن و فکر میکنن ما فیلم بازی میکنیم. درکی ازمون ندارن. عکس: «درد» رو تو چشمای جومونگ کامل میشه دید. بغض دائمی تو گلو… راد ۱۹ مرداد ۱۴۰۵ @RealRaad
видео или голосовое, без подписи
وقتی این سریال بخش میشد، وقتی این آهنگ پخش میشد، چیزی تو من، شایدم تو ما زنده بود که دیگه نیست دیگه نیست…
видео или голосовое, без подписи
یه خاطره قدیمی و یه نکته
سوارمرد علیرضا یک بزدل است. او یک بار اسبی را دید و خواست شکمش را پاره کند. ولی نتوانست. از آن روز خودش را بزدل میداند. میدانی سارا جان… راستی ساراجان کجا بودی؟ چند سالی است خبری از تو نیست. ازدواج کردی؟ بچه داری؟ چرا ساکتی؟ و صبر همیشه با قوری و قلوه و حلوا نزدیک بوده. با شیرینی، هرچند ضربالمثل اصلی «غوره» دارد که ترش است. ولی خب میدانی سارا جان… چرا باز هم ساکتی؟ بغضی داری؟ خب بنشین کنارم ببینم چه شده. چرا گریه میکنی؟ برایم تعریف کن… (سارا میخواهد حرف بزند، ولی هقهقهایش نمیگذارند. میدانی، تا داخل پرانتزیم بگویم: هقهق کارش همین است؛ نمیگذارد صحبت کنی. البته خیلیها میگویند اگر هقهق نباشد، آنموقعها آن ورد جادویی از دهانت خارج میشود. همان ورد نابودگر). نابودگر؟ Terminator؟ راستی گفته بودند در سال ۲۰۲۹ فاجعه تسخیر زمین توسط رباتها و هوش مصنوعی رخ میدهد. راستی چرا ما از او میترسیم؟ خیلی نرم است. علیرضا معتقد است اگر با او زیاد حرف بزنیم، با ما دوست میشود. او بدش هم نمیآید خیلیها نباشند، میدانی. ولی باقلوا واقعاً چیز خوشمزهایست. بعضی غذاها را باید Non-Stop اسم بگذاریم. یعنی غذاها و خوراکیهایی که وقتی شروع به خوردنشان میکنی، خودشان هیچ توقفی به تو نمیدهند. مثلاً قورمهسبزی میدهد. راستی، آنقدرها هم قرمهسبزی را دوست ندارم. من پیتزا دوست دارم با سس. غذای خوب باید عمر را کوتاه و لذتبخش کند. این را حکیم گفت و مُرد. اصلاً زندگی از جایی به بعدش اضافه است. من اگر مردم علیرضا، به دستگاه مستگاه وصلیم نکنید. بله، حتی مستگاه. هیچ چیزی در مستی نیست. در هستی هم نیست. همه چیزها در فقدانند: عشق تعلق وابستگی آرزو امید سردرد بله و آن مرد میانسال با موی نارنجی واقعاً دنبال چیست؟ یادش بخیر پارسال این متنها را مینوشتم. آدمهای تک استعدادی خیلی خوششانسترند. ترند… ترند و برند. کاش همهشان منفجر شوند. بوممممم 💥 خطر چیست؟ برعکسش میشود رتخ و فتخ امور. انگار کسی باد فتخ دارد. اه اه. یادم هست مدرسه کسی داشتیم که گوزو بود. یا حداقل من این اسم را رویش گذاشته بودم. آدم بدی بودم؟ شاید علاقه دارم خودم را تطهیر کنم. شاید نه، حتماً. این رقابت احمقانه سر چیست؟ اگر بمب دستم بود، اولین چیزی که در جهان منفجر میکردم همین «رقابت» بود. بعدش همان کلهزرد. زردی من از تو، سرخی تو از من. یاد پیاده روی در استانبول افتادم. قرار داشتم. سارا کو راستی؟ فنجان قهوه و کنار خیابان. تصویرش یادم نیست، تصویر هیچکدام یادم نیست. شاید صداها را بیشتر به خاطر دارم. و شاید صدای چکهچکه آب. بازی مکسپین. از بعضیها شدیداً تنفر دارم. یکی مسئول امور تربیتی که سیدی مکسپین را از جایی که قایم کرده بودم پیدا کرد و جلوی بچهها مسخره کرد. حتماً توطئهای در کار بوده. وگرنه چطور میشود زیر جانماز امام جماعت بازی را پیدا کرد. شاید هم خودم انقدر ابله بودم که متوجه برجستگی نشدم. خب رضا این صحنهها را خوب به یاد دارد. همه صحنههای بد. چرا آنها را نگه داشته؟ اما مهدیه. جای کس دیگری نشسته که اسمش پاک شده و قرار نیست تکرار شود. اما همین الآن از او گفتیم. سردرد. مهدیه. کلاس زبان؟ نمیدانم. روزی ازدواج کرد. لبخند قشنگی داشت. یک بار هم آمد. قبل از این ماجراها. پیدا کردن کدام آدم برایت جالبتر است ساراجان؟ - … - خب یکی باید باشد. یا دوتا، سه تا، … - ژرژ دبلیو بوم. نخ و طنابها باید طوری باشند که فرصت کافی بدهند. بام بام بام، تق تق تق، ناک ناک ناک. بوم بوم بوم. راد ۱۳ مرداد ۴۰۵ @RealRaad
видео или голосовое, без подписи
«دوستی» واژه مقدسیه، هم اندازه «عشق». دوست واقعی حتی وقتی عشق نیست، هست. دوست واقعی حتی دردی که از عشق میکشی رو تسکین میده. خیلیها رو تو زندگی «دوست» در نظر میگیریم، درحالیکه نیستن. یه «دوست» پنج نشونه داره: ۱- از «حضور» کنار تو لذت میبره ۲- دلش برای تو تنگ میشه واقعاً ۳- تا جایی که بتونه مشکلت رو حل میکنه. نمیتونه تحمل کنه حالت بده و هیچکاری نکنه ۴- بارها از راحتی خودش، وقت خودش، منفعت خودش بخاطر تو میگذره ۵- تو موقعیتهای مختلف پشتته و ازت حمایت میکنه. دلت بهش گرمه اگر هرکدوم از این پنجتا تو یکی نبود، یا اگر یکطرفه و از سمت شما بود، اون اسمش دوستی نیست. خودت رو فریب نده چون بعداً آسیب زیادی میخوری.
یکی از مهمترین علل جذب من به روانکاوی اینه که میگه «ما انسانها به واسطه زیستن در تمدن، به طور کلی و برای همیشه روانرنجوریم». سطحی از رنج برای ما تا همیشه مقدره. هرکاری انجام میدیم برای آرامش و غلبه بر رنج، خودش عامل درد جدیدی میشه: ازدواج که مشخصه عواقبش. سکس و رابطه آزاد هم که به اندازه کافی گفته شده چه عواقبی داره. «عشق» چیزیه که منشاء هزاران ترانه و رمان دردناکه. تمام غذاهای خوشمزه برای بدن ضرر دارن و آسیب میزنن. پول که تو کلاس