"𝑅𝐸𝐵𝐸𝐶𝐶𝐴𝑅𝑇𝐴
Статистика- Последний пост
- 12 авг. 2024 г.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
سلام عزیزایه دلم🤍 بچه ها متاسفانه این رمان و باید پاک کنم و دوباره توسط بعضی از فنایه وانتونز مورد تهدید قرار گرفتم.. من که دیگه عادت کردم.. ولی در حال حاضر فقط یه رمان از آرتا و ربکا مینویسم که اینه: https://t.me/romannmmobina اگه خواستین میتونین بیاین اینجا🤍 ادامه فعالیتم از یه رمانه دیگه اینجاست.
https://t.me/romannmmobina/4 پارته اوله رمانه جدید مونننن🥹🥹😭 لذت ببرین..
Part:25🪄 آرتا بالاخره صورتش و از دستاش کشید کنار و نگاهش و به سمته رها داد و بعد از چند ثانیه نگاه کردن و فکر کردن بالاخره لب زد؛ آرتا:نمیشه؛هرطور فکر میکنم نمیشه رها. ربکا:چرا نمیشه؟ یه چند ساعته دیگه. آرتا:اینقدر سر مون شلوغه که یک ثانیه هم یک ثانیست برایه انجامه کارا. ربکا:هوفف تو یک ثانسه چیکار میشه کردد؟ آرتا:نباید همون یک ثانیه هم از دست بدیم. ربکا:حالا میخوای چند ساعت از کار دور باشی دیگه. آرتا:وقت از طلاست. ربکا:الان وقته ضربالمثل گفتن نیست آرتا. آرتا:وقته چیه؟ دارم میگم سرم شلوغه و نمیتونم. رها:یعنی رییس هیچ جوره ممکن نیست؟ آرتا:رها شرایطه کار و بار و خودت میدونی؛همه مشغولن و درگیر و واقعا تایمه خوبی واسه تولد نیست! بهتر نیست آخر هفته بگیریم؟ رها:باشه هر طور راح.... ربکا:نه! تولد تو تایمه خودش قشنگه نه آخر هفته که از تایمه اصلیش گذشته بهتره همون فردا شب باشه! آرتا:اون درسته؛ولی اینقدر همه چی تو همه که اصلا فردا شب تایمه خوبی برایه تولد نیست! ربکا:نمیشه آرتا! رها کلی ذوق داره بهتره بریم. آرتا:پس من نمیام یه نفر بالا سره این همه پروژه نباشه غوغا میشه. شما برین رها:ولی رییسمن میخواستم همه کنار هم باشیم. آرتا:شرایط اصلا جوری نیست که بتونم بیام رها؛ربکا تو هم میری؟ ربکا:آره آرتا:رها کیارو گفتی؟ دقیق یه بار دیگه بگو. رها:تقریبا همه آرتا:میدونم نام ببر. رها:تانیا؛روبیا؛سمی؛گلارین؛عرفان؛علیرضا؛لنا:امیلیا؛آرین؛ثنا؛سوسن؛آرمین؛ک.. آرتا:آرمین؟! رها که از صدایه متعجب و تقریبا داد آرتا ترسیده بود بعد ازچند ثانیه به خودشاومد.. رها:رئیس گفتم که همه تیم و تقریبا دعوت کردم. آرتا:ربکا نمیاد. ربکا:چراا؟ آرتا:آرمین هم هست! تنها هم نمیتونی بری! پس بنابراین نمیری. ربکا:من میرم! اگرم مشکلی این وسط هست که نباید برم تویی. اگه واقعا نگرانمی تو هم بیا! آرتا:بعدش کارارو قراره تو انجام بدی؟ ربکا:من وظیفه یه چیز دیگست! اشتباه گرفتی! آرتا:پس میشینی سرجات! رها:رییس ما تو تمامه این چند سال روزهایی داشتیم که کارها خیلی سبک بوده یا روزایی که اصلا کارنداشتیم و استراحت بودیم؛وهمینطور روزهایی داشتیم که از شدته کاره زیاد نمیتونستیم حتی موقعه تشنگیمون برایه خودمون آب بیاریم؛مطمئن باشین ما و بقیه تیم مثل بعضی از روزها که کار ها خیلی زیاد بوده کمک تون میکنیم. آرتا که انگاریزره ازحرفایه رها نرم شده بود و به قول معروف یخش آب شده بود لب زد؛ آرتا:خیلی خب راه دیگه ای واسم گذاشتین؟ رها:وااایی مرسییی ربکا:ساعت چند بیایم؟مکانش کجاست؟ رها:همین کافه رستورانه بغل ساعت ۷ اونجا باشینن. ربکا:باشه عزیزم. رها:خبمن برم دیگه وقت تون بخیر رییس و ربکا. آرتا:رها همه چیز هماهنگ شدست؟ رها:بله رئیس آرتا:نیازی به کمک نداری؟ کاری داشتی بگو خب؟ رها:چشم رئیس ممنونم از لطف تون. آرتا:میتونی بری. __ بعد از انداختنه گردنبنده کارتیرم و بهم زدنه موهایه لختم و ریختن شون دور شونه هام به سمته آرتا رفتم ربکا:حاضریی بیبی؟ آرتا که منظوره ربکا از "بیبی"گفتن و گرفته بود یه خنده قشنگی رویه لباش اومد و رو به ربکا گفت.. آرتا:میبینم که از لفظ هایه من نسبت بهت خیلی خوشت اومده! طوری که ازشون استفاده میکنی. ربکا:من از همه چیت خوشم میاد بیبی. آرتا:یکی دیگه از نقاطه مشترک مون همینه! ربکا:چی؟ آرتا:این که جفت مون ازهمه چی مون خوش مون میاد! ربکا:چی بهتر از این؟ آرتا:داری صبرم و لبریز میکنی دختر با این زبون ریختنات! ربکا:الان صبرت لبریز شدد؟ آرتا:فک نمیکنم به این زودیا لبریز شه! ربکا:ولی من مهارته خوبی تویه این کار دارم. آرتا:جدی؟ پسمنتظرم ربکا:حسش نیستت. آرتا:عروس نمیتونه برقصه میگه زمین کَجه! ربکا:ارتاا داره دیر میسه پاشو برریم آرتا:عجله کار شیطانه ربکا:هوفف آرتا:ساعت چنده؟ ربکا:۶ و نیم آرتا:خب پس هنوز وقت هستت. ربکا:واسه چی؟ ربکا چند ثانیه در حاله فکر کردن به این بود که منظوره آرتا از این حرفچی بود؟ ولی هرچی جلوتر میرفت تهش به بمب بست میخورد! بعد از فکر کردن تازه فهمید که منظوره آرتا چیه !!! بهتری کار و راه در رفتن و پیچوندن بود که چون قرار بود از آرتا دَر بره خییلی کار سختی بود!! ربکا:وای من برم گوشیم و بیا.... آرتا:دَر نرو؛ بیا اینجا ببینم. آرتا منو به سمت خودش کشید و اول خودش و رویه تخت انداخت و بعد من افتادم روش. آرتا:تو که حسش و نداری پسبزار من امتحان کنم. ربکا:الان اصلا وقتش نیست آرتا! آرتا:بنظرت من تو این جور مسائل وقت میشناسم؟ ربکا:رها منتظر مونه! آرتا:۵ دقیقه ای تمومش میکنم بیبی!
https://t.me/romannmmobina اون یکی رمانم از آرتا و ربکا؛🫣 حسابی حمایت کنین و بریزین سرش😁🤍
Part:24🪄 آرتا:من حد و حدوده بین خودم و با اون دخترا میدونم و هیچ کدوم شون نمیتونه جایه تورو بگیره! ربکا:حد و حدودت و میدونی؟ من وقتی تو محله کار کنارتم یه لبخنده ریز هم نمیزنی اون وقت این دختره باعث شده صدایه خندت تا آفریقا بره! آرتا یه خنده ای کرد و نزدیکم شد:قربونت برم اینقدر حرصنخور.باور کن چیزی بین من و اونا نیست و نخواهد بود خب؟ ربکا:نمیزاری که نمیزاری یه دقیقه آرامش داشته باشم.همش حرصم میدی. آرتا:تو هم همینطور! ربکا:ولی من هنوز نفهمیدم اون دختره چی بهت میگفت که میخندیدی. چی میگفت ها؟ آرتا این سری بیشتر از قبلمنو به خودش نزدیک کرد و صورت هامون و بهم نزدیک کرد.خوردن نفس هاش به پوستم حس خیلی خوبی بهم میداد.جوریکه اگه میخواستم این حس و با "حس بهشتی" توصیف کنم بازم براش کم بود. آرتا:اینو میدونی و اگر نمیدونی باید بگم مطمئن باش که هر کدوم از این دختره نزدیکم بشن و باعث شکوندنه قوانین و مقررات من بشن من همیشه همیشه تو هر لحظه به جایه اینکه غرقه اون دختر بشم نگاهم به توعه بیبی. ربکا:ولی تا اونجایی که من میدونم این رئیس میروسه مغرور و دوست داشتنی هیچوقت هیچوقت نمیزاره کسی قوانین و مقرارتش و بشکنه! آرتا:هنوزم همینطوره؛این دختره چیزخاصینگفت داشت یکی از حریف هایی که شکست خورده بود رو مسخره میکرد و منم خندم گرفت.همین. ربکا:ایشالا که همین باشه. آرتا:هست؛من هر کی ام ببینم جایه تورو برام نمیگیره خب؟ ربکا:تو هم مطمئن باش دقیقا برایه منم همین حرفیه که زدی! حالا این آرمین و چیکار کنم؟ آرتا:عالیه؛راجبه آرمینم من به تو اعتماد دارم ربکا. میدونم کاره اشتباهی نمیکنی مشکل من تو نیستی آدمایه دورته! اون آدم هوله و عوضیه میفهمی؟ ربکا:پسچرا ثبت نامش کردی و وارده گروهش کردی؟ آرتا:بخاطره بابام و پارتی بازی هاش. ربکا:خیلی خب. آرتا:ازم ناراحتی؟ دیگه هیچ رویی ندارم واسه عذر خواهی کردن خودتم خوب میدونی این کارام فقط بخاطره دوست داشتنه ربکا. ربکا:چی قویتر از دل انسانیه که بارها داغون میشه اما باز هم زندهست؟ آرتا:بهت حق میدم ولی باور کن رفتارام دست خودم نیست! وقتی یکی بهت نزدیک میشه اینقدر عصبی میشم و حسودی میکنم که فکرم و ذهنم و توجهم به جایه رفتن رویه کار میره رویه تو! ربکا:آدما دل کسایی رو میشکونن که براشون مهم نیستن تو اولین بارت نیست آرتا. آرتا:میدونم ولی رفتارام دست خودم نیست! ربکا:آرتا من از روز اولی که دیدمت و باهات وارد رابطه شدم با خودم گفتم بدون این آدم دیگه نمیتونم زندگی کنم؛ولی بعدش که هی و هی دلم و میشکوندی به این نتیجه رسیدم آدم وقتی تنهاعه از پس یه سری اتفاقات بر میاد دیگه بعدش براش مهم نیس کی کنارش میمونه و کی از پیشش میره. دقیقا من ازپس مشکلاتم که اولیش تو بودی و رفتارات تنهایی و یاد گرفتم! آرتا:متاسفم. پشیمونم ربکا. دوباره میخواستم حرفی بزنم که متوجه سرگیجم شدم خودم و به تخت رسوندم و دستم و تکیه دادم و چشمام و بستم و سعی کردم آروم باشم. آرتا:ربکا خوبی؟! چیشد یهو؟ ربکا:ه.هیچی آرتا هی حرف میزد و من سکوت و ترجیح دادم حتی نایه حرف زدنم نداشتم. وقتی حس کردم حالم بهتر شده آروم چشمام و باز کردم و نگاهم و به سمت نگاهه نگرانه آرتا دادم آرتا:خوبی؟! ربکا:اینکه تظاهر کنی حالت خوبه درحالی که در سکوت رنج میکشی اصلا اسون نیست! آرتا:الان وقته جواد خیابانی شدن نیست ربکا چیشد چرا یهویی اینجوری شدی؟ ربکا:نمیدونم یزره بشینم بهتر میشم. اینو گفتم و رویه مبل نشستم.. در اتاقه آرتا به صدا در اومد و آرتا با اجازه دادنه ورود به اتاقش یه دختر قد بلنده خوشگل در رو باز کرد. رها:سلام رئیس میرو.. آرتا:چیه رها؟ رها:عه بد موقع مزاحم شدم من برم میام. آرتا:نه بگو کارت و؟ رها:خب رئیس فردا تولدمه فردا شبش یه مهمونی کوچیک و دوستانه گرفتم و خواستم همه دور هم باشیم. آرتا:و اینم میدونی که اصلا از این چیزا خوشم نمیاد درسته؟ رها:بله میدونم ولی این سری داستان فرق داره؛م.. آرتا:مگه با خانوادت جشن نمیگیری؟ رها:نه؛من همیشه برایه تولدم ازتون اجازه میگرفتم و میرفتم پیش خونوادم و بعد از چند ساعت برمیگشتم اینجا کنار شما و بقیه تیم؛ ولی این سری نه خانوادم کنارمن نه فامیلامون.و خب خیلی دوست داشتم این تولدم رو کنار شما باشیم. آرتا:کیا هستن؟ رها:تقریبا به همه گفتم. و بعد رها نگاهش و سمت من داد و لب زد:ربکا جون تو هم میتونی بیای. ربکا:چشم حتما. آرتا:رها خودت میدونی یکی از قدیمی ترین هایی و برام خیلی عزیزی؛ولی این سری واقعا نمیش... ربکا:خب جوابش و دادی دیگه؛چون یکی از قدیمی هاست و برات خیلی عزیزه باید بری دیگه نه؟! آرتا کلافه هوفی کشید و به من نگاه کرد و بعد نگاهش و سمته رها داد و لب زد:چرا تولدت و همینجا نمیگیری؟ رها:رئیس من که از خدام بود! ولی شما خودتون همیشه میگین باید محل کار و تفریح جدا باشه! آرتا با یاد حرف هایه خودش دستش و رو صورتش گذاشت و برایه چند ثانیه چشماش و بست.
