روستای زیبای رشمه😊😍
Статистикаدر این کانال سعی می شود از طبیعت ، مردم و مراسم شاد روستا و همچنین از فیلم ها و عکس های زیبا ومفرح از دیگر نقاط استفاد شود . و از پرداختن به مسائل سیاسی و یا توهین به افراد و گروه ها استفاده نمی شود . @hamid51j
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 22
- Всего постов
- 33
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Картинки
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 79
- 1/48двое суток
- 90
- 1/72трое суток
- 97
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🛑*بخشی از مقاله ای که امروز برای شما در کانال قرار می دهیم* اگر قرار است فرزندان ما به روستا و مردم روستا علاقهمند باشند، بخشی از این علاقه را باید خودمان در ذهن و دل آنها ایجاد کنیم. وقتی تمام خاطراتی که برای فرزندمان از روستا تعریف میکنیم با بدگویی، اختلاف، ناراحتی و نگاه منفی از دایی و خاله و عمو و عمه و در و همسایه همراه باشد، طبیعی است که او هم کمکم از روستا و آدمهایش فاصله میگیرد
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
سلام صبحتون بخیر و شادی
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
سلام صبحتون بخیر و شادی
🛑*با توجه به فیلم بالا ،یه خاطره از دوران معلمی خودم دارم* «پنج دقیقه برفبازی و یک کاپشن مچاله شده » سالهای ۸۵ یا ۸۶ بود. من آن موقع در مدرسه شیخ مفید معلم بودم؛ یک معلم جوان، جدی زمستان بود و حدود نیم ساعتی از زنگ اول گذشته بود. داشتم با جدیت تمام درس میدادم که یکدفعه متوجه شدم بچهها انگار حواسشان به من نیست . تقریباً همهشان داشتند از پنجره به حیاط نگاه میکردند. یک نگاه به بیرون انداختم و تازه فهمیدم قضیه چیست. *برف* ! دانههای برف آرامآرام و رقص کنان میآمدند پایین و دل هر بیننده ای را می بردند. ولی هرچه من جلوتر میرفتم، تعداد چشمهایی که سمت پنجره بود بیشتر میشد! یک لحظه احساس کردم فقط بدن بچهها داخل کلاس است و روحشان همه در حیاط دارد برفبازی میکند. بالاخره دلم سوخت. گفتم: ـ باشه! پنج دقیقه وقت میدم برید یه چرخی تو حیاط بزنید، برف رو ببینید، بعد با شنیدن صدای من مثل برق و باد برگردید سر کلاس. همه با یک صدای هماهنگ گفتند: ـ آقا چشم! چشم! گفتم: ـ برید! هنوز «برید» کامل از دهانم خارج نشده بود که... در عرض پنج ثانیه کلاس خالی شد! اصلاً نفهمیدم از کجا رفتند! بچههای گرمسار هم که برف ندیده تو حیاط جفتک چهارگوش می انداختند، میدویدند، روی برف سُر میخوردند و قیهقیه میکردند؛ بعضیها هم طوری خوشحال بودند که فکر میکردی قرار است برف تا تابستان ادامه داشته باشد! پنج دقیقه که تمام شد، صدایم را مثل فرمانده پادگان انداختم توی گلوم و داد زدم : ـ برگردیییید! آقا اینها هم مثل اسب رمکرده از این طرف و آن طرف حیاط جمع شدند و با سرعت برگشتند سمت کلاس ، دویدنشون صدای یورتمه اسب هارو می داد و کل سالن می لرزید من هم پشت سرشان وارد کلاس شدم. بچهها یکییکی سر جایشان نشستند. کلاس دوباره منظم شد. نفسی کشیدم و با رضایت نگاهی به کلاس انداختم که ناگهان چشمم افتاد وسط کلاس. یک چیزی آن وسط افتاده بود. از دور شبیه یک تکه پارچه خاکی و مچاله بود. گفتم: «این دیگه چیه؟» رفتم جلوتر. نگاه کردم... دوباره نگاه کردم... کاپشن خودم بود! همان کاپشنی که قبل از بیرون رفتن بچهها روی صندلی آویزان کرده بودم. بچهها موقع رفتن، کاپشن را زیر دست و پایشان له کرده بودند. موقع برگشتن هم ظاهراً برای اینکه عدالت رعایت شود، دوباره از رویش عبور کرده بودند! کاپشن بیچاره وسط کلاس افتاده بود؛ خاکی، مچاله و لهشده، بهطوری که اگر زنده بود احتمالاً درخواست انتقالی میداد! خم شدم، کاپشن را برداشتم، یک نگاه به آن انداختم و بعد به بچهها نگاه کردم. هیچکس حرف نمیزد. همه سرشان پایین بود. من هم چیزی نگفتم. فقط تو دلم گفتم: «خدا ازتون نگذره و دوسه تا بد وبیراه دیگه !» اما کاپشنم ، دیگر همان کاپشن قبلی نشد! 😂❄️
روزگار ما ست ماهم دیگه بارون ندیدیم
видео или голосовое, без подписи
زلزله کلمبیا 🧐🧐
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
سلام صبحتون بخیر و شادی
видео или голосовое, без подписи