tgindex
❀─── رویا نامه ───❀

❀─── رویا نامه ───❀

Статистика
@royayiiiiперсидский

درود بر شما🕊️ دکتر کیانی هستم ،خالقِ متون ادبی، روان‌شناختی و سرشار از احساس

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
23
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
43 728
+4 777 за 3 дн.
Сутки
−47
−0,11%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
4 938
23 постов
Вовлечённость
11,3%
к подписчикам
Постов в день
3,3
всего 23
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
5 428
1/48двое суток
6 220
1/72трое суток
6 709

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • شوالیه عزیزم، چه بسیار آدم‌هایی که راهشان از راه ما جداست؛ نه از آن رو که گمراه‌اند، بلکه چون برای خویشتن،معنایی دیگر از زندگی برگزیده‌اند. ما چه حقیر می‌شویم آنگاه که زندگی دیگری را با خط‌کش زندگی خود اندازه می‌گیریم. یکی جهان را می‌گردد و دیگری در خانه‌ی خویش می‌ماند؛ یکی ثروتش را در لذت می‌ریزد و دیگری در بخشش. مگر قرار بوده همه یک‌گونه زندگی کنند؟ آدمی هنگامی به خویشتن خیانت می‌کند که برای جلب رضایت دیگران، شیوه‌ی زیستن خود را انکار کند.ارزش انسان در شبیه‌بودنش به ما نیست؛ در این است که آیا توانسته است زندگی خویش را، با همه‌ی تناقض‌ها و انتخاب‌هایش، از آنِ خود کند یا نه.پس آدم‌ها را کوچک نکن، فقط چون راهشان با راه تو یکی نیست.و شاید معنای زندگی، همان چیزی باشد که دیگری در زندگی ما نمی‌فهمد؛ چیزی که فقط خود ما،در تنهایی خویش،جرئت کرده‌ایم آن را زندگی کنیم. دکتر رکسانا"رویا" @royayiiii📚

  • 14 авг.3 798221

    رایانم، برای تو می‌نویسم: برای تو می‌نویسم؛ برای امشب، برای شبی که من برای نخستین‌بار تو را دیدم و نفهمیدم چگونه ممکن است آدمی را در یک شب ببینم و به اندازه‌ی پنج سال تمامِ ندیدنش، یک‌جا دوستش داشته باشم. پیش از امشب، تو را ندیده بودم. شاید فاصله بود؛ تو در شمال زندگی می‌کردی و من اینجا، میان خانه و خویشاوند و روزهایی که هرکدام بی‌خبر از دیگری می‌گذشتند. تا مهمانی امشب؛ تا همین لحظه‌ای که در را باز کردی و وارد خانه شدی. پنج ساله‌ای، جان دلم؛ کودکی با صورتی روشن و چشمانی که انگار هنوز دنیا را به شکل زخم‌های ما، بزرگ‌ترها، ندیده است. به من نگاه کردی و لبخند زدی؛ شاید مرا نمی‌شناختی. خودم را معرفی کردم و گفتم مادربزرگت، خاله‌ی مادر من است و از همین‌جا چیزی آغاز شد؛ چیزی که امشب نامش را «رفاقت» گذاشتیم، اما من می‌دانم بعضی رفاقت‌ها از همان ابتدا چیزی بیشتر از رفاقت‌اند؛ شبیه نوری که بی‌اجازه وارد اتاق تاریک روح آدم می‌شود. همدیگر را در آغوش گرفتیم. بعد از شام، آرام از من خواستی بغلت کنم و گفتی: «می‌شود بیایی روی تخت، کنار من بخوابی؟» رفتیم به اتاق. کنارت دراز کشیدم. دستم را گرفتی و فشردی و من برایت لالایی خواندم؛ همان لالایی ساده و قدیمی: «گنجشک لالا، سنجاب لالا…» خواندم و خواندم. صدایم آرام‌تر شد و خیال کردم خوابیده‌ای. اما برای آن‌که مطمئن شوم، گوشی‌ام را برداشتم و از دوربین به تو نگاه کردم. نخوابیده بودی. چشمانت باز بود و آرام به نقطه‌ای خیره شده بودی؛ آن‌قدر آرام که انگار جهان برای نخستین‌بار تصمیم گرفته بود دست از دویدن بردارد. گفتم: «رایانم، چرا نخوابیدی؟» گفتی: « کنارت آرامش دارم. دوست دارم همین‌جور پیشت خوابیده باشم.» چه جمله‌ی عجیبی برای یک کودک پنج‌ساله! با تعجب پرسیدم: «رایان خاله، تو معنای آرامش را می‌دانی؟» خندیدی و گفتی: «آره. این‌قدر آرومم که اصلاً دوست ندارم بروم بدوم، شیطانی کنم، برادرم را اذیت کنم، مادرم را اذیت کنم، هیچ‌کس را اذیت کنم.» و من همان‌جا، کنار تو، چیزی را فهمیدم که شاید آدم‌های بزرگ، بعد از سال‌ها فلسفه خواندن هم، نمی‌فهمند: آرامش، نبودنِ جنگ در جهان نیست؛ نبودنِ جنگ درون آدم است. شاید آدم‌هایی که دیگران را آزار می‌دهند، خودشان سال‌هاست آرامش را گم کرده‌اند. شاید هر دستی که برای شکستن دیگری بلند می‌شود، پیش از آن، جایی در درون صاحبش شکسته است. تو پنج ساله‌ای، جان دلم، و بی‌آن‌که بدانی، به من درسی دادی که بسیاری از کتاب‌ها نتوانستند. بعد کم‌کم مهمانی تمام شد. همه داشتند می‌رفتند. به تو گفتم: «عزیزم، من باید بروم.» نگاهم کردی. از اتاق بیرون آمدم و با پیام خداحافظی کردم. هنوز نگاهت را حس می‌کردم. بعد صدایت را شنیدم: « رفتی با بقیه؟ خیلی راحت با بقیه رفتی!» خندیدم و گفتم: «با پیام دارم خداحافظی می‌کنم.» اما ناگهان خودت را به پاهایم چسباندی. و پرسیدی: «خاله، من تو را دوباره می‌بینم؟» گفتم: «به‌زودی. خیلی زود.» اما راستش را بخواهی، همان لحظه فهمیدم بعضی «به‌زودی»ها فقط یک وعده به دیگری نیستند؛ خواهشی هستند که آدم از زندگی می‌کند. بعد نگاهت کردم و گفتم: «می‌خواهی امشب بیایی خانه‌ی من؟ پیش من بمانی؟» لبخند زدم. گفتی: «نمی‌دانم…» کمی به مادرت نگاه کردی و کمی هم به پدرت. بعد گفتی: «نه. آن‌ها از دوری من غصه می‌خورند.» و دوباره مرا در آغوش گرفتی. چه می‌دانستی از دلتنگی، رایان؟ چه می‌دانستی از آن نیروی عجیبی که آدم را میان ماندن و رفتن پاره می‌کند؟ تو فقط پنج ساله‌ای؛ اما امشب فهمیدی که دوست داشتن یعنی گاهی از خواسته‌ی خودت بگذری تا قلب دیگری نگیرد. از تو جدا شدم. از خانه بیرون آمدم. آمدم به خانه‌ی خودم؛ اما حقیقت این است که چیزی از من همان‌جا، در آغوش کوچک تو، جا ماند. رایانم، آدم گاهی در تمام عمرش دنبال معنای آرامش می‌گردد؛ در عشق، در سفر، در کتاب، در آغوش، در فلسفه، در هزاران کلمه‌ای که می‌خواهد جهان را برایش توضیح دهند. و من امشب، آرامش را در کنار یک کودک پنج‌ساله دیدم؛ کودکی که فقط گفت: «کنارت آرامش دارم.» رایانم، روشنایی‌ها همیشه از پنجره نمی‌آیند؛ گاهی از چشم‌های یک کودک می‌تابند. و بدان، آغوش بعضی آدم‌ها، حتی اگر کوتاه باشد، تا سال‌ها در استخوان آدم باقی می‌ماند. اما من فقط می‌دانم که امشب، وقتی از تو دور شدم، قلبم با من نیامد. قلبم پیش تو ماند. پیش همان چشم‌های باز، پیش همان لبخند کوچک، پیش همان دستی که دستم را فشرد، پیش همان صدایی که گفت: «من تو را دوباره می‌بینم؟» آری، رایانم. دوباره می‌بینمت. خیلی زود. و تا آن روز، اگر دلت خواست شیطانی کنی، بدو، بخند، خانه را پر از صدایت کن؛ فقط یادت باشد جایی در این دنیا، یک نفر هست که از همان شب نخست، تو را با تمام قلبش دوست داشته است. رایانم، دوستت دارم خاله رویا @royayiiii📚

