- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 15
- Всего постов
- 56
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 78
- 1/48двое суток
- 89
- 1/72трое суток
- 96
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
❗️ احتمال کاهش محسوس و گسترده دما در بسیاری از نقاط کشور ! الگوهای هواشناسی یک دوره کاهش دمای محسوس را برای بازه زمانی ۱۰ تا ۱۵ روز آینده رصد کرده اند که چند باری در آن تکرار شده و در مرحله نزدیک به تثبیت است . در صورت وقوع این کاهش دما ، اواخر مرداد و همچنین ابتدای شهریور ماه را با هوایی بسیار خنک در بسیاری از نقاط کشور همراه خواهیم بود. اوج این کاهش دما در نیمه شمالی کشور خواهد بود که شب های بسیار خنکی را در سرتاسر نقاط این بخش از کشور به همراه خواهد داشت .
مسیر ریلی لرستان🌱 #ایران_زیبا👌
🚨 حکایت پنبه دزد تاجری بود کارش خرید و فروش پنبه بود و کار و بارش سکه. بازرگانان دیگر به او حسودی میکردند. یک روز یکی از بازرگانها نقشهای کشید و شبانه به انبار پنبه تاجر دستبرد زد. شب تا صبح پنبهها را از انبار بیرون کشید و در زیرزمین خانه خودش انبار کرد. صبح که شد تاجر پنبه خبردار شد که ای دل غافل تمام پنبههایش به غارت رفته است. به نزد قاضی شهر رفت و گفت: "خانه خراب شدم." قاضی دستور داد که مأمورانش به بازار بروند و پرس و جو کنند و دزد را پیدا کنند. اما نه دزد را پیدا کردند و نه پنبهها را. قاضی گفت: "به کسی مشکوک نشدید؟" مأموران گفتند: "بعضیها درست جواب ما را نمیدادند، ما به آنها مشکوک شدیم." قاضی دستور داد بروند و آنها را بیاورند. مأموران رفتند و تعدادی از افراد را آوردند. قاضی تاجر پنبه را صدا کرد و گفت: "به کدام یک از اینها شک داری؟" تاجر پنبه گفت: "به هیچ کدام." قاضی فکری کرد و گفت: "ولی من دزد را شناختم. دزد بیچاره آن قدر دست پاچه بوده و عجله داشته که وقت نکرده جلو آیینه برود و پنبه ها را از سر و ریش خودش پاک کند." ناگهان یکی از همان تاجرهای دستگیر شده دستش را به صورتش برد تا پنبه را پاک کند. قاضی گفت: "دزد همین است" و به مأمورانش دستور داد تا خانه او را بازرسی کنند. یکساعت بعد مأموران خبر دادند که پنبهها در زیر زمین تاجر انبار شده است و در نهایت او به جرم خود اعتراف کرد. از آن به بعد وقتی میخواهند بگویند که آدم خطا کار خودش را لو میدهد میگویند: "پنبهدزد، دست به ریشش میکشد."
در این صبح که تمام طبیعت سرشار از انرژی هستی است برای تو ، لحظه هایی آرزو دارم پر از شادی و عشق لحظه هایی که قند در دلت آب شود از انبوه حس های خوبی که حال تو را خوب می کنند. لحظه هایی که دوست داشته باشی دنیا یک دم بایستد که تو این همه زیبایی را صحنه به صحنه در صحیفه ی جانت ثبت کنی. سلام صبح همراهان بخیرو نیکی🙏
без подписи
خدایا مارا ب بخش وی آی پی درگاهت راه بده خدایا این شبها فرصت خوبیست برای زندگی ما تصمیمات عالی ای بگیری تقدیر مارا از خیرو خوشی هم بنویس.🖐
شهر گیوی معروف به شهر هیوا (به) ایران در فاصله ۸۰ کیلومتری شهر اردبیل قرار دارد و به دلیل درختان فراوان بِه به شهر هیوا معروف است از جاذبه های طبیعی و گردشگری آن میتوان به حمام سنگی، پارک فدک و غار یخگان و ژئو پارک مشکول اشاره کرد. #ایران_زیبا👌
#حکایت #شتر_گاو_قوچ_و_یك_دسته_علف شتری با گاوی و قوچی در راهی می رفتند. یك دسته علف شیرین و خوشمزه پیش راه آنها پیدا شد. قوچ گفت: این علف خیلی ناچیز است. اگر آن را بین خود قسمت كنیم هیچ كدام سیر نمی شویم. بهتر است كه توافق كنیم هركس كه عمر بیشتری دارد او علف را بخورد. زیرا احترام بزرگان واجب است. حالا هركدام تاریخ زندگی خود را می گوییم هركس بزرگتر باشد علف را بخورد. اول قوچ شروع كرد و گفت: من با قوچی كه حضرت ابراهیم بجای حضرت اسماعیل در مكه قربانی كرد در یك چراگاه بودم. گاو گفت: اما من از تو پیرترم، چون من جفت گاوی هستم كه حضرت آدم زمین را با آنها شخم می زد. شتر كه به دروغ های شاخدار این دو دوست خود گوش می داد، بدون سر و صدا سرش را پایین آورد و دسته علف را به دندان گرفت و سرش را بالا برد و در هوا شروع كرد به خوردن. دوستانش اعتراض كردند. او پس از اینكه علف را خورد گفت: من نیازی به گفتن تاریخ زندگی خود ندارم. از پیكر بزرگ و این گردن دراز من چرا نمی فهمید كه من از شما بزرگترم. هر خردمندی این را می فهمد. اگر شما خردمند باشید نیازی به ارائه اسناد و مدارك تاریخی نیست. #مثنوی_معنوی
یکی از جذابترین نقاط راه آهن سراسری ایران، جایی در میانه کوههای زاگرس. 💢 یک انقطاع ۱۷ متری در میانه ۳۳۸۲ متر تونل و گالری متوالی که به واسطه درهای عمیق به وجود آمده و از طریق یک دهانه پل از آن عبور کردهاند. پیمانکار: شرکت NMK انگلستان - اجرا سال ۱۳۱۶ #ایران_زیبا👌
