tgindex
دِیلی از روی بی‌مِیلی

دِیلی از روی بی‌مِیلی

Статистика
@rooznaameehперсидский

قایقی خواهمـ‌ساخت از فیبرُکربنات @amirhosseinJunior http://t.me/HidenChat_Bot?start=8058580893

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
3
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 215
−13 за 4 дн.
Сутки
−1
−0,08%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 192
20 постов
Вовлечённость
98,1%
к подписчикам
Постов в день
0,4
всего 21
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
306
1/48двое суток
350
1/72трое суток
378

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • 14 авг.168261удалён 14 авг.

    اینورو میبینم اَدایی، اونورو میبینم اَدایی

  • без подписи

  • خوابتون رو دیدم عتیقه‌ها. خواب دیدم که شما دانش‌آموزان کلاس منید و منم معلم کلاس شما. از خونه تماس گرفتن با من و گفتن که: «جناب آموزگار، همسرتان دارد وضع حمل می‌کند و فرزندتان در شرف به دنیا آمدن است.» از شما معذرت‌خواهی کردم و خواستم که نظم کلاس را حفظ کنید. کیف چرمی اداری‌ام را از روی میز برداشتم و دوان‌دوان به سمت خانه دویدم تا به تولد اولین فرزندم برسم. وقتی رسیدم، همسرم فارغ شده بود؛ بوسه‌ای به پیشانی‌اش زدم و برای نبودنم عذرخواهی کردم. او هم لبخندی به نشانه‌ی مهربانی به من زد. شال روی صورت نوزادمان را کنار زدم؛ یک امیرحسین دیگر زاده شده بود. بدن نوزادی را داشت، اما کله و صورتش همین من بود؛ همین دماغ و ریش و سبیل. در حال برانداز کردنش بودم که حرکتی آرام، حواسم را به سمت حیاط خانه برد. یه میمون سیاه، همان میمون سیاه همیشگی که دزد درخت انبه‌ی حیاط ما شده بود، داشت از درخت انبه می‌دزدید. دستم را ناخودآگاه بردم تا سنگی، کلوخی، دمپایی‌ای، چیزی پیدا کنم و سمت این دزد نابکار پرتاب کنم. دستم پای فرزند تازه‌متولدشده‌ام را پیدا کرد. پایش را گرفتم و بچه را به سمت میمون پرتاب کردم. بچه به کله‌ی میمون خورد و انبه‌ها را ریخت. به‌جای انبه‌ها، پای نوزاد ما را گرفت و پرید روی دیوار و با بچه فرار کرد. فرزندم همان‌طور که دور می‌شد و وارونه در دست میمون آویزان بود، فریاد می‌زد: «بابا، دهنت سرویس...» و صدایش دور می‌شد. من و همسرم عرق از پیشانی‌مان پاک کردیم و در حالی که به انبه‌ها گاز می‌زدیم، می‌گفتم: «نزدیک بودا، خوب جمعش کردم!» ۲۰ مرداد

  • 8 авг.7377910

    امشب ساعت ۲ خواهم خوابید و ۵ یا ۶ بیدار خواهم شد. تا اولین پل هوایی خواهم دوید و خود را از بالای پل به پایین پرت خواهم کرد. شاید در آن معلقی، بفهمم دلم میخواهد برگردم.

  • 7 авг.1 266619

    افکار نیمه شب: اگه ایده‌ای داری که می‌دونی خوبه، نذار قضاوت یه احمق نظرتو عوض کنه.

  • 3 авг.1 3489

    без подписи

  • 3 авг.1 3481078

    без подписи

  • 2 авг.1 4028211

    افکار تخت‌خوابی: آقا، میگم بساط این قرعه‌کشی‌های خانوادگی برچیده شد یا هنوزم وجود دارن؟ یهو داییت با یه طرحی میومد که: «آره، یافتم! فقر کل فامیل رو برطرف می‌کنم.» می‌گفت اینجوریه که نفری ماهی n تومن می‌ریزین به حسابم، هر ماه قرعه‌کشی می‌کنیم، به یه نفر میفته و یهو یه پولی گیرش میاد، یه چیزی می‌خره. بعد قرعه‌کشی می‌شد، من می‌افتادم نفر آخر. دو سال برای کل فامیل قسط می‌دادم که آخرش بعد از دو سال ۳۰ میلیون بدن بهم؛ ۳۰ میلیونی که ارزشش شده بود ۵ میلیون. در حالی که اگه همون قسط ماهانه رو طلا یا تتر می‌خریدی، بعد از دو سال به جای ۳۰ میلیون، ۱۰۰ میلیون داشتی.

  • 2 авг.1 328392

    ماباهم دوستیم، فروتـن‌باش.

  • 1 авг.1 6439216

    کابوس‌ها و رویاهای روزانه رویای روزانه اول: وقتی توی حیاط تنهایی بازی می‌کردم، فاطمه از بالکن طبقه‌ی دوم خونه‌ی روبه‌رویی نگاهم می‌کرد. چند وقت بعد، توی کوچه با بچه‌ها که لی‌لی بازی می‌کردیم، فاطمه همیشه می‌خواست با من هم‌گروه بشه. بعضی وقت‌ها دستم رو می‌گرفت. یه سال ازم کوچیک‌تر بود. آروم. مودب. موهای قهوه‌ای، چشم‌های حنایی. کم‌کم فهمیدم همکلاسیا پشت سرم حرف می‌زنن. مسخره‌م می‌کردن که: «با دخترا می‌گرده.» تازه اومده بودیم مشهد. ازین حرفا خجالت می‌کشیدم. یه روز وسط بازی، چند نفر از هم‌کلاسی‌هام از کوچه رد شدن. دیدنشون منو عوض کرد. فاطمه دستم رو گرفت. دستم رو کشیدم. فاطمه جا خورد. دوباره، معصومانه دستش رو جلو آورد که دستم رو بگیر... دستش رو هل دادم. انگار کافی نبود. کش موی سرش رو کشیدم. دوید. رفت داخل خونه‌شون. پسرها نگاه تأییدآمیزی بهم انداختن و رد شدن. فاطمه دیگه هیچ‌وقت برای بازی بیرون نیومد. روزها توی حیاط می‌ایستادم، شاید بیاد بالکن. هیچ‌وقت نیومد. زمستون شد. شب‌ها کنار بخاری، توی دفترم می‌نوشتم: «نباید فاطمه رو هل می‌دادی.» «نباید فاطمه رو هل می‌دادی.» سال که نو شد، از اون خونه رفتیم. دیگه هیچ‌وقت فاطمه رو ندیدم. اما کش موی فاطمه رو با خودم بردم. فاطمه، ببخشید که هلت دادم. من احمق بودم. فرصت نشد باهات خداحافظی کنم. پس فاطمه... خداحافظ. سحرگاه صبحتون بخیر

  • 1 авг.1 191392

    без подписи

  • 1 авг.1 278488

    کابوس‌ها و رویاهای روزانه پیش درآمد رویای روزانه اول: رسول پرسید: «تاحالا کسی رو دوست داشتی؟» گفتم: «بگی‌نگی یه…» حرفم رو قطع کرد. «نه، این ساده‌ست. تاحالا کسی دوستت داشته؟ خانواده و دوستا حساب نیستن.» مکث کردم. هیچ تصویر مطمئنی بالا نیومد. گفتم: «نمی‌دونم… حضور ذهن ندارم.» گفت: «فکر کن. فردا جواب بده.» تمام اون شب فکر کردم. توی سال‌ها.دانشگاه، دبیرستان، جوونی، نوجوونی… گشتم و گشتم و گشتم؛ صفحه‌ها خالی بودن. دمِ سحر رسیدم به کلاس اول ابتدایی: فاطمه.

  • 31 июл.1 17283

    اونایی که میدونن 💔 اونایی که نمیدونن 🤷🏻

  • 31 июл.1 3751927

    لعنت به روزی که لالالند رو دیدم.

  • 31 июл.1 330532

    لعنت به روزی که لالالند رو دیدم.

  • 31 июл.1 3794257

    ترسناک ترین فیلم های زندگیم: 500 day's of summer  Eternal sunshine of the spotless mind La la land

  • 31 июл.1 317101

    فیلم ترسناک معرفی میکنی؟ 🌚

  • 31 июл.1 3371061

    گفتم ری‌اکتشنارو کم کنم ده مدل ری‌اکت دادین؟ یه مشت تحفه

  • 30 июл.1 300941

    ری‌اکشنارو کم نکنم؟ یکم شلوغ نیست؟ از طرفی هم عادت کردم به اینکه هر کدومتون یه ری‌اکت متفاوت میزنین