  • 14 авг.4 07410

    без подписи

  • 13 авг.3 87012

    без подписи

  • 13 авг.4 11418

    قسمت هفتم به قلم دکتر .ر. کیانی بعد از خانه‌ی خانم‌بَس، راه افتادم سمت خانه‌ی تاج‌الملوک. قمشه‌ی آن روزها، شهرِ کوچه‌های باریک و دیوارهای کاهگلی بود؛ دیوارهایی که آفتاب بر شانه‌هایشان می‌نشست و غروب، سایه‌های کشیده‌شان را تا میانه‌ی کوچه می‌فرستاد. خانه‌ها نزدیکِ هم بودند، اما دلِ آدم‌ها همیشه چنین نزدیکی‌ای را نمی‌شناخت. هنوز چند قدمی بیشتر به خانه‌ی تاج‌الملوک نرفته بودم که فریاد حسنعلی، شوهرش، از اندرون خانه برخاست و در کوچه پیچید: «تاج! تاجی! *ضعفه کَری؟» تاج‌الملوک، با همان ادبِ آمیخته به احتیاطی که در برابر شوهرش داشت، جواب داد: «بله، آقا حسنعلی.» حسنعلی گفت: «بدو، برو با این گوشت‌های تازه‌ای که خریدم آبگوشت بار بذار. این بچه‌ی یتیمِ مفلس داره میاد. ارثش رو تقسیم کردیم؛ بذار سیر از خونه بره بیرون. ارثش حلالمون بشه.» تاج‌الملوک گفت: «ولش کن… خودم شش تا بچه ی قد و نیم قد دارم. تازه فکر کردی اون دختره‌ی نحس کیه؟ یادت نیست؟ با قدم نحسش، اول مادرش رو زیر خاک کرد و بعد باباش رو؟» من پشت در ایستاده بودم. کوچک بودم؛ اما بعضی دردها منتظر بزرگ شدن آدم نمی‌مانند. صدایشان را می‌شنیدم و هر کلمه، مثل سنگی کوچک اما سنگین، از پشت دیوار می‌گذشت و بر دلِ من فرود می‌آمد. بچه‌ی یتیم. آن روز هنوز نمی‌دانستم یتیمی چیست؛نمی‌دانستم چرا مرگِ پدر و مادر باید گناهِ فرزند شمرده شود. اما می‌دانستم این کلمه، وقتی درباره‌ی من گفته می‌شود، چیزی درونم را خاموش می‌کند.کودک شاید معنای بسیاری از واژه‌ها را نداند؛اما لحنِ آدم‌ها را خوب می‌فهمد. فریدون کنارم ایستