tgindex
کلبه‌ی رمان های مذهبی| عاشقانه

کلبه‌ی رمان های مذهبی| عاشقانه

Статистика
@rooman_f4Религияперсидский

رمان‌های #مذهبی #آموزنده #عاشقانه در این کانال نشر می‌شود! سپاس از همراهی تک تک شما. کپی؟؟ با ذکر 20 صلوات برای امام زمان حلالت😊

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
32
Всего постов
399
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Религия
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 221
−3 за 6 дн.
Сутки
−1
−0,08%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
75
40 постов
Вовлечённость
6,1%
к подписчикам
Постов в день
4,6
всего 399
Упоминаний
6
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
66
1/48двое суток
75
1/72трое суток
81

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • حمایت و ری اکشن.... 🙏😊

  • #دخترماه #پارت۴۵ بعد نماز برگشتم خونه‌ی استاد، پشت در یه عالمه کفش بود. غیر از ما کس دیگه‌ای هم هست؟؟ چادرمو مرتب کردم و در طبقه پایین رو باز کردم با گفتن یالله وارد شدم. دیدم همه هستند خوب شد چادرمو در نیاوردم، اما چرا همه پایین هستند؟ یه خانم و آقای جدید هم بود. با همه سلام کردم و نشستم. استاد اومد و گفت: این مهمونی به افتخار دوتا از شاگردام هست که گل کاشتن بعد به من و سید عباس اشاره کرد. این استاد زیادی مهربون و باحال بود. خیلی برام زحمت کشیدند و تشویقم کردند. هدیه ای که تو مسیر برگشت از حرم برا استاد و خانمش و بچه هاش گرفته بودم رو بیرون کردم و تحویل شون دادم و ازشون سپاسگزاری کردم. برا رایان و باران اسباب بازی گرفته بودم، برا خانم حسینی یه چادر و برا استاد یه کیف چون روز قبلش بند کیفش کنده شد از همون یکی جدید براشون گرفتم. خواستم بشینم که سید عباس گفت: من چی؟ متعجب نگاه کردم و گفتم: شما برا چی؟ رو کرد به اون خانم جدید گفت: مامان نگا بچه‌ات چقد مظلومه، همه کار براش کردم الان یه هدیه برام نگرفته. با دست راستش زد رو دست چپ و گفت: بشکنه این دست نمک نداره. همه خندیدند، خانمی که حالا فهمیدم مادرش هست گفت: تلاش خودش بوده، تو خبر نمی‌دادی یکی دیگه خبر می‌داد. سمتم نگاه کرد و گفت: نگفتم مهره مار دارین؟؟؟ بیا مامانمم طرف خودت بردی ازین حرفش سرخ شدم، این چقد بی پروا حرف می‌زد. خجالت اینا سرش نمی‌شد انگار، الان اینا پیش خودشون فکر چی فکر می‌کنه؟ سرمو پایین بردم و چیزی نگفتم. خودشم انگار متوجه شد که چی گفته ساکت شد. ما افغانستانی ها مرد هامون خیلی حساسن، سمت پدرم نگاه کردم که ببینم عصبی شده یا نه. از دیدن پدرم بیشتر تعجب کردم با استاد داشت می‌خندید. عجیباً غریبا گرمم شده بود با چادر نشسته بودم، آخه چرا مثل همیشه مردا نمی‌رفتن بالا؟ بلند شدم به بهانه کمک به خانم حسینی وارد آشپزخونه شدم، چادرمو در‌آوردم و گفتم: آخش. خانم حسینی با دیدن وضعم خندید و گفت: کمی تحمل کن می‌فرستم شون بالا گفتم: چرا از اول نرفتن؟ گفت: چی بگم دیگه چرا اینجوری میکنن؟ البته ربطی به من نداشت، خونه‌شون بود. هر طور میل خودشون بودند ولی این وسط من داشتم می مردم از معذب بودن. داشتم به خانم حسینی کمک می‌کردم که گوشیم پیام اومد: شما می‌دونین چرا اینا نمیرن بالا و اینجا نشستن؟ تعجب کردم، این چرا به من پیام داده؟ نوشتم: دیدین که من بعد از شما اومدم از چیزی خبر نیستم. نوشت: آها که اینطور گوشیو گذاشتم و به کارم مشغول شدم. تموم که شد بلند شدم و دوباره چادرمو سر کردم و رفتم تو جمع، سید عباس نبود. انگار اونم فرار کرده رفته بالا. نشستم و بلاخره استاد مرد هارو طبقه بالا رهنمایی کرد، بدون توجه به حضور مادر سید عباس چادرمو کشیدم و گفتم: مرد جماعت نمی‌بود جهان چه زیبا بود. یهو صدای خنده مادر سیدعباس متوجه‌ام کرد که چه گندی زدم با حرفم. خواستم ماست مالی کنم که نشد. مادرش خانم خوش خنده و مهربونی دیده می‌شد. گفت: حق میدم بهت دخترم، منم پختم ولی خوب نمی‌شد چیزی بگیم، باید تحمل می‌کردیم. حرفشونو رد کردم و گفتم: بنظرم ما مجبور به تحملش نبودیم می‌تونستیم بگیم آقایون یالا بالا برای اینکه ما راحت باشیم. با ادا و اطوارام اینقد خندید که ترسیدم غش کنه. گفتم: خاله درست میگم دیگه، اونا که عین خیالشون نیست ما بدبختا اینجا پختیم. با خنده گفت: خدا حفظت کنه خیلی وقت بود اینطوری نخندیده بودم. شاکی برگشتم سمتشون و گفتم: خاله دستتون درد نکنه شدم دلقک دیگه؟ سریع پشیمون از حرفی که زده بود گفت: نه بخدا منظورم این نبود. خانم حسینی با خنده اومد و گفت خواهر شوهر ساده منو باش، اینو نشناختی هنوز، بعد با خنده بهم گفت: اذیت نکن. نشستم کنار خانم حسینی و گفتم: خاله شوخی کردم، منم قصدم همین بود بخندین کمی اون جو سنگین چند لحظه پیش از بین بره. سفره پهن کردیم و نشستیم، لقمه رو گذاشتم دهنم و سرمو آوردم بالا که دیدم مادر سید عباس نگام میکنه، یهو سرفه ام گرفت و کم بود خفه شم. هرچی تو دلم بود به زبون می‌آوردم، از بچگی عادتم همین بود. گفتم: خاله چرا اونجوری نگام می‌کردی؟ گفت: ببخشید یهو با دیدنت یاد دخترم افتادم، همسن و سال تو بود اگه زنده بود. پشیمون شدم از سوالم، بنده خدا رو یاد دختر مرحومش انداختم. گفتم: ببخشید خاله هرچقد میخای نگا کن. خندید و گفت: از دست تو، آدم پیش تو بشینه پیر نمیشه. گفتم: خوش به حال شوهر آیندم که پیر نمیشه، چه کار خیری انجام بده که من نصبیش شم. باز خندیدند، می‌خاستم از فکر دخترش بیارم بیرون برا همین اینارو گفتم تا کمی بخنده. سفره جمع شد و ظرف هارو شستیم که... #نویسنده: بنت‌الکفیل