معنای زندگی دو ساعت توضیح دادم چطور عامل رنجه. حتی وقتی اومدیم با تکنولوژی بر خصومتهای طبیعت غلبه کنیم، باز هم شکست خوردیم: محیط زیست خودمون رو ویران کردیم، جمعیت انقدر زیاد شد که حالا خودش شده یه معضل. تکنولوژی فقط شد ابزار بردهداری جدید، جنگهای جدید وکشتارهای بیسابقه در تاریخ. ما نهتنها نتونستیم از قانون جنگل «قویتر ضعیف را میخورد» فاصله بگیریم، بلکه در ابعادی این قانون رو بر هم اعمال کردیم که هیچ حیوانی نمیکنه. حیوانات صرفاً برای زنده ماندن و در حد نیاز جسمانیشون همدیگه رو میخورن. ما انسانها «برای تفریح» و وقتی که هییییچ نیاز جسمانی نداریم، همدیگه رو بمبارون میکنیم. پزشکی جدید که قرار بود نجاتدهنده ما باشه، تبدیل به ابزار «مریض نگه داشتن دائمی انسانها» و «چپاول سیستماتیک اموال اونها» شد. آنتونی فائوچی که میشه اون رو رئیس اصلی صنعت دارو در جهان دونست، دیروز تو کنگره جواب هیچ سؤالی درمورد کرونا رو نداد و صد بار به متمم پنجم قانون اساسی آمریکا استناد کرد (قانونی برای آزادی حرف نزدن و جواب ندادن). حتی «افزایش طول عمر» هم یک دستاورد نیست. اکثر انسانها دهههای آخر زندگیشون به بیماری و افسردگی و بیکاری و ملال میگذره و فقط منتظر مرگن. برای اطرافیان هم سبب «درگیری عاطفی بیشتر» و «جدا نشدن بند ناف عاطفی» میشن. منم که دارم اینو مینویسم حاضرم برای یک روز بیشتر زنده موندنشون هرچی دارم بدم، ولی «همین امکان» رو سرمایهداری درست کرده تا ما هرچی داریم بدیم واقعاً وقت پیری والدین. مطالعه باعث دوری شما از دیگران میشه. هم اونها براتون تحملناپذیرتر میشن، هم شما برای اونها انسانگریز یا از دماغ فیلافتاده و خودشیفته. حتی معنویت و مذهب هم که قرار بود عامل آرامش ما و باورهای آرامبخش بشه (خدای مهربان، زندگی پس از مرگ، اصول و قواعد درست زندگی کردن در جهان، اخلاق و…) تبدیل به یکی از بزرگترین عوامل جنگ میان انسانها شده. هوش مصنوعی عامل بیکاری و تنبلی ذهنی شده و احتمالاً به زودی نسل بشر رو منقرض کنه (خبر خوب). خلاصه که هرتلاشی ما کردیم که بتونیم ذرهای از رنجمون در زندگی رو کم کنیم، موفق نشدیم و نتیجه عکس داد. لذاست که روانکاوی رو دوست دارم که میگه «انسانهای غیرروانپریش و غیرمنحرف، همگی روانرنجورند». راد ۹ مرداد ۱۴۰۵ @RealRaad
видео или голосовое, без подписи
همچنان نمیدونم نیروهای ماورایی وجود دارن یا نه؟ اما یک چیز رو میدونم: وقتی ذهنت مشغول باشه و اعصابت خورد باشه، تمرکزت بشدت کاهش پیدا میکنه و وقتی تمرکزت کم میشه، احتمال تصادف و اتفاقای بد دیگه بشدت بالا میره.