Part:23🪄 ربکا:از یه طرف میگی باهاش رابطه ای نداشتی بعد میگی فرصت دادی و مطمئن شدی بدرد نخوره؟ آرتا:باهاش وارد رابطه نبودم ولی بالاخره همسایه بود کم و پیش که هم دیگه رو میدیدیم. ربکا:چجوری مطمئن شدی بدرد نخوره؟ آرتا:یه سری چیزا رو نباید به همه گفت نه؟ ربکا:من همه ام؟ آرتا:نه ولی بعضی از اخلاقات مثل گیر بودنت واقعا رو مخمه ربکا. تمومش کن. ربکا:خب بابا حالا انگار چیشده. گیر دادنه منم خیلی سادست و همه دلیلش و میدونن جز توعه خنگ! آرتا:دلیلش چیه؟ ربکا:من نباید بگم خودت باید بفهمی. آرتا:حوصله فهمیدنه این چیزا رو ندارم! ربکا:هیچوقت حوصله نداری البته نه حوصله همه فقط حوصله منو نداری؛ برو پیشه عشقت که حوصلش و داری! عشق تون هم که دو نفره بوده! آرتا:بسه. (با داد) آرتا:اگه یه باره دیگه عاشق عاشق کنی قول نمیدم جفت مون سالم پامون و از این فرودگاه بزاریم بیرون! ربکا کاملا ترسیده بود از این ورژنه آرتا و مطمئن بود هرکاری که میخواست رو میتونه انجام بده!ولی آخه چرا؟ مگه حرفه بدی زده بود؟ ربکا:مگه چی گفتم؟ آرتا:عاشق عاشق عشقه دونفره آخه تو چی میدونی ک از کجا اینقدر مطمئنی که میزاری اون دهنت بدون فکر کردن هرچیزیخواست و بگه؟ ربکا:یعنی عشق تون دو نفره نبوده؟ آرتا:نه! آدمایی که یه روز عاشق هم بودن نمیتونن دوست معمولی باشن،چون قلب همو شکستن،نمیتونن دشمن همدیگه هم بشن چون قلب همو لمس کردن و میشن غریبه ترین آشناهای همدیگه؛ البته اون دیگه واسه من غریبه آشنا نیست غریبه غریبه ست! و این عاشقی هم که گفتم منظورم خودم بود چون من دوسش داشتم و اون هیچ حسی به من نداشت! ربکا مطمئن بود اگه قرار باشه فقط یه سوال دیگه از آرتا بپرسه آرتا قاطی میکرد و اتفاقاته خوبی نمیوفتاد برایه همین سکوت و ترجیح داد و سعی کرد به جایه جنگیدن با آرتا که در نهایت برنده آرتا میشد با ذهن خودش بجنگه. _ با دیدن خونی که داره میره بیشتر توجهم و به زخم دادم و مشغول پانسمان کردن بودم.. نگاهم و به سمته آرتا دادم و دیدم با یکی از دخترا داره میگه و میخنده! نه بابا آرتا میروسه مغرور تو محله کارش جدی نباشه و بخنده؟ مگه میشه.اگه من با یه پسره دیگه داشتم حرف میزدم تا خون و خون ریزی به پا نمیکرد ول کن نبود اون وقت خودش الان ... متوجه ضعفم شدم و حس کردم سرم داره گیج میره دستم و به یه جا تکیه دادم و چشمام و بستم تا حالم بهتر شه. آرمین:حالت خوبه؟! ربکا:آره چیزی نیست. آرمین:مطمئنی؟ میخوای کمکت کنم؟ ربکا:نه خوبم. آرمین:خیلی خب یزره که حالم بهتر شد دوباره نگاهم و دادم سمت زخم و مشغوله انجامه کارایه آخرش شدم. آرمین:ربکا ازت یه درخواستی داشتم. ربکا:چی؟ آرمین:قبلش میگم این درخواست فقط و فقط دوستانست باشه؟ ربکا:باشه آرمین:میخواستم بدونم اگه فردا شب کاری نداری با هم شام بریم بیرون نظرت چیه؟ ربکا که اصلا تعجب نکرده بود چون آرمین اولین نفری نبود که بهش این پیشنهاد و میداد با فکر کردن به اینکه اگه آرتا بفهمه قراره چه خون و خون ریزی راه بیوفته لب زد ربکا:فردا شبنمیتونم کار زیاد دارم. آرمین:پس فردا شب چطوره؟ معلوم بود که پسره بیخیال بشو نیست تا بهش نه نگی ولت نمیکنه! آرتا:ربکا قادری! بیا اینجا این صدایه آرتا بود که باعث شده بود ربکا یه لبخند گشادی رویه لبش بیاد و از این مَخمَسه نجات پیدا کنه! ربکا:من باید برم فعلا. آرمین:کارت تموم شد برم؟ نیازی نیست وایسم؟ ربکا:نه؛میتونی بری. به سرعت سمت آرتا رفتم که با دیدنه من به سمته اتاقش رفت و منم پشت سرش رفتم.ربکا کاملا از گفتگو بین خودش و آرتا تو اتاق خبر داشت و برایه همین هیچ استرسی نداشت!با رفتن تویه اتاق و بسته شدنه در توسطه آرتا ربکا نگاهش و داد سمت آرتا و منتظر موند که ببینه چی میخواد بگه. آرتا:اون پسره چی میگفت بهت؟ ربکا:دختره چی میگفت بهت؟ آرتا:جوابم و بده. ربکا:هیچی درخواسته یه شامه دوستانه داد. آرتا پوزخند زد و لب زد:شامه دوستانه؟ از کی تا حالا شام خوردن و بیرون رفتن دوستانه شده؟ ربکا:همین دیگه اینقدر نمیفهمی و متوجه نیستی که دوتا دوست نمیتونن باهم برن بیرون. آرتا:دوتا دوست میتونن برن بیرون ولی این مهمه که اون دوست چه طرز فکری داره و به چی فکر میکنه! آرمین آدمه؟ هول ترین انسانه. ربکا:فک نمیکنم هول بودنش از تو بیشتر باشه! آرتا که به شدت عصبانی شد منو به دیوار چسبوند و خودش و بهم نزدیک کرد. آرتا:چی گفتی؟ ربکا:دروغ بود حرفم؟ هنوزم بهم نگفتی اون دختره کیه! اصلا چی میگفت که باعث شده بود رئیس میروسه جدی و مغرور بخنده! اونم تو محله کار! آرتا:اونش به خودم مربوطه! ربکا:پس قراره شام من با آرمین هم به خودم مربوطه! آرتا:نیست! ربکا:هست! احترام احترام میاره تو هیچی این وسط نذاشتی اگه قراره تو با دخترا حرف بزنی و بخندی و خوش بگذرونی حتی به عنوان یه دوست یا همکار منم این حق و دارم! تو داری داشتنه دوست جنسه مخالف رو از من محروم میکنی در صورتی که خودت با دخترا میگی و میخندی!