  • #دخترماه #پارت۴۴ باورم نمی‌شد خدایا من خوابم؟؟؟ آره بلاخره دیدمشون، خود حضرت آقا بود که اومد داخل. از شوق دیدار ایشون همه بلند شدیم و ایستادیم، از خوشحالی زیاد نمی‌دونستم چیکار کنم. همه انگار سوپرایز شده بودند. همه بلند می‌گفتیم: لبیک یا خامنه‌ای نشستند و آروم دستشون رو بلند کردند، همه ساکت شد. حضرت آقا سلام کرد همه از خوشحالی، بلند جواب سلام دادیم. مثل یه پدر مهربانانه شروع کرد به صحبت، تشویق مون کرد و کار حفظ رو کار بزرگ اعلان کرد و گفت: من حاضرم هرچه از امور معنوی دارم بدم و حفظ قرآن رو بگیرم، کارتون ارزشمنده، ناامید نشوید و پر قدرت ادامه بدهید. آقایی کنار ایشون بودند و لیستی رو به ایشون دادند. ایشون اسم هارو می‌خوند و به صاحبان هر اسم نگاهی می‌کرد و با لبخند می‌گفت: احسنت رسید به اسم پسری که از رشته حفظ کل اول شده بود، گفت: بیا اینجا، پسره رفت و دست حضرت آقا رو گرفت و دو زانو جلوشون نشست، همه عاشق این آقا بود با محبت بهش نگاه می‌کرد. حضرت آقا پیشونی اون پسر رو بوسید و گفت: عاقبت بخیر بشی پسر، کار اینجا تموم نمیشه این شروع کاره. اومد نشست سرجاش، اسم سید عباس رو خوند و گفت: آفرین پسرم شنیدم پوزنده جزء حفظ کردی ان شاءالله بقیه‌ش رو هم به زودی به اتمام برسونی. سیدعباس بلند شد و گفت: آقا اجازه میدین بیام پیش تون؟ حضرت آقا اشاره کرد که بیا، بدو رفت و پیش ایشون ایستاد و سلام نظامی داد. آقا گفت: آزاد اونم دو زانو نشست و دست آقا تو دستش گفت: برام دعا کنین شهید بشم. آقا گفت: عمر پر برکت داشته باشی و در راه اسلام خدمت کنی. بازم سلام نظامی داد و نشست. اسم هارو خوند به هرکی یه سفارش و دعای کرد. نوبت من رسید. اسمم رو خوند، بدون اینکه دستمو بلند کنم حضرت آقا سمتم نگاه کردند و گفتند: تبریک میگم بهت دخترم، حالتون چطوره؟ شنیدم بعد از مسابقه حالت نامساعد بوده! ناباور نگاه کردم به ایشون، چقدر این مرد مهربون و دلسوزه! همه چیو می‌دونست، با بغض گفتم: سلام آقا، یاد شعری افتادم به زبون آوردمش « گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی» آقا خیلی خوبم، اینکه تونستم شمارو زیارت کنم همین باعث شد تموم درد و غم ها یادم بره. گریه ام گرفت با همون صدای لرزان و بغض دار و چشمان اشکی گفتم: از وقتی وارد صنف حفظ شدم آرزوم دیدن شما بود و من امروز به آرزوم رسیدم. حضرت آقا با لبخندش نگاهم کرد و گفت: زنده باشی دخترم، شنیدم مربی حفظ قرآن هم هستین، خدا بهتون اجر بده، این کاری که شما می‌کنین کاریست بس بزرگ، قدر بدونین . برای کشور افغانستان خوشحالم که دخترانی چون شمارو پرورش میدن. گفتم: آقا من اومدنم به این دیار و سرزمین دست خودم نیست، معلوم نیست که دیگه کی بتونم بیام و اصلا دیگر شما را خواهیم دید از نزدیک یانه؟ میشه خواهشی داشته باشم ازتون؟ آقا گفت: بفرمایید گفتم: یه یادگاری میخام از شما ایشون یه انگشتر از دستشون در آوردند. منم بلند شدم دست به سینه رفتم جلوی ایشون و دست دراز کردم و ایشون انگشتر رو تو دستم گذاشتن. بهترین هدیه و جایزه عمرم رو گرفتم از ایشون. دیدار توصیف ناشدنی بود، با خداحافظی حضرت آقا همه بلند شدیم به احترام ایشون و با شعار الله اکبر خامنه‌ای رهبر ایشون رو همراهی کردیم. بعد اتمام جلسه با سرخوشی رفتم پیش بقیه، به حورا وقتی گفتم حضرت آقا رو دیدیم بغضش رو دیدم، اونم خیلی به ایشون ارادت داشت. استاد پور حسینیان گفتند: همه امشب خونه ما هستین کسی حق نداره بعد از ظهر جایی بره. رو به من و سید عباس کرد و گفت: مخصوصا شما دوتا. سمت سید عباس نگاه کردم اونم شونه بالا انداخت یعنی نمیدونم چخبره. حورا رفت خونه عمه‌ش و گفت: هروقت خواستین حرکت کنین به من خبر بدین بیام. رفتیم وسایل هارو گذاشتیم تو خونه استاد و برگشتیم حرم، پدرم ساعت سه رفت استراحت کنه اما من تا شب تو حرم بودم. از امام رضا تشکری کردم و محو آرامش این مکان شدم... #نویسنده: بنت‌الکفیل

