اصلاحات جامعه محور
Статистикаاین کانال حاوی مطالبی درباره جنبش مدنی و اصلاحات جامعه محور است. بازنشر هیچ مطلبی به معنای تایید کامل محتوای آن نیست.
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 23
- 1/48двое суток
- 26
- 1/72трое суток
- 28
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
✅تئوری اسب مرده (Dead Horse Theory) 🟣مسعود سلطانی 🟥برگرفته از ضربالمثل قدیمی سرخپوستان است که میگوید: "اگر متوجه شدی که اسبت مرده است، بهترین کار این است که پیاده شوی." این ضربالمثل در سیاست و حکومتداری به وضعیتی اشاره دارد که در آن، با وجود آشکار بودن شکست یک سیاست یا راهبرد، حکومت یا رهبران سیاسی به دلایل مختلف بر ادامه آن اصرار میورزند. این اصرار معمولاً به دلیل ترس از پذیرش شکست، حفظ قدرت، یا وابستگی به هزینههایی است که تا آن لحظه انجام شده است. ♦️دیکتاتورها معمولاً از پذیرش شکست هراس دارند، چون این کار به معنای کاهش مشروعیت و مقبولیت آنها خواهد بود. سرمایهگذاری هنگفت نیز عامل دیگری است که باعث میشود حکومتها به ادامه سیاستهای شکستخورده تمایل داشته باشند؛ این تفکر که "اگر حالا متوقف شویم، تمام هزینههای قبلی به هدر میرود" باعث میشود تصمیمگیرندگان مسیر اشتباه را ادامه دهند. ترس از واکنش عمومی هم نقش مهمی دارد. پذیرش شکست ممکن است باعث اعتراض عمومی یا فشار سیاسی از سوی مخالفان شود. عادت نهادی و بروکراسی نیز موجب میشود که حتی پس از شکست یک سیاست، تغییر مسیر دشوار باشد، چون ساختارهای اداری و تصمیمگیری در برابر تغییر مقاومت میکنند. همچنین، منافع گروههای خاص باعث میشود که برخی از بازیگران سیاسی و اقتصادی، به دلیل بهرهمندی از یک سیاست شکستخورده، مانع از کنار گذاشته شدن آن شوند. ♦️یکی از بهترین مصداقهای تاریخی تئوری اسب مرده، سیاست "جهش بزرگ به جلو" در چین به رهبری مائو تسه تونگ است. این برنامه در اواخر دهه ۱۹۵۰ با هدف تبدیل سریع چین از یک اقتصاد کشاورزی به یک قدرت صنعتی طراحی شد. مائو با این طرح قصد داشت تولید فولاد و محصولات کشاورزی را به شکل چشمگیری افزایش دهد. اما این سیاست به دلیل مدیریت ضعیف، استفاده نادرست از منابع، و فشارهای ایدئولوژیک به شکست کامل انجامید. تولید فولاد خانگی باعث هدر رفتن منابع و تولید محصولات بیکیفیت شد و سیاستهای کشاورزی نادرست باعث قحطی گستردهای شد که بین ۱۵ تا ۴۵ میلیون نفر جان خود را از دست دادند. با وجود این شکستها، مائو و حزب کمونیست چین برای حفظ اعتبار ایدئولوژیک و سیاسی، تا مدتها از پذیرش شکست خودداری کردند و حتی گزارشهای مربوط به قحطی و مشکلات اقتصادی را سرکوب کردند. ♦️از برتراند راسل پرسیدند: چرا یک آدم متعصب میترسد نسبت به اعتقاداتش شک کند و راهش را اصلاح کند؟ راسل جواب داد: چون همیشه با خود فکر میکند؛ چگونه میتوانم به تاولهای کف پایم بگویم تمام مسیری را که آمدهام اشتباه بوده است! ♦️نمونه دیگر، سیاستهای اقتصادی اتحاد جماهیر شوروی است. با وجود ناکارآمدی سیستم اقتصادی متمرکز و آشکار شدن نشانههای رکود، رهبران شوروی به دلیل ترس از فروپاشی نظام سوسیالیستی و بهخاطر حفظ مشروعیت ایدئولوژیک، تا آخرین لحظه بر ادامه این سیاستها اصرار داشتند. تئوری اسب مرده نشان میدهد که اصرار بر ادامه سیاستهای شکستخورده نهتنها باعث هدررفت منابع و فرصتها میشود، بلکه مشروعیت حکومتها و اعتماد عمومی را نیز از بین میبرد. پذیرش شکست و تغییر مسیر، نیازمند شجاعت سیاسی، صداقت با مردم و انعطاف در ساختار قدرت است؛ اما این ویژگیها در بسیاری از حکومتها به دلیل منافع نهادینهشده و ساختارهای قدرت، به ندرت دیده میشود https://t.me/reform_archive
✅یاد آر ز شمع مرده یاد آر 🟣حسن حاجی صدری ♦️میرزا جهانگیرخان شیرازی معروف به صوراسرافیل از آزادیخواهان جنبش مشروطیت است که در بحبوحه ی مشروطه روزنامه ی صوراسرافیل را تأسیس کرد وهدفش را تحکیم آزادیخواهی ومبارزه با استبداد وارتجاع وعمال بیگانه قرار داد اما بعد از آنکه محمد علی شاه مجلس را به توپ بست وآزادیخواهان ومشروطه طلبان را سرکوب کرد واستبداد صغیر را حاکم نمود دستور داد میرزا جهانگیرخان را به طرز فجیعی در باغ شاه به شهادت رساندند ودهخدا وتعدادی از آزادیخواهان را به اروپا تبعید نمودند ♦️دهخدا روزنامه ی صور اسرافیل را در سوءیس راه اندازی کرد ودر سومین شماره ی آن شعری در رثای دوست وهمفکرش میرزا جهانگیرخان به چاپ رساند ♦️دهخدا در مورد این شعر می گوید: "شبی مرحوم میرزا جهانگیر خان را به خواب دیدم در جامه ی سپید وبه من گفت: چرا نگفتی او جوان افتاد؟ من از این عبارت چنان فهمیدم که می گوید چرا مرگ مرا در جایی نگفته یا ننوشته ای؟ وبلافاصله در خواب این جمله به خاطر من رسید"یادآر زشمع مرده یاد آر" دراین حال بیدار شدم وچراغ را روشن کردم وتا نزدیک صبح سه قطعه از مسمط ذیل را ساختم وفردا گفته های شب را تصحیح کردم ودو قطعه ی دیگر برآن افزودم وبه چاپ در روزنامه رساندم" ♦️در تاریخ پر فراز ونشیب این سرزمین بسیار آزادگانی بوده اند که سربه دار دادند اما تن به ذلت وخواری ندادند ♦️این مسمط حزن انگیز بیانگر درد ورنج دهخدا در رثای دوست دیرین خود وانزجار او از قاتلان اوست ♦️این مسمط در زمان سرایش نوآوری وبدعت تازه ای بود واز این جهت میتوان دهخدا را همانگونه که در نثر فارسی با مقالات ونوشته هایش تحولی به وجود آورد در پیدایش شیوه های جدید در شعر فارسی یکی از نوآوران دانست https://t.me/reform_archive
✅داستان کوتاه ♦️هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم. من کلاس سومی بودم و آن روز دعوتنامه ی فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم: «من به این جشن تولد نمی روم. این بچه هه تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی روند. ولی او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است!» ♦️مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.» باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم و ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود. روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم. ♦️بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد. از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند. ۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود. ♦️با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست. از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.» _ «پدرت کجاست؟» _ «رفته.» جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست. ♦️ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هیچ کس به مهمانی روت نمی آید.» من چطور می توانستم اورا تنها بگذارم و از آنجا بیرون بروم؟ اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: «کی به آنها احتیاج دارد؟» ♦️دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم.برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند. روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد! خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم. من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم. روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند!» مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می کنم.» آن روز بود که من یاد گرفتم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر کل زندگی من اثر گذاشت. 🍁🍁🍁🍁🍁 ✍#لی_آن_ریوز 📚۸۰ داستان برای عشق به زندگی https://t.me/reform_archive