وقتی نخوای مثل بقیه باشی، هزینه داره. به افسردگی میفتی، به آرزوی مرگ میفتی، بارها به پوچی میرسی، توسط دیگران طرد میشی و کتک میخوری، سردرگم میشی، اضطراب میگیرتت… اما اینا همه بهای «زنده بودنه»
زندگی من همیشه دوپاره شدن بین دو تصمیم بوده که هم انتخاب کردن و هم نکردن هر کدوم، هزینههای سنگینی داشته. تو تمام روابط عمیقی که بودم با این دوراهی مواجه شدم. ماهها و سالها با این پرسش: بمانم یا بروم؟ هم ماندن هزینه سنگین و غیرقابل جبرانی داشت و هم رفتن. در عمل گاهی هم گزینه سوم رو انتخاب کردم: تعلیق. انقدر صبر میکردم تا یک گزینه خودش مسجل بشه. اما همین تعلیق، همین نصفهنیمه ماندن، روانم رو فرسوده میکرد. این از تنبلی یا بیارادگی من نبود. مثلاً یکی از انتخابها این بود: آیا باید زنی که هر دو میدانیم آیندهای با هم نداریم، اما مادرش را در اثر کرونا از دست داده، تنها بگذارم؟ میبینید؟ به اراده من نیست، این تصمیمات همیشه یک قساوت قلبی از من میخواستند. یک بیرحمی، در برابر فدا کردن خودم. البته من همیشه فدا کردن خودم رو انتخاب کردم. الآن اما در معرض یک تصمیم بسیار سخت در زندگی هستم. تصمیمی که سالهاست درگیرشم و مثل همیشه، کفه هیچ کدام از طرفین سنگینی نمیکنه. یک تعلیق دائمی که حالا شاید بدتر از روابطم داره من رو فرسوده میکنه. انقدر عذابآوره که دچار اختلال شدید خوردن شدم. طوری که از کنترلم خارجه. اما نمیتونم تصمیم بگیرم. این تصمیم مثل اینه برام: دست راستت رو قطع کنیم تا دست چپ باقی بمونه یا دست چپ رو قطع کنیم تا دست راست باقی بمونه؟ هیچ راهی هم نیست. باید یکیش انتخاب بشه. بدون مبالغه، به همین دردناکی. و من فعلاً تعلیق رو انتخاب کردم، بلکه نوری تابیده بشه. و اونچه این شرایط رو بدتر میکنه، وضعیت تعلیقیه که کل کشور باهاش مواجهه: تعلیق جنگ. در جنگ هستیم و نیستیم. انگار سیاستمدارها هم دیگه «راهحل» ندارند و فقط به تعلیق ادامه میدن. تعلیق… چه واژه دردناکی. انگار میگم «فعلاً دستم رو نبرید، در عوض هر روز و هر ساعت روی پوستم تیغ بکشید». و دردناکتر اینکه «پول» هیچ کمکی به حل این موضوع نمیکنه. هیچ مقداری از پول. بگو مثلاً ده ملیارد دلار. هیچ، هیچ کمکی نمیکنه. اصلاً هیچ یک از مشکلات زندگی من هیچوقت، هیچوقت، هیچوقت با پول حل نشده. زندگی انگار به سخره میگیرتت و میگه: هه! فکر کردی درآمدت بیشتر بشه از شر من راحت میشی؟ زرشک! من هیچوقت به گذشته خودم خیانت نمیکنم. هیچوقت یادم نمیره تو چه شرایطی بودم که اونطور تصمیم گرفتم. نمیتونم به خودم بگم «احمق» بودم، چون با علم اون موقعم و با ساختار احساسی و اخلاقیم، تصمیمی جز اون نمیتونستم بگیرم. قبلنها وقتی شبها میخوابیدم، صبح ریست میشدم و میتونستم با یه ذهن بازتر فکر کنم و تصمیم بگیرم. اما الآن دیگه اینم ندارم. دست چپم رو قطع کنم یا راستی رو؟ نمیدونم… ۱۹ تیر ۱۴۰۵ @RealRaad
видео или голосовое, без подписи