  • #دخترماه #پارت۴۳ اول از بخش برادران شروع کردند. رشته حفظ کل تموم شد هیچ کدوم رو نمی‌شناختم. رسید به رشته پونزده جزء، آقای عباس کاظمی ... عباس؟ مگه سید عباس نیست؟ شایدم یکی دیگه هست. دیدم سید عباس بلند شد رفت، یعنی اول شده؟ آفرین بهش ولی چرا اسمش رو کامل نگفتند؟ رفت و لوح و جایزه شو گرفت، همه تشویق کردند، خوشحال بودم براش. بنده خدا اونم انگار خیلی می‌خوند. خانم حسینی کنارم بود پرسیدم: مگه اسمش سید عباس نیست؟ خندید و گفت: نه دوستاش و ماها بهش سید عباس میگیم، سید نیست. مادرش فقط سیده آهانی گفتم و به استیج نگاه کردم. هر رشته رو‌ خوند، رسید بخش خواهران. از رشته حفظ کل خانم زینب مهدوی، فکر کردم اشتباه شنیدم ولی با دست زدن حورا و نگاه ذوق زده اش فهمیدم نه انگار درسته. باورم نمیشد بلاخره با افتخار برمی‌گردم افغانستان. دستم می‌لرزید رفتم رو استیج و لوح و جایزه ای که بود رو بهم دادند، خواستم بیام که مجری گفت: صبر کنین خانم مهدوی منتظر نگاشون کردم که گفت: مبلغ پنجاه میلیون از طرف بانی این مسابقه و پنجاه میلیون از طرف یه خَیِّر که نخاستن نامی ازشون گرفته بشه بهتون تقدیم میشه. همه تشویق کردند، نگاهم به پدرم افتاد که با چشمان اشکین نگاهم می‌کرد. آره بابا بلاخره تونستم کاری کنم بهم افتخار کنی... رفتم نشستم، از خوشحالی گریه ام گرفته بود. تو بغل حورا گریه کردم اونم چشماش خیس بود. بعد از اختتامیه قرار شد همه متسابقین کنار هم عکس بگیرن. خانم ها یک طرف ایستادن و آقایون طرف دیگه، وسط هم بانی مسابقه و بزرگان دیگه. سرمو بلند کردم دیدم سید عباس با نگاهش اشاره میکنه به جایزه و میگه نصف. خندم گرفت ول کن نبود. همه متسابقین رو گفتند برن تو سالن دیگه‌ی این مجموعه. رفتیم و نشستیم همه کنجکاو بودیم که چیکار دارند که یهو در باز شد و... #نویسنده: بنت‌الکفیل

  • #دخترماه #پارت۴۲ سید عباس گفت: کارد بخوره به این شکمت که فقط به فکر خوردنی. محمد گفت: داداش تو زردآلوی منطقه رو نخوردی که بفهمی. دیگه حرفی نزدند و در سکوت راه افتادیم، هندزفری زدم و ترتیل جزء بیست و نه از استاد منشاوی رو پخش کردم و خودمم باهاش زمزمه می‌کردم. باران تو بغلم خوابش برده بود. رسیدیم آروم گفتم: بیاین باران رو ببرین، خوابش برده. محمد اومد و آروم بغلش کرد و رفت داخل، منم از ماشین پایین شدم و از سید عباس تشکری کردم. گفت: برین داخل الاناست زن دایی برگرده کمی استراحت کنین، فردا مسابقه دارین. خداحافظی کردم و رفتم داخل درو بستم اونم رفت. رفتم دیدم محمد باران رو گذاشته رو تشک و دنبال پتو می‌گشت، یه پتو آورد و روش انداخت و ازم خداحافظی کرد و رفت طبقه بالا پیش پدرم. چادرم رو در آوردم و کیفم رو گذاشتم. دست و صورتمو شستم. گوشیمو گرفتم و به حورا پیام دادم: سلام چطوری؟ کی میای ببینمت؟؟ پیام داد: سلام عالی تو چطوری؟ فردا موقع مسابقه ات هستم، امشب ساعتای دوازده حرکت می‌کنم. کمی چت کردیم و بعد خداحافظی کردیم. کیفم رو گرفتم که قرآنم رو بگیرم کمی بخونم اما هرچی گشتم نبود. نکنه جا گذاشتم تو حرم؟ هرچی فکر کردم یادم نیومد. بیخیال شدم حتما جاگذاشتم دیگه، قرآن رو طاقچه رو برداشتم و کمی مرور کردم. خوابم گرفته بود، رفتم کنار باران و همونجوری که نشسته بودم و موهاشو نوازش می‌کردم تکیه دادم به بالشت و همون‌طور نشسته خوابم برد. با صدای در بیدار شدم، خانم حسینی برگشته بود. با شرمندگی سلام کرد و گفت: شرمنده بخدا مهمان بودی، تنهات گذاشتم. گفتم: بیخیال، تنها نبودم که باران بود. دوستتون چطوره؟ گفت: بهتره بردم خونه‌ش چادرشو گذاشت و تشک انداخت برام و پتو اورد و گفت: بخواب فردا مسابقه داری. منم چون خیلی خوابم میومد سریع رفتم و خوابیدم. صبح موقع اذان بیدار شدم، وضو گرفتم و نماز خوندم بعدش خانم حسینی رو بیدار کردم ایشونم نماز خوند تا هوا روشن بشه دوباره خوابیدند اما من خوابم نمیومد رفتم تو حیاط، از برنامه قرآن توی گوشیم شروع کردم به خوندن. هوا روشن تر شد رفتم داخل و لباسام رو گرفتم، خانم حسینی هم بیدار شد گفت: میخای حموم بری؟ گفتم: اره رهنماییم کرد، حموم کردم و بعدش برا جمع کردن اتاق به خانم حسینی کمک کردم. باران و رایان غرق خواب بود، رفتیم با خانم حسینی صبحونه درست کردیم و حرف زدیم از دوران مکتب، فوت نجمه رو گفتم، خیلی ناراحت شد. صبحونه خوردیم و استاد اومد گفت: خانم مهدوی ساعت نه مسابقه شروع میشه، من با پدرتون همون موقع میایم،اما شما و سید عباس زودتر باید برین، اونم مسابقه داره. پرسیدم: چند جزء شرکت کردند؟ گفت: پونزده گفت: چیزی لازم ندارین؟ گفتم: نه، به اندازه کافی زحمت دادیم ببخشید گفت: این چه حرفیه دخترم، انجام وظیفه است، ان شاءالله عالی مسابقه بدی. ان شاءالله گفتم که زنگ اومد به استاد گفت: باشه الان میاد بعد رو به من گفت: برو دخترم خدا حافظی کردم و تو آینه چادر و روسریم رو چک کردم و در حیاط رو باز کردم. با دیدن سید عباس خندم گرفت، قرآن تو دستش بود می‌خوند و با پاش هی ضرب میزد رو زمین. انگار خیلی استرس داره. سلام کردم که سرشو آورد بالا و در ماشین رو باز کرد و گفت: بفرمایید نشستم که گفت: من خیلی استرس دارم شما چرا اینقد آروم‌این؟ گفتم: یا خوب میخونم یا خراب میکنم ازین دو حالت خارج نیست گفت: خوب همین که خراب کنیم استرس داره گفتم: آره ولی قرار نیست بکشنمون که خندید و گفت: راهکار خوبیه، اره خوب قرار نیست که بمیریم فقط گند میزنیم و میایم بیرون گفتم: دقیقا راه افتاد و ازم خواست ازش بپرسم که من گفتم: من جونمو دوست دارم نمیخام تصادف کنیم. حواستون پرت میشه منو به کشتن میدین خندید و گفت: باشه پس اگه مشکل ندارین ترتیل بزارم گفتم: فرق نمیکنه گفت: انگار خیلی خوندین گفتم: خدا داند گفت: اون روز مسابقه دیدم یه ذکری رو می‌گفتین انگار، چون قبلش از لرزش صداتون معلوم بود استرس دارین اما بعد گفتن اون ذکر دیگه صداتون نمی‌لرزید و خیلی آروم بودین. گفتم: آره، ذکر الله رو شصت و شش مرتبه گفتم. گفت: پس منم استفاده کنم. رسیدیم به محل برگزاری مسابقه، وارد شدیم یه آقایی اومد پیش مون و گفتند اسم هاتونو بگین تا کارت بدم، کارت گرفتیم، قسمت خواهران و برادران جدا بود، برا همدیگه آرزوی موفقیت کردیم و خداحافظی کردیم. من رفتم سمت قسمت خواهران که دیدم صدام میکنه برگشتم سبد عباس بود که داشت میومد سمتم. اومد و قرآنم رو‌ داد گفت: ببخشید یادم رفت اینو بدم، دیشب تو ماشین جا مونده بود. تشکری کردم و راه افتادم اونم رفت قسمت برادران. خدای من! چقد بزرگ بود! یه عالمه دختر نشسته بود. منم یه صندلی خالی بود نشستم و چند لحظه بعدش داوران اومدن و در مورد مسابقه توضیح دادند. به نوبت اسم می‌خوندند، چند نفری خوند، اشتباه داشتند اما بازم خوب بودند. نوبت من رسید و... #نویسنده: بنت‌الکفیل