✅همشکلسازی، کار استبداد (چگونه والدین اقتدارگرا روانرنجوری میسازند!) 🟣 مصطفی سلیمانی 🔻 کار اصلی استبداد، همشکلسازی است. والدینی که قدرت مطلق را در دست دارند، فرزند را نه به عنوان انسانی جدا و منحصربهفرد، بلکه به عنوان مادهای خام میبینند که باید به شکل دلخواه آنان درآید. این همشکلسازی، نخستین گام در مسیر روانرنجوری است. ♦️ در خانههای مستبد، تفاوت پذیرفته نمیشود. فرزند اگر سلیقه، احساس یا اندیشهای متفاوت از والد داشته باشد، با سرزنش، تنبیه یا بیمحبتی روبهرو میشود. کودک خیلی زود میآموزد که برای بقا و پذیرش، باید خود واقعیاش را پنهان کند و دقیقاً آنچه والد میخواهد، باشد. این پنهانکاری مداوم، پایه اضطراب، وسواس و بیاعتمادی به خویشتن را میریزد. ♦️ همشکلسازی، اعتماد به نفس درونی را نابود میکند. وقتی کودک بارها میشنود که «باید مثل من فکر کنی»، «احساس تو اشتباه است» یا «فقط حرف من درست است»، دیگر به قضاوت خود اطمینان ندارد. این بیاعتمادی، در بزرگسالی به ترس دائمی از اشتباه، کمالگرایی ناسالم و ناتوانی در تصمیمگیری تبدیل میشود. روانرنجوری، در واقع، فریاد خفهشده همان کودکی است که هرگز اجازه نداشت خودش باشد. ♦️ استبداد، عشق را نیز به ابزاری برای همشکلسازی بدل میکند. محبت تنها وقتی داده میشود که فرزند کاملاً مطیع و همشکل باشد. این عشق مشروط، در بزرگسالی به الگویی تکراری منجر میشود: فرد روانرنجور مدام دیگران را راضی میکند تا شایسته محبت باشد، مرزهای خود را از دست میدهد و وقتی عشق نگیرد، خود را سرزنش میکند. ▪️ چرخه همشکلسازی اغلب نسلبهنسل ادامه مییابد. بسیاری از والدین مستبد، خود در کودکی قربانی همین الگو بودهاند و بدون آگاهی، آن را تکرار میکنند. شکستن این زنجیر، نیازمند شجاعت والد برای پذیرش تفاوت فرزند و شجاعت فرزند برای بازیابی هویت ازدسترفته است. ♦️ جامعه نیز با ستایش اطاعت کورکورانه و بزرگدانستن فرمانبرداری، ناخواسته به استبداد خانگی دامن میزند. تا زمانی که استقلال فردی تهدید شمرده شود، همشکلسازی ادامه خواهد یافت و روانرنجوری، سایهای دائمی بر زندگی بسیاری خواهد ماند. ♦️ راه رهایی، آگاهی و پذیرش است. والدین باید بیاموزند که وظیفهشان نه ساختن کپی خود، بلکه همراهی با شکوفایی منحصربهفرد فرزند است. فرزندان بزرگسال نیز با رواندرمانی میتوانند لایههای همشکلسازی را کنار بزنند و خود واقعیشان را بازسازند. عشق بیقیدوشرط و احترام به تفاوت، تنها پادزهر واقعی استبداد است. https://t.me/reform_archive
✅ جامعه مدنی را بدون پول هم میتوان ساخت؛ ۱۰ راه برای مشارکت موثر شهروندان ♦️بسیاری از ما وقتی صحبت از کمک کردن میشود، اولین چیزی که به ذهنمان میرسد «کمک مالی» است. اما آیا تنها راه اثرگذاری در جامعه، داشتن توان اقتصادی است؟ پژوهشهای حوزه جامعهشناسی، روانشناسی اجتماعی و مطالعات مربوط به مشارکت مدنی نشان میدهد که جامعه فقط با پول ساخته نمیشود؛ بلکه زمان، دانش، مهارت، تجربه، ارتباطات و همدلی شهروندان نیز سرمایههایی ارزشمند برای تغییر اجتماعی هستند. بسیاری از سازمانهای مردمنهاد در سراسر جهان، بخش مهمی از فعالیتهای خود را با مشارکت داوطلبانی پیش میبرند که شاید امکان کمک مالی نداشته باشند، اما با تخصص، وقت و تواناییهای خود نقش مؤثری ایفا میکنند. هر فرد میتواند بدون پرداخت پول، به شیوههای مختلف در تقویت جامعه مدنی سهیم باشد: ▫️ اختصاص بخشی از زمان برای فعالیتهای داوطلبانه ▫️ آموزش یک مهارت یا انتقال دانش و تجربه ▫️ همراهی و حمایت عاطفی از افراد در شرایط دشوار ▫️ معرفی فرصتها، افراد و منابع برای حل مسائل اجتماعی ▫️ مشارکت در فعالیتهای محیطزیستی ▫️ کمک تخصصی به سازمانهای مردمنهاد در حوزههایی مانند تولید محتوا، طراحی، ترجمه، پژوهش یا فناوری ▫️ انتشار اطلاعات درست و افزایش آگاهی عمومی ♦️ جامعه مدنی زمانی قدرتمند میشود که شهروندان خود را تنها ناظر مشکلات ندانند، بلکه بخشی از راهحل باشند. کمک کردن همیشه با پول آغاز نمیشود؛ گاهی یک ساعت زمان، یک مهارت، یک ارتباط یا یک قدم کوچک میتواند زمینهساز یک تغییر بزرگ باشد. 👈🏻 متن کامل مقاله را در سایت بخوانید. @Haajm https://t.me/reform_archive
✅ماندلای شنی و تمرین پابند نبودن ♦️ماندالای شنی، همین کار عجیبی است که راهبان بودایی میکنند. با شنهای رنگی نقش میریزند، ساعتها و روزها و گاهی ماهها، مثل پنجهای که قالی میبافد؛ بعد هم که کار درآمد و چشم آدم را گرفت، یکباره با یک تکان دست همه را از بین میبرند. انگار که اصلاً از اول قرار نبود بماند. ♦️تمام این بساط به جز تمرین تداوم و صبر برای گفتن یک حقیقت ساده است؛ همان حقیقتی که ما آدمها از روبهرو نگاهش نمیکنیم: پایدارترین چیز دنیا ناپایداری است. همان حرف مشهور هراکلیتوس که گفت دوبار نمیشود پا در یک رودخانه کرد و حافظ هم به صرافت افتاد که بگوید: بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین کین اشارت ز جهان گذرا ما را باس در فلسفه، تبار این حرفها میرسد به زنون و سنکا و مارکوس اورلیوس و جماعت رواقی اما بوداییها این را سالهاست گفتهاند و با ماندالا آن را «نشان» میدهند. ♦️اول میسازند تا آدم خیال کند جاودانگی دارد، بعد همان را جلوی چشم خودش نابود میکنند تا بفهمد که هیچ چیز «از آنِ تو» نیست. راهبی که این کار را میکند، فقط هنرمند نیست. استاد رها کردن. تمرین اینکه دل نبندی به چیزی که خودت با هزار زحمت ساختهای. این یعنی پا گذاشتن روی آن میل قدیمی آدمی که هرچه ساختنی است باید نگه داشت، قاب کرد، گذاشت بالای طاقچه. بوداییها این میل را میشکنند. میگویند اگر به همین شنها وابسته نشوی، به هزار چیز دیگر هم نمیچسبی. غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است ♦️شنها را جمع میکنند و میسپارند به آب که تمرین کنند پابند چیزی در بازی تعلق نشوند چون معتقدند تعلق است که خودش اسباب رنج میشود. ♦️ماندالای شنی، فلسفه پوچی نیست اثبات بیهوده آزردهشدن در دنیایی است که به قول سنکای رواقی اگر چیزی از دست رفت و غمگین شدی به این دلیل است که ابلهانه پنداشتهای در جهان زندگی میکنی که چیزی از دست نمیرود و به قول خواجهنصیرالدین طوسی( تذکره ریاضالعارفین): چون در سفریم ای پسر هیچ مگوی احوال حضر درین سفر هیچ مگوی ما هیچ و جهان هیچ و غم و شادی هیچ میدان که نئی هیچ و دگر هیچ مگوی 🟣سهند ایرانمهر https://t.me/reform_archive
✅ در حکمرانی مطلوب، افکار جدید مهم هستند یا افراد جدید؟ 🟣 محمود سریع القلم در اواخر دهۀ 1960، وقتی چین تصمیم گرفت اقدامات لازم و تجربۀ شده بشری برای صنعتی شدن و رشد اقتصادی را به تدریج به مرحله اجرا درآورد، مائو و افراد کلیدی در اطراف او بودند که این تحول فکری را ایجاد کردند. آنها با مشاهدۀ تحولات جدید، این اعتماد به نفس را داشتند که افکار خود را با شرایط جدید جهانی منطبق کنند. ♦️همین نوع تغییر عیناً در دهۀ 1990 در شش کشور دیگر اتفاق افتاد: اندونزی، هند، ویتنام، ترکیه، مکزیک و برزیل. در عموم این کشورها طی سالهای پس از جنگ جهانی دوم، نقش سنگین دولت بر صنعت، بانکداری، کشاورزی، سرمایه گذاری، آموزش و دیگر ارکان حکمرانی سایه افکنده بود. سیاسیون این کشورها برای مدت ها، خود را به اندیشه هایی مانند دولت سالاری، تمرکزگرایی، مدیریت عمودی، نهضت غیر متعهد ها و مبارزه با امپریالیسم مشغول کرده بودند. خروجی این افکار عمدتاً به تداوم فقر، فاصلۀ طبقاتی، ناکارآمدی، اتلاف منابع ملی و مهاجرت تحصیل کرده ها منجر شد. در این کشورها و بسیاری دیگر به خصوص در آسیای شرقی، سیاست مداران به تدریج متوجه شدند، به میزانی که دولت، مجری اقتصادی می شود، ناکارآمدی افزایش مییابد. مجریان آسیایی و آمریکای لاتین به این پایۀ فکری رسیدند که بدون تولید ثروت، حکمرانی مطلوب تحقق نمیپذیرد و پایه تئوریک تولید ثروت، محول کردن تولید و خدمات به بخش خصوصی، و پذیرفتن منطق بازار و تبادلات بین المللی است: اندیشه ای که ابتدا به انقلاب صنعتی منجر شد و در عین حال به تاسیس آمریکا در سال 1776 انجامید. به عنوان مثال، هرچند تورگوت اوزل (Turgut Ozel) و رجب طیب اردوغان از دو پایگاه متفاوت اجتماعی به قدرت رسیدند ولی اندیشه های اقتصادی آنها مشترک بود. اگر چین تولید و خدمات را به بخش خصوصی انتقال نمیداد و اصل رقابت و همکاری را در یک دایرۀ بزرگ جهانی نمی پذیرفت چگونه طی بیست سال، از درآمد سرانه 200 دلار به بالای 10000 دلار می رسید؟ چون اقتصاد اصل است و کشور ثروتمند شده است، امروز چینیها از استقلال سیاسی، هویت ملی و انسجامِ داخلی به مراتب بالاتری نسبت به زمان مائو برخوردارند. امروز چینی ها آنقدر ثروتمند شده اند که کسی نمی تواند مانع افزایش حتی روزانۀ قدرت نظامی آنها شود. هم اکنون چین در حال ساختن 800 موشک بالیستیک هسته ای است. با قدرت اقتصادی، دیگران را به خود وابسته کرده و امتیاز سیاسی و امنیتی می گیرد. این اندیشۀ قدرت بر مبنای ثروت در سال 1970 در زمان مائو متولد شد و امروز جواب داده است. در هر حوزهای از حکمرانی، چه مستقیم و چه غیر مستقیم، اندیشهها هستند که جامعه را هدایت می کنند. در نهایت، وضعیت هر جامعه را باید در حال و هوای اندیشه های آن جستحو کرد. چگونه میتوان عمل، رهیافت و برخورد های جدید را بدون تحول فکری، تحقق بخشید؟ یکی از عباراتی که بسیار شنیده میشود، «رعایت کرامت انسانی» است. چگونه باید این اصل اجرا شود؟ کدام فرآیند به آن منتهی میشود؟ کرامت انسانی مستقل از دیگر ارکان حکمرانی است یا خروجی مجموعهای از سیاستگذاریها؟ چه ارتباطی میان اقتصاد و فرهنگ یک نظام اجتماعی و سیاسی وجود دارد؟ آیا جامعهای که نیم قرن نرخ تورم دو رقمی را تجربه کرده، میتواند کرامت انسانی را تجربه کند؟ آیا تورم علت است یا معلول؟ نرخ تورم دو رقمی نتیجه کدام اندیشه است؟ مفاهیمی مانند عدالت، انصاف، پاسخگویی، رشد، کرامت انسانی، شایسته سالاری و کارآمدی در امتداد هم هستند و وزن مساوی دارند یا میان آنها روابط علت و معلولی وجود دارد؟ چگونه باید درخت آنها را از ریشه به شاخه ها کشید؟ کدام ریشۀ درخت است و کدام شاخۀ درخت؟ کدام اصل است و کدام نتیجه؟ در «شناخت هرمی و درختی ساختار حکمرانی»، نرخ تورم را در کجای هرم باید قرار داد؟ آیا می توان در فقدانِ رشد اقتصادی و تولید ثروت، در انتظار عدالت، آزادی و کرامت انسانی نشست؟ آیا آگاهی و شناخت جامعه در سرنوشت آن اثر دارد؟ آیا جامعه ای که میانگین مطالعه آن 35 دقیقه در سال است می تواند در انتظار دموکراسی بنشیند؟ اگر نرخ تورم زیر پنج درصد باشد، کشور ثروت تولید کند و مردم اهل مطالعه باشند بعد برخی از شرایط و مقدمات دموکراسی فراهم می شود. آیا می شود بدون Input در انتظار Output نشست؟ به عبارت دیگر، روابط علت و معلولی متغیرهای حکمرانی، علم و Science است. آنچه به موفقیت بسیاری از کشورها مساعدت بخشید این بود که متوجه شدند از کجا باید تحول را شروع کنند. یک دو سه تجربه شدۀ جهانی را تشخیص دادند. اولین و فوری ترین کاری که این کشورها انجام دادند، تغییر افکار و اندیشه هایشان بود. https://t.me/reform_archive
✅حمایت افراطی والدین (چرا کافی بودن بهتر از عالی بودن است) 🟣 مصطفی سلیمانی 🔻چند روز پیش مادری با چشمان پر اشک پرسید: «چرا پسرم اینقدر عصبی و وابسته شده؟ من که همهی عمرم را پای او گذاشتم.» جوابم کوتاه بود: «دقیقاً به همین خاطر.» ▪️عشق زیاد، وقتی به شکل کنترل و محافظت بیحد درآید، مثل بغلی میشود که آنقدر محکم است که نفس کودک را بند میآورد. روانشناسان به این نوع رفتار «والدگری بیشازحد محافظ» یا «هلیکوپتری» میگویند. پدر و مادری که بالای سر فرزند میچرخند، همهی مشکلاتش را پیشاپیش حل میکنند، نگذارند زمین بخورد، شکست بخورد، دلش بشکنند یا حتی انتخاب اشتباهی کند. نتیجه؟ کودکی که در ظاهر همه چیز دارد، اما در باطن نمیداند چطور روی پای خودش بایستد. ♦️تحقیقات گستردهای که سالهاست در دانشگاههای معتبر انجام میشود، یک چیز را بارها ثابت کرده: کودک برای رشد سالم، به سه نیاز اساسی دارد: احساس امنیت، احساس شایستگی و احساس استقلال. وقتی مادر یا پدر بیش از اندازه درگیر جزئیات زندگی فرزند میشوند، دو نیاز آخر را از او میگیرند. او هیچگاه فرصت نمیکند بفهمد «من میتوانم»، چون همیشه کسی سریعتر از خودش مشکلات را حل کرده است. ▪️فرزندان مادران بیشازحد حمایتگر معمولاً در نوجوانی و جوانی این نشانهها را نشان میدهند: - اضطراب بالا وقتی تنها میمانند - ناتوانی در تصمیمگیریهای ساده - ترس شدید از شکست یا قضاوت شدن - خشم یا پرخاشگری ناگهانی وقتی کنترل از دستشان خارج میشود - وابستگی عاطفی شدید به والد (حتی در سنین بزرگسالی) ♦️این رفتارها تصادفی نیستند. مغز کودک برای یادگیری تابآوری و تنظیم احساسات، به تجربهی واقعی نیاز دارد؛ باید زمین بخورد تا یاد بگیرد بلند شود، باید انتخاب اشتباه کند تا بفهمد مسئولیت یعنی چه، باید گاهی دلش بگیرد تا یاد بگیرد خودش را آرام کند. وقتی این تجربهها را از او بگیریم، بخشهایی از مغز که مسئول خودتنظیمی و اعتماد به نفس هستند، ضعیف میمانند. ♦️شاید سختترین بخش ماجرا این باشد که این مادران واقعاً بهترین نیت را دارند. آنها از روی عشق این کار را میکنند، از ترس اینکه مبادا فرزندشان رنج بکشد. اما عشق واقعی، گاهی یعنی عقب کشیدن، یعنی تحمل کردن گریهی فرزندت وقتی برای اولین بار بدون تو به مدرسه میرود، یعنی سکوت کردن وقتی میدانی انتخابش اشتباه است ولی هنوز خطر جانی ندارد. ♦️«کافی بودن» یعنی: حضور داشته باشی، اما او را خفه نکنی. حمایت کنی، اما راه رفتن را به خودش واگذار کنی. بغلش کنی، اما وقتی خواست، رهایش کنی تا پرواز کند. ♦️مادری که امروز گریه میکرد، در آخر پرسید: «یعنی چی کار کنم حالا؟» گفتم: «از همین امروز شروع کن به کمتر کردن. بگذارید گاهی دلش بگیرد، گاهی عصبانی شود، گاهی اشتباه کند. تو فقط آنجا باش، مثل یک پایگاه امن، نه یک دیوار بلند دور زندگیاش. باور کن، وقتی یک قدم عقب بروی، او دو قدم جلو میآید.» ♦️عشق بزرگ، در آزادی نهفته است. بهترین هدیهای که میتوانی به فرزندت بدهی، این است که به او یاد بدهی بدون تو هم میتواند خوشبخت باشد. https://t.me/reform_archive
✅ زیر آوار تاریخ 🟣علی زمانیان ♦️تاریخ دارد خفهمان میکند. شریانهای تنفسیمان مالامال از گذشته است. گویی محکوم شدهایم همواره نگاهمان را به پشت سر بدوزیم تا "اکنون و آینده " را نبینیم. فرقی هم نمیکند به کجای تاریخ خیره شدهایم. نفس و ذات این خیره شدن است که ما را در بنبستی فرساینده گرفتار کرده است. ما به گذشته، دچار شدهایم، از این رو مسئلههای "اینجا و اکنون"مان را نمیبینیم. ♦️ملتی فرو رفته در قعر تاریخیم. خیره به تاریخیم، گاهی به نفرت و گاهی به تفاخر. گاهی پسزننده و گاهی جذبکننده. تاریخ برای ما نه کلاس درس، که دستمایهی نفرت شده است و عشق. گذشته را نه برای فهم خویشتن امروز، که برای نزاع با این و آن میخواهیم. این چنین میشود که در یک جبهه، ایرانی در برابر ایرانی و در جبههای دیگر، مسلمان در برابر مسلمان قرار میگیرد. شکافی از هویتهای مشوش و مبهم و نزاعی آمیخته به عصبیتهای نگران کننده، ما را از هم جدا میکند. یکی به هویت ایرانِ باستان مینازد و دیگری به هویت اسلامی. و هر دو دیگری را بر نهج ناصواب و مسیر گمراهی برمیشمارد. حتی رد و قبول یک رخداد تاریخی، چالشی پردامنه در میان ما برپا میکند. ♦️گویی تاریخ، زرادخانهای است که از آن جا میتوان سلاحی برای پیکار به دست آورد. در این رویکرد، تاریخ، مرزهای امروزی ما را معلوم میکند. مرزی میان ما و آنها. میان خودی و بیگانه. جدالی بی پایان و گاهی ستیزی خونین، آن هم ستیز و جدالی که نتیجهی توهم تاریخی است. حقیقتا ما ملتی هستیم که در دالان تاریک توهم تاریخی سرگردانیم. 