Part:22🪄 با گذاشتنه پا تویه فرودگاه و کشیدن یه نفسه عمیق نگاهم و دادم سمت آرتا و به سمتش رفتم آرتا:بیا دیگه ربکا:داشتم اکسیژن میگرفتم از ایتالیا! آرتا:پس داری خودت و عادت میدی بعده چند ماه ربکا:هعی یه جورایی درسته و بعد شروع کردن به قدم زدن و بیرون رفتن از فرودگاه.جو خیلی سنگینی بین شون بود که آرتا به شدت عاشق همچین سکوتی بود برخلافه ربکا! ربکا که داشت تویه سرش دنباله هزاران سوال میگشت تا از آرتا بپرسه و توجه آرتا رو به خودش جلب کنه با سوالی که به ذهنش اومد جرقه ای به مغزش خورد ربکا:آرتاا بجز منن تا حالا عاشق شدیی؟ آرتا با کلافگی نگاهش و داد سمته ربکایی که انرژی و خوشحالی ازش میبارید و دوباره نگاهش و به نگاهه اولش یعنی رو به روش داد و لب زد: آرتا:سوالات خیلی چرتن ربکا. ربکا:جواب میخام. آرتا:"آره" یا "نه" من چه فرقی برایه تو میکنه؟! ربکا:فرقه خاصی نمیکنه ولی م... آرتا:ولی نداره و بعد آرتا قدم هاش و تند تر کرد و از ربکا رفت جلوتر و همین باعث شد که ربکا بدوعه و به آرتا برسه.تویه ذهنش هزاران سوال نامعلوم و نا مفهوم جا گرفته بودن و نمیدونست باید اول جوابه کدوم شون و بده تا قانع بشه!سوالی که از آرتا پرسیده بود سواله خیلی عادی ای بود و همیشه همه از هم دیگه میپرسن چه دوست چه پارتنر؛و جواب دادن به سوال هم اونقدر کار سختی نبود که آرتا بخواد در بره! ربکا هرچی بیشتر فکر میکرد بیشتر مغزش بهش آدرس گمراه تری میداد! یکی از فکرایی که هی به ربکا هجوم می آورد و ربکا با فکر کردن بهش سعی میکرد سوال و از ذهنش دور کنه ولی نمیتونست این بود که "اگه آرتا عاشق نشده باشه و از کسی خوشش نیومده باشه خیلی راحت میتونست بگه نه! وقتی هیچی نگفت پس نشونش این بود که عاشق شده در گذشته؟" از طرفه دیگه یه فکر دیگه هم خیلی ذهنش و درگیر کرده بود! و این باعث میشد که ربکا یکم امید و انگیزه بیشتری بگیره. اون فکر این بود که "اگر هم عاشق شده باشه قطعا برایه الان نیست و برایه گذشته هاست و آرتا حتما بیخیالش شده؛یکی از دلایلی که باعث شده بود ربکا فکر کنه که برایه الان نیست این بود که آرتا الان ربکا رو انتخاب کرده بود و اصلا تو اینجوری مسائل آدم خجالتی ای نبود و کاملا رُک بود! اگه ربکا رو دوست نداشت و یه نفره دیگه رو دوست داشت قطعا به ربکا میگفت یا اصلا باها وارده رابطه نمیشد! " با فکر کردن به لین موضوع لبخند گشادی رویه لب ربکا اومد ولی اینقد فعالیت هایه مغزش زیاد بود که با فکری که به سرش خورد لبخندش خشک شد. "وقتی عاشق یکی میشی فراموش کردنش کار خیلی خیلی سختیه؛حتی اگه این عشقه آرتا برایه گذشته ها باشه مهم اینه دور ریختن از ذهنت کار سختیه" ربکا که شدیدا فکرش مشغول بود و هر لحظه یه چیزه جدیدی به مغزش راه ورود پیدا میکرد این فکر هارو کنار گذاشت و خواست از آرتا بپرسه! ولی اگه سوال میپرسید میدونست و مطمئن بود که اصلا قرار نیست جواب بده و ربکایی که خوب آرتا رو میشناخت از راه هایه مخفی و نزدیک تر برایه گرفتنه جوابش ورود پیدا کرد. ربکا:مارو بچه فرض کردی میروس! هه بچه خودتی آرتا که به شدت تعجب کرده بود لب زد:چی میگی؟ ربکا:اگه تا الان عاشق نشده باشی میتونستی بگی "نه" ولی وقتی پیچوندی یعنی عشقی در کار بوده. آرتا:نه بابا!! باریکلا نه جدی الان که فک میکنم واقعا باهوش شدی تو این چند ماه. ربکا:درسته حرفام نه؟ آرتا:درسته. ربکا:باهاش تو رابطه رفتی؟ آرتا:نه ربکا:چرا؟ آرتا:ازش حس خوبینمیگرفتم. ربکا:دیوونه ای؟ فقط همین؟ آرتا:متاسفانه هروقت یه حس عجیبی نسبت به یکی دارم آخرش میفهمم حق با من بود. ربکا:درسته. آرتا:ناراحت که نشدی؟! چقدر جالب! آدما هرکاری خواستن میکنن هرچی خواستن میگن با تیز و بُرَنده ترین شیشه ها قلبت و میشکنن و تهش میگن ناراحت نشدی؟ هه. ربکا:نه چه ناراحتی؟ من به تنهایی و رفتنه همه تو زندگیم عادت دارم. تنهایی و دوست دارم. آرتا:هرچقدر بگی من تنهایی رو دوست دارم؛باز دلت میخواد یکیو داشته باشی که واقعا حواسش بهت باشه! ربکا:اون یه نفر لیام میتونه باشه ولی تو نه!! آرتا:جدی؟ ربکا:آره. آرتا:شهر عجیبه. ربکا:آره مثلا آدماش یه روزی تنهات میزارن. مثله تو که قراره یه روزی منو تنها بزاری. آرتا:کی گفته من تنهات میزارم؟! ربکا:رفتارات. آرتا:نه من تنهات نمیزارم؛دقیقا کسی تنهاترمون میکنه که قبلا بهش گفته بودیم از تنهایی میترسیم. تو که تنهایی و دوست داری و ازشنمیترسی پس چرا ترکت کنم؟ ربکا:بخاطره عشقت. آرتا بعد از این حرفم بلند خندید و بعد از چند ضربه ای که با دستم بهش زدم بالاخره خودش و جمع و جور کرد آرتا:عشقم؟کی هست؟ ربکا:آلزایمر داری؟ آرتا:اون و که ولش کن قطع ارتباط شد بین مون. ربکا:گفتی باهاش رابطه نداشتی چجوری قطع ارتباط شده؟ آرتا:همسایه مون بود ربکا:بعدش ناراحت شدی؟ آرتا: تاحالا هیچوقت از قطع رابطه با هیچکس ناراحت نشدم چون انقدر بهش فرصت دادم که مطمعن شدم بیارزش و بدردنخوره
Part:21🪄 با به صدا در اومدن زنگ نگاه جفت مون رفت سمت در و آرتا بعد از پوشیدن لباس هاش رفت سمت در و منم تو همین حین لباس هام و پوشیدم و برگشتم به جایه قبلیم رویه تخت.آرتا با دوتا جعبه پیتزا اومد و اونارو رویه میز گذاشت. آرتا:سریع بیا تا از دهن نیوفتاده. به سمت میز رفتم و رو به رویه آرتا نشستم و همونطور که در حال باز کردن جعبه پیتزا بودم لب زدم: ربکا:از بچه هایه باند خبر داری؟ حالشون چطوره؟ آرتا:همه شون تو ایتالیا در حاله انجام دادنه کارن. بعد از این حرفش یه نگاهی بهش انداختم که خیلی کسل و ناراحت بنظر میرسید.با خودم گفتم شاید بخاطره خستگیه امشبه ولی تا اونجایی که یادم میاد آرتا کار خیلی خاصی نکرد که بخواد خسته بشه! اونم آرتایی که موقع سخت ترین کار ها همیشه انرژی کافی رو داشت! ربکا:آرتا خوبی؟ حس میکنم یزره خسته ای آرتا:نه خسته نیستم ربکا:پس چیشده؟ هیچوقت اینقدر کسل نبودی. آرتا:چیزی نیست ربکا:چیزی هست بگو میشنوم. آرتا:این مدت که از کار فاصله گرفتم دنیام خیلی عجیب شده. ربکا:تو فاصله نگرفتی. آرتا:پس کی فاصله گرفته؟ ربکا:بین فاصله گرفتن و فاصله افتادن خیلی فرق هست.لیام باعث شده که از کارت فاصله بگیری نه خودت. آرتا:اینم حرفیه درسته. ربکا:چرا عجیب شده؟ آرتا:هیچوقت چند ماه از کارم دور نبودم. خیلی سخته انگار وابسته شدم به کار. ربکا:ولی اینم میدونی که این وابستگیه شدیدت به کار خیلی راحت میتونه در آینده اختلافاتی بین مون به وجود بیاره؟! آرتا تیکه پیتزایی که تو دستش بود و بعد از گاز زدن انداخت تویه جعبه و متعجب بهم نگاه کرد.. آرتا:دقیقا چه اختلافاتی ربکا؟! ربکا:بیا منطقی فکر کنیم! ممکنه برایه یه مدت مثال یک هفته باهم دوتایی بریم مسافرت تویه این مسافرت تو از محلِ کارت دوری و اگه قرار باشه تویه این یک هفته که از کارت دوری اینقدر خسته و کسل و کلافه بنظر بیای بنظرت من حق اعتراض ندارم؟ آرتا:درسته ولی باید چیکار کنم؟ ربکا:از وابستگیت کم کن! آرتا:چیز آسونی نیست ربکا:هست. همونطوری که در حال گاز زدن و خوردن پیتزایه داخله دهنم بودم ادامه دادم.. ربکا:مثلا من از خیلی چیزایی که بهشون وابسته بودم خداحافظی کردم یکیشخانوادم؛تو هم میتونی. آرتا از جاش بلند و اومد پشت صندلیم وایساد و سرش و تو گردنم فرد کرد و لب زد. آرتا:وابستگیه من به کار مثل وابستگیم به تو میمونه! بنظرت میتونم بیخیالش شم؟! میتونم بیخیاله تو شم؟! میتونم از وابستگیم به تو کم کنم؟! ربکا:یعنی خیلی راحت من و کارت و تو یه سطح از ارزشه زندگیت میزاری آرتا میروس؟ آرتا:فقط یه مثال بود بیبی. ربکا:مثال جالبی نبود. آرتا:ربکا کافیه دیگه اصلا از کجا معلوم که ما دوتا قراره بهم برسیم و ماله هم باشیم که الان داری به مسافرت آینده مون که از کار دورم فکر کنیم؟ هوم؟ ربکا:یعنی ممکنه از هم جدا شیم؟! آرتا:هیچ چیز غیر ممکن نیست. نمیتونستم بفهمم؛فهمیدنه آرتا خیلی کاره سختیه!اصلا نمیفهمیدم داره چیکار میکنه! انگار با خودش میجنگید و از خودش شکست میخورد.یبار باهام خوب بود یبار بد! همین چند ساعت پیش بهم گفت دیگه توانایی اینکه از من دور بمونه رو نداره و من تنها دلیله زنده بودنشم! بعد الان میگه بهم نرسیم! ربکا:حرفات خیلی زود یادت میره میروس! همین چند ساعت پیش گفتی که "دیگه توانایی اینکه از من دور بمونی و نداری و من تنها دلیل زنده بودنتم! آرتا:هنوزم میگم پایه حرفم هستم. ربکا:پس چرا الان میگی شاید بهم نرسیم؟! آرتا:وقتی عاشق کسی هستی، تصمیمگیری کار آسونی نیست. ربکا:ولی تو خیلی راحت تصمیم گرفتی. آرتا:شاید چون عشقی وجود نداره؟ باورم نمیشه! مودی بودن اینقدر؟ حرفایه خودشم گردن نمیگیره! آرتا به سمت تخت رفت و چراغ هارو خاموش کرد آرتا:شب بخیر بیبی. نه نه اینجوری نیست من باید بهش ثابت کنم که عشق وجود داره! الکی که نیست! من چون از صمیمه قلبم عاشقه آرتا بودم هنوزم کنارشم. ربکا:نه نه نه پاشو آرتا کارت دارم پاشو زد باش آرتا:فکرشم نکن اصلا حوصله ندارم ربکا! ربکا:لطفااا آرتا رویه تخت نشست و منتظر به من نگاه کرد. رفتم سمتش و رویه پاهاش نشستم و خودم و تا حد ممکن طوریکه صورت هامون کاملا بهم چسبیده بود نزدیکه آرتا شدم.با لبخند نگام میکرد و همین کارش باعث شده بود قلبم بیشتر از قبل بتپه!مثال عشق واسه آرتا خیلی کاره سادی ای بود! از نقطه ضعفاش و چیزایی که شدیدا بهشون باور داره شروع کردم. ربکا:از نظره تو خدا چقدر بزرگه؟! آرتا:بی نهایت. ربکا:از کجا میدونی؟! آرتا:همه نعمت هایی که در اختیار آدماش گذاشته تاییدش میکنن. ربکا:اما امم خب تا حالا ثابت شده؟! آرتا:نه ربکا:تو تا حالا نرفتی ببینیش،پس از کجا مطمئنی؟! آرتا:نمیدونم ولی بهش باور دارم. ربکا:اممم...خب فکر کنم عشق هم همینطوری باشه! آرتا که تعجب کرده بود بالاخره لب زد. آرتا:نه آفرین خوشم اومد. تشبیه قشنگی بود. ربکا:حالا بهت ثابت شد عشق وجود داره یا نه؟! آرتا:امشب قبل خواب بهم ثابت میشه!
از اون چیزاست که قراره تو خماری بمونین😂❤️
اسپویل پارت بعدد👀🤍 +وقتی عاشق کسی هستی، تصمیم گیری کار آسونی نیست. _ولی تو خیلی راحت تصمیمت و گرفتی. +شاید چون عاشقت نیستم؟!
Part:20🪄 ربکا:تو هم همینطور دورت بگردم. آرتا:دلت واسم تنگ شده بود نه؟ ربکا:خیلی زیااد آرتا:پس به این نتیجه رسیدی که بدونه آرتا نمیتونی زندگی کنی درسته؟! ربکا:به این نتیجه رسیده بودم! آرتا:پس الان مطمئن شدی!. ربکا:درسته؛تو هم به این نتیجه رسیدی که هیچی جز ربکا نمیخوای دیگه؟! آرتا:روز اولی که دیدمت به این نتیجه رسیدم. ربکا:آفرینن. آرتا:دوست دارم. با لبخند نگاهم و دادم بهش و لب زدم.. ربکا:منم همینطورر:) حالا وقتشه که تعریف کنی چیشد؟دایی از کجا فهمید؟الان چی میشه؟ آرتا:هلیا کامل متوجه این شده بود که دلت نمیخواد ازدواج کنی؛و یکی از دلایلی که نمیخوای ازدواج رو بهم بزنی نگه داشتنه آبرویه پدر و مادرت بود!هلیا هرچی میدونست و نمیدونست و به داییت گفت و در نهایت هم داییت این ازدواج و بهم ریخت. ربکا:تو از کجا فهمیدی؟! آرتا:با کسی به اسم "هلیا" آشناییت داری؟ ربکا:پس اگه دوتایی الان اینجاییم همش و مدیونه هلیاییم درسته؟ آرتا:درسته ربکا:پس دوباره حساابی بهش بدهکار شدم.. آرتا:برایه جبرانشم میدونی که باید چیکار کنی دیگه. ربکا:چیکار؟! آرتا:مثلا تو برایه چی اومدی کناره من برایه کار کردن؟ ربکا: واسه هلیا آرتا:الانم واسه جبران کردن باید همین کارو کنی! ربکا:وگرنه؟ آرتا:وگرنه بزور میبرمتت. ربکا:بزار ببینیم میتونیم اول سالم برسیم ایتالیا بعدش اونجا باهم کنار میایم. آرتا:ایشالا _ بعد از گرفتنه یه دوشه کامل و حسابی و حس تمیزی ای که بهم دست میداد انگار دنیا رو بهم داده بودن؛دیگه خبری از اون موهایه شینیون شده که جز کشیدن تک تک تار هایه موهام هیچ کاره دیگه ای انجام نمیداد نبود؛خبری از اون میکاپه غلیظی که کامل میشد سنگینیش رو رویه صورتت حس کنی نبود؛خبری از اون اکسسوری هایی که سنگینی که سختیش تو گردن و گوشم به شدت خود نمایی میکردن نبود؛خبری از اون لباسه جذب که روش به شدت کار شده بود و راه رفتن باهاش کار راحتی نبود نبود؛خبری از کفش هایه پاشنه بلند که جز درد پاهام و تاول زدن پاهام کار دیگه ای انجام نمیداد نبود. بعد از گرفتن دوش و پوشیدن لباس راحتی خودمو رویه تخت نرم و خنکه هتل انداختم و از جایگاهم لذت بردم! ربکا:زندگیه اصلی همینه! با چشم هایه بسته و لب هایه خندون داشتم از وضعیتم لذت میبردم که با حلقه شدن دستی دور کمرم چشمام و باز کردم ک سریع پشتم و نگاه کردم. آرتا:گفتی زندگیه اصلی چیه؟! ربکا:ه..مینجوری گف..تم. آرتا:تا اونجایی که میدونم همینجوریحرفنمیزنی! کاملا مشخص بود اگه بهش میگفتم منظورم از زندگیه اصلی انداختنه خودم تو این تخته نرم و خنک بود میخواست یه جوری بهم بفهمونه که زندگیه اصلی یه چیز دیگست. تا خواستم یه حرفی بزنم و بحث و عوض کنم متوجه دستایی رویه بدنم شدم و حرفم و خوردم. آرتا خودش و تا حد ممکن بهم نزدیک کرد و دستش رو وارد لباسم کرد و رویه پهلوها میکشید. منتظر دستایه گرمش رویه بدنه سردم بودم ولی این سری همه چیز برعکس بود! بدنه من داغ شده بود و دستایه آرتا سرد.و این دوتا تضاد خیلی خوبی برایه هم بودن.با هر باری که انگشت آرتا رویه بدنم لمس میشد یه تکون ریزیمیخوردم؛درست مثله آدمی که تب کرده و بدنش داغه و تو دستماله سرد و میزاری رویه بدنش و اون آدم تکون میخوره! آرتا دست بردار نبود و تا حد امکان داشت هم خودش و بهم نزدیک میکرد هم با انگشت هایی که بدنم و لمس میکرد ناخودآگاه باعث میشد قلقلکم بیاد. آرتا:داشتی میگفتی زندگیه اصلی چیه؟! توان حرف زدن واسم سخت بود؛آرتا بالاخره بیخیاله این حرکت شد و رفت سراغه کارایه بعدی لباساش و در اورد و نزدیکه من شد و خواست لباسای منم در بیاره که مانعش شدم.. ربکا:آرتا الان نه! آرتا:خب زندگیه اصلی منتظرم.چیه؟ و بعد بدون توجه به من لباسام و در آورد خودش و انداخت روم..خوردن بدنش به بدنم جزو بهترین حس هایه دنیا بود.آرتا سرش رو به گردنم نزدیک کرد گردنم و بو میکرد موهایه لختم و کنار زد و سرش و بلند کرد و صورتش و به صورتم نزدیک کرد.هرکس تو دنیایه خودش بود؛من تو دنیایه بدنه داغم که با اومدن بدنه سرده آرتا روش داشتم نهایت لذت و میبردم و آرتایی که در حال ثابت کردن به من بود که زندگیه اصلی اینه! الان که دارم بیشتر فکر میکنم شاید واقعا زندگیه اصلی این باشه و حق با آرتا باشه! چشمام و بسته بودم و دستام و دور گردنه آرتا حلقه کردم و همراهیش کردم. با حس کردن اومدن یه چیزی رویه لبام فهمیدم که آرتا کار خودش و کرد! گذشتن از طعمه لبایه خوش مزه و لذت بخشه آرتا کار خیلی ساده ای نبود! میتونم به جرعت بگم که غیر ممکن بود! جفت مون جسم هامون پیشه هم بود و روح هامون در حال ملاقات کردن هم دیگه بودن. بالاخره بعد از دقایق طولانی از هم جداشدیم. آرتا:زندگیه اصلی اینه بیبی.
Part:19🪄 در اتاقه عقد به شدت باز شد و دایی و آرتا تو چار چوب در نمایان شدن! هلیا کجا بود؟! دایی:صبر کنید!!! بابا:سینا جان چیشده؟؟ دایی: من به این عقد و ازدواج راضی نیستم! بابا لیام:یعنی چی؟ متوجهی چی میگی؟ دایی:برایه مهریه ربکا من به ۵۰۰ تا سکه راضی نیستم! بابا لیام:به چند تا سکه راضی ای؟؟ همون قدر میکنیم دایی:هزار تا سکه!! با اومدن اسم هزار تا چشم هایه همه گشاد شد!! کاملا نقشه دایی و فهمیده بودم؛بهم زدن این عقد؛بدون خراب کردن من و خانوادم؛بدون ریختن آبرویه خانوادم؛از خودش گذشت و خواست که فردا بقیه بگن داییش مراسم و بهم ریخت نه خانوادش! خوشحالم که همیچین آدمی داییمه.. دایی:در غیر این صورت ربکا حق ازدواج کردن نداره! بابا:من پدرشم این اجازه رو میدم! حدت و بدون سینا! تو جز یه دایی بدرد نخور برایه ربکا چیزی نبودی نزار گذشته رو تو روت بیارم! دایی:گذشته؟چه جالب مثل اینکه همه تون خودتون و زدین به کوچه علی چپ و متوجه این نیستین که ربکا نمیخواد با این پسره ازدواج کنه! تو یه لحظه برق ها قطع شد و صدایه آژیر آتشنشانی به گوش همه خورد! تویه اون لحظه همه به فکر جون خودشون بودن و تونستن تا حدی از اتاق دور شن.ولی من بخاطر وجود کفش هایه پاشنه بلندم راه رفتن برام خیلی سخت بود! قدم هامو تند تر کردم که پاشنه کفشم پیچ خورد و باعث افتادنم رویه زمین شد.. ولی با حلقه شدن دستی دور کمرم که توسط آرتا بود از افتادنم جلو گیری کرد! تویه بغله آرتا بودم و آرتا در حال دوییدن بود! بالاخره تونستیم از تالار دور بشیم و به بیرون برسیم. خبری از بقیه نبود! ربکا:بقیه کجان؟! آرتا:اینجا در پشتیه تالاره! بقیه اونورن. ربکا:چرا اومدیم اینجا؟؟ آرتا:که بقیه پیدات نکنن؛ ربکا:چرا پیدام نکنن؟ آرتا:خیلی حرف میزنی! بگیر بشین آرتا رویه زمین نشسته بود و منم کنارش نشستم. ربکا:چرا یهویی دایی اومد و کنسل شد همه چیز؟ آرتا:نکنه ناراحتی؟ ربکا:نه خیلی خوشحالم ولی کی به دایی گفته؟ آرتا:بعدا برات توضیح میدن. ربکا:برام توضیح میدن؟؟ تو چرا نمیدی؟ آرتا:به من ربطی نداره. ربکا:از دستم ناراحتی؟! آرتا:نه خوشحالم ربکا:آرتا مهم اینه الان همه چیز تموم شده. آرتا:همه چیز برایه تو تموم شده نه من. ربکا:ولی من دوست دارم آرتا! نگاهم و دادم سمت آرتا که دیدم با چشمایه اشکیش که دونه دونه دارن رویه گونش میریزه بهم نگاه میکنه..شاید الان بهترین وقت برایه رفعه دلتنگی بود.. منم به اشکایی که تا الان جلوشون و گرفته بودم اجازه ریختن دادم و خودم و به آرتا نزدیک کردم.. ربکا:من خیلی پشیمونم آرتا..هدف من از بهم نریختن ازدواجم با لیام فقط و فقط برایه نگه داشتن آبرویه پدر و مادرم بود! باور کن.. آرتا دراز کشید و منو کشید سمت خودش.. آرتا:میدونی تویه این ۳ماه دوست داشتم چیو دوباره تجربه کنم وقتی دیدمت؟ ربکا:چیو؟ تو یه حرکت منو به خودش نزدیک کرد و لباش و گذاشت رویه لبام و منم از چشیدن این لذت خودم و مرحوم نکردم و با تمام عشقی که بهش داشتم همراهیش کردم..خیلی خوشحالم که بالاخره تونستم به آرتا برسم و یه بار دیگه ببینمش.. آرتا:چرا به من چیزی نگفتی که میخوای بری؟ ربکا:چون قطعا جلوم و میگرفتی.و دلیل رفتن من هم دیدن پدر و مادرم بود نه مسافرت با لیام! آرتا:خب به من میگفتی باهم یه تصمیمی میگرفتیم. ربکا:وقتی عاشقی تصمیمگیری کار آسونی نیست.اگه بهت میگفتم عمرا میتونستیم تصمیم بگیریم.اصلا نمیزاشتی برم.. آرتا:درسته؛الان چطوری؟ ربکا:حالم؟ توبدترین شرایط ممکن آینده نا معلومی جلویه رومه؛ خوردم زمین و نمیتونم پاشم. آرتا:فقط چون زمین خوردی معنیش این نیست که باید همونجا بمونی. ربکا:میخوام پاشم ولی هر وقت که پا میشم دوباره یه چیزی پیدا میشه که منو زمین میزنه.حس آدمی و دارم که همه چیم و از دست دادم..البته الان دیگه هیچی ندارم پس میتونم این جمله رو به خودم وصف کنم.وقتی چیزی ندارم چیزی هم برای از دست دادن ندارم. آرتا:چیزی نداری؟ پس من چی ام؟ با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم.. ربکا:تو همه چیزه منی. آرتا:ولی فک نکن همه چی تموم شدا هنوز از دستت ناراحت و عصبی ام.باید از دلم در بیاریی. ربکا:چشمم آرتا:اون لحظه که خانوادت بهت گفتن باید با لیام ازدواج کنی چیشد؟ چی گفتی؟ ربکا:هرچی میگفتم نمیخوام باز اصرار میکردن..احساس میکردم که لبهی پرتگاه بزرگی وایسادم و کسی نیست که منو عقب بکشه کسی نبود که براش مهم باشه یا حتی متوجه شده باشه.حس اون لحظه ام حس بدی بود. آرتا:پس حسابی اذیتت کردن. ربکا:حسابیه حسابی.آرتا الان همه چیز تموم شد و دوباره باهم اوکی شدیم؟ آرتا:نمیدونم؛ اگه دوباره این اتفاق بیوفته چی؟! ربکا:اگه یه بار دیگه با هم باشیم؛همه چیز یه طور دیگه پیش میره.ببین اصلا من بهت قول میدم مثل یه کتابِ بازم؛همه چیزو بهت میگم حتی چیزای خجالت آور. باشه؟ آرتا:اگه بخوام قبول هم نکنم نمیتونم؛دیگه توانایی اینکه از تو دور بمونم رو ندارم.تو تنها دلیلِ زنده بودنمی.