  • #دخترماه ادامه #پارت۴۱ ازینکه فکر کرده بود رایان و باران بچه های من هستن خندم گرفت. خواستم جواب بدم که رایان گفت: ایشون خاله‌ام هستن بعد با دستش سمت خانم حسینی که کمی عقب تر از ما بود اشاره کرد و گفت: اون خانم مامانمه. خانمه خندید و گفت: من فکر کردم تو مادرشونی. باز رایان گفت: خاله مجرده. عجب جغله‌ای هست این بچه، خانمه خداحافظی کرد و رفت. برگشتم به رایان گفتم: از کجا میدونی من مجردم؟ گفت: چون عمو سید گفت. گفتم: عمو‌سید کیه؟ که با دیدن مامانش دوید سمتش و جوابمو نداد. باران اصلا حرف نمی‌زد گفتم: نمیخای با خاله حرف بزنی؟ گفت: خاله تو خیلی شبیه خانم معلم مون هستی، دوست دارم فقط نگات کنم. این بچه ها چقد شیرینن، دست کشیدم رو سرش و کمی جلوتر رفتیم که خانم حسینی گفت: باران عزیزم بیا پیش من، خاله بره زیارت کنه. باران گفت: نمیخام، منم با خاله میرم. گفتم: ایراد نداره بزارین با من باشه. قرار گذاشتیم که یه ساعت بعد تو صحن انقلاب جمع بشیم. دست باران رو گرفتم و رفتم برا زیارت، نزدیک ضریح خداروشکر شلوغ نبود برا همین به راحتی می‌تونستم زیارت کنم. باران رو بغلم گرفتم و دستمو بردم سمت ضریح و با سلامی که دادم اشکم جاری شد. سرمو گذاشتم رو ضریح و شروع کردم از دلتنگی های این مدت گفتم. باران رو گفتم‌ ضریح رو ببوس، بوسید و دست به سینه عقب عقب برگشتم. یه گوشه روبروی ضریح نشستم، گوشیمو دادم دست باران که بازی کنه خودم به ضریح نگاه می‌کردم و درد دل می‌کردم و اشک می‌ریختم. از امام رضا خواستم دعا کنه در حقم که مسابقه رو خوب بدم و سر بلند برگردم افغانستان. باران گوشیمو گرفت سمتم و گفت: زنگ دیدم شماره ناشناسه برداشتم: بله؟ سکوت بود، بازم گفتم: بله؟؟؟ جوابی نداد قطع کردم، اشتباه گرفته حتما. بیخیال شدم و دست باران رو گرفتم و گفتم: بریم دیگه خوشگل خانم. بیرون شدیم و رفتیم کنار پنجره فولاد، زیارت کردیم و باز عقب عقب برگشتیم. دوروبر رو نگاه کردم کسیو ندیدم. زنگ زدم به خانم حسینی که گفت: خیلی ببخشید توروخدا، یهو حال دوستم بد شد چون تنها هست باید برم برسونمش دکتر، پدرت رو با رایان، سید حسن رسونده خونه. تو زحمتت میشه با ماشین سید عباس برگرد خونه، بهش زنگ زدم اون و محمد هم حرم هستن. بگو کجایی که بگم اونا بیان دنبالتون. گفتم: صحن انقلاب بازم با شرمندگی گفت: خیلی ببخشید بخدا شرمندم پیشت گفتم: نه چه حرفیه آخه، راحت باشین. خداحافظی کردم و با باران نشستیم تا سید عباس بیاد. باران گفت: خاله بازی کنیم. گفتم: باشه، من چشم می‌بندم برو قایم شو فقط دور نری. گفت: آخ جون! باشه. چشم بستم و از لای انگشتام نگاه می‌کردم که دور نره گمش کنم. دیدم رفت یه گوشه قالین رو کشید بالا و سرشو برد زیر قالین. گفتم: من اومدم صداش اومد: بیا چقد معصوم و ساده ان این بچه ها، فکر میکنه چون منو نمی‌بینه منم نمی‌بینمش. بعد کمی الکی گشتن رفتم کنارش و گفتم: این کیه؟؟ سرش کجاست؟ نکنه باران منه؟ گفت: نه نیستم. آروم قالین رو کنار زدم و گفتم: پیدات کردم. با خنده پرید بغلم و گفت: دوباره دوباره خواستم دوباره چشم ببندم که صدای سید عباس اومد. گفت: سلام، فکر کنم زن دایی بهتون گفته باید با من برگردین بلند شدم و چادرم رو مرتب کردم، گفتم: بله گفت: باران عمو بیا پیش من بریم ماشین سواری. باران گفت: من با خاله میام سید عباس با یه نگاه عجیبی بهم گفت: مهره مار دارین؟؟ گفتم: بله؟ گفت: هیچی، نیومده باران رو ازم گرفتین. گفتم: من کاری ندارم بهش، خودش نمیخاد باهاتون بیاد. گفت: همین خودش خیلی کاره وا چشه این بشر؟ اصلا به من چه! کلافه گفت: بریم؟ گفتم: بله و به باران گفتم بریم ماشین سواری؟ دستاشو کوبید به هم و گفت: آخ جون که سید عباس گفت: منم همینو گفتم چرا اونوقت ذوق نکردی باران خانم. باران اصلا جواب نداد. خندم گرفته بود به این حسادتش تو ماشین نشستم که جلو محمد انگار خواب رفته بود، با نشستن سید عباس اونم بیدار شد و دید منم تو ماشینم کمی جابجا شد و گفت: زیارت قبول باشه. گفتم: ممنون محمد چون از افغانستان بود ناخودآگاه حس بهتری داشتم وقتی حرف میزد، تا سید عباس . گفت: چخبرا وطن؟ بعد با آه گفت: از وقتی خواهرم ازدواج کرده نرفتم افغانستان، خیلی دلم تنگ شده برا کوچه پس کوچه های هرات. سید عباس ساکت گوش می‌داد و رانندگی می‌کرد. محمد گفت: آبجی اونجا اوضاع کار چطوره؟ نظرتون چیه برگردم؟ بنظرتون بتونم اونجا دوام بیارم؟ گفتم: با اومدن طالبان که وضعیت کار خرابه اما بازم بستگی به خودتون داره که میخاین چیکار کنین گفت: خداوکیلی دلم برا زردآلو های منطقه تنگ شده، فقط میخام برا مدتی برم بگردم و پس بیام. #نویسنده: بنت‌الکفیل