🟥بیچاره ملتی که برای اثبات خویش، نیاز به تاریخ دارد. ♦️درک زندگی پیشینیان، برای درس گرفتن است، نه افتخار کردن به این و آن. تاریخ برای فهم اینک و اکنون ماست نه زیستن در گذشته. بدبخت ملتی که برای آن که هستیاش را معنا و خودش را اثبات نماید، دست در انبان تاریخ میبرد. فرقی هم نمیکند در تاریخ، چه کسی را به خدمت میگیرد و نام که را تکرار میکند. بازگشت به تاریخ و زیستن با گذشتگان و افتخار کردن به پیشینیان، سببی ندارد جز این که نشان میدهد دستان ما از "امروز" تهی است. از تهی بودنمان میهراسیم. از آن روست که پناه به تاریخ میبریم. از آن روست که پشت سر بزرگان تاریخ، پنهان شدهایم. ♦️افتخار به تاریخ، از آن ملتِ حقیری است که میخواهد حقارتش را با بزرگنمایی پیشینیان، از یاد ببرد. ما راندهشدگانِ به تاریخیم، پناهنده شدگانی که از زیستن اکنون گریزانیم. اما نعل وارونه می زنیم. لباس فاخر تاریخ بر تن خویش میکنیم تا فقر فرهنگ و فقر اخلاقمان را و این همه پریشانی را پنهان کنیم. تا نمایش دهیم ما ایرانیان، نژاد آریایی، متکی بر تاریخ عظیم دین و فرهنگ و نژادیم. ما دلخوش به استخوانهایی هستیم که در قبرستان تاریخ بر هم انباشه شده است. و از این غافلیم که وقتی "اکنون و این جا" در تاریکخانه بسر میبریم، دیگر چه فرقی میکند پیشینیان ما چه کسانی بودهاند، چگونه زیستهاند و سرنوشتشان چه بوده است. ♦️اگر چه نتوانستیم از تاریخ بیاموزیم، اما شاید روزی فرا برسد که دست کم کتاب تاریخ را ببندیم و آن را به همان تاریخ بسپاریم. پنجرهی روزهای اکنون را باز کنیم و مسئلههامان را در چشم انداز آینده تماشا کنیم. ✅ مسئلههای ما نه آنان است که نزد پیشینیان بوده است و نه راه حلها، همان است که در گذشته بوده است. ما اکنون مسئلههای خودمان را داریم و باید راه حلهایی امروزین برای آنها دست و پا کنیم. روزی این دایره را باید باز کرد و برجاده ای پا گذاشت که رو به سوی آینده دارد. https://t.me/reform_archive
✅مغز ایدئولوژیک (بنیادگرایی مذهبی از کجا میآید؟) 🟣 مصطفی سلیمانی 🔻بنیادگرایی مذهبی را نباید فقط با «دینداری شدید» یکی دانست؛ چیزی بسیار عمیقتر و روانشناختی در میان است. مفهوم کلیدی «سرسختی شناختی»، که در کتاب «مغز ایدئولوژیک» نوشتهٔ لئور زمیگراد، روانشناس و پژوهشگر شناختی، به تفصیل بررسی شده، هستهٔ اصلی هر ایدئولوژی بسته و سرسخت را تشکیل میدهد. ♦️زمیگراد توضیح میدهد که سرسختی شناختی، ناتوانی یا امتناع ذهن از پذیرش ابهام، پیچیدگی و چندگانگی واقعیت است؛ ذهن به جای کاوش در خاکستریهای زندگی، به یقینهای سیاه و سفید پناه میبرد تا اضطراب را مهار کند. ♦️زمیگراد در کتابش با رویکردی علمی، نشان میدهد چگونه مغز انسان در برابر آشوب جهان مدرن، به سمت ایدئولوژیهای قطعی کشیده میشود. او تأکید میکند که این سرسختی نه یک انتخاب آگاهانه، بلکه یک مکانیزم بقا است: مغز برای حفظ انسجام هویتی، واقعیت را فیلتر میکند و هر چیز متضاد را «تهدید» میبیند. در بنیادگرایی مذهبی، این مکانیزم به شکل چسبیدن به یک تفسیر واحد از متون مقدس ظاهر میشود. ♦️وقتی انسان با این چهار تجربهٔ طاقتفرسا روبهرو میشود، سرسختی شناختی به قول زمیگراد، «مغز ایدئولوژیک» را فعال میکند و تنها راه نجات را یک پاسخ یقینی، کامل و تغییرناپذیر میبیند: ۱. آشوب و بیمعنایی زندگی مدرن همهچیز سریع تغییر میکند: ارزشها، شغل، روابط، هویت. زمیگراد میگوید این سرعت، مدارهای شناختی مغز را مختل میکند و اضطراب هویتی را شعلهور میسازد. مذهب بنیادگرا پاسخ میدهد: «همهٔ جوابها در همین کتاب و این قانون است؛ دیگر لازم نیست بگردی.» ۲. تجربهٔ تحقیر و دیدهنشدن فقر، مهاجرت، شکست تحصیلی، طرد خانوادگی، تحقیر قومی یا طبقاتی. کتاب «مغز ایدئولوژیک» توضیح میدهد که این تحقیرها، حس «من ناکافیام» را در مغز حک میکنند و بنیادگرایی عزت کاذب برمیگرداند: «تو عضوی از امت برگزیدهٔ خدایی؛ دیگران گمراهاند.» ۳. نیاز به پدر یا مادر مطلق کودکانی با والدین غایب یا غیرقابلپیشبینی، در بزرگسالی به مرجع مطلق نیاز پیدا میکنند. زمیگراد توصیف میکند چگونه خدا در روایت بنیادگرا، نقش پدر همهچیزدان، همیشه ناظر و حمایتکننده/مجازاتکننده را ایفا میکند؛ اشتباهی، خیانت به این مرجع است. ۴. ترس از آزادی آزادی یعنی مسئولیت انتخاب، و مغز سرسخت از این مسئولیت وحشت دارد. بنیادگرایی میگوید: «فقط اطاعت کن؛ فکر کردن با ماست.» زمیگراد این را «آغوش شناختی» مینامد: یک پناهگاه موقت برای ذهن مضطرب. ♦️این چهار عامل چرخهای خودتقویتشونده میسازند: جهان پیچیدهتر/ اضطراب بیشتر/ یقین شدیدتر/ چسبیدن به تفسیر واحد/ دشمنی با مخالفان/ تعلق گروهی قویتر/ و تکرار. بنیادگرا با کوچکترین اختلاف، روابط را قطع میکند؛ چون ابهام، زخم قدیمی را باز میکند. ♦️در مقابل، زمیگراد در کتابش بر «انعطافپذیری شناختی» تأکید دارد: توانایی مغز برای همزیستی با تضادها، پذیرش «ندانستن» بدون وحشت، و دیدن انسانیت در مخالف. این انعطاف با تمرینهایی چون سؤالبازی («آیا ممکن است من اشتباه کنم؟») یا درمان شناختی/رفتاری رشد میکند. ♦️راه بیرون آمدن از چرخه، پذیرش تدریجی ابهام است: فهمیدن که «ندانستن» ترسناک نیست، انسان بدون همهٔ جوابها باارزش و امن است، و التیام تحقیرها و تنهاییهای قدیمی. زمیگراد نتیجه میگیرد: تا زخم «من کافی نیستم» و «جهان خطرناک است» درمان نشود، مغز به ایدئولوژی بسته پناه میبرد؛ وعدهای کاذب که «اگر دقیقاً همینطور باشی، دیگر تنها و تحقیرشده نخواهی بود». التیام واقعی، در انعطاف نهفته است. https://t.me/reform_archive
✅سهم فرزندان ما 🟣جواد کاشی هوای آلوده، مشکل آب و برق و تورم و فرونشست زمین و سوختن جنگلها و فضای مبهم جنگ، گسیختگیهای روانی و شکافهای اجتماعی همه نشانگان فاجعهاند. ما در حال تجربه جمعی یک فاجعه بزرگ هستیم. ما ساکنان امروز این سرزمین رنج میبریم اما ذخیرهای درون مخیله جمعی ما رسوب میکند که به کار آیندگان خواهد آمد. ♦️امروز ما حاصل خودشیفتگیهای دیروز ماست. خودشیفتگیهای فرقهای و دینی و ملی این گمان باطل را پرورده بود که ما منجی مسلمانان هستیم اگر منجی کل بشریت نباشیم. خیال میکردیم خدا از میان همه مردمان جهان چشم به دست و اراده ما دوخته تا تمنیات قدسی او را محقق کنیم. باد این خودشیفتگی از ما آغاز نشد. محمد رضا پهلوی نیز هنگامی که از رسیدن به تمدن بزرگ سخن میگفت تحت تاثیر باد همین خودشیفتگی در سرزمین ما بود. خودشیفتگی عقل را زائل میکند، چشمها را کور و گوشها را کر. ♦️فاجعه امروز نقطه پایانی بر باد خودشیفتگیهای ملی و دینی در سرزمین ما خواهد نهاد. نسلهای بعدی خواهند دید، گوش شنوا خواهند داشت و خردهایی افزونتر از ما. ♦️جمع خودشیفته اقلیت و اکثریت میسازد. اقلیت خود را نماینده همگان میداند و در مقام متولی اکثریت مینشیند. اکثریت به حاشیه میروند و نقش هورا کشان را بر عهده میگیرند. چندانکه گویی سیاست به صحنه نمایشی تقلیل پیدا میکند که یک اقلیت ایفای نقش میکند و مردم کف و سوت میکشند و فریاد پیروزی سر میدهند. ♦️فاجعه جمعی که امروز تجربه میکنیم، به این نمایش مضحک نقطه پایان نهاده است. آیندگان ما بعید است دوباره دست به گریبان چنان سوداهای جمعی شوند. از ما عبرت خواهند گرفت، هم در دین ورزیشان هم در احساس هویت جمعی و ملیشان متواضعتر خواهند بود. در پرتو یک تواضع جمعی، همه چیز رنگ و لعاب تازهای پیدا میکند. حکومت به جای آنکه از شدت باد نخوت، مردمان را فراموش کند، قدر و قیمت تک تک مردمانش را خواهد شناخت. وظیفهشناسی یک خصیصه مردمی خواهد شد. تک تک مردم قدر دیگران و سامان و نظم و همیاری جمعی را خواهند شناخت. بیش از آنکه که به دین و ملت و فرهنگمان افتخار کنند، کمی کاستیها را به دید خواهند آورد. به جای آنکه خیال کنند مرتب باید تحسین دیگران را برانگیزند، به فکر یاد گرفتن از دیگران خواهند بود. ♦️آیندگان ما از این توهم باطل بیرون خواهند آمد که خدا در گنجینه ثروتهای ما ذخیره شده است. چشم باز میکنند میبینند خدا به خورشید شبیهتر است به همگان به یکسان میتابد. معنویت در نسلهای بعدی ما بیشتر است. عشق و دوستی را در عرصه حیات جمعی و سیاسی بیشتر تجربه میکنند. ♦️خودشیفگی فرهنگ و دین و سیاست فروبسته میسازد، تواضع گشودگی خلق میکند: گشودگی به خویش، به دیگری، گشودگی به تجربههای گذشته و افقهای پیشامدی فردا. تواضع خصیصه ایرانیان فرداست. آنها ضمن گشودگی به دیگران به طبیعت و خاک این سرزمین نیز گشوده خواهند بود. به آب و منابع و هوا و جنگلها به دید عطیه مقدس خواهند نگریست. تجربه جمعی فجایع امروز تاوان گذشته ماست. تاوان میدهیم تا آیندگان راه خود را بیابند. https://t.me/reform_archive
