𝗥𝗲𝘃𝗲𝗿𝗶𝗲 | 𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹
Статистика𝗢𝗻𝗲 𝗮𝗻𝗱 𝗢𝗻𝗹𝘆 𝗶𝘀 𝗹𝗼𝗮𝗱𝗶𝗻𝗴..🥃 گمـ شدهـ در اَفکـار..🌬️ «چـنـل نـاشـنـاس» https://t.me/reblune
- Последний пост
- 5 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 54
- 1/48двое суток
- 61
- 1/72трое суток
- 66
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بات ناشناس🫧 𝗔𝗻𝗶𝘀𝗮(𝗺𝗲)
برگشتم به چنل ناشناس..بیاید حرف بزنیم دلم واستون تنگ شده زیاد❤️🩹 @reblune
چطورین رفقا؟ امیدوارم حالتون خوب باشه بچهها من طبق معمول به خاطر درسام نمیتونم به کارای دیگم برسم..مخصوصا امسال که سختترین و سنگینترین سال برای رشتهی ماست… تصمیم گرفتم یکم از کارای دیگه فاصله بگیرم و برای خودم مسئولیت درست نکنم..به خاطر همین دیگه پارت نذاشتم و هیچ زمانی برای ادامهی رمان مشخص نکردم در مورد اینکه تکلیف رمان چی میشه نمیتونم جوابی بهتون بدم..اگه شرایط جوری پیش بره که با علاقه براتون بنویسم، حتما رمانو ادامه میدم اما اگه نوشتن فقط یه اجبار باشه ترجیح میدم با این چنل خدافظی کنم و بذارم همینجا با خاطرههاش بمونه… خلاصه که بدونید با همهی شلوغیا به یادتون هستم و حتی اگه رمانو ادامه ندم شما رو پیش خودم نگه میدارم!🤍
@Rvrstory 🌑🌊
#OneandOnly #Part_52 فاصلهش انقدر کم بود که ریتم نفسهاش رو کاملاً حس میکردم. پاهاش با پاهام مماس بودن و انگشتاش همچنان بازوم رو احاطه کرده بودن. با ابروهای توهم رفته و چهرهی عصبی تو چشمام خیره شده بود. آرتا:انقدر لجبازی نکن، تو باید بری. ربکا:چرا؟ آرتا:باید بری. ربکا:چرا؟ آرتا:بهت گفتم باید بری. تو چشماش زل زده بودم و این دفعه با صدای بلندتر تکرار کردم:چرا؟! آرتا:چون نمیخوام صدمه ببینی!! بدنم از انقباض دراومد..چی شنیدم؟! این حرف همون مرد بیاحساس و گستاخ توی رستورانه؟ اون نقاب خنثی که همیشه حفظش میکرد برای لحظهای کنار رفت و برقی از احساس تو سیاهی چشماش به وجود اومد. بهش خیره شده بودم و سعی میکردم چیزی که میبینم رو به ذهنم بسپرم که همون لحظه ازم فاصله گرفت و انگشتاش بازوم رو رها کردن. با سرعت از اتاق بیرون رفت و چند لحظه بعد من تو اتاق تنها بودم و همچنان کنار اون دیوار وایساده بودم..انگار زانوهام تمایلی به حرکت نداشتن. اون آدما به این خونه شلیک کردن و به تئو چاقو زدن و این یعنی مسئله بزرگتر از اون چیزیه که من فکر میکردم..و اگه آرتا احتمال اینو میده که اونا به من آسیب بزنن پس اگه دستشون به آرتا برسه تعلل نمیکنن. با افکاری که به سرم هجوم آورده بودن، ضربان قلبم بالا رفت و نفسم تند شد..