  • #دخترماه #پارت۴۰ از دور چشمم افتاد به گنبد طلایی امام رضا (ع) و چشمام پر شد از اشک، آخ که من چقدر دلم برا دیدن این گنبد تنگ شده بود. پدرم تا اشکامو دید گفت: چی شده؟ گفتم: پدر اشک شوقه، خیلی دلم برا امام رضا تنگ شده بود. با تحسین نگاهم کرد و دیگه چیزی نگفت.…

  • 😂😁 https://t.me/Ikhbat01/867

  • 14 авг.41удалён 14 авг.

    без подписи

  • 📚 کتاب‌های مورد علاقه‌تان را از ایران تهیه کنید! 🇮🇷 اگر به دنبال کتاب‌های علمی، دانشگاهی، ادبی، مذهبی، رمان و کتاب‌های تخصصی هستید، می‌توانید کتاب موردنظرتان را سفارش دهید و ما آن را از ایران تهیه می‌کنیم. 📖✨ 🔹 تهیه کتاب از کتاب‌فروشی‌ها و ناشران معتبر ایران 🔹 امکان سفارش کتاب‌های مختلف 🔹 مناسب برای دانشجویان، طلاب و علاقه‌مندان به مطالعه 📩 برای سفارش و دریافت اطلاعات بیشتر، پیام دهید @NOORI_AB

  • 13 авг.775удалён 14 авг.

    без подписи

  • 12 авг.11051удалён 14 авг.

    همه عیب خلق دیدن، نه مروتست و مردی نگهی به خویشتن کن، که تو هم گناه داری #سعدی

  • حمایت فراموشتون نشه... 🙏😊

  • #دخترماه #پارت۴۰ از دور چشمم افتاد به گنبد طلایی امام رضا (ع) و چشمام پر شد از اشک، آخ که من چقدر دلم برا دیدن این گنبد تنگ شده بود. پدرم تا اشکامو دید گفت: چی شده؟ گفتم: پدر اشک شوقه، خیلی دلم برا امام رضا تنگ شده بود. با تحسین نگاهم کرد و دیگه چیزی نگفت. رسیدیم ترمینال که استاد زنگ زد و گفت: رسیدین؟ گفتم: بله استاد تازه رسیدیم گفت: امشب مهمون من هستین خانمم آمادگی گرفته، الان ماشین می‌فرستم دنبال تون. گفتم: نمیخاد استاد زحمت نکشین ما می‌ریم هتل گفت: من هیچ کاره‌ام، با خنده گفت امر از بالاست خانمم دستور داده. ناچار قبول کردم و منتظر ماشین بودیم که اومد و سوار شدیم. پدرم بار اولش بود که ایران میومد، با دقت به مردم و اطراف نگاه می‌کرد و با راننده هم در مورد وضعیت کار صحبت می‌کرد. با ایستادن ماشین فهمیدم که رسیدیم، از ماشین پایین شدیم که استاد دم در یه خونه که جلوش یه درخت بود ایستاد بود، رفتیم سمتشون و سلام کردیم همون لحظه یه خانم اومد کنارشون. با دیدنش تعجب کردم، این که معلم عربی است همونی که نگران صنف هفتم ما بود. یعنی زن استاد پور حسینیان ایشونه؟؟ تعجبم رو که دید با لبخند اومد و بغلم کرد و گفت: وروجک چیه تعجب کردی معلم دوران مکتب ات رو دیدی؟ خندیدم و گفتم: انتظارشو نداشتم برا همین. پس خانم استاد افغانستانی بوده حالا می‌فهمم استاد چرا انقد تحویلم می‌گرفت. پدرم و استاد جلوتر ازما و من و خانم حسینی دنبال شون راه افتادیم و وارد خونه شدیم. یه دختر و پسر کوچولوی خوشگل تو حیاط خونه ایستاده بودند و با دیدن ما اومدند دست دراز کردند سمتم و سلام کردند. با خوش رویی جواب سلام شون رو دادم، خانم حسینی سمتشون اشاره کرد و گفت: باران و رایان بچه های من. گفتم: چه اسم های قشنگی. خونشون خیلی قشنگ بود، همه چی منظم و مرتب. نشستیم بعد چند دقیقه خانم حسینی چایی آورد و نشست کنارم و از افغانستان و معلم هام که می‌شناخت ازم پرسید، به سوالاشون جواب دادم که استاد به پدرم گفت: حاج آقا بفرمایید ما مردا طبقه بالا بریم خانما اینجا راحت باشن. پدرم به دنبال ایشون رفتند سمت طبقه بالا، با رفتن شون من و خانم حسینی چادر هامون رو کشیدیم و راحت تر نشستیم. داشتیم حرف می‌زدیم که یهو در باز شد و یکی بدو رفت در یه اتاق رو باز کرد و محکم کوبید، تا در بسته شد یه لنگه کفش هم محکم خورد به در همون اتاق، من و خانم حسینی هنگ کرده نگاه می‌کردیم. اون یکی هم وارد شد و بدون نگاه به ما دوید سمت در اون اتاق و هولش داد و داخل شد. سروصدا شون با خنده میومد که می‌گفت: زود باش گوشیمو بده تا نکشتمت، اون یکی هم با خنده می‌گفت: خو بیا بگیر گوشیتو. که یهو خانم حسینی داغ کرد و داد زد: حواستون کجاست مهمون تو خونه هست این چه وضعشه؟؟؟ شما دوتا کی آدم میشین؟؟؟ سروصدا شون قطع شد، خندم گرفت انگار خیلی از خانم حسینی می‌ترسیدند. خانم حسینی کنار در رفت و گفت: یالا بیاین بیرون و برین طبقه بالا پیش مردا، سریع چادرم رو سر کردم که اومدند بیرون. اولی که بیرون شد، با مظلومیت رو به خانم حسینی گفت: آبجی نگا چیکار کرده لباسش رو که جیبش کنده شده بود نشون داد، اون یکی از پشت سرش گفت: تقصیر خودته. خانم حسینی زد پس کله اش و گفت: خجالت بکش نوزده سالته مثل بچه ها رفتار می‌کنین. پسره انگار تازه متوجه من شد که با خجالت سرشو انداخت پایین و گفت: سلام علیکم خسته نباشید، ببخشید با اجازه و رفت بالا اون یکی روبروی خانم حسینی با خجالت ایستاد و گفت: ببخشید زن دایی، نمی‌دونستم مهمون دارین، تقصیر محمد بود. خانم حسینی گفت: تو ببخش اون ادم بشو نیست. بفرما برو بالا داییت بالاست. چشم گفت و خواست بره بالا که.... #نویسنده: بنت‌الکفیل

  • #دخترماه #پارت۳۹ با استرس وارد لینک شدم، چند نفر وصل بودند. پنج تا داور بود، داشتند از یه دختره که از شیراز شرکت کرده بود، می‌پرسیدند. با دقت گوش دادم خیلی خوب خوند فقط چند جا تذکر داشت و دو کلمه اشتباه خوند ولی در کل خیلی خوب بود. نفرات بعدی هم بیشتر به همین منوال بود. واقعا سطح مسابقه بالا بود چون همه داشتند خیلی خوب می‌خوندند. استرس زیاد باعث شد تپش قلبم شدت بگیره مه یهو یاد حرف یه استادی افتادم که می‌گفت: هر موقع اضطراب یا استرس داشتین شصت و شش مرتبه بگین «الله»، منم همین ذکر شریف رو تکرار کردم و خداروشکر آروم شدم. پیام استاد پور حسینیان از بالای صفحه گوشیم دیده شد که نوشته بود: الان نوبت تو است موفق باشی. نوبت من شد و با بسم الله و معرفی خودم منتظر شدم تا سوالات رو بپرسند. صدای داور اومد: سوال اول «بسم الله الرحمن الرحیم، وَاتْلُ عَلَیْهِم نَبَأَ الَّذِی.... زیر لب یا علی گفتم و شروع کردم: سوره اعراف، صفحه ۱۷۳، جزء ۹، آیه۱۷۵ سمت راست صفحه. داور گفت: احسنت شروع کردم به خوندن، این سوال رو خیلی خوب خوندم بدون برگشت و تذکر و‌اشکال. سوال دوم رو پرسیدند از جزء شونزده بود آیه ۷۷ سوره طه، یه تذکر داشتم که خودم اصلاح کردم. سوال سوم از جزء بیست و‌ هشت بود سوره طلاق آیه شش تا اخر، این سوال رو یه برگشت و یه تذکر داشتم. با صدای داور که گفت: احسنت طیب الله، صدق الله العلی العظیم رو گفتم و با تشکری از تماس خارج شدم. دیدم یه عالمه پیام برام اومده، از استاد پورحسینیان، آقای کاظمی، حورا، شاگردام، داداشم. اول از همه جواب استاد رو دادم که نوشته بود: گل کاشتی دخترم، یه جایزه پیشم داری. نوشتم: همش به لطف شماست استاد، خدا خیرتون بده زحمت کشیدین برام. نفر بعدی حورا بود، نوشته بود: وای من غش. دیوونه بود برا خودش، نوشتم: الان وقت غش کردن نیست پاشو تحویلم بگیر. شاگردام تو گروه، یه عالمه تبریک و آفرین داده بودن. اینام جو گیر بودن هااا، هنوز که نتایج معلوم نیست. به پیام یکیش خیلی خندیدم نوشته بود: چه گُلی میزنه این بازیکن. مگه بازی فوتبااااله؟؟؟ کاظمی هم نوشته بود: با تشکر از من که تونستین به این مسابقه شرکت کنین، نیاز به تشویق نیست امید که جبران کنین. پسره از خود راضی، چه تحویلم میگیره خودشو. نوشتم: ممنون بله لطف کردین. نوشت: منتظریم جبران کنین. چیزی ننوشتم و رفتم جواب پیام بقیه رو بدم انگار همه وارد لینک شده بودند و نگاه کردند که من مسابقه رو چیکار میکنم. خوشحال بودم خیلی نه بخاطر اینکه مسابقه رو خوب دادم؛ بلکه بخاطر اینکه بلاخره سی جزء رو مسلط شدم، دیگه راحت میتونم بگم حافظ کل هستم و عذاب وجدان جزء فراموش شده رو نداشته باشم. قرار شد سه روز بعد نتایج اعلان بشه، تو این سه روز مثل قدیم به صنف ها و باشگاه رسیدگی کردم. تو باشگاه هم چون سطحم بالا رفته بود و باید با شمشیر کار می‌کردم، مربی یه شمشیر خیلی قشنگ و ناز که هم سبک بود هم طرح اژدها رو دسته اش بود رو بهم هدیه داد. به نشانه احترام دستام رو جلو صورتم کنار هم قرار دادم و خم شدم. کار با اون شمشر اوایلش سخت بود، چند بار زخمی شدم اما به مرور بهتر شد. امروز از صبح منتظر اعلان نتایج بودم اما خبری نشد، نزدیک اذان ظهر بلند شدم وضو گرفتم و سجاده رو پهن کردم، کمی ذکر گفتم که اذان داد و قامت بستم برا نماز. بعد از نماز یهو خیلی دلم برا امام رضا (ع) تنگ شد، مداحی گذاشتم و تا تونستم گریه کردم. بعد نیم ساعت بلند شدم که مادرم صدا زد بیا غذا بخور، بعد از غذا گوشیمو گرفتم دیدم استاد پیام داده مرحله بعدی راه پیدا کردی و این مرحله به صورت حضوری است باید مشهد بیای، تموم کارات رو درست میکنن، هزینه هم پای اینها هستند. آمادگیت رو بگیر ان شاءالله به زودی از نزدیک می‌بینمت. درست خوندم؟؟ باورم نمی‌شد برا همین چند بار از اول تا آخر پیام استاد رو خوندم، نه انگار واقعیت بود، ای من فدا امام رضا (ع)، که اینقد زود جواب دلتنگیم رو داد. یعنی من بعد این همه دلتنگی دوباره میبینم اون حرم و بارگاه رو؟؟ به مادر و پدرم گفتم اونام خوشحال شدند و برا اولین بار پدرم منو در آغوش گرفت و گفت: بهت افتخار میکنم زینت بابا. چند روزی رو به کارهای همیشگیم مشغول بودم و در کنارش محفوظاتم رو هم به طور جدی مرور می‌کردم. کارهای پاسپورت و ویزه اینارو استاد گفت پی‌گیری میکنم و قرار شد دو روز بعد حرکت کنم و برم مشهد. قرار شد پدرم هم باهام بیاد، چون طالبان بدون محرم نمیذاشت. ماشین حرکت کرد و مادرم دعا کرد برام و ظرف آب رو به دنبال ماشین انداخت و برگشت خونه. تو راه دل تو دلم نبود، بیشتر از استرس مسابقه، شوق دیدار حرم رو داشتم. از مرز رد شدیم و راه افتادیم. نزدیک غروب بود که یهو... #نویسنده: بنت‌الکفیل

  • #دخترماه #پارت۳۸ امروز رو کلا برا کارهای خونه اختصاص دادم و مرور رو از شب شروع می‌کردم، با اینکه نزدیک بهار بود اما هوا همچنان سرد بود، خونه مون دو اتاق خواب و یه اتاق مهمان خانه داشت، بقیه تو اتاق مهمان خانه بودند چون بخاری اونجا بود. من یه پتو برداشتم بردم اتاقی که همیشه خیلی سرد بود. رحل و قرآنم رو هم برداشتم و بردم اونجا. کلا در هوای گرم یاد نمی‌گرفتم و زود خوابم میومد برا همین اتاق سرد رو انتخاب کردم. به همه گفتم تو این شش روز منو از کار معاف کنین، در این اتاق رو هم زیاد باز نکنین میخام برا مسابقه آمادگی بگیرم. دیگه وقتا فاطمه اولین نفر اعتراض می‌کرد اما دیدم اونم کوتاه اومده و قبول کرد. شب غذا کم خوردم تا خوابم نگیره، یه میخ و نخ هم گرفتم رفتم تو اتاق و درو بستم. میخ رو زدم همون جایی که می نشستم دقیقا پشت سرم قرار می گرفت و یه نخ رو بهش وصل کردم و اون نخ رو دور گردنم بستم و شروع کردم به خوندن. هر موقع خوابم می‌گرفت و سرم به جلو خم میشد که بیوفته اون نخی که دور گردنم بسته بودم کشیده میشد و حس خفگی می‌گرفتم و بیدار می‌شدم. بازم ادامه می‌دادم. سه ساعت می‌خوابیدم دوباره می‌خوندم. جز برا وضو و نماز و غذا از اتاق بیرون نمی‌شدم. تو این سه شب، بیست و پنج جزء خونده بودم. خودمم باورم نمیشد، تصمیم گرفتم امشب رو بخوابم و از صبح دوباره شروع کنم. اما مگه می‌شد؟؟؟ خواب می‌دیدم تو مسابقه ام و ازم‌ می‌پرسن اما من هیچی بلد نیستم. یهو بیدار شدم دیگه نتونستم بخوابم، رفتم تو حیاط و به ستاره ها خیره شدم. خیلی وقت بود به این تصویر زیبا نگاه نکرده بودم، چقدر درگیر شده بودم که دیگه مثل قدیم نمی‌نشستم به تماشای ماه و ستاره ها؟ حس آرامشی که گرفتم باعث شد بتونم بخوابم، صبح بیدار شدم فکر می‌کردم سردرد بشم اما هیچی نشد. برعکس سر حال تر از روزای دیگه دوباره به خوندن ادامه دادم. شب پنجم بود که تموم شد. تازه پی بردم به اینکه اگر از اول می‌خوندم میتونستم زودتر ازین محفوظاتم رو تثبیت کنم اما هی امروز و فردا کردم و نشد. از بس خوشحال بودم به حورا زنگ زدم و بهش‌ گفتم بلاخره تموم شد و ازش خواستم چند سوال ازم بپرسه و خداروشکر همه رو بلد بودم اونم یه عالمه بهم انگیزه داد. رفتم به آقای کاظمی هم نوشتم: الان آماده آماده ام. گوشیو گذاشتم و با خیال راحت خوابیدم. صبح بعد نماز و دعا نشستم یک جزء قرآنی رو که باید می‌خوندم، خوندم و گوشیمو گرفتم که دیدم سید عباس در جوابم نوشته: الان شما پُز دادی؟ نوشتم: انگار همین‌طوره فردا مسابقه داشتم برا همین امروز رو کلا استراحت گذاشتم برا خودم البته با کارهای خانه که معمولا کار حساب نمیشه مخصوصا در نظر مادرا. شب استاد پیام داد: فردا ساعت هشت آنلاین باش. بلاخره رسید، امروز مسابقه بود و یه عالمه هم استرس داشتم، ساعت هشت شد و... #نویسنده:بنت‌الکفیل