ادامه… البته به میزانی که روانشناسی بخونی، خود به خود حدسهای دقیقتری راجع به افراد میزنی و شاید حتی مغزت بیش از خودآگاهی خودت فعال شده و داره محاسبات پیچیدهای انجام میده که خودت هم ازشون خبر نداری. شاید این نزدیکترین چیزی بود که بشه اسمش رو گذاشت «تجربه ماورائی» برام. اما پریروز یه اتفاق عجیب برام افتاد. ما تاحالا چند بار ماشین خودم و خانواده رو تو کوچهمون گذاشتیم و اومدن روش خط کشیدن و همین یکی از دلایل خطرناک بودن مردم برای منه. اینکه با یک ماشین، احساس میکنن باید حتماً آسیبی به ما بزنن. در پارکینگمون هم سالهاست خرابه و هیچ آهنگری هم نمیتونه درستش کنه (طلسمی در کاره؟) لذا من ماشین خودم رو همیشه میبرم داخل پیادهروی بزرگی که جلوی خونمون هست. چون اونجا چند تا مغازه هست که دوربین دارن. اما پلی که برای ورود و خروج ماشین هست، حالت بدی داره و تاحالا چندین بار ماشین ما هنگام خروج ازش آسیب دیده. این یکی از جاهایی که بیشترین حس «چشمزخم» رو میکنم. چون اون جلو چند تا مغازه و همسایه هستن که انگار کاری جز تماشا کردن ما ندارن. اما اتفاق عجیب این بود: من خیلی جدی تصمیم گرفتم موقع رد شدن از پل، تمام دقت خودم رو بکنم و حواسم رو جمع کنم که اتفاقی برای ماشین نیفته. اما در کمال اعجاب، پریروز موقع رد شدن، لاستیکم ترکید… نکته عجیب ماجرا اینه که خیلی ساده میشد گفت علت اتفاقات، بیدقتی هنگام خروج بوده. اما من برای رد کردن هرگونه احتمال ماورائی، تمام دقتم رو بکار بردم. حتی میتونم بگم ماشینم قبلاً هم از چنین جدولهایی رد شده بود و اتفاقی برای لاستیکش نیفتاده بود. اما پریروز عین همون فردی که با چشم خودش آدما رو میزد، انگار یکی با چشم لیزری به لاستیک من خیره شده بود. اما از اونطرف یک مسأله دیگه هست که باعث میشه دوباره در این مسائل تردید کنم. اونقدری که دعای خیر پسرها پشت سر من هست و از من تشکر میکنن و میگن زندگیشون رو نجات دادم، پشت سر مادر ترزا نیست. و این هم واقعیه، مجموع چیزهایی که من فقط تو یکی از دورههام به آدما یاد میدم، از تجربیات زندگی ده تا پدر هم بیشتره. تازه اگه اونها اصلاً اینا رو بلد باشن و اگر اصلاً راهنمایی درستی بکنن. بعد شما درنظر بگیر چقدر مادر به چشم خودش دیده بچش با گوش دادن به دورههای من از افسردگی خارج شده و احتمالاً دعاهای خیر اون مادرها با چشم گریون هم پشت سر من هست. اما آیا من خوشبختی ویژهای دارم؟ خیر. آیا به واسطه این دعاها اتفاقات خوبی در زندگیم میفته؟ خیر. تقریباً تمام سفرهای من پر از اتفاقات بده که سفر رو زهرمار میکنه. مشکلات دیگهای هم تو زندگی من هست که حال و هوای درونیم رو مثل باقی آدمها و حتی گاهی پایینتر از اونها میاره. لذا این همه دعای خیر، اثر خاصی رو زندگیم نداشته. البته شاید یکی بیاد بگه همین دعاها کلی چشمزخم رو ازت دور میکنه. واقعاً؟ پس این همه دختر که هر روز با انواع بدننماییها، خانوادهها رو نابود و پسرها رو از زندگی میندازن چشم نمیخورن و نفرین پشتشون نیست؟ نه تنها چشم نمیخورن، بلکه هر روز خوشکلتر، موفقتر و پرتفریحتر میشن. چرا اونهایی که ابایی از نشون دادن ماشینها و تفریحات لاکچریشون ندارن و فقط هم به دیگران آسیب میزنن چشم نمیخورن؟ در نهایت «چشمزخم» برای من یک «احتمال بسیار قوی که در نظر نگرفتنش عاقلانه نیست» باقی مونده و در زندگی سعی میکنم تا جایی که میتونم خودم رو در معرضش قرار ندم. اما همین موضوع، یعنی اینکه بعد از دهها سال تحقیق و پژوهش، ما هنوز حتی نمیدونیم در معرض چه نیروهایی در زندگی هستیم و از اون بدتر «نه میتونیم رد و نه اثباتش کنیم» من رو به همون جمله داستایفسکی درمورد زندگی میرسونه: «اگر خدایی وجود ندارد، پس چه کسی دارد به بشریت میخندد؟» راد ۱۳ تیر ۱۴۰۵ @RealRaad