من نمیتونم آرتا رو تو خونهای که هر لحظه ممکنه بهش شلیک بشه رها کنم و خودم به یه جای امن پناه ببرم. پاهام ناخودآگاه به حرکت دراومدن، پلهها رو دوتا یکی پایین رفتم که چشمام آرتا رو بین دود سیگار پیدا کردن. هنوز پشتش به من بود که جلوتر رفتم، تو چند قدمیش وایسادم و با صدایی که حالا آروم شده بود، گفتم:فقط به یه شرط میرم… با حرفم کمی سرشو به سمتم برگردوند که نیم رخش بین دود ظاهر شد. ادامه دادم:توعم باید باهام بیای! برگشت و با اخمی که دوبار جون گرفته بود بهم خیره شد. چند لحظه نگاهش بین دو چشمم رد و بدل شد که گفت:نمیتونم.. ربکا:پس منم نمیرم. اخمش عمیق شد..با چند قدم دیگه فاصلهی بینمون رو کمتر کرد و گفت:چرا میخوای منم باهات بیام؟ نفس عمیقی کشیدم، دست به سینه شدم و گفتم:تا وقتی جواب سوال منو ندی جواب سوالتو نمیگیری. چند لحظهی دیگه با سکوت سپری شد..سکوتی که کم کم داشتم بهش عادت میکردم. آرتا:وسایلتو جمع کن. از کنارم رد شد. دهن باز کردم چیزی بگم اما بدون اینکه سوالمو بپرسم جواب داد:از اینجا میریم.
#OneandOnly #Part_51 از وقتی که مهمونی تموم شد و توی ماشین نشستیم حتی یک کلمه هم باهم حرف نزدیم. سرشو به صندلی تکیه داده و پلکاشو روی هم گذاشته بود. وارد محوطهی خونه شدیم و ترمز کردم که ربکا چشماشو باز کرد. آرتا:تو برو تو… منم چند دیقه دیگه میام. با چشمایی که حالا کمی خواب آلود شده بودن، چند ثانیهای بهم نگاه کرد که از ماشین پیاده شد و طرف خونه رفت. گوشیمو از جیبم درآوردم و انگشتمو رو اسم «تئو» فشار دادم. باید بفهمم چرا کِیت بعد این همه سال دوباره پیداش شده… از ماشین پیاده شدم، به ماشین تکیه و به صدای بوقها گوش دادم؛ اما هنوز تئو جواب نداده بود که صدای بلند و مهیبی باعث شد ناخودآگاه دستام روی گوشم رو بپوشونن. گیج شده بودم، انگار مغزم توانایی تشخیص اون صدا رو نداشت. بعد از چند ثانیه تازه متوجه شدم.. اون صدا، صدای تیر اندازی بود! ربکا… با تمام سرعتم به سمت خونه دویدم و وقتی وارد خونه شدم هیچ صدایی شنیده نمیشد. با چشمام همه جای خونه رو زیر و رو کردم تا از بین شیشه ها و لوستر های خورد شده روی زمین بتونم ربکا رو پیدا کنم. دیدمش که مبهوت روی زمین نشسته و با چشمای ترسیده به من نگاه میکرد. زخمی نشده بود..اما بدجوری میلرزید! صدای باز شدن در بالکن رو از طبقهی بالا شنیدم که به سرعت از پله ها بالا رفتم. پردههای توری و سفیدی که جلوی دیدم رو گرفته بودن کنار زدم و اطرافمو نگاه کردم. هیچکس نبود… دستم رو توی موهام بردم و زمزمه کردم:لعنتی..بازم فرار کرد! با یادآوری ربکا به طبقهی پایین برگشتم جلوش که هنوز توی همون حالت بود، زانو زدم. آرتا:حالت خوبه؟ ربکا…ربکا صدای منو میشنوی؟؟ به گوشهای از زمین خیره شده بود و هیچی نمیگفت. با دو انگشت شست و اشاره چونهشو گرفتم و سرشو سمت خودم برگردوندم که بالاخره نگاه لرزونش رو به من داد. دستمو پشت کمرش فرستادم و همینطور که بلندش میکردم، با صدای آرومی گفتم:بلند شو. طرف کاناپه بردمش، کتم رو درآوردم و روی شونههاش انداختم. با شدت کراواتم رو درآوردم و خودمو به پنجره رسوندم که بتونم نفس بکشم… ربکا: دستام از ترس یخ زده بود، از اینهمه سردرگمی و سوالای بیجواب حالم داشت بهم میخورد. همینطور که رو کاناپه تو خودم جمع شده بودم، پرسیدم:اینا کی بودن؟ آرتا روبهروی پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد. تن صدام کمی بالا رفت که گفتم:با توام، جواب منو بده. آرتا:چیزی نیست که لازم باشه بدونی. از روی کاناپه بلند شدم و به سمتش رفتم. دستمو روی بازوش گزاشتم و به سمت خودم برش گردوندم. ربکا:تا کی میخوای ادامه بدی؟ کلافه جواب داد:منظورت چیه؟ ربکا:تا کی میخوای به هیچکدوم از سوالای من جواب ندی؟ تو این حقو نداری که منو سردرگم رها کنی ولی من این حقو دارم که بدونم جایی که دارم زندگی میکنم چه خبره! اینا کین؟ چرا باید به محض وارد شدنم به خونه شلیک کنن؟! آرتا:بهت گفتم لازم نیست اینارو بدونی. با صدایی که کنترلش از دستم خارج شده بود، گفتم:تو باید به سوالای من جواب بدی! آرتا:داد نزن. ربکا:داد میزنم..اگه برای گرفتن جواب سوالام لازم باشه داد میزنم! یه قدم بلند به سمتم برداشت که همون لحظه در ورودی باز شد و آرتا سرجاش وایساد. برای یه لحظه ضربان قلبمو حس نکردم؛ اما با دیدن تئو که تو چهارچوب در ظاهر شد، تونستم هوا رو وارد ریههام کنم. تئو بدون اینکه به اوضاع آشفتهی خونه نگاه کنه، با سرعت به طرفمون اومد و گفت:هِی..حالتون خوبه؟ آرتا:تو از کجا فهمیدی؟! تئو:از پشت تلفن صدای تیر اندازی شنیدم و هرچی صدات زدم جواب ندادی… بعدشم خودمو رسوندم اینجا. آرتا با کلافگی نفس عمیقی کشید که تئو دستشو روی شونهش گذاشت و گفت:باید حرف بزنیم؟ آرتا بلافاصله به نشونهی تائید سر تکون داد و همراه تئو به سمت طبقهی بالا قدم برداشت. و من با سوال های بیجواب تنها موندم..دوباره و دوباره.. به اتاق رفتم، لباسمو عوض کردم و تاپ و شلوارک مشکیم رو پوشیدم. خودمو گوشهی تخت جمع و زانوهامو بغل کردم. بعد از چند دیقه در اتاق باز و آرتا وارد اتاق شد. کنار تخت، روبهروی من ایستاد و گفت:فردا از اینجا میری. از جام بلند شدم و گفتم:چی؟! آرتا:اینجا دیگه امن نیست، برمیگردی عمارت پدر و مادرت..یه مدت باید اونجا بمونی. از جا بلند شدم و خیره به چشماش با قاطعیت گفتم:من هیچجا نمیرم. ابروهاش درهم کشیده شد. آرتا:چرا؟ ربکا:چون حتی نمیدونم دارم از چی و از کی فرار میکنم. در ضمن اگه اینجا امن نیست تو چرا اینجا میمونی؟؟ آرتا:اونا با من کار دارن توقع نداری که فرار کنم و بذارم به کارشون ادامه بدن؟ ربکا:باشه پس منم میمونم تا این دفعه که حمله کردن از خودشون بپرسم کین..شاید اونا بهم جواب بدن. از کنارش رد شدم و همینطور که سمت در میرفتم، با گامهای محکمی که زمین رو به لرزه درمیاورد خودشو بهم رسوند. بازوم رو محکم گرفت، به سمت خودش کشید و به عقب هولم داد که پشتم آروم به دیوار برخورد کرد.