  • #دخترماه #پارت۳۷ گفت: مراقب باش مهسا آدم بشو نیست. چشم گفتم و رفتم. تو راه با چادر جلو دهنم رو گرفته بودم که زخم دیده نشه، مونده بودم چطور به مادرم نشون بدم، ببینه زندم نمیزاره. توکل به خدا گفتم و رفتم، شانسم مادرم خونه نبود. زیاد فهمیده نمی‌شد بیشتر داخل دهنم زخم شده بود تا بیرون. کمی استراحت کردم و شروع کردم خوندن کتابی که از ایران آورده بودم، یکی از عادت های بدم این بود به اسم کتاب و نویسنده زیاد دقت نمی‌کردم اینم فقط مید‌دونستم در مورد امام رضا (ع) است اما اسم دقیق کتاب چیه؟ اصن نگاه نکردم. یه قسمت از کتاب خیلی منو به فکر فرو برد، نوشته بود: کسی که روزانه حداقل پنجاه آیه رو تلاوت نکنه از ما نیست. واقعا من که حافظ قرآن بودم به این عمل می‌کردم؟ تصمیم گرفتم ازین به بعد هرروز یک جزء قرآن بخونم و ثوابشو تقدیم کنم به اساتیدم که برام زحمت کشیدن. اما مرور محفوظاتم رو بازم شروع نکردم و عذاب وجدانش هم ول کنم نبود. نتم رو روشن کردم و به حورا زنگ زدم و حدود یک و نیم ساعت چرت و پرت گفتیم و خندیدیم بعدش گوشی رو قطع کردم و تلگرامم رو باز کردم دیدم یه پیام اومده، نمی‌شناختم کیه ذخیره نداشتم، بازش کردم نوشته بود: «سلام، خدا قوت کاظمی هستم اگه خاطر شریف تون باشه، پیامم رو خوندین بهم پیام بدین کار مهم دارم باهاتون» این با من چیکار داشت؟ بیخیالش شدم و رفتم کانالای تلگرام رو بالا پایین می‌کردم که باز پیام داد: « اگه دست مبارک سالمه یه جوابی بدین» دیدم انگار بهش برخورده نوشتم: امرتون؟ نوشت: «اصلا حواست هست کی بهت پیام دادم که الان جواب میدی؟؟» جانم؟؟؟ الان چرا مفرد خطاب کرد منو؟؟ نوشتم: این چه طرز حرف زدنه؟ خوب لابد نت نداشتم که نخوندم و جواب ندادم. از موضعش پایین اومد و نوشت: تقصیر خودتونه باز نگین دیر خبر شدین. با کنجکاوی زل زده بودم به صفحه پیام، منظورش از دیر خبر کردن چیه؟ نوشت: استاد پور حسینیان یادتونه؟ دفعه قبل از مسابقه موندین این بار دوباره ثبت نامتون کردن خودشونم بهتون پیام دادند اما انگار اونم نخوندین، گفتن آمادگی بگیرین. نوشتم: الان مسابقه چی هست؟ کِی هست؟ کجا برگزار میشه؟ نوشت: نفس بگیر چخبره یکی یکی بپرس مسابقه حفظ کل، شش روز دیگه، چند مرحله داره که اولیش آنلاینه. وا رفتم یعنی شش روز فقط وقت داشتم، الان چجوری آمادگی بگیرم؟ بازم نوشت: البته بگم منم شرکت کردم تعجب کردم این مگه حافظ بود. نوشتم: شما مگه حافظ بودین؟ نوشت: اون موقع نبودم اما یکی رو دیدم و انگیزه گرفتم شروع کنم و الان پونزده جزء حفظ کردم اونم با معنا. نوشتم: الان پُز دادین که با معنا حفظین؟ گفت یجورایی اره. عجب آدم پررویی، نوشتم: الان جایزه بدم بهتون؟ نوشت: نه ولی ثابت کنین الگوی خوبی رو انتخاب کردم. منظورشو نفهمیدم نوشتم: یعنی چی؟ نوشت: کسی که باعث شد برم سمت حفظ شما بودین و تعریف های استاد پور حسینیان از شما، برا همین این مسابقه رو خوب آمادگی بگیرین و مقام بیارین تا اونوقت پُز بدم که الگوم شمایین. نوشتم: دنبال پز دادنین فقط. چند تا استیکر خنده فرستاد و چیزی نگفت. نوشتم: ممنون خبر دادین، حتما آمادگی میگیرم، خدا نگهدارتان. گوشی رو گذاشتم و حالا مونده بودم این سی جز رو که بیشتر جز ها ازبین رفته و فراموش کردم رو چجوری تو شش روز تثبیت کنم؟؟ هرچی فکر می‌کردم بدتر کلافه می‌شدم. تصمیم گرفتم این شش روز رو بکوب بخونم و نذر کردم هر وقت سی جز رو خوب مسلط کردم برم کربلا و نماز شکر رو تو حرم امام حسین (ع) بخونم، صنف هام رو به کس دیگه گفتم به جای من پیش ببره. به اداره دارالقرآن تماس گرفتم و برای شش روز اجازه گرفتم. برنامه ریزی کردم بیست جزء اول رو تا جایی مسلط بودم، می‌موند ده جزء آخر که اونو تقسیم بندی کردم با مرور بیست جزء اول روزی دو جزء ازین ده جزء باید می‌خوندم. چه برنامه سنگینی خدا بهم رحم کنه. #نویسنده: بنت‌الکفیل

  • #دخترماه ادامه #پارت۳۶ مربی هم بهش تذکر داد اما بازم کارشو تکرار می‌کرد عصبی شدم تا تونستم به پاش با لگد زدم چون با پاش میزد اما دقت نمی‌کرد و رو معده ام چند باز زد، انقد زدم به پاش که فهمیدم به آسونی بلندش نمیتونه چون قدش ازم بلند‌تر بود کمی به عقب برگشتم و خیز برداشتم سمتش و با پرش خودمو کشیدم بالا و با لگد زدم به سرش که افتاد. مربی پایان رو اعلام کرد و من در حال کشیدن دست‌کشم بودم که یهو مهسا بی‌خبر با مشت زد به صورتم که باعث شد گوشه لبم پاره بشه. مربی خیز برداشت سمتش و یقه شو گرفت و چسبوندش به دیوار و گفت: چته وحشی نمیبینی پایان رو اعلام کردم؟؟؟ اخلاق ورزشی یادت رفته؟؟؟ بلدی بزنی وقتی بزن که وسط هستین نه وقتی که تموم شده نامردی کنی و بی‌خبر بزنی. بار دیگه تکرار کنی میندازمت بیرون الانم برو از زینب معذرت خواهی کن. من داشتم با دستمال کاغذی جلوی خون رو می‌گرفتم که اومد جلوم و با تمسخر گفت: ببخشید حالا کم مظلوم بازی در بیار اما یادت باشه تلافی میکنم. چه پررو من باید تلافی کنم نه تو، اما چیزی نگفتم و بلند شدم صورتمو بشورم لبم بدجور می‌سوخت اما این درد ها عادی شده بود. لباس پوشیدم و خواستم برم که مربی صدام کرد و گفت... #نویسنده: بنت‌الکفیل

  • #دخترماه #پارت۳۵ - بله بفرمایین؟ + خانم زینب مهدوی هستین؟ - بله + از شبکه تلویزیونی اصلاح به تماس شدم، شما مربی حفظ قرآن هستین؟ - بله، اگه خدا قبول کنه + من تعریف تون رو از دوستان شنیدم برا همین برا فردا دعوتتون میکنم استودیو برای مصاحبه، همراه با یکی از…

  • شهادت امام حسن مجتبی تسلیت 🖤🖤💔