اخیراً متوجه شدم من اینجوریم که تمام خاطرات بد رو با جزئیات، طوری که انگار همین دیروز اتفاق افتادن، بخاطر دارم. به نحوی که وقتی برای کسی تعریفشون میکنم تا ساعتها حالم بده. اما به طرز عجیبی، خاطرات خوب رو به یاد نمیارم. طوری که حتی وقتی کسی برام تعریفشون میکنه، تصاویرشون به سختی تو ذهنم شکل میگیره. یکی از مهمترین علتهاش اینه که خانواده همیشه به ما میگه موفقیتها و خوشیهاتون رو به مردم نشون ندید. چون چشم میزنن. من به شخصه در زندگی تا الآن تجربه ماورائیای نداشتم. یعنی با چشم خودم چیزی ندیدم. اما تجربه ماورائی معمولاً «نسبتی» هست که آدمها بین چیزها برقرار میکنن. یعنی میگن علت فلان چیز، فلان پدیده بود: مثلاً چشمزخم، کارما، طلسم، جن، دعای خیر مادر و غیره. پدر من بشدت به چشم زخم باور داره. کسی تو مدرسشون بوده که ظاهراً میتونسته ارادی و هدفمند و در لحظه چشم بزنه. اینطور که یک بار پرسیده کی رو میخوایم چشم بزنم؟ گفتن اون دوچرخهسوار. بهش نگاه کرده و درجا خورده زمین. یک بار هم پدرم در یک نمایشگاه شرکت کرده و دیده همه دارن میفروشن، ولی اینها مشتریشون تا دم فاکتور نوشتن میرسه و منصرف میشه. رویه تا چند روز ادامه داشته تا پدرم مطمئن میشه که طلسمی درکاره. شروع میکنن به زیر و رو کردن غرفه و یه کاغذنوشته پیدا میکنن که ظاهراً طلسم بوده. میندازنش تو آب جاری و از فرداش قفل فروششون شکسته میشه. کتابی هست به اسم «روانکاوی و علوم غریبه» از فروید که در اون اگرچه سعی میکنه برخی از این پدیدههای ماورائی رو به ناخودآگاه خود فرد نسبت بده، اما برخلاف باقی مدرنیستهای احمق که قاطعانه اینها رو خرافات میدونن، خیلی متواضعانه میگه که من هنوز اطمینانی در این زمینه ندارم و نمیدونم که این نیروها واقعی هستند یا نه. کارل یونگ که به قدری مسائل ماورائی رو واقعی میدونست که درموردشون حتی کتاب داره. یک کتاب درباره «همزمانی» و یک کتاب درباره «کیمیاگری». اما این چیزها همواره برای من محل تردید جدی بوده: اگر چشمزخم واقعیه و مثلاً یک عکس از مسافرت یا خوشتیپشدن یا یه مهمونی که بهت خوش گذشته باعث میشه یکی چشمت بزنه، پس این دخترها و خصوصاً مدلهایی که هر روز از خودشون عکس میذارن و هزاران دختر و پسر حسرتشون رو میخورن، باید روزی صد تا اتفاق بد براشون پیش بیاد. ریاضی هم حساب کنیم، باید در یک سال هم سرطان بگیرن، هم تمام استخوناشون بشکنه، هم یک عزیز از دست بدن، هم سی بار ورشکست بشن. ولی نمیشن و میزان بلاهایی که سرشون میاد به اندازه مردم عادیه. از اونطرف تمام بلاها سر آدمهای عادی و حتی فقیر و زشت میاد که چیزی برای چشم خوردن ندارن. از طرفی نگاه میکنم کسایی که به این چیزها باور دارن و مدام