✅بسته شدن پنجرۀ عقلانیت و دانایی= باز شدن درهای فلاکت و تیره روزی 🟣محمدباقر تاج الدین تجارب فردی، اجتماعی و تاریخی بسیاری از افراد، ملت ها و جوامع به خوبی هر چه تمام تر نشان می دهد که هر چقدر پنجرۀ عقلانیت و دانایی به روی آن ها باز باشد درهای پیشرفت و خوشبختی نیز به رویِ شان گشوده است و بالعکس هر چقدر این پنجره بسته بماند درهای فلاکت و تیرهبختی نیز به روی شان فروبسته است. تو گویی که برخورداری از عقلانیت و دانایی چونان اصلی خدشه ناپذیر برای هر فرد و جامعه ای محسوب می شود تا از این طریق درهای پیشرفت و خوشبختی را به روی خود گشوده ببیند. این اصل بنیادین هم در سطح خُرد(فردی) و هم در سطح کلان(جمعی) صادق بوده و آثار و نتایج ارزشمند خود را بر جای می گذارد. در جهان مدرن که پیچیدگی های بسیاری در زندگی و زیست انسان ها در جوامع روی داده است بهرهمندی از عقلانیت و دانایی به ویژه بهرهمندی از دانش های این روزگار بیش از گذشته ضرورت یافته است تا از این طریق بتوان بر انبوهی از مسائل و مشکلات کنونی فائق آمد و به یک زندگی بهنجار و برخوردار از کیفیت و مطلوبیت دست یافت. آشکار است که هر چقدر میزان بهرهمندی و برخورداری مطلوب از عقلانیت و دانایی در تمام ابعاد آن افزایش یابد از سویی سطح کیفیت و مطلوبیت زندگی نیز خودبخود افزایش یافته و از سوی دیگر از درد و رنج انسان ها نیز کاسته خواهد شد. عقلانیت و دانایی چونان اکسیری عمل می کند که نه تنها بنیان بسیاری از مشکلات و مسائل را سست و در مواردی ریشه کن می کند، بلکه زمینه و شرایط را برای بروز و ظهور دستیابی به رفاه، برابری، آزادی، آرامش، آسایش، مداراجویی، صلح، همزیستی مسالمت آمیز، اخلاقی بودن و انسانی زیستن را فراهم می سازد. بهره مندی از عقلانیت و دانایی است که به آدمی می فهماند که دست یابی به زیست بهنجار و سامانمند در جهان بسیار پیچیده و توبرتوی مدرن بدون در اختیار داشتن سازوکارها و ساختارهای مطابق با جهان پر پیچ و تاب کنونی امکان پذیر نبوده و تنها با برخی آرمانخواهی ها، شعارزدگی ها، توصیه ها و نصیحت ها و یا با به کارگیری روش های سنتی و گذشته نگرانه برآمدنی و شدنی نخواهد بود. برای مثال عقلانیت و دانایی حکم می کند که در جهان مدرن به منظور برخورداری تمامی شهروندان از حقوق شهروندی شان جامعۀ مدنی را تأسیس و در جهت تقویت و گسترش آن در جامعه کوشش های فراوان به خرج داد، چرا که بدون وجود جامعۀ مدنی بهرهمندی از حقوق شهروندی تقریباً غیرممکن خواهد بود. چنان که بررسی وضعیت شهروندانِ جوامعِ برخوردار از جامعۀ مدنی به خوبی نشان می دهد که به میزان قابل قبول و به نحو مطلوب و مناسبی به حقوق شهروندی شان دست یافته اند و بالعکس در جوامع نابرخوردار از جامعۀ مدنی، شهروندان در چه وضعیت دردناک و نگران کننده ای به سر می برند. برخورداری از عقلانیت و دانایی سبب می شود تا هم سیاست ها و برنامه های عقلانی و دانش محور تنظیم و به کار گرفته شود و هم از نخبگان، اندیشمندان، متخصصان و دانشمندان به نحو مناسب و مطلوب در تمامی جایگاه ها استفاده شود تا سر رشتۀ امور به دست دانایان و خردورزان بیفتد و از این طریق نتایج و پیامدهای مطلوب و مفید به دست آید. روشن است که اگر غیر از این باشد یعنی پنجرۀ عقلانیت و دانایی بسته بماند نه تنها سیاست ها و برنامه هایی مفید و مطلوب تهیه و تنظیم نمی شود، بلکه بدتر این که عدّه ای غیرمتخصص، غیرکارشناس، بیتجربه، ناآگاه و فاقد دانش و عقلانیت بر مصادر امور می نشینند و پیامد چنین وضعی افزایش مسائل و مشکلات در جامعه و افزایش درد و رنج شهروندان خواهد بود. برای نمونه بررسی وضعیت کشورهایی که پس از کشورهای پیشرفتۀ غربی در مسیر توسعه قرار گرفته اند مانند ژاپن، کرۀ جنوبی، هنگ کنگ، سنگاپور، مالزی، ویتنام و سایر کشورهای مشابه همگی نشان از این موضوع مهم دارد که تنها با استفادۀ بهینه و مطلوب از عقلانیت و دانش های روز از یک سو و بهکارگیری تمام عیار سرمایه های انسانی و اجتماعی توانستند به پیشرفت های خیره کننده دست یابند. در مقابل، نگاهی به کشورهای توسعه نیافته به خوبی هر چه تمام تر نشان از فقدان عقلانیت و دانایی روزآمد و کارآمد دارد که نتیجه اَش به جز تیرهبختی و فلاکت چیزی نبوده است. https://t.me/reform_archive
✅برگی از یک کتاب ♦️ «هزل» و «شایعه» از این جهت معنیدار هستند که هر دو زاییدهی محیطِ ناآزاد میباشند. شایعه نوعی «خبرگزاریِ» غیررسمی است، در برابرِ خبرگزاریِ رسمی که خبرهایش برای مردم قابل اعتماد نیست. البتّه شایعههایی که پخش میگردد لازم نیست که حتماً واقعیّت داشته باشد، گاهی حتّی خبرهایی به دروغ انتشار مییابد که شوخی بودنش از نظرها پنهان نیست. با این حال، با همان سرعت و علاقمندی شنیده و واگو میشود که خبرِ راستی، زیرا در جهت آرزو و باور عمومی ساخته شده است. از خصوصیّات شایعه آن است که با سرعت برق و باد، دهن به دهن، میگردد و میتواند در عرض سه چهار روز کشوری را فرا گیرد. دو نفری که به هم میرسند، جزو اوّلین و جالبترین اخباری که برای یکدیگر نقل میکنند، شایعه است. شایعه چیزی جز خبری نیست که میخواستهاند پنهان بماند و یا موسمِ انتشارش نرسیده بوده و از پشت پردهی مشبّکِ خبردانها، خود را به این سوی مرز انداخته است. ♦️رفیقِ راهِ شایعه «جوک» است و این نیز در همان جهتِ باور و میلِ عمومی قالبگیری میشود. میدانیم که مطایبه و هزل و طنز زمانی پا به میان مینهد که حرفِ جدّی به قدر کافی رسا نباشد که پاسخگوی مورد بشود، زیرا وضع طوری است که مسخِ واقعیّت و خرق تناسب، از حدّ متداول درگذشته است. جوک در کشورهای شرق، تا حدّی معادلِ کاریکاتور در دنیای غرب است، نوعی کاریکاتورِ کلامی است، و خاصیّتِ دیگرش آن است که عادتاً بر سر موضوعاتی پرداخته میشود که عُرفِ عامّه قادر به بحث جدّی بر سر آنها نیست. ♦️مردم از طریق ساختن «جوک» عقدههای خود را بیرون میریزند، هم حقّ مقصود ادا شده است، هم میخنداند و در میان ملالتها قدری شادی میآورد، و هم چون بینام است برای سازندهاش دردسری درست نمیکند. مجموع این اوضاع و احوال حاکی از آن است که اجتماعِ امروز بیش از پیش از وجدانی برخوردار است که احتیاج به پنجره دارد، یعنی احتیاج به آنکه فکر در او مجراهایی برای حرکت بیابد. شاید بشود گفت که این جریان فکر جامعه چندلایهای است: ♦️لایهی اوّل از گفت و شنود عامّه بهرهور میشود، زمانی که مطبوعات بتوانند تا حدّی منعکس کنندهی نظریّات عمومی گردند. لایهی دوّم گفتیم که قاعدتاً باید از آثار فکری و ادبی و هنریِ زمان قوت بگیرد. این آثار از طریق هزاران مجرای باریکِ ناپیدا با جامعه داد و ستد پیدا میکنند، از آن میگیرند و به آن بازپس میدهند. طبیعی است که وقتی وضعِ نشر مختل گردد و بیانِ حقیقت خالی از مخاطره نباشد، مجراها درست کار نخواهد کرد و ناگزیر آنچه به بازار میآید یا بُنجُل و پریده رنگ است یا اَلكن؛ یا در زبان کنایه و رمز پیچیده شده است که این زبان گاهی از فرط تودرتو بودن، شوم و سرگیجهآور میشود. 📗#ذکر_مناقب_حقوقبشر_در_جهانسوم 🟣دکتر اسلامی نُدوشن https://t.me/reform_archive
✅دیگر لازم نیست کتابی ممنوع شود، چون اصلا کسی به خواندن علاقه ندارد ♦️بزرگترین انقلاب تاریخ بشر در میانۀ قرن هجدهم اتفاق افتاد، بدون آنکه خونی ریخته شود، پادشاهی گردنش را از دست بدهد، یا گلولهای شلیک شود. انقلابی آرام، اما با نتایجی حیرتانگیز: انقلابِ خواندن. از اختراع چاپ حدود دویستسال میگذشت و در تمام این مدت، خواندن عمدتاً فعالیتی نخبگانی بود. اما در قرن هجدهم با افزایش سواد عمومی و گسترش کتابها و مطبوعات، ناگهان به نظر میرسید همه مشغول خواندن شدهاند. پیر و جوان، زن و مرد، و فقیر و ثروتمند هر چه به دستشان میرسید، میخواندند. خواندن را به «تب»، «دیوانگی» یا «اپیدمی» تشبیه میکردند. ♦️انقلاب مطالعه باعث دموکراتیزهشدن بیسابقۀ اطلاعات شد، اما از آن مهمتر، شیوۀ تفکر عمومی را تغییر داد. خواندن باعث همهگیری تفکر استدلالی، تمرکز و ژرفاندیشی و گسترش جهانبینیهای منسجم شد. ♦️اما اکنون ضدانقلاب به پیروزی رسیده است. مطالعات بیشماری سقوطِ آزادِ عادت مطالعه در میان مردم را مستند کردهاند. طی بیستسال، خواندن برای لذت در آمریکا، چهلدرصد کاهش پیدا کرده. در بریتانیا یکسوم بزرگسالان مطالعه را بهکلی کنار گذاشتهاند. مطالعه در کودکان به شکلی «ناامیدکننده و شوکآور» کم شده است. صنعت نشر در بحران است و به قول الکساندر لارمن، نویسنده و ناشر آمریکایی، کتابی که قبلاً صدها هزار نسخه میفروخت، امروز اگر چندهزار نسخه بفروشد، خوششانس بوده است. ♦️گزارش سازمان همکاری و توسعۀ اقتصادی (OECD) در اواخر ۲۰۲۴ نشان میدهد سطح سواد در اکثر کشورهای توسعهیافته «در حال کاهش یا رکود» است. آمارهای مربوط به بحران سواد، چنان است که پیش از این، فقط در جنگها یا فروپاشیهای اجتماعی دیده شده بود. استادان دانشگاه در بهترین دانشگاههای جهان احساس میکنند «اکثر دانشجویان عملاً بیسواد هستند». حتی تستهای IQ که -علیرغم همۀ انتقادهایی که دربارۀ آنها مطرح است- در طول قرن بیستم دائماً در حال افزایش بودند، حالا در جای جای دنیا مسیری معکوس در پیش گرفتهاند. ♦️چه اتفاقی افتاده است؟ جیمز ماریوت، روزنامهنگار و جامعهشناس بریتانیایی، میگوید: «ما در بامداد جامعۀ پساسواد قرار داریم». دلیل آن را ممکن است اینترنت، شبکههای اجتماعی، افول سرمایهداری، بحرانهای سیاسی، یا هر چیز دیگری بدانیم، اما در نتیجه تردیدی وجود ندارد: کنارگذاشتن خواندن، یک فرایند عظیم «تخلیۀ فرهنگی» است. با افول اندیشۀ استدلالی و تفکر انتقادی «تجربۀ غنی انسانیت در حال فقیرشدن است» و پیامدهای این اتفاق، از سیاست تا فرهنگ، از مدرسه تا خیابان، مشهود است. ♦️اریک هاولوک، متخصص یونان باستان، مینویسد: ظهور سواد در یونان مقدمۀ پیدایش فلسفه بود و فلسفه بنیاد تمدن بود. پس به صورت خلاصه میتوانیم بگوییم: افول جهانی سواد در واقع به معنی افول تمدن است. ♦️اگر جهان ما در حال حاضر ناپایدار به نظر میرسد، به این دلیل است که زیربناهای فکری ما در حال فروپاشی هستند. جهان نمایشگرها جای جهان چاپ را گرفته است و این جهان بسیار پرتلاطم، احساسیتر، خشمگینتر، آشوبناکتر جهان قبلی است. والتر اونگ، نویسندۀ آمریکایی، میگوید: نوشتن فکر را سرد و عقلانی میکند، اما اگر بخواهید حرفتان را در یک ویدیوی تیکتاک ارائه دهید، باید از معیارهای نوشتۀ منطقی دست بکشید. فریاد بزنید، گریه کنید یا مخاطب را با جذابیت ظاهریتان تحت تأثیر قرار دهید. موفق باشید، اما این کارها ربطی به فکر ندارد. https://t.me/reform_archive
✅تنهایی، قاتل خاموش 🟣 مصطفی سلیمانی 🔻بر پایه پژوهشهای علمی معتبر، قویترین سپر در برابر افسردگی، خودکشی و مرگ نورونی، پشتیبانی اجتماعی است. نه پول، نه دارو، نه حتی ورزش؛ بلکه پیوندهای انسانی واقعی. پژوهشها نشان میدهند که آنچه انسان را از پرتگاه مرگ نجات میدهد، بسامد تماسها و پشتیبانیهاست، نه طول مدت آنها. یک پیام کوتاه روزانه، یک زنگ پنج دقیقهای، یک دیدار گذرا؛ اینها معجزه میکنند. اما نبود این تماسها، تنهایی را به قاتلی بیصدا تبدیل میکند. ♦️بدن شما بدون غذا میمیرد، مغز شما بدون ارتباط اجتماعی هم همینطور. پژوهشهای طولی روی هزاران نفر ثابت کردهاند که افرادی با شبکه اجتماعی پربسامد، پنجاه درصد کمتر به افسردگی شدید دچار میشوند. در پژوهشی که بیش از هشتاد سال طول کشید، مشخص شد خوشبختی و سلامت روانی مستقیماً به تعداد تعاملات روزانه بستگی دارد. حتی در میان بیماران فراموشی، کسانی که هر هفته چند بار با عزیزان حرف میزنند، مرگ نورونی کندتری دارند. تنهایی اما، هورمون استرس را بالا میبرد، دستگاه ایمنی را نابود میکند و مغز را به سمت خودویرانگری میراند. ♦️چرا بسامد مهمتر از مدت است؟ چون مغز انسان برای بقا به سیگنالهای مداوم «من تنها نیستم» نیاز دارد. یک تماس طولانی ماهانه کافی نیست؛ مغز آن را فراموش میکند. اما یک «حالت چطوره؟» هر روز، مانند قطرههای آب به گیاه، جان میدهد. پژوهشگران میگویند تنهایی معادل کشیدن پانزده نخ سیگار در روز است؛ قاتلی که دیده نمیشود، اما آمار خودکشی را در کشورهای منزوی مانند ژاپن یا کره جنوبی به اوج میرساند. ♦️در ایران خودمان، با فرهنگ مهماننوازی غنی، چرا اینقدر تنهایی شایع شده؟ شهرنشینی، مهاجرت، شبکههای مجازی که تماس واقعی را جایگزین لایک کردهاند. جوانان در آپارتمانهای کوچک، سالمندان در خانههای خالی؛ همه قربانی انزوا. آمار وزارت بهداشت نشان میدهد نرخ افسردگی در شهرهای بزرگ دو برابر روستاهاست، جایی که هنوز همسایهها روزانه سر میزنند. ♦️راهحل عملی: از امروز شروع کنید. یک فهرست پنج نفره بسازید؛ خانواده، دوست، همکار. هر روز به یکی پیام بدهید یا زنگ بزنید. نه برای حرف طولانی، فقط برای «یادتم هستی». گروههای محلی راه بیندازید: پیادهروی هفتگی، چایخوری ماهانه. در محل کار، فرهنگ «سلام روزانه» را جا بیندازید. برای سالمندان، برنامه بازدید منظم خانواده را اجباری کنید. مدارس هم باید آموزش دهند: دوستی واقعی چگونه ساخته میشود. ♦️یادتان باشد، تنهایی نه ضعف شخصی، بلکه همهگیری جهانی است. سازمان بهداشت جهانی آن را بحران قرن نامیده. اما ما قدرت تغییر داریم. یک تماس، یک لبخند، یک دست دادن؛ اینها واکسن رایگان علیه مرگ روانی هستند. ♦️اگر احساس انز وا میکنید، امروز اولین گام را بردارید. به کسی زنگ بزنید که ماههاست ندیدهاید. بگویید: «دلم برات تنگ شده.» این جمله کوچک، میتواند زندگی را نجات دهد. تنهایی میکشد، اما ارتباط، زنده میکند. https://t.me/reform_archive
✅آیا زندانیان سیاسی به بقای استبداد کمک میکنند؟ 🟣حمید آصفی پاسخی به یکی از رایجترین شبهههای مخالفان حکومت ♦️یکی از پرتکرارترین پرسشها در میان بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی این بوده است: اگر حکومت از وجود برخی زندانیان سیاسی سود نمیبرد، چرا آنان را زنده نگه میدارد؟ آیا ادامه حبس آنان نشانه بیخطریشان نیست؟ آیا زندانی شدن، ناخواسته به بخشی از سازوکار بقای قدرت تبدیل نمیشود؟ این پرسش، واقعگرایانه به نظر میرسد؛ اما در ژرفای خود، بر یک مغالطه استوار است: میان «سود بردن احتمالی حکومت از یک وضعیت» و «ارزش یا بیارزشی کنش یک زندانی سیاسی» هیچ رابطه منطقی وجود ندارد. ♦️اینکه جمهوری اسلامی از زندانی بودن برخی منتقدان بهرهبرداری کند، نه فضیلتی برای حکومت میآفریند و نه از ارزش ایستادگی آن منتقد میکاهد. اگر چنین منطقی را بپذیریم، باید هر زندانی سیاسی را مهره حکومت بدانیم؛ نتیجهای که نه با عقل سازگار است و نه با تجربه تاریخی. سوءاستفاده حکومت از وجود یک زندانی نتیجه میگیرید که پس اصل مقاومت او بیارزش یا بیاثر بوده است. این دو، هیچ ملازمهای با هم ندارند. تاریخ سیاست پر است از حکومتهایی که از زندانی کردن منتقدان خود نیز بهره تبلیغاتی بردهاند، اما همین زندانیان بعدها به سرمایه اخلاقی جامعه تبدیل شدهاند. اگر معیار قضاوت، نتیجه فوری باشد، باید مبارزات ماندلا، واتسلاو هاول، گاندی و دهها چهره دیگر را نیز بیهوده بدانیم، زیرا هیچکدام در کوتاهمدت مانع سرکوب نشدند. ♦️مشکل این نوع نگاه، تنها یک خطای تحلیلی نیست؛ بلکه گرفتار نتیجهزدگی سیاسی است؛ انگار ارزش هر کنش را فقط باید با دستاورد فوری آن سنجید. اما تاریخ سیاست، با این منطق نوشته نشده است. هیچ تحول پایدار، محصول یک اقدام، یک بیانیه، یک اعتراض یا یک زندانی نبوده است. آزادی، حاصل انباشت آگاهی، انباشت مقاومت و انباشت هزینه است. هر نسلی سهم خود را میپردازد تا نسل بعد، یک گام به آزادی نزدیکتر شود. ♦️استبداد، تنها با گلوله و زندان دوام نمیآورد؛ با تولید یأس نیز دوام میآورد. بزرگترین پیروزی حکومتهای اقتدارگرا آن نیست که منتقدان را زندانی کنند؛ آن است که جامعه را متقاعد کنند اندیشیدن بیهوده است، نوشتن بیاثر است و مقاومت مدنی بیفایده است. این همان یأسسالاری است؛ جایی که زندان، فقط جسم انسان را در بند نمیکشد، بلکه امید جامعه را هدف میگیرد. قدرت از هر پدیدهای میتواند بهرهبرداری کند؛ از جنگ و صلح، از انتخابات و تحریم، از بحران و حتی از زندان. اگر صرف امکان بهرهبرداری حکومت معیار قضاوت باشد، باید هر کنش سیاسی، هر اعتراض مدنی، هر رسانه مستقل و هر فعالیت حقوق بشری را نیز بخشی از پروژه حکومت بدانیم. چنین منطقی، در نهایت، به نفی مقاومت مدنی میانجامد و جامعه را به دوگانهای خطرناک میرساند: یا پیروزی کامل، یا بیعملی کامل. حال آنکه تاریخ، چنین دوگانهای را هرگز تأیید نکرده است. از سوی دیگر، زندانی سیاسی را نباید فقط با نتیجه سیاسی حضورش سنجید. او بخشی از سرمایه اخلاقی جامعه است. جامعهای که دیگر کسی حاضر نباشد برای آزادی، عدالت، قانون یا حق نقد قدرت هزینه بدهد، پیش از شکست سیاسی، در میدان اخلاق شکست خورده است. هزینه دادن، همیشه به پیروزی فوری نمیانجامد، اما بیهزینه شدن سیاست، به تسلیم میانجامد. ♦️در این میان، تفاوتی بنیادین میان «اثرگذاری» و «اثر فوری» وجود دارد. بسیاری از اندیشهها، سالها بعد به نیروی تغییر تبدیل شدهاند. بسیاری از زندانیان سیاسی، زمانی که در سلول بودند، از نگاه همعصران شکستخورده به نظر میرسیدند؛ اما تاریخ، آنان را نه با نتیجه کوتاهمدت، بلکه با پایداریشان داوری کرد. تاریخ، حافظهای بلندتر از تقویم سیاست دارد. از همین رو، پرسش درست این نیست که حکومت از وجود یک زندانی چه استفادهای میکند؛ پرسش درست این است که اگر همه منتقدان سکوت کنند، اگر همه از هزینه بگریزند و اگر همه اندیشه را بیفایده بدانند، چه چیزی جز استبداد باقی خواهد ماند؟ ♦️هیچ حکومتی تنها با زندان پایدار نمانده است، اما بسیاری از حکومتها توانستهاند با ناامید کردن جامعه از اندیشه، عمر خود را طولانیتر کنند. به همین دلیل، دفاع از حق ایستادگی یک زندانی سیاسی، دفاع از یک فرد نیست؛ دفاع از این اصل بنیادین است که اندیشه، حتی اگر در سلول زندانی شود، نباید در ذهن جامعه زندانی شود. شاید زندان بتواند زمان یک انسان را مصادره کند، اما اگر جامعه حافظه تاریخی خود را از دست ندهد، هر روز حبس میتواند به سندی علیه استبداد تبدیل شود، نه به سود آن. این همان پارادوکس قدرت است؛ استبداد میتواند دیوار بسازد، اما قادر نیست معنای آن دیوارها را تعیین کند. گاه همان سلولی که برای خاموش کردن یک صدا ساخته میشود، به بلندترین پژواک آزادی در حافظه یک ملت تبدیل میشود. https://t.me/reform_archive
✅موفقیت و معنا در زندگی زندگی همان فعالیت ماست. محصول ماست. متصل بودن به زندگی، سرآخر، یعنی متصل بودن به تمام فعالیتهایی که در زندگی خود می کنیم. این فعالیت ها دائما شما را نو می کند. اتصال و پیوند با فعالیت یعنی این فعالیت ها را فی نفسه هدف و غایت بدانیم. نه ابزاری برای دستیابی به یک هدف–ابزاری برای ایجاد نوعی در تغییر در ما. اگر در تمام فعالیتهایتان فقط به محصول نهایی –مثلا تمام شدن کتاب، تعمیر دوچرخه، فرستادن نامه، گرفتن رتبه و مدرک در دانشگاه، تحقق خود ایدهآل – توجه کنید، شاید بعد از پایان کار، شادی مختصری نصیبتان شود اما معمولا دیری نمی گذرد که باید کار دیگری را آغاز کنید. میروید که سر و ته کار بعدی را هم به سرعت هم آورید، ضمنا در درون با خودتان کلنجار میروید چون از ته دل مایل نیستید که این کار را بکنید، فقط میخواهید قال قضیه را بکنید. و وقتی میخواهیم از شر کاری خلاص شویم با تمام وجود کار نمی کنیم ؛ دستها و شاید بخشی از ذهن ما در حال حضور دارند اما بخشهای دیگر وجودمان معطوف آینده است. تقریبا هر وقت آرزو کنیم که از شر کاری خلاص شویم خود این آرزو آن را بدل به کاری شاق میکند. «وقتی کودک بودیم بازی نمی.کردیم که بعد تمام کنیم ، بازی می کردیم که بازی کرده باشیم و به همین دلیل از کارمان لذت می بدریم». آیا این همان منبع جادویی نشاط کودکی نیست؟ موفقیت یعنی اینکه در فرآیندی، عمیقا پیوند برقرار کنیم. ♦️«پرسیدن مهتر از پاسخ دادن است» -ریموند مارتین https://t.me/reform_archive
✅تحقق یک آرزو (دکتر عبیدی دارو ساز) ♦️در قلب تهران ، در سالهای دور ، نسیمی خنک از خیابان لالهزار میوزید ، صدای چرخدستیها ، بازی کودکان محله و زنگ دوچرخهها با هم میآمیختند. در آن فضا ، جوانی سیساله به نام *غلامعلی عبیدی* *فارغالتحصیل رشته داروسازی از دانشگاه تهران* با دفترچهای کهنه در دست چشم به پنجره دوخته بود. در صفحهٔ اول دفترچهاش با خطی بزرگ نوشته شده بود: *«روزی دارویی خواهم ساخت که بر آن نوشته باشد : ساخت ایران.»* در سال ۱۳۲۲ بود ؛ زمانی که صنعت داروسازی ایران در آغاز راهش بود. تقریباً همهٔ داروها وارد میشدند. عبیدی در داروخانه کار میکرد و هر باری که مشتری میپرسید : *«چرا داروی ایرانی نداریم؟»* او در درونش نوعی شرم و انگیزهٔ تغییر حس میکرد. ♦️یک شب به مادرش گفت : *«مادر ، من میخواهم داروسازی راه بیندازم داروی ایرانی!»* مادر با لبخندی که پشتش نگرانیای نهفته بود پاسخ داد : «پسرم ، تو فقط یک میز چوبی داری و چند شیشهٔ خالی ، این کار که شوخی نیست.» او با ایمان پاسخ داد : *«بگذار مردم بدانند ما هم میتوانیم ؛ حتی اگر با همین میز شروع کنم.»* ♦️چند سال بعد ، در سال ۱۳۲۵ ، خانهای کوچک در محلهٔ امین حضور تبدیل شد به نخستین *لابراتوار «داروسازی دکتر عبیدی»* بوی الکل و اسانس گیاهان در فضا پیچیده بود ، و صدای قطرهچکانی که روی شیشه مینشست ، گواه تلاش شبانهروزی بود. عبیدی در بسیاری از مواقع تا سحر بیدار میماند ، ترکیبها را آزمون میکرد ، دوباره میساخت ، دوباره تجربه میکرد. همکارانش بعدها گفتند: > «وقتی خسته میشدیم ، دکتر میگفت : خستگی وقتی معنا دارد که کسی منتظر داروی تو نباشد.» نخستین محصول ایشان ، شربتی ضد انگل بود به نام *«ورمسید»* اما مسیر آسان نبود ، داروهای خارجی ارزانتر و بازار در قبضهشان بود . دههٔ ۴۰ شمسی رسید ، زمانی که کارگاه کوچک به کارخانه بزرگ واقع در جادهٔ مخصوص ، با خطوط تولید متعدد ، تبدیل شد . شرکتهای بزرگ خارجی پیشنهاد خرید کارخانه کوچک او را مطرح کردند . یک مدیر ایتالیایی روزی به او گفت : *«دکتر شما مرد باهوشی هستید. بیایید با ما باشید ، کارخانهتان را می خریم و به شما سهم میدهیم ، راحت زندگی کنید.»* دکتر عبیدی با آرامش پاسخ داد: *«اگر میخواستم راحت زندگی کنم ، از اول این مسیر را نمیرفتم. من میخواهم ایرانی راحت زندگی کند.»* ♦️داروسازی دکتر عبیدی نخستین شرکت داروسازی ایران محسوب میشود. اما خودِ عبیدی هر روز صبح زود روپوش سفیدش را میپوشید و میرفت سر خط ، کنار کارگران ، با آنها صبحانه میخورد و میگفت: *«این داروها فقط محصول نیستند ؛ مسئولیتاند.»* در یکی از بازدیدهای وزیر بهداری ، وقتی به او گفتند: *«دکتر، شما افتخار صنعت داروی کشورید»* او فقط لبخند زد و گفت: *«افتخار من روزی است که هیچ بیماری برای خرید دارو نگران جیبش نباشد.»* سالها گذشت. او پیر شد اما تا آخرین روز ، کار کرد. دکتر عبیدی در ۲۸ شهریور ۱۳۸۳ چشم از جهان فروبست. اما کارخانهاش ، نامش ، و آرزویش ماند. روی دیوار کارخانه هنوز نوشتهاند : *«هدف ما ، خدمت به انسان است.»* و این جملهٔ الهامبخش از روح سخنانش: *«هر دارویی که میسازیم، باید در خدمت انسان باشد ، نه تجارت.»* زندگی دکتر عبیدی شایستهٔ ستایش و الهام است. *روحش شاد* https://t.me/reform_archive