اسپویل پارت بعددد🫣🤍 ..:دیگه توانایی اینکه از تو دور بمونم رو ندارم. تو تنها دلیلِ زنده بودنمی.
Part:18🪄 دایی:این پسره آرتا چی؟ خوب میشناسمش حتی میدونم باهاش تو رابطه بودی و چقدر دوسش داشتی! اون چی؟! ربکا:چی؟؟؟ تو از کجا میدون. دایی یه تک لبخندی زد و گفت.. دایی:فک کردی چون از هم جدا شدیم تو این مدت من بیخیالت شده بودم؟ من همه چیزت و میدونستم! ربکا:ولی چطوری؟ آخه مه... دایی:این حرفا برایه بعد ربکا! جواب سوالم و بده. ربکا:دایی دیگه اونو دوست ندارم اصلا بیخیالش شدم. دایی:تو اونطوری که اون بهت نگاه میکرد رو ندیدی ولی من دیدم چطوری اون پسره با عشق نگات میکرد! اون خیلی دوست داره! چطوری تونستی بیخیالش شی؟ ربکا:دایی تو هیچی نمیدونی ببین م... دایی:اگه چیزی نمیدونستم الان اینارو بهت نمیگفتم! ربکا:اصلا اون پسره مشکل داره یه روز خوبه یه روز بدد. دایی:تو باهاش مشکل داری؟ ربکا:من با کسی مشکلی ندارم ولی انگار عالم و آدم با من مشکل دارن. دایی:اینطوری فکر نکن؛ من میدونم هنوزم دوسش داری. چقدر خوب فهمیده بود احساساتم و! ربکا:دیگه دوسش ندارم اصلا دایی میشه بریم؟ همین الانم دیر مون شده. دایی:باشه عزیزم؛ ولی اینو بدون هنوزم دیر نشده و اگه نمیخوای ازدواج کنی میتونی بهم بگی! ربکا:باشه. _ بعد از انداختن آخرین نگاه به خودم از شدت این همه زیبایی که مقابل آینه میبینم لبخندی رویه لبم اومد.چی میشد به جایه این بوقلمون امشب ازدواجم با آرتا بود؟! چی میشد اگه آرتا اون آرتایه قبل بود؟! شایدم حق با اونه! من باعث شدم آرتایه قبلی از بین بره و این آرتا به وجود بیاد!.بیخیال فکر کردن به آرتایی شدم که هر لحظه اسمش میاد چشمام پر از اشک میشه.رفتم سمت هلیا و بهش نگاه کردم. ربکا:خیلی خوشگل شدیاا! هلیا:تو هم همینطورر. ربکا:مرسی.. هلیا:راستی اون مرده داییت بود؟! ربکا:کدوم؟ هلیا:همونی که باهاش رفتی تو اتاق و میخواست باهات صحبت کنه! ربکا:آره هلیا:چی گفت؟ . بعد گفتن مکالمه ام با دایی هلیا چشماش برق زد. هلیا:ربکا دیوونه ای؟! به دایی بگو دلت نمیخواد با این پسره ازدواج کنی اون خودش حل میکنه دیگه! ربکا:هلیا من مشکل اصلیم پدر و مادرمن! اون همه مهمون اون همه جمعیت اون همه آدم با شخصیت اگه ازدواج و بهم بزنم فقط پدر و مادرم و خورد کردم! هلیا:حرفات کاملا درسته. ولی پدر و مادرت میخوان خوشبختی تورو ببینن درسته؟ تو هم کنار این آدم هیچ خوشبختی ای نداری! پس تمومش کن ربکا:من این کارو نمیکنم هلیا بیخیال شیم. هلیا:باشه خود دانی! __ بعد از عکاسیه مزخرف و چرت و پرت برایه عروسی رفتیم سمت خونه و با وارد شدنم همه شاد و خوشحال داشتن میرقصیدن! فک کنم تو این عروسی هیچکس اندازه من ناراحت نیست! با چشمم دنبال آرتا گشتم که تونستم پیداش کنم.. نزدیکه بچه ها شدم و با رفتنم همه شون بهم نگاه کردن. کوروش:ربز خیلی خوشگل شدیی.. جالبه همه شون میدونستن که من آرتا رو دوست دارم ولی همچنان داشتن جوری وانمود میکردن که هیچی نمیدونن! ربکا:مرسی کوروش. آرتا و کوروش مشغول حرف زدن شدن و منم نگاهم و دادم سمت هلیا.. هلیا:ربکا هنوزم نمیخوای کاری واسه بهم زدن این ازدواجه کوفتی کنی؟! ربکا:چیکار کنم هلیا؟ هلیا:داییت دیگه؛ ربکا:بیخیال لیام:به به سلام به همگی میبینم که همه دور همین و فقطجایه من خالیه! آرتا با عصبانیت با لیام نگاه کرد. کوروش:همون طور که میبینی هیچ جایه خالی این نیست! بنابر این اصلا جات خالی نیست! لیام:ربکا پاشو بریم اونور بشینیم. آرتا: الان دقیقا ربکا به تو چه؟ لیام:اوم آرتا جون مثل اینکه یادت رفته امشب شبه ازدواجمونه! چه کنیم دیگه روزگار اینه ربکا اول و آخرشمال من میشه پسر.! که شد! آرتا خواست چیزی بگه که با صدایه مامان همه سکوت کردن. مامان:خب بچه ها پاشین کم کم بریم؛اول تو همون باغ تالار که خودمون هستیم عقد تون میکنیم و بعد هم عروسی. ربکا:هوفف مامان:پاشو دخترم.. __ با استرس رویه صندلیه عقد نشسته بودم..از آینه رو به رو یه نگاهی به خودم کردم..چشمایه اشکی؛رنگ صورتم که کامل پریده؛ همه اینا باعث استرسم و دل شورم شده بودن! خبری از آرتا و هلیا و دایی نبود!یعنی کجان؟! عاقد: خب آقایه قادری خطبه عقد رو شروع کنیم؟ بابا:بل.. مامان:نه نه چند لحظه صبر کنید؛دایی دخترم نیومده! لیام:یه کار فوری و مهم داشت گفت نمیاد! نگاهم و دادم سمت کوروش و کامل متوجه استرسم شد.. کوروش:آروم باش همه چیز حل میشه خب؟! مامان:پس شروع کنید عاقد: خانم ربکا قادری آیا وکیلم شما را به عقد دائمیه آقایه لیام قادری در بیاورم؟ جیغ و خوشحالیه بقیه تو گوشم بود..سکوت کرده بودم و هیچی نمیگفتم! نگاه همه به سمت من بود..شاید وقتش بود همه چیز و تموم کنم.. ربکا:با اجازه پدر و مادرم بل....
Part:17🪄 ربکا:باورم نمیشه فکر میکنی من خوشحالم از این وضعیت! آرتا:واسم مهم نیست خوشبخت شی! ربکا:آرتا خواهش میکنم درکم کن! من تو وضعیت خوبی نیستم دارم همه آدمایه دورم و از دست میدم واسه این شرایطه کوفتی که خودمم راضی نیستم! آرتا که انگار یزره بیشتر درکم کرده بود گفت.. آرتا:اهمیتی نداره چند نفر رو از دست میدی هرچقدر هم که سخت باشه، تو چارهای جز ادامه دادن نداری. ربکا:همین؟! یعنی نمیخوای کاری کنی؟! آرتا:چیکار کنم؟هوم؟ ربکا:پس خودتم دلت نمیخواد ما باهم زند... آرتا:بسه! وقتی هیچینمیدونی هیچینگو! ربکا:منو باش که چقدر به تو اهمیت میدادم و میدم! آرتا:وقتی به کسی اهمیت بدی، آسیب دیدن از اون شخص هم جزئی از کارته! این همون آرتاعه؟! ربکا:پس جدی یه روزی همه تغییر میکنن! رفتارات شبیه آرتایه قبلی نیست! دنیا خیلی تغییر کرده. آرتا:نه همه چیزمثل همیشس؛ضعیفا شکار میشن! ربکا:با من اینجوریحرف میزنی؟ آرتا:کسه دیگه ای تو این اتاقهست؟! ربکا:خیلی آدمه پستی هستی!! آرتا:تو منو اینجوری کردی! ربکا:من؟! برای باره هزارم من خودمم از این شرایطی که توش قرار گرفتم راضی نیستم میفهمی؟! آرتا:میخوام بفهمم ولی نمیتونم! تو میدونی تو این مدت چه اتفاقی برایه ما افتاد ربکا؟ ربکا:هلیا گفته.. آرتا:چه عالی که گفته و تو هم ته دلت به همه ما تویه این چند ماه پوزخند زدی!! ربکا:خوب قضاوت کردن و بلدی آرتا میروس!! آرتا: خوب عوضی بودن و بلدی ربکا قادری!! ربکا:اصن میدونی یه چی میگم تموم میکنم میرم..مردم حتی قبل از اینکه منو بشناسن؛چیزی از زندگیم بدونن قضاوتم میکنن درست مثله تو!برای همین، تنهایی برام بهتره. آرتا:پس منم اخرین حرفم و میزنم و میرم؛ میدونی یه روز زنگ میزنم بهت میگم: آیندهای رو که قرار بود با تو شریکی بسازم تنهایی ساختم!درست عینه الانه خودت! تنهایه تنها..البته تو که داری ازدواج میکنی! تنها نیستی. ربکا:آرتا کافیه! من تورو دیگه نمیخوام..تویی که من برات هیچ ارزشی ندارم.درکم نمیکنی!.بهتره نباشی آرتا:منم تورو دیگه نمیخوام..تویی که میتونستی مانع این اتفاق بشی ولی خودت نخواستی! میدونی الانه مون و خیلی این بیت آهنگ توصیف میکنه! آرتا: "میبینمت اونوره دریا! " و بعد بدون صحبت کردن رفت سمت در و از اتاق خارج شد! ___ صبح بلافاصله بعد از بیدار شدن با یاد آوریه امروز دلم گرفته بود.. اصلا حس خوبی نداشتم به امروز..روز خیلی عادی ای نبود..شاید برایه بقیه عادی باشه ولی من نه!تنهایی توی تخت بیدار شدن، اینکه کاری که دوست نداری و بکنی و کسی که دوسش داری کنارت نیست! کسی نباشه که بتونی بهش فکر کنی ناراحت کنندس. مامان:دخترم پاشو که تا الانم دیرمون شده. ربکا:خیلی خب بیدار شدم و بعد از حاضر شدنم از اتاقم زدم بیرون..همه بیدار بودن و رفتم پایین..یه صدایه آشنایی به گوشم خورد..وقتی بیشتر به صدا توجه کردم و دنبال صدا گشتم که از کدوم طرف میاد.. با دیدن کسی که بعد از این همه سال تونستم ببینمش چشمام برق زد و محکم بغلش کردم... ربکا:دایییییییی!! دایی:به به عشق دایی خوبیی؟ واقعا کنترل کردن اشکام آسون نبودد..اشک شوقق.. داییم تویه زمان گذشته که همه چیز بهتر بود و همه کنار همدیگه خوشبخت بودیم یکی از بهترین دوستام بود..واقعا عینه دوست واسم بود! همه چیزم و میدونست باهم شوخی میکردیم میگفتیم میخندیدیم..بعد از مهاجرت منو خانوادم همه چیز تغییر کرد.. دایی:اشک هارو نریز خانمه خوشگل امشب عروسیته هاا! با اومدن اسمه عروسی همچنان آتیش وجودم بیشتر شد. ربکا:درسته.. دایی:یعنی اینقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم داری ازدواج میکنی ها! با اولین پرواز خودم و رسوندم! دایی:خب لیام کجاست؟! ربکا:نمیدونم. دایی:نمیدونی؟ ربکا:وا دایی من از کجا بدونم؟ بیخیالل بریم؟ دایی:قبلش باهات صحبت دارم ربکا! ربکا:چه صحبتی؟! دایی:بریم بالا میفهمی. مامان:چه بالایی؟ کلی همین الان دیر مون شده بیاین بریم. دایی:پنج دقیقه کلا طول میکشه خواهرم. مامان:سریع بیاینا دایی:باشه. و بعد وارد اتاقم شدیم و منتظر و دل نگرون به دایی چشم دوختم تا ببینم چی قراره بگه! دایی:ربکا میخوام درست مثل چند ساله پیش با من رو راست باشی و همه چیز و بهم بگی! هرکس تورو نشناسه من تورو خوب میشناسم. نه از ازدواج کردن خوشت میومد نه از این پسره! حالا چیشده که میخوای ازدواج کنی اونم با اون پسره؟! میخوام باهام رو راست باشی. چقدر خوب فهمیده بود! چقدر خوب درکم کرده بود! چقدر خوب تونست شرایط الانم و توصیف کنه! ولی من هیچ راه و شرایطی برایه گفتنه این ازدواجه زوریندارم! باید میپیچوندمش! ربکا:درسته دایی ولی با گذر زمان واقعا احساساتم نسبت به همه چیز تغییر کرد و باعث شد از این پسره و ازدواج خوشم بیاد.
Part:16🪄 بعد از این حرفه بابا قطعا اگر هر آدمی بود تا الان ترسیده بود و به مِن مِن کردن افتاده بود! ولی آرتا با اعتماد به نفس و غرور کامل ادامه داد.. آرتا:البته چرا که نه! بابا:دخترم تو و هلیا برین تو اتاق تا من با آرتا صحبت کنم! ولی چرا فقطمن و هلیا؟مگه بقیه تویه پذیرایی نبودن؟یعنی فقط من و هلیا باید از اونجا بریم؟ بابا که گُنگ بودن منو دید گفت.. بابا:بهتره بعد از این چند ماه تو و هلیا برین تو اتاقت و حسابی رفع دلتنگی کنین! حرفاش عجیب بود ولی بیخیال کارآگاهی بازی کردنم شدم. ربکا:باشه.. و بعد سریع با هلیا وارد اتاق شدم و به محض رسیدن و نشستن رویه تخت شروع کردم به گفتن.. .. هلیا:باورم نمیشه! ربکا میخوای ازدواج کنی؟! ربکا:چاره دیگه ای دارم؟ هلیا:ازدواج بچه بازی نیست! بحثه یه عمر زندگی کنار یه آدمه! و اون آدم هم الکی نیست! باید آدمی باشه که دوسش داری! میفهمی؟! ربکا:خودت شرایطم و میدونی هلیا..الان واسم ازدواج مهم نیست فقط آرتا مهمه..چجوری بهش بگم؟ هلیا:اصلا فکرشم نکن که یه کلمه بهش چیزی بگی!نه تو باید چیزی بگی نه من! بهتره بابات یا کوروش باهاش صحبت کنن. ربکا:ولی من خودم میخوام به کسی که دوسش دارم بگم. هلیا:فکر نکن یادم رفته که هیچی از اینکه با آرتا وارد رابطه شدی بهم نگفتی! با این حرفه هلیا تازه فهمیدم یه گند دیگه ای زدم و به هلیا هیچی راجبه رابطم با آرتا نگفتم.. هلیا:فعلا و الان با این کاری ندارم؛ چون موضوع و مسئله هایه مهم تری از این هست که باید حلش کنیم! باورم نمیشه هلیا همچنان تو این شرایط که از رابطه ام با آرتا بهش هیچی نگفتم بیخیالش شد و همچنان داره سعی میکنه که کمکم کنه!اگه من جایه هلیا بودم قطعا الان از دستش عصبی بودم و باهاش قهرمیکردم؛ولی هلیا این کارو نکرد.. هلیا:ربکامیخوای به کسی که دوسش داری بگی چی؟ بگی من دارم ازدواج میکنم؟به اجبار خانواده؟به نظر خودت آرتا این چیزا تو کتش میره؟! آرتا وقتی پایه تو و زندگیه تو وسط باشه میفهمه اجبار خانواده یعنی چی؟! ربکا:درسته تو کتش نمیره..به کوروش بگو بره بگه.. هلیا:خیلی خب.. ربکا:شما چی؟چیشدین؟اون عوضیچیکارتون کرد؟ هلیا:با ما کاری نداشت..یعنی کار داشت..آدماش و اورد و هر کدوم شون یه جوری مارو میزدن! ولی شرایط آرتا خیلی سخت تر و بد تر بود.! ربکا:یعنی چی؟ هلیا:آرتا رو آویزون کرده بودن و با طناب میزدنش..لیام و دوستاش همه انگار رفته بودن اتاقِ تخلیه خشم و تمام عصبانیت و زورشون و رو آرتا پیاده میکردن! اونجا هیچکس جز اشک ریختن کاری از دستش بر نمیومد.. هلیا همینطور در حال ادامه دادن بود و من متوجه اشکایی که از اون اول داشتن میریختن نبودم.. هلیا:ربکا..به بعضی از دخترایه اونجا.. تجاوز و تعرض میکردن! این چند ماه شاید تویه یک روز که باید سه وعده غذایی حداقل بخوری؛ یه وعده غذایی بهمون میدادن که اونم درست و حسابی نبود.. و شاید با خودت بگی مگه باهاتون دشمنی نداشتن و اذیت تون نمیکردن؟ پس واسه چی بهتون غذا میدادن؟ واسه اینکه میخواستن زنده بمونیم و بیشتر از این عذاب مون بدن!هنوز کبودی هایه بدن مون درد میکنه..هنوزم وقتی میبینم هم نوع و هم جنس خودم جلویه چشمم داد میزدن و ازم کمک میخواستن ولی من هیچ چاره ای نداشتم که کمکشون کنم اذیتم میکنه!صدایه داد و التماس دخترا یه انبار کوچیک و پر کرده بود! آرتا بخاطر تو کتک خورد ربکا:بخاطر من؟! هلیا:بهش گفتن یا بیخیاله ربکا میشی یا به بد ترین شکل ممکن حسابت و میرسیم.که آرتا گزینه دوم و انتخاب کرد! آرتا از زور غروری که داشت بخاطرت که کتک هایی که میخورد فقط اشک میریخت! آرتا خیلی چیزاش و بخاطره تو از دست داد؛واسه اینه که بهت میگم نهایت سعیت و بکن و با اون پسره ازدواج نکن! تیکه به تیکه حرفایه هلیا یه تیر به سمت قلبم بودن..آرتا بخاطر من تو اون وضعیت بود؟اون دخترایه بیچاره و بی گناه بخاطرمن تو اون وضعیت بودن حتی هلیا و کوروش بخاطره من خواستم یه چیزی بگم که یهویی باز شدن در و اومدن آرتا و بابا باعث خوردن حرفم شد..اشکام اینقدر زیاد ریخته بودن که پاک کردن شون غیر ممکن بود! بابا: دخترم! چیزی شده؟ چرا گریه؟ ربکا:خوبم بابا..هیچی چیزی نیست بابا:مطمئنی؟ ربکا:آ..آره بابا:خیلی خب؛ آرتا رو اوردم تا باهم تو اتاق صحبت کنین هلیا دخترم بیا ما بریم.. هلیا و بابا خارج شدن و من موندم و آرتا.. آرتا:ازدواج..ازدواج..ازدواج..خوشبخت بشی! ربکا:آرتا تو هیچی نمیدونی..من با میل خودم این کارو نمیکنم! آرتا:بیا و با میل خودت این کارو کن! ربکا:آرتا بسه! اذیتم نکن.. بعد به سمت میز و اینه رفت.. خودم و به سمت میز و آینه رسوندم رو به رویه آرتا وایسادم.. دستم و از صورت و گردن زخمیش میکشیدم و اشک هام دونه دونه میریخت.. این همه درد و سختی بخاطر منه! بخاطره وجود کارایه احمقانه منه از خودم متنفرم برایه همیشه ربکا:آرتا منو ببخش..تو بخاطر من تو این وضعیت اف.. آرتا:جدی؟چقدر مهربونی تو! (با تمسخر)
Part:15🪄 بابا:کی؟ ربکا: آرتا میروس. با اومدن اسم آرتا اخماش تو هم رفت و نگاهش و به سمت دیگه ای داد.. بابا:حرفشم نزن ربکا! برای تو اون شب یه شب خاصیه! نمیخام بخاطره اون پسره خراب بشه! ربکا:ولی خودت گفتی میتونی رییست هم دعوت کنی! بابا که کم آورده بود و نمیدونست چی بگه با سختی زبون باز کرد. بابا:درسته؛ولی الان که فکر میکنم اصلا جایه اون پسره نیست! ربکا:بابا حتی اگه دوسم داشته باشه دیگه کار از کار گذشته.یکم فکر کن من با لیام ازدواج کردم و اون هیچ کاری نمیتونه کنه! عین یه غریبه میاد و میره. بابا:اگه کاری کرد چی ربکا؟! ربکا:قول میدم که هیچ کاری نمیکنه بابا. بابا:تو قول میدی؟ مگه دسته توعه؟ اون پسره نباید بیاد و اون شب قشنگ و شیرین و برایه همه مون تلخ کنه! ربکا:من باهاش صحبت میکنم و میگم که دوسش ندارم اونم بیخیالم میشه دیگه بابا لطفاا. بابا:بهتره اینقدر واسه خودت نبری و بدوزی! هنوز یادم نرفته که با باند مافیا کار کردی! و به این زودی کار مون تموم نمیشه فک نکن آلات چون چیزینمیگم یعنی فراموش کردم و تمومه! نه اینطور نیست.باشه! میتونی دعوتش کنی! _ بعد از خرید حلقه و چیز های چرت و پرتی که اصلا از گرفتن شون هیچ ذوقی نداشتم؛رفتم سمت لیام و کنارش رویه مبل نشستم؛نمیدونستم باید چی بگم تا قبول کنه.! اصلا قبول میکنه؟! پسره رو مخ نچسب!! لعنت به روزی که دیدمت! ربکا:قرار شد واسه جشن آرتا و دوستام که گروگان گرفتی شون و دعوت کنم! لیام:خب؟ ربکا:خری؟ نمیفهمی چی میگم؟باید ول شون کنی.. لیام:ببینم چی میشه. ربکا:یعنی چی ببینم چی میشه؟ لیام:خب بابا جوش نیار؛بایدم این کارو کنم قبل خودت بابات اومد و بهم گفت!نزدیکه یک ساعته که ول شون کردم. با خوشحالی بدون اینکه به لیام توجه کنم رفتم سمت گوشیم و شماره هلیا و گرفتم..شاید الان با تنها کسی که میتونستم صحبت کنم هلیا باشه! هلیا:بله؟ ربکا:هلیا خوبی؟؟ هلیا:شما؟ یعنی چی منو نمیشناخت؟؟ یکم که فکر کردم تازه فهمیدم وقتی که اومدم اینجا خطم و عوض کرده بودم! هلیا:شما کس هستین؟ ربکا:ربکام. هلیا:ربکا تویی؟این که خط خو... ربکا:هلیا همه چیز و برات تعریف میکنم؛سریع ترین پرواز به ایتالیا رو بگیر و بیاین اینجا خب؟ هلیا:چرا ایتالیا؟! ربکا:گفتم همه چیزوو تعریف میکنم! با کوروش و آرتا بیاین خب؟ هلیا:ب..باشه؛ من باید برم خداحافظ. ربکا:باشه برو بهم تایم پرواز تون و خبر بده. هلیا:خیلی خب! فعلا بعد از قطع کردن تلفن رفتم سمت پذیرایی.کنار بابا نشستم و دوباره به فکر فرو رفتم.آرتا منو ببینه چیکار میکنه؟اصلا اینجا میمونن؟ما که اینجا جا نداریم. ربکا:بابا وقتی دوستام بیان قراره کجا بمونن؟ بابا:خونه مون هتل نیست که ۲۰۰ تا اتاق داشته باشه! مجبوریم ببریم شون هتل. هتل؟ یعنی حتی تو خونه هم نمیتونم ببینم شون؟! بابا:نترس؛همیشه تو خونه ما هستن برایه شام و ناهار و بقیه روز؛ فقط برای خواب مجبوریم ببریم شون هتل! ربکا:عالیه _ منتظر رویه مبل نشسته بودم؛استرسم اجازه یجا موندن و بهم نمیداد. دور خونه رو میزدم و نمیدونستم باید چیکار کنم! استرسم تو تکون دادم پاهام؛ضربه هایه به شدت شدیدی که قلبم به قفسه سینم میزد؛جویدن پوست لبم؛کندن پوسته دور ناخن هام؛کشیدن موهام؛خلاصه میشد..آمادگیش و نداشتم.قطعا از دستم عصبانی ان! با خوردن زنگ در استرسم بیشتر شد! مامان:در و باز کن دخترم. ربکا:م..من نمیرم مامان تو برو. مامانم با کلی غر در و باز کرد و اون۳ نفر تو چارچوب در نمایان شدن! اول هلیا پشت سرش کوروش و بعد آرتا وارد خونه شدن! آرتا بود؟ نه اون آرتایی که من میشناسم نبود. صورتش زخمی؛ موهاش آشفته ؛ قیافه غمگین. هلیا با دیدن من سریع و محکم بغلم کرد اشکاش دونه دونه میریختن.مطمئنم عین من خیلی حرف برایه گفتن داره. با تمام وجود بغلش کردم و خودم و تویه داشتن این حس خوب جا دادم و شریک دونستم! هلیا همون طور که تو بغلم بود و انگاری قصد بیرون اومدن هم نداشت لب زد. هلیا:خیلی حرف واسه گفتن دارم ربکا! ربکا:منم همینطور. و بعد ازم جدا شد و خودم و به کوروشوو آرتا نزدیک تر کردم. ربکا:س..سلام خوش اومدین. کوروش:سلام ربکا؛ممنون. کاملا مشخصه که از دستم ناراحته ولی همچنان خودش و حفظ کرده بود و چیزی بروز نمیداد.. منتظر به آرتا خیره شدم تا ببینم چی میگه که دیدم حتی به خودش اجازه نمیده برایه چند ثانیه هم که شده بهم نگاه کنه!ولی من به این راحتیا بیخیال نمیشدم!باید یه جوابی ازشمیگرفتم.اون هیچی نمیدونه پس نمیتونه اینقدر راحت قضاوت کنه! ربکا:خوش اومدی آرتا.. بدون توجه به من و حرفم نگاهش و داد سمت مامانم و شروع کرد به صحبت کردن.. آرتا:خیلی ممنون از همه چیز؛ ولی ما تو هتل خیلی راحت تریم و بهتره تمام روز رو اونجا باشیم! مامان:نه عزیزم این چه حرفیه تو هتل تنهایی میخواین چیکار کنین؟همینجا بمونین.. آرتا:باور کنین اونجا راحت تر.. بابا:حرفشم نزن همین جا باید بمونین؛باهات کار دارم آرتا میروس!
Part:14🪄 سه ماه بعد.. _ روزا واسم مثل سال ها میگذشت و من موندم و دلتنگی که داشت وجودم و چنگ میزد.تویه این سه ماه آرتا نه بهم زنگ زده بود نه پیامی..یعنی اینقدر زود فراموشم کرد؟اینقدر واسش مهم نبودم؟من دلم لک میزد فقط برای چند ثانیه ببینمش.ولی اون کاملا مشخص بود که بیخیال من شده!.تصمیم گرفتم بر نگردم پیش آرتا تو ایتالیا و همینجا آلمان بمونم.و جالب تر از این چیزا حتی هلیا و کوروش هم بهم زنگ نزدن! برای همه شون مهم نبودم..تویه ذهنم به یه چیز دیگه فکر میکردم و چیشد! بابا:دخترم چند لحظه باهم حرف بزنیم؟ ربکا:آره. منتظر بهش نگاه کردم و صبر کردم تا ببینم چی میگه.. بابا:دخترم میدونی که روزا میگذره و تو همین جوری اینجا موندی؛روزایه جوونیت میگذره و هیچ اتفاقی نمیوفته؛ازت میخوام که زندگیه جدید خودت و با یه شخص جدید شروع کنی! حرفاش اصلا جایه تعجب نداشت؛کاملا معلوم بود میخواد همچنان پایِ لیام و وسط بکشه! ربکا:من با لیام ازدواج نمیک... بابا:یا باهاش ازدواج میکنی یا آرتا رو میکُشم. با اومدن اسم آرتا تعجب نکردم.با اومدن اسم آرتا توسط بابا که هیچ شناختی از آرتا نداشت تعجب کردم! ربکا:از کجا میشن.. بابا:لیام همه چیز رو گفته! باهات کاری ندارم فعلا! ولی تصمیم با خودته.یا با لیام ازدواج میکنی و حتی میتونی رییست هم برایه عروسیت دعوت کنی یا اینکه آرتا رو میکشم. و خودتم خوب میدونی که تا امروز به هرچیزی که گفتم عمل کردم! دقیقا داشت درست میگفت؛به هرچیزی که گفت عمل کرد.رییسم و دعوت کنم شب عروسیم؟کسی که جونمم واسش میدم و شب عروسیم دعوت کنم؟ ربکا:داری مجبورم میکنی کاری که دوست ندارم و انجام بدم؟ بابا:آره چون تنها راهیه که واسم گذاشتی.هرجور خودت صلاح میدونی. و بعد از اتاق رفت بیرون..فکر کردن به حرفاش کار احمقانه ای بود چون صد در صد گزینه ازدواج با لیام و انتخاب میکردم..خیلی خوب متوجه نقطه ضعفم که آرتا بود متوجه شده بود و همین باعث شده بود کار منو سخت کنه. صدایه مامان و شنیدم که داشت برایه شام صدام میزد..رفتم پایین و سر سفره ای که از تک تک آدماش متنفر بودم نشستم..حتی از مامان و بابام! که قصد شون از آوردن من به آلمان یه چیز دیگه بود. بابا:خب کی باید بریم برایه خریده لیام و ربکا؟ بابا کاملا داشت قاطعانه حرف میزد و این نشون میداد که تصمیم منو فهمیده! البته اگه خنگ ترین آدم دنیا هم بود فهمیده بود تصمیم منو! من هیچوقت باعث و بانی مرگ آرتا نمیشم..پس قطعا این درسته که ازدواج با لیام و انتخاب میکردم زنعمو:من که خیلییی ذوق دارمم..فردا بریم؟ مامان:آره موافقم؛هرچه زودتر بهتر. عمو:عالیه؛ربکا جان فردا وقتی با مامان و زن عموت رفتی حو... ربکا:من؟کی گفته من میام فردا؟ مامان:وا دخترم این چه حرفیه؟داریم برایه تو خرید میکنیم میخایم حلقه بگیریم بنظرت نباید باشی؟ ربکا:زیاد فرقی واسم نمیکنه.هرچی باشه اوکیه فردا کار زیاد دارم به آخرین چیزی که فکر میکنم گرفتن حلقست! مامان:نه شوخی میکنه میاد ربکا حتما. و بعد از این حرفش چشماش و واسم درشت کرد که قبول کنم. ولی ذهی خیال باطل ربکا:شوخی؟نه شوخی نمیکن.. بابا:کافیه! فردا ربکا باهاتون میاد و حلقه میگیره! حرف مامان رو میتونستم انکار کنم و تو روش وایسم.ولی حرف بابا نه.چون خوب میدونستم اگه بگم نمیام قراره چیکار کنه! __ بعد از خوردن شام به اتاقم رفتم و طبق معمول خیره به آینده نامعلومم شدم..قرار بود تهش چی بشه؟ با باز شدن یهویی در اونم توسط لیام عصبی شدم. ربکا:در و میدونی واسه چی گذاشتن؟ لیام:واسه باز کردن. ربکا:ولی قبلش باید اگه دست داری اون و به در بزنی بعد عین گله گوسفند بیای تو اتاق! لیام:مث اینکه یادت رفته اینجا اتاقه منو توعه! ربکا:خفه شو بابا.. و بعد به گوشه ترین قسمت تخت رفتم و دوباره غرق افکارم شدم.. آرتا تویه این ۳ ماه هیچ زنگی نزده بود؟! هیچ پیامی! مگه میشه؟ لیام:راستی از آرتا چخبر بهت زنگ نزده؟ ربکا:به تو چه؟! لیام:هیچی میخواستم ببینم آرتا نجات پیدا کرده یا نه! (با خنده) ربکا:یعنی چی؟عبن آدم حرف بزن اگه میتونی. لیام:وا ربکا تو این چند ماه بهت نگفته بودم؟موقعی که آرتا و بقیه باند و از خونه بیرون کردم اونارو سر پروژه نبردم که اونا الان چند ماهه که گروگان گرفتم شون و دارن با سختیه تمام زندگی شون و میگذرونن نظرت راجب کارم چیه؟ (با خنده) با شنیدن تک تک حرفاش چشمام گرد تر میشد!پس یکی از دلایلی که آرتا هنوز بهم زنگ نزده اینه که خودشم تو دامِ این مردک عوضی افتاده! ربکا:چه غلطی کردی؟! لیام:خوشت اومد نه؟ ولی نترس واسه عروسی مون دعوتش میکنم بیاد..خبب؟ ربکا:گمشو بیرون از اتاق! لیام:من راحتم هرکی که مشکل داره میتونه بره! بعد از برداشتن متکا و پتو رفتم سمت پذیرایی و رویه یکی از کاناپه ها دراز کشیدم.. _ بابا:دخترم یه دوست داشتی به اسم هلیا اونو نمیخوای دعوت کنی؟ ربکا:چ..چرا میخوام.. بابا:خب پس خوبه هلیا هم بگو بیاد. ربکا:یه نفر دیگه هم هست