🚨 حکایت منطق ﺩﻭ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ "ﻣﻨﻄﻖ" ﭼﯿﺴﺖ؟ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: ﺩﻭ ﻣﺮﺩ ﭘﯿﺶ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ؛ ﯾﮑﯽ ﺗﻤﯿﺰ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﺜﯿﻒ؛ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺣﻤﺎﻡ ﮐﻨﻨﺪ؛ ﺷﻤﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ﮐﺪﺍﻣﯿﮏ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻨﺪ؟ ﻫﺮﺩﻭ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻧﺪ: ﻣﺴﻠﻤﺎ ﮐﺜﯿﻔﻪ. ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﺗﻤﯿﺰﻩ؛ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺣﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﮐﺜﯿﻔﻪ ﻗﺪﺭ ﺁﻧﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ؛ ﭘﺲ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺣﻤﺎﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؟ ﺷﺎﮔﺮﺩﻫﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺗﻤﯿﺰﻩ. ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ﻧﻪ ﮐﺜﯿﻔﻪ؛ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺣﻤﺎﻡ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺩﺍﺭﺩ؛ ﭘﺲ ﮐﺪﺍﻣﯿﮏ ﺣﻤﺎﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ؟ ﺷﺎﮔﺮﺩﻫﺎ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﮐﺜﯿﻔﻪ.. ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ؛ ﻫﺮ ﺩﻭ؛ ﺗﻤﯿﺰﻩ ﺑﻪ ﺣﻤﺎﻡ ﻋﺎﺩﺕ ﻭ ﮐﺜﯿﻔﻪ ﺑﻪ ﺣﻤﺎﻡ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺩﺍﺭﺩ؛ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﮐﺪﺍﻡ ﺣﻤﺎﻡ ﻣﯿﮑﻨﺪ؟ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺑﺎ ﺳﺮﺩﺭﮔﻤﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻧﺪ: ﻫﺮ ﺩﻭ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻧﻪ ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ؛ ﭼﻮﻥ ﮐﺜﯿﻔﻪ ﺑﻪ ﺣﻤﺎﻡ ﻋﺎﺩﺕ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺗﻤﯿﺰﻩ ﻫﻢ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺣﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩﻥ ﻧﺪﺍرﺩ... ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺑﺎ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻣﺎ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﺩﻫﯿﻢ؟ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺷﻤﺎ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ ﻭ ﻫﺮ ﺩﻓﻌﻪ ﻫﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﮔﻔﺖ: ﺧﺐ ﭘﺲ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﯾﺪ؛ ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ "ﻣﻨﻄﻖ" ﺧﺎﺻﯿﺖ ﻣﻨﻄﻖ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﯽ.
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع سخت میگیرد جهان بر مردمانِ سختکوش 👤حافظ
گر پرده ز خورشید جمال تو برافتد گل جامه قبا کرده ز پرده به در افتد عطار درود و مهر صبحتون بخیر
без подписи
آستارا #ایران_زیبا👌
حکایت حلال و حرام شخصی در جلسه ای در مورد حلال و حرام صحبت میکرد و می گفت : روزی سه تا دزد به خونه یک تاجر دینداری زدند و کلی پول و سکه رو روی خر صاحبخونه گذاشتن و زدن بیرون!! تو مسیر دوتاشون دسیسه چیدن که سومی رو بکشن تا سهمشون بیشتر بشه و همین کارو هم کردن!! بعدش آب و غذایی خوردن و باز راه افتادن که یه دفعه یکیشون خنجر کشید و رفیق دومیش رو هم از بین برد!! شب که شد دزد آخر دلدرد شدیدی گرفت و بر اثر سمی که شریک قبلیش در غذایش ریخته بود ، مُرد!! الاغ که تنها مانده بود ، راه صاحبخونه را در پیش گرفت و بهمراه مال به خانه تاجر دیندار برگشت... این یعنی مال حلال به صاحبش برمیگردد!! مردم در جلسه هیاهوی زیادی کردند، معتادی بلند شد و گفت: ای مرد! تمام دزدا که مردند، پس جریان رو کی واستون تعریف کرده!؟؟ خره؟! بعد از آنروز دیگر کسی آن شخص را ندید!!
بار الها: از کوی تو بیرون نشود پای خیالم، نکند فرق به حالم چه برانی چه بخوانی... شب و روزتان بخیر
без подписи
چشمه خروشان و پر آب گل گل در دامنه کوه کبیرکوه شهرستان ملکشاهی دیروز شنبه ۱۷ مرداد #ایران_زیبا👌
#حکایت سرخپوستی پیر به نوه خود گفت: «فرزندم، درون ما بین دو گرگ، کارزاری برپاست. یکی از گرگ ها شیطان به تمام معنا، عصبانی، دروغگو، حسود، حریص و پست، و گرگ دیگری آرام، خوشحال، امیدوار، فروتن و راستگو.» پسر کمی فکر کرد و پرسید: «پدر بزرگ کدام یک پیروز است؟» پدر بزرگ بیدرنگ گفت: «همانی که تو به آن غذا میدهی.» شما به کدامشان غذا میدهید؟
سلام صبح بخیر زندگی🌱