•• لینک چنل ناشناس https://t.me/reblune •• لینک ناشناس https://t.me/ANISANOVELBOT
درور به وانیلیا… بچهها من خیلی درگیرم و نمیرسم هر روز پارت بذارم واسه همین از این به بعد هر جمعه یه پارت طولانی میذارم..دیگه روند داستانم روی روال افتاده و هفتهای یه پارت طولانی کافیه دوستون دارم خیلی زیااااد🤍
نظرتونو تو ناشناس بهم بگید••🍷
#OneandOnly #Part_50 آرتا:به من نگاه کن… با چهرهی بهت زده بهم خیره شد؛ اما هیچی نگفت. نگاه سنگینش بین دو چشم من جابهجا شد. تا چند هفتهی پیش، تو اون چشمها فقط سیاهی مطلق میدیدم؛ اما الان… بعد از چند دقیقه صدای ساز قطع شد و من بدون اینکه کوچیکترین نگاهی به کیت بندازم، از ربکا کمی فاصله گرفتم. دستش که تا اون لحظه قرص و محکم روی شونهم بود رو از روی شونهم برداشتم و تو دست خودم نگه داشتم. میدونستم که ربکا دست از کنجکاوی برنمیداره و به محض اینکه فرصتی گیر بیاره به کیت خیره میشه. اما من این فرصتو بهش نمیدادم. کیت فقط یه زن تشنهی توجه بود که لیاقت کوچیکترین توجهش نداشت..حتی اگه اون توجه یه نگاه زیرچشمی ربکا باشه! همینطور که دست ربکا تو دستم بود، طرف اِما و تئو رفتم که اِما با لبخند منظور داری گفت:میخوای برقصی چرا قول نوشیدنی میدی؟ اینو گفت و ابرویی بالا انداخت. نگاهمو ازش گرفتم که ریز خندید، دست ربکا که هنوز تو دستم بود رو قاپید و گفت:پس خودم نوشیدنی میارم. لحظهای دهن باز کردم که اعتراضی کنم. صدایی از حنجرهم خارج شد که اِما و ربکا برگشتن و منتظر بهم خیره شدن..اما وقتی یادم اومد اون نقش فقط برای چند ثانیه بود، نگاهم برای چند ثانیه به چشمای ربکا دوخته شد. انگار میدونست میخوام چی بگم. میخواستم..ولی نگفتم! دستم که رو هوا مونده بود به جیبم برگشت. نگاهمو ازش گرفتم و به زمین خیره شدم که بعد از چند ثانیه سایههاشون از رو زمین محو شد. بعد از یه نفس عمیق سرمو بالا گرفتم که تئو با صدایی که ردی از نفرت داشت، گفت:اون اینجا چیکار میکنه؟؟..مطمئنم تو دعوتش نکردی! با حرفش ناخودآگاه به دختری نگاه کردم که فقط برام یادآور گذشته بود..گذشتهای که نمیخوام چیزی ازش به یاد بیارم. آرتا:همهی اون نگهبانا رو عوض کن..به درد جرز لای دیوارم نمیخورن. کم مونده واسه دختره فرش قرمز پهن کنن. دستشو رو شونهم گذاشت و همینطور که طرف حراصت قدم برمیداشت، گفت:میگن بیرونش کنن. هنوز یه قدمم برنداشته بود که جلوشو گرفتم و گفتم:نه!! با چهرهی بهت زده و ابروهای توهم گره خورده بهم خیره شد که ادامه دادم:نمیخوام ربکا چیزی بفهمه..نمیخوام سوالی بشنوم. بازدمشو به هوا بخشید و گفت:بالاخره مجبور میشی بهش بگی. نگاهم ربکا رو نشونه گرفت که حالا شامپاینی دستش بود و همراه اِما به سمت فضای باز عمارت میرفت. دفعهی اولی که بهم گفتن باید با دختر بیانکی ازدواج کنم، با خودم فکر کردم فقط یه حلقه دستش میکنم و باهاش تو یه خونه زندگی میکنم؛ اما خیلی بیشتر از این حرفا بود… اون تمام گلهایی که برای تبریک عروسیمون فرستادن تو گلدونهای مختلف گذاشت و هرکدومشونو یه گوشهای از خونه گذاشت. اگه تصمیم با من بود، احتمالاً همشون توی سطل آشغال بودن. اون داشت ذره ذره دیوار دفاعیای که دور خودم کشیده بودم و چندین سال ازش محافظت کرده بودم رو خراب میکرد. انگار آجرهای اون دیوارو یکی یکی برمیداشت و من فقط برای چندتا آجر اول مقاومت کردم؛ اما بعد..فقط نگاهش کردم…
11:11
قند و عسلای آنی نظر میخوامااا🙂↔️🤏🏽💗
#OneandOnly #Part_49 آرتا: هر دو دست ربکا بازوم رو نگه داشتن که با حرکت غیرمنتظرهش لحظهای خشکم زد. انگار یه علامت سوال بزرگ تو سرم به وجود اومد که سعی میکردم با نگاه کردن بهش، جواب سوالمو بگیرم؛ اما اون فقط به کیت خیره شده بود. صاف ایستاده و سرشو بالا گرفته بود..و نگاهش که مثل تیغ روی کیت بود. کیت سر تا پای ربکا رو با نگاه آهستهای ورانداز کرد و وقتی به حلقهی توی دستش رسید، لبخندش از بین رفت. پوزخندی زد و همینطور که دست به سینه بود با حالتی که سالهاست نمیشناسم، به ربکا خیره شد. از گوشهی چشم دیدم که حراصت دارن نزدیک و نزدیکتر میشن. آماده بودن که کیت رو از سالن بندازن بیرون و من شدیداً میخواستم هرچه سریعتر از جلوی چشمم دور بشه؛ اما لعنت بهشون که از اول اجازه دادن وارد سالن بشه… عضلاتم منقبض شدن که فقط با یه حرکت سر بهشون اشاره کردم که جلو نیان. حالا دیگه اونقدری ربکا رو میشناسم که بدونم برای گرفتن جواب دونه دونهی سوالاش میجنگه و تحت هیچ شرایطی بیخیالشون نمیشه. آخرین چیزی که میخواستم این بود که توی مراسم ازم توضیح بخواد..و من از نقش قبر گذشتهای که خاکش کردم متنفرم. حراصت عقب کشیدن و من دوباره به ربکا نگاه کردم..ربکایی که محکمتر از قبل بازومو گرفته بود و بین دو دست ظریفش حبس کرده بود. نمیتونستم بفهمم اون نگاه از سر حسادته یا داره سعی میکنه از قلمروش محافظت کنه؛ اما هرچی که بود، حس رضایتی که دلیلشو نمیفهمیدم تو قفسهی سینهم به وجود آورد. با اون نحوهی ایستادنش که وقار رو با خودش حمل میکرد، ناخودآگاه لبخند کمرنگ غرورآمیزی زدم و خطاب به کیت گفتم:همسرم… دست دیگهمو روی دست ربکا گذاشتم که ناخنهاش پارچهی کت شلوارم رو چنگ زدن. ادامه دادم:ربکا. کیت حتی یه ذره هم تعجب نکرد و جوری به نظر میرسید که کاملاً آمادگی شنیدن این حرفو داشته باشه. با صدایی که ردی از زهر داشت، گفت:واو..تبریک میگم. تیکهای از لب پایینش رو بین دندوناش گرفت و ادامه داد:خوشگله.. صداش انقدر آروم و زیر بود که انگار داشت با خودش حرف میزد. ربکا تشکر کوتاه و سادهای کرد که حتی یه ذره هم از تنش اوضاع کم نکرد..و من هیچی نگفتم. نفس عمیقی کشید که قفسهی سینهش بالا و پایین رفت. نیمنگاهی به من انداخت که نمیفهمیدم با اون نگاه توی چشمام دنبال چی میگرده. نگاهش پوچ به نظر نمیرسید..انگار فقط به یه اطمینان نیاز داشت که دوباره رو به کیت کرد و گفت:شما آرتا رو از کجا میشنا… نه..نه..گذشته نه! بازومو از بین دستاش بیرون کشیدم که سکوت حکمفرما شد و هر دوشون به من خیره شدن. دستمو جلوی ربکا نگه داشتم و گفتم:افتخار میدی؟ چند ثانیه ربکا بدون هیچ حرفی فقط نگاهم کرد و بالاخره بعد از اون مکث دستشو توی دستم گذاشت. با لمس دستش نامحسوس نفس عمیقی کشیدم و همراه خودم از کیت دورش کردم. به جمع زوجهای در حال رقص پیوستیم که قدمهامو با ربکا هماهنگ کردم. ربکا سعی کرد از گوشهی چشم نگاهی به جایی که کیت ایستاده بندازه و همون لحظه بود که با یه حرکت، انقدر به سمت خودم کشیدمش هیچ فاصلهای بین بدنهامون باقی نذاشتم.
واژهی "Book hangover"به احساسی گفته میشه که شما یک کتاب رو تموم کردید اما هنوز نتونستید از فکر کردن به دنیای اون کتاب و شخصیتهاش دست بکشید! 🕰️ | @RVRSTORY
#OneandOnly #Part_48 یه تای ابروم بالا رفت که تئو شونهای بالا انداخت و دستاشو داخل جیبش فرستاد. نگاهم اطراف سالن چرخید و با چیزی که دیدم تمام سلولهای عصبی مغزم فعال شدن. فکم منقبض شد، دستام مشت شدن و اخم عمیقی رو پیشونیم نشست. کیت… اون لعنتی اینجا چیکار میکنه؟؟؟ نفس عمیق و بیصدایی کشیدم و گفتم:میرم نوشیدنی بیارم. منتظر جواب نموندم و با گامهای بلند و محکم طرفش حرکت کردم. اون از قبل با اون لبخند حال بهمزنی که شدیداً دلم میخواست فراموش کنم بهم خیره شده بود. وقتی بهش رسیدم حتی یه ثانیه هم صبر نکرد و بلافاصله مزخرف گفتنو شروع کرد. کیت:بوی آشنا میدی..همون عطر قدیمی رو زدی. سکوت کردم، با حرص بهش خیره شدم و کیت جوری خندید که مثل ناخن کشیدن روی شیشه بود. دندونامو به هم فشار دادم. با هر ثانیهای که خندهش ادامه پیدا میکرد، بیشتر میفهمیدم که هیچوقت دلم برای اون خنده تنگ نشد. هنوز ردی از اون خنده تو صداش بود که گفت:اصلاً عوض نشدی. از بین دندونام غریدم:چجوری اومدی تو؟؟ ورود اون به مراسمهای رومانو و هرجایی که من حضور دارم، سالها پیش ممنوع شد. بیرون از عمارت پر از نگهبانه و اینکه کیت تونسته وارد بشه به این معنیه که دونه دونهشون باید اخراج بشن. کیت:برخلاف تو اون نگهبانا میدونن چجوری با یه خانوم رفتار کنن. با حرفی که زد، تصویر لاس زدنش با نگهبانا جلوی چشمم اومد که ابروهام از انزجار توهم رفتن. با حرص و تمسخر گفتم:توعم اصلاً عوض نشدی. دستمو بالا گرفتم و به یکی از نگهبانهایی که گوشهی سالن ایستاده و منتظر دستور بود، اشاره کردم که همون لحظه کسی بازومو لمس کرد. برگشتم و با دیدن ربکا ابروهام که توهم گره خورده بودن، از هم فاصله گرفتن و دستهای مشت شدهم باز شدن. لعنتی… ربکا: از همون لحظهای که آرتا رفت، فهمیدم یه کاسهای زیر نیم کاسهس. کاملاً مشخص بود که نرفته بود نوشیدنی بیاره. چیزی تو دلم تکون خورد..یه احساسی بهم میگفت باید برم دنبالش! به طرف همون جایی که آرتا رفت قدم برداشتم. اِما و تئو اونقدری درگیر کلکلشون بودن که متوجه رفتن من نشن. تو جمعیت دنبال مردی با کت شلوار سه تیکهی مشکی گشتم. همینطور که نگاهم بین آدمها میچرخید، برق زنجیری که به جلیقهش وصل بود، توجهمو جلب کرد. اما یه چیزی بود که بیشتر از اون زنجیر جلیقه جلب توجه میکرد! دختر مو بلوند…
ریاکشن و نظرتون بهم انرژی میده🤏🏽💗
#OneandOnly #Part_47 لبخندی رو لبم نشست و صدای تمسخرآمیزی از حنجرهم خارج شد. نگاهی یه اطرافم انداختم و دوباره رو به پدرم کردم. آرتا:که اینطور؟..پس ما الان کجاییم؟..این مراسم برای چی جز اتحاد بیانکی و رومانوعه؟ به اطرافمون اشاره کردم و ادامه دادم:اگه اون حلقه توی دست ربکا نبود ما الان اینجا نبودیم. هنوز میگین این ازدواج قراردادی نیست؟ فرقش با بقیهی قراردادامون فقط اینه که اینبار پای سند ازدواج امضا کردیم. به وضوح دیدم حالت صورتش تغییر کرد. همون لحظه که فهمید هنوزم اینجوری به ازدواجم نگاه میکنم، یه لحظه غم از نگاهش رد شد ولی به همون سرعت ابهت همیشگیش برگشت. پدر:یادت باشه داری با کی حرف میزنی! با چیزی که گفت تازه فهمیدم زیادهروی کردم. دستام تو جیبم مشت شدن. سرمو انداختم پایین و چند ثانیه سکوت کردم. با صدایی پایینتر گفتم:قصد بیاحترامی نداشتم..متأسفم. بحثو کش نداد. اون مهربون بود..حتی وقتایی که تو نوجوونی کارایی میکردم که باب میلش نبود هم باهام جوری رفتار نمیکرد که سرخورده بشم. نفس عمیقی کشید و نگاهش سمت ورودی سالن رفت که ناخودآگاه سرمو بالا گرفتم و به اونجا نگاه کردم..ربکا داشت برمیگشت. پدر نیمنگاهی به من انداخت و آهسته اما محکم، جوری که انگار داره بهم هشدار میده و نصیحتم میکنه گفت:زنا دوست ندارن اولین کسی باشن که ابراز علاقه میکنه..و البته اصلاً خوششون نمیاد «قراردادی» خطاب بشن. منتظر جوابی از طرف من نموند و بعد از اینکه پیش مادرم برگشت، دستشو دور کمرش حلقه کرد و موهای جوگندمیش رو بوسید. دوباره نگاهم ربکا رو نشونه گرفت که با همون دختری که تو عروسی ساقدوشش شده بود دیدم. تئو کنارشون ایستاده بود و با همون لبخندش که میدونست اعصابمو خورد میکنه به اِما خیره شده بود..و ربکا جوری به نظر میرسید که از کلکل اِما و تئو حسابی کلافه شده. به سمتشون قدم برداشتم و وقتی به قدری نزدیکشون شدم که حرفاشونو بشنوم، فهمیدم تئو و اِما باهم شرط بستن که ربکا به سوالای عجیب غریبشون چه جوابی میده. با جوابی که ربکا به آخرین سوالشون داد، اِما دست به سینه شد و گفت:تو مثلاً دوست منی. همین الان به لطفت صد دلار باختم! تئو خونسرد به اِما خیره شد و لبخندش عمیقتر شد. انگار از عصبانیت اِما لذت میبرد که گفت:مشکلی نیست میتونی بعدا صد دلارمو بدی. صد دلار؟ برای مردی که Patek Philippe دستشه، زیادی خندهداره. اِما جوری نگاهش کرد که انگار اگه قدش بهش میرسید، یه مشت تو صورتش میکوبید. با کنایه گفتم:مرد..خیلی به این صد دلار نیاز داشتی. با لبخندش که هنوزم سرجاش بود، طرفم برگشت و گفت:برای اینکه این کلهزردو عصبانی کنم، هرچقدر باشه میارزه.
@Rvrstory 🌧️🪩
ریاکشنت بیشتر از چیزی که فکر میکنی خوشحالم میکنه..🩶!
#OneandOnly #Part_46 تمام راه نگاهمو به مسیر روبهروم دوخته بودم و هیچ حرفی نمیزدم. به اندازهای از خونه فاصله گرفته بودیم که دیگه بوی گلها رو حس نکنم؛ اما هنوز بوی رز مثل گرد باد دورم میچرخید. ربکا: این اولین باریه که من عمارت رومانو رو میبینم. وقتی برای پس گرفتن حلقهم از اِما خواستم آدرس عمارت رومانو رو پیدا کنه، فهمیدم که آرتا فقط تا رسیدن به سن قانونی اینجا زندگی میکرده. قبل از اینکه بریم داخل، آرتا بازوش رو بالا گرفت که دستمو دورش حلقه کردم و همراهش وارد عمارت شدم. همه جا با ارکیدهی سفید تزئین شده بود و پیشخدمتها بین مهمونها شامپاین پخش میکردن. چند دقیقه بعد وقتی آرتا و پدرش مشغول صحبت شدن، به بهونهی تمدید رژ لبم به دستشویی رفتم و تنهاشون گذاشتم. به نظر نمیرسید بحثی باشه که رومانو بخواد منم توش شرکت کنم. رژمو از تو کیفم درآوردم و تمدیدش کردم. دستمو بین موهام بردم و یکم مرتبشون کردم. کیفمو برداشتم و به راهروی تاریکی که به سالن روشن عمارت میرسید، رفتم که شونهم با چیزی یا کسی برخورد کرد. – اوه..معذرت. صدای نرم و ملایمی بود که با شنیدنش ناخودآگاه برگشتم و به دختر موبلوندی که روبهروم بود، خیره شدم. موهای بلند و براقش حتی تو این راهروی تاریک هم مثل طلا میدرخشید. همون لحظه که وارد سالن شد و نور همه جا رو پر کرد، تونستم جزئیاتشو بهتر ببینم. لباس ساتن کرم رنگی تنش بود که با هر قدم مثل آب روی بدنش میلغزید و فرم اندامشو بیشتر نشون میداد. موهای بلوندش توی روشنایی حتی براقتر بودن. کمر باریک، قدمهایی پر از عشوه و اون حالت مغرور صورتش… آرتا: از همون موقعی که پدرم طرفمون اومد، میدونستم میخواد درمورد چی حرف بزنه و زیاد بابتش خوشحال نبودم. تحمل شنیدن حرفای تکراریو نداشتم… پدر:اوضاع بین تو و ربکا چطوره؟ من هرکاری که برای پیشرفت شرکت بهم گفتن «که یکی از اونا ازدواج با ربکا بود» انجام دادم، هرچند تقریباً مطمئنم که پیشرفت شرکت فقط یه بهونه بوده. پدر و مادرم بعد از اون اتفاق آرزو میکردن که من عاشق بشم و ازدواج کنم؛ اما وقتی به این پی بردن که قرار نیست آرزوشونو برآورده کنم، دختر مجرد، جوون و زیبای بیانکیها براشون موقعیت مناسبی محسوب میشد. هرچند که تو زیبا و سکسی بودن ربکا شکی نیست؛ اما تصمیم من همچنان سر جاشه… خنثی نگاهش کردم و جواب دادم:همون جوری که یه ازدواج قراردادی باید پیش بره. با حرفم لبخند کمرنگی که از روی امیدواری روی لبش نشسته بود، محو شد. با صدای جدیتر و جوری که انگار داره به پسر نوجوون کله شقش تشر میزنه، گفت:آرتا..این ازدواج قراردادی نیست!