کارهایی برای رفع طلسم میکنن هم زندگیشون فرقی با آدمهای عادی نداره. حتی گاهی بدتره و بلاهای بیشتری سرشون میاد. از طرف دیگه باور به این پدیدهها باعث میشه فرد از واکاوی خودش طفره بره و مثلاً به جای اینکه بررسی کنه چه رفتارهایی داره که باعث دور شدن آدمها ازش میشه یا چه اشکالاتی داره که هیچ دختری بهش جذب نمیشه یا چه طرحوارههایی داره که مدام با آدمهای عوضی وارد رابطه میشه، با یک کلمه که «منو طلسم کردن» خودش رو مبری و بی تقصیر میکنه. اما در سال ۱۸۸۲ در لندن مؤسسهای تأسیس شد به نام «انجمن مطالعات فراروانی» Society for Psychical Research که بزرگترین دانشمندان و نوبلیستها و فلاسفه عوض و رئیسش بودن و به بررسی پدیدههای ماورائی مثل تلهپاتی، پیشگویی، دوربینی (دیدن چیزهایی در جایی دیگر)، تجربههای نزدیک به مرگ، تجربیات خروج از بدن، شهودها، چشمزخم و طلسم پرداختند. اگرچه اکثرا نشون دادن این ادعاها از نظر علمی تأیید نمیشه و اکثراً حاصل تلقین، سوگیری شناختی، احتمالات یا تقلب هست، ولی به طور قطعی اینها رو رد یا تأیید نکردند. البته قطعاً اون چیزی که به صورت عمومی منتشر میشه، همه چیزی نیست که کشف شده. ولی باز هم نمیدونیم چی کشف شده. تو این چند تا فیلم نشون داده شده ذهنخوانها و مدیومها چطور از حقهها و بازیهای روانی استفاده میکنن: Magic in the Moonlight (۲۰۱۴) Nightmare Alley (۲۰۲۱) Red Lights (۲۰۱۲) An Honest Liar (۲۰۱۴) The Great Buck Howard (۲۰۰۸) تکنیکی وجود داره به اسم «کلدرید» که تو کلاس پل و روتینها به بچهها درس دادم و با اون تکنیک میتونی درمورد آدمها چیزهایی بگی که فکر کنن واقعاً داری غیبگویی از زندگیشون میکنی، ولی همش بازی روانیه. اما یادم هست یک بار خیلی متمرکز داشتم رو یکی اجراش میکردم و از جایی به بعد، دیگه حدسهای متهورانهای میزدم که انگار همشون درست بود. خودم حس این رو داشتم که دیگه تکنیک نمیزنم، بلکه از یه طریقی دارم گذشته این آدم رو واقعاً «مییینم» ولی نه دیدن به صورت تصویر، انگار یه جور حس بود.
видео или голосовое, без подписи
بیش از هشت ساله دارم رفتارها و کارای داغون خانما رو استخراج میکنم. نه اینکه ذرهبین برداشته باشم بگردم دنبالش؛ چت میکنم، دیت میرم، حرف میزنم، کامنت میخونم هی میبینم. هی الگوهای رفتاری داغون تکراری کشف می کنم. میتونم بگم تا الآن بالای هزارتا رفتار رومخ کشف کردم و اکثرش رو تو کانال و کلاسا گذاشتم. ولی تموم نمیشه… واقعاً دیگه دارم حالت تهوع میگیرم. خیلیاش رو نسبت دادم به «تفاوتهای طبیعی مرد و زن» و خیلیاش رو نسبت دادم به «تست مردگونگی و اعتماد به نفس پسر» و خیلیاشم به «شیطنت و لوندی دخترونه». ولی بازم تموم نمیشه! واقعاً دیگه در توانم نیست توجیه کردن این حجم زیاد رفتار غلط و مسخره. میگن تو چرا انقدر از زنها بد مینویسی؟ خب چون به معنای واقعی کلمه «هر روز» یک چیز بد میبینم. کافیه دو روز با یه دختر صحبت کنم، موضوع سه تا ویس و سه تا متن رو خودش بهم میده. اونم جدید! هر کدوم یه رفتار رومخ جدید نشون میدن. بعد میبینم ئه این الگو تو ده نفر قبلی هم بوده! واقعاً دیگه خسته شدم