Part:13🪄 بادیگارد:خانمِ قادری؟چیزی شده جایی میرین؟ گندت بزنن!به اینا چرا فکر نکرده بودی! ربکا:آ..آره آرتا یه سری وسایل میخواست دارم براش میبرم! بادیگارد:بهتره به آقایه میر حسینی یه زنگ بزنم. ربکا:نه.نه سرش خیلی شلوغ بود اگه زنگ بزنی ازت عصبانی میشه! بادیگارد:خیلی خب پس حد اقل چمدون رو باز کنین تا ببینم توش کدوم وسایلاییه که آقای میر حسینی نیاز داشته! با این حرفش کُپ کردم!هیچ راهی نداشتم..هیچ راهی؟نه شاید یه راه داشتم اونم تهدید کردن! ربکا:آقایه حسینی میدونه با دوست دخترش اینطوری صحبت میکنی؟چمدون و باز کنم؟عمر دیگه ای نداری؟ بادیگارد:شما و آقایه میر حسینی تو رابط... ربکا:آره! بادیگارد:م..من عذر میخوام خانم قادری. ریکا:امیدوارم دیگه تکرار نشه این رفتاره زشت! بادیگارد:تکرار نمیشه؛بازم عذر میخوام.. ربکا:امیدوارم حالا برو اونور. و بعد از کنارش رد شدم و سمت خیابون اصلی رفتم تا سوار تاکسی بشم..بعد از سوار شدنم مقصد رو گرفتیم به سمت فرودگاه.. __ با رسیدن مون به فرودگاه آلمان دنبال مامان بابام گشتم که بالاخره تونستم پیداشون کنم و با دیدن شون سریع رفتم سمت شون و محکم بغل شون کردم.. بابا:خوشحالم که نا امیدمون نکردی دخترم! ربکا:هر چند که کنار این پسره رو مخ داشتم خو... مامان:عیبه دخترم برو اونجا به عموت و زن عموت هم سلام کن.. رفتم سمت شون و بعد از اینکه خیلی کوتاه بغل شون کردم گفتم ربکا:سلام خوبین؟ زنعمو:سلام ربکایه خوشگلم ممنونم تو خوبی عزیزم؟ ربکا:ممنون. عمو:خوش اومدی ربکا جان. ربکا:ممنون عمو. بعد از سوار شدن تویه ماشین گوشیم و روشن کردم.مطمئنم کلی میس کال و پیام از آرتا داشتم بهتر بود پیام هاش و سین نزنم..ولی تا کِی اینجوری رفتار کنم؟گوشیم و روشن کردم و رفتم سمت تلفن!یعنی چی!هیچ میس کالی از آرتا نبود!بهم زنگ نزده بود؟نگرانم نشده بود؟شاید هنوز خونه نرفته و کارش طول کشیده؟نمیدونم... با رسیدن به خونه سریع پیاده شدیم و با برداشتن چمدون ها رفتیم سمت خونه..یکی از اتاق هارو انتخاب کردم و با خیال راحت روش دراز کشیدم تا صدایه مامان باعث شد این حس خوب و کامل تجربه نکنم. مامان:ربکا چرا اینجا خوابیدی اینجا اتاق عمو و زن عموته! ربکا:اتاق من کجاست؟برم اونجا به اتاق رو به روش اشاره کرد و گفت.. مامان:ایناها اتاق تو و لیام اینجاست. با اومدن اسم "من و لیام"به قدری عصبانی شدم که فقط میتونستم داد بزنم. ربکا:یعنی چی؟همینم مونده با اون تو یه اتاق بخوابم! مامان:هیس هیس آروم تر میشنون.. ربکا:بزار هرکی میخواد بشنوه! بسه دیگه خسته شدم! زن عمو وارد اتاق شد خوبه همیشه همه جا هم هست!پشتش هم لیام و عمو و بابام اومدن. زن عمو:چیزی شده؟چرا داد میزنی عزیزم؟ چرا داد میزنم؟بخاطر توعه افریته! کنترل کردنم دست خودم نبود..خسته شده بودم.. همش لیام و ربکا لیام و ربکا لیام و ربکا!چجوری باید بهشون میفهموندم که من نمیخام با این عوضی ازدواج کنم!تازه باید باهاش تو یه اتاقم بخوابم.. عصبانیتم دلیلش خیلی مشخص بود!امیدوارم این قضیه رو بتونم از فکر شون بیرون کنم! ربکا:حالا که همه اینجان یه چیزیو میخام واسه آخرین بار بهتون بگم! فکر تویه رابطه رفتن من با لیام و ازدواج کردن و از سر تون بیرون کنین! این فکرایه مسخره و مزخرف چیه؟ بعد نگاهم و دادم سمت زنعموم و با تمسخر کامل رو بهش گفتم ربکا:البته که همه اینا رو یک نفرتو مغز همه تون برده! زن عمو:وا این چه حرفیه ر... ربکا:فقط کافیه یه بار دیگهراجب این موضوع ازدواج یه چیزیبشنوم و برای همیشه ترک تون کنم! حتی پدر و مادرم رو! و بعد گوشیم و برداشتم و خواستم از خونه بزنم بیرون..به حرفایه پشت سرم توجه نکردم که چی میگن و خیلی سریع از خونه خارج شدم.. اینجارو خیلی خوب نمیشناختم پس نباید خیلی دور میشدم..شاید همیشه به چیزیکه بعد از دعوا نیاز داشتم یه پیاده روی یا قدم زدن باشه!
Part:12🪄 آرتا:بنظرت من آدم خوبی ام؟ اشتباه نکن! آرتا کاملا درحال بد نشون دادن خودش و ضایع کردن اریک بود که موفق هم شده بود چون اریک هیچ حرفی نمیزد..و خیلی سریع ازاتاقرفت بیرون. آرتا:روبیا تو چی؟میخوای بمونی یا میخوای بری؟روبیا:نه رئیس میروسمن میمونم چون به این کار شدیدا نیاز دارم.. و مشکلی هم نداره با هرکس کار کنم. این روبیا بود؟خودش بود؟اینجوری حرف میزد؟اینم مطمئنم ریگی به کفششه! آرتا:آفرین؛لیام تمومه همه چی درسته؟! لیام:بله! آرتا:خب من میرم تا این چیزایی که گفتین رو جعلی کنم تا فردا نبینم هیچکس حرفای امروزش رو گردن نمیگیره! روبیا باهام بیا و کمکم کن. روبیا:چشم رئیس میروس! روبیا و آرتا از اتاق خارج شدن و من موندم و لیام.. سرم و پایین گرفتم و سعی کردم سرم و گرم کنم تا متوجه استرسم نشه.. همه چیز تموم شده بود ولی نمیدونم این استرس لعنتی چرا بیخیالم نبود!مهم تر از همه اینا..آرتا منو به لیام ول کرد؟عجیب بود این کارا از آرتا بعید بود!منو لیام و تو یه اتاق ول کنه؟ لیام:ربکا؛فردا ساعت ۵ بعد از ظهر بلیط هارو گرفتم.. ربکا:میخواستی فردا صبح بهم خبر بدی الان خیلی زوده. لیام:عجله ای شد بلیط گرفتنم!آرتا میدونه؟ ربکا:نه هیچی نمیدونه و نمیخوام بفهمه. لیام:چیزی نمیگم.نترس فردا خودت میای یا بیام دنبالت؟ ربکا:اگه از جوونیت خسته شدی و دلت میخواد یه زندگیه جدید تویه اون دنیا رو شروع کنی بیا دنبالم.آرتا هم خیلی خوشحال میشه تورو ببینه! لیام:بسه؛دیر نکن ربکا:آرتا رو چیکار کنم؟فک نکنم فردا ماموریتی باشه و از صبح تو خونست! لیام:آرتا با من خودم از ساعت ۳ از خونه بیرونش میکنم فقط کافیه شُل بازی و بزاری کنار! ربکا:گیریم آرتا رو تونستی از خونه بیرون کنی بقیه تیم که اونجا زندگی میکنن چی؟ لیام:وای ربکا نمیدونم نمیدونم یه کاریش میکنم!. تو همین حین آرتا وارد اتاق میشه و حرف لیام رو میشنوه! آرتا:چیو نمیدونی و یه کاریش میکنی؟ لیام:ه..هیچی راجب اریک؛ربکا گفت که اگه اریک بخواد دوباره نزدیک مون شه و بهمون آسیب برسونه چی منم گفتم نمیدونم یه کاریش میکنم تا از ما دور بشه و گورش و گم کنه! آرتا:خوبه بهتره نگران نباشین!کاری نمیتونه کنه خب من اینارو پرینت گرفتم فقط کافیه امضا کنین. __ ساعت ۹ صبح بود و عجیب دلم گرفته بود..آرتا رو دیدم که کنار تخت خوابیده و روحش هم از هیچی خبر نداره..قراره خیلی دلم برایه آرتا تنگ بشه.. مهم تر از همه اینا هلیا:)کسی که من بخاطر اون وارد این بازی شدم و عشق واقعیم رو پیدا کردم هلیا بود..نمیتونستم بهش بگم چون دل کندن از بهترین دوستت که نه عین خواهرم بود!دل کندن ازخواهرت اصلا کار آسونی نیست!آرتا قراره چه واکنشی نشون بده وقتی بفهمه؟اصلا چجوری قراره بفهمه؟بهتر نیست یه نامه بنویسم و همه چیز رو بهش بگم؟ از جام بلند شدم خودکار و دفتر و برداشتم و با بغضی که به شدت گلوم و چنگ میزد شروع کردم به نوشتن: سلام آرتایه عزیزم امیدوارم حالت خوب باشه..نمیدونم وقتی که داری این نامه رو میخونی تو چه حالی هستی ولی این و مطمئنم که از دستم خیلی عصبانی ای که چرا بهت چیزی نگفتم..من تایم زیادی برای توضیح دادن ندارم..فقط زود منو قضاوت نکن چون هیچ چیزی تقصیر من نیست..میدونی چند روز پیش به این فکر میکردم که اگه باهم نباشیم،زندگی چه ارزشی داره؟ولی من به این رسیدم که عشقایه واقعی بهم نمیرسن..آرتا من خیلی دوست دارم حتی بیشتر از جونم..ولی تویه این دنیایه به این بزرگی دیگه جایی واسه ما نمونده..من تورو بیشتر از همه دنیا دوست دارم..ولی نشد که بشه..زیاد شلوغش نمیکنم ولی اینو یادت نره.. یک روز میرسه که ما دوباره باهم باشیم، بهت قول میدم.تا پایان زندگیم عاشقتم. بعد از نوشتن نامه تازه متوجه شدم که همینجوری اشکام داره میریزه و من اینقدر غرق اون نامه بودم که متوجه اشکام نشدم..خیلی سریع اشکام و پاک کردم و دفتر رو رویه کشو گذاشتم رفتم سمت آرتا تا بیدارش کنم.. __ آرتا از خونه بیرون رفته بود..و بقیه تیم بجزمن رو با خودش برده بود!!خیلی دوست دارم بدونم لیام بهش چی گفته که اینجوری باعث شد که آرتا منو نبره..ساعت ۴ شده بود و باید میرفتم سمت فرودگاه.. دفتر رو از کشو برداشتم و اون برگه رو کندم و پشتش رو رویه تخت گذاشتم.. بعد از برداشتن چمدونم یه نگاهی به خونه کردم..خونه ای که اولین بار به این و آدمش بد ترین حس رو داشتم!ولی الان دل کندن ازش سخت ترین کار بود..شاید بخاطر اینکه آرتا اینجا زندگی میکرد و این خونه بویه آرتا رو میداد! بالاخره از خونه دل کندم و رفتم سمت در تا برم سمت تاکسی که جلویه در باصدایه یکی سرجام وایسادم!