✅مسیری که جامعه ایران در حال پیمودن است 🟣 مرضیه حاجی هاشمی ♦️ آنچه امروزه هنوز بر مردمان بسیاری از جوامع؛ چون «جامعه ایران» میگذرد، پیوندی آشکار با سیر فکری و تمدنیِ بشریت و باورهای آسمانی و زمینی او دارد که فهم آن، مسیر پیش رو را آشکار می کند. از دوران پاگانی و باستانی گرفته تا ادوار الهیاتی و سنتی و سپس مدرن، زنجیرهای واحد از تمدن شکل گرفته است که بهنظر میرسد در نهایت نیز به ایستگاهی واحد منتهی خواهد شد، تمدن و باوری که حاصل بهرسمیت شناختن تکثرهاست و در انتها آنان که راه تفرقه، نزاع و خشونت را در القای باورهای خودمحورانه پیمودهاند، در برابر این تمدنِ «واحد در عین تکثر»، با شرمساری به تاریخ خواهند پیوست. ♦️از منظر جامعهشناختی، ادیان در بسترهای تاریخی و فرهنگی خود بالنده میشوند و مفاهیمشان را در پیوند با آن زمینهها میپرورانند. «اسلام» نیز از فرهنگ سرزمینهایی که درنوردید، تأثیر پذیرفت و در تعامل با آنها فلسفه، عرفان و حتی استعارههای شریعت، همچون دوگانه «عبد و مولا» را گسترش داد. چنانکه مسیحیت نیز، هنگامیکه از بستر یهودی خود جدا شد و در جهان یونانی ریشه دواند، الاهیاتش را با مفاهیم فلسفی آن دوران درآمیخت؛ بهگونهای که آموزههایی چون «تجسد»، «فدیه» و «رستاخیز مسیح» نه صرفاً روایتهایی دینی؛ بلکه بازآفرینیهایی یونانی از تجربهی دینیِ یهودی شدند. در این نگاه است که متفکرانی چون «سیدنتاپ»، «لیبرالیسم» را برخاسته از فردیت نهفته در دل مسیحیت میدانند و «گیلسپی» نیز بر این باور است که ریشههای «مدرنیته» را باید در الاهیات مسیحی و حتی در فلسفه اسلامی جستوجو کرد. ♦️ گرچه در نقطهای تاریک و خشن، دو تمدن شرقی اسلامی و غربی مسیحی ـ رومی در برابر یکدیگر قرار گرفتند، دو تمدنی که سر در ایمانی توحیدی و پای در فلسفهای باستانی و یونانی داشتند؛ اما در پس همان تقابل (جنگ های صلیبی) در نقطه مشترک سرنوشت سازی نیز به هم نزدیک شدند، جایی که کلیسای مسیحی با فلسفهٔ اسلامی آشنا شد و از دل این آشنایی، فلسفهٔ کلگرای «اسکولاستیک» زاده شد؛ نقطه عطفی که چرخشی دیگرگونه، برای دو جهان، بهسوی دو مسیر متفاوت رقم زد. ♦️ دو متفکر از دو سوی جهان؛ گرچه با چند قرن اختلاف؛ هر یک به شیوهای متفاوت در برابر عقل فلسفی ایستادند. «ابوحامد غزالی» در شرق و «مارتین لوتر» در غرب، هر دو از دل ایمان برخاستند؛ اما مسیرهای جداگانه ای را گشودند. غزالی با نقد فلسفه و تکیه بر تجربهی عرفانی، عقل را در برابر ایمان به حاشیه راند و از درون الهیات اسلامی، نگاهی جبری پدید آورد که جهان را صحنهی تقدیر الهی میدید؛ نه ارادهی انسانی. در مقابل، لوتر، گرچه او نیز علیه عقلگرایی کلیسا شورید؛ اما عصیان او به آزادی وجدان فردی انجامید. در بستر اجتماعی و ساختار فدرالی غرب، این آزادی دینی از نهاد دین، بهزودی به آزادی فکری و سپس به «اومانیسم» و «رنسانس» پیوند خورد و بذر مدرنیته را در خاک مسیحیت کاشت. ♦️ در جهان اسلام اما، فضای اجتماعی و سیاسی پس از غزالی مجال چنین پیوندی را نداد. عرفان که در آغاز میتوانست پناهگاه تجربهی فردی ایمان باشد، بهزودی در ائتلافی نانوشته با فقاهت رسمی قرار گرفت تا با هم عقل فلسفی را کنار بزنند؛ اما این همزیستی دیری نپایید، عرفان به حاشیه رانده شد و نهاد فقاهت، با قرائتی شریعتمحور از دین، به یگانه تفسیر معتبر بدل گشت. از اینرو، در حالیکه مسیحیتِ غربی بهسوی فردیت و آزادی حرکت کرد، جهان اسلامی در پی حفظ نظم قدسیِ کلگرای خود رفت، یکی بستر زایش مدرنیته شد و دیگری زمینهی پیدایش الهیات سیاسی بنیادگرایِ در ستیز با آن! ♦️ اما اکنون همین الهیات سیاسی بنیادگرایِ غربستیز، در دل خویش، ضد خویش را پرورده است، همان نیروی جامعه محوری که بهتدریج راه را برای بازگشت به معنا میگشاید. در ژرفای این تقابلها، بذر حرکتی نهفته است که انسانِ خسته از زنجیرهای دوران طفولیت را بهسوی تمدنی بالغانه و اخلاقی سوق میدهد، تمدنی که شاید سرانجام، در قالب «دینِ زیسته» و با بازگشت به معنای واحد الهی، آن جدایی دیرینهی بشر از خاستگاه قدسی خویش را پایان دهد. دین زیسته از نظرگاه جامعه شناختی، دینی است که جامعه برای خود بر می گزیند، بی آنکه آموزش های رسمی و قوانین نامتناسب با فرهنگ زنده جامعه، یارای مقاومت و سرکوبش را داشته باشد، مسیری که جامعه ایران در حال پیمودن است. https://t.me/reform_archive
✅«دینورزان و فسادکاری» 🟣بهروز مرادی ♦️چرا برخی از دینورزان خیانت در امانت میکنند، زمینی را به ناحق غصب میکنند، بیتالمال را به غارت میبرند، اختلاس میکنند، سرمایههای ملّی را به تاراج میبرند، به تحصیل مال نامشروع میپردازند و علیرغم شهرت به دینداری، مرتکب فسادهایی از این دست میشوند و با دروغگویی سعی میکنند فسادکاری خود را پنهان یا توجیه نمایند، درحالیکه دین به صراحت همهی این فسادکاریها را ممنوع نموده است؟ ♦️در پاسخ به این پرسش، نویسندهی این مکتوب، ٣علت اساسی زیر را محتمل میداند: ١. دینورزی ریامحورانه درون بعضی از دینورزان، خالی از ایمان حقیقی به خداوند و عاری از باور راستین به ارزشهای دین است و آنان از موضع ریاکارانه تظاهر به دینداری میکنند تا نانی به کف و مالی به چنگ و سِمَتی به دست آورند و منافع دنیوی خود را تأمین کنند. دینورزی اینان "ریامحورانه" است و در کردارشان تعهدِ عمیق و پایبندیِ اصیل نسبت به ارزشهای دینی ندارند و ممکن است در راه رسیدن به منافع و اهداف خود دست به هر فسادی بزنند. ٢. دینورزی خودمحورانه گاه دینورزان آنچنان دچار خودشیفتگی میباشند که خود را برتر از آنی میبینند که اصول و ارزشهای دینی را در عمل و در جریان زندگی و در جنبههای مختلف رفتاری رعایت کنند. دینداری این گروه "خودمحورانه" است و در دینداری، منیّت فربه آنان مانع از آن میشود که تسلیم خدا و متعهد به تعالیم پیامبران و یعنی "مسلمان" باشند. ایمان در وجود اینان آنچنان سطحی است که به کردارشان سرایت نمیکند. این یعنی اینکه آنان آنچنان در بند و اسیر خودشانند که این اسارت نمیگذارد در عمل و کردار بندگی خدا را مراعات نمایند. در مقام عمل، این خواستههای دل و هواهای نفس و برترنمایاندن خود به چشم همهی دیگران رفتار نمایشی آنها را میسازد. اخلاص و تقوا در وجود آنان ریشه نمیزند و درنتيجه آنها بین خودشان و هرچیز دیگر حتی ارزشهای دینی، خودشان و برترجلوهدادنِ خودشان را انتخاب میکنند. ارجحداشتنِ خود بر همه چیز از سوی اینان ممکن است باعث شود هر چیزی را قربانی و فدا کنند حتی دین را. ٣. دینورزی احکام_محورانه تلقی بعضی از دینورزان از دینداری عبارت است از رعایت احکام و انجام شعائر و اجرای شریعت، بدون آنکه درون اینان، ایمان امنیتزا و رعایت امانتها و پایبندی به اصول درستکاری و تقوای مهارکننده، درونی شده باشد. دینداری اینان "احکام_محورانه" و مناسکگرایانه است و تصور میکنند دین از آنان تنها همین رعایت احکام و شریعت و شعائر و برگزاری مراسم و مناسک را طلب میکند و بهزعم آنان قرار نیست که دینداری از آنها وجودهایی درستکار و دستپاک و راستگو و پایبند به حق و رعایت حلالخواری و نجابت و صلح و مهر بسازد. ♦️سخن آخر کلام پایانی این است که تنها "دینداریِ تقوامحورانه" است که فرد را از چنان قدرت مهار و کنترل خود برخوردار میسازد که او قدرت مقاومت در شرایط مختلف و توان تابآوری در وضعیت سخت را مییابد تا خطاهای بزرگ مرتکب نشود و از مسیر درستکاری و راستی و صداقت و زندگی پاک و عاری از فسادورزی بیرون نرود و ایمان و تقوای او در عملش جاری و آن را هدایت کند. او دريافته است که ارزشش به میزان تقوایی است که در اثر تزکیهی نفس خود در شخصیت خود تعبیه و درونی نموده و میزان تسلیم او در مقابل حق و راستی است که عیار مسلمانی او را تعیین میکند و میزان اخلاص او از درون است که کیفیت دینداریاش را رقم زده است. شخصیت او یک کُلِ یکپارچه است و توحید، وجود او را فراگرفته است، یعنی اینکه همهی ابعاد تشکیلدهندهی وجود او از یک هویت برخوردارند. این بدین معنیست که پندار و گفتار و کردار و نفس و ذهن و احساس و درون و بیرون و نیّت و انگیزه و ظاهر و باطن او به طور نسبی از وحدت برخوردارند و عملکرد او حول محور رعایت حق و درستکاری و راستی و راستگویی در مسیر خیر به جریان افتاده و با منظور خداوند از زندگی همجهت گردیده است. https://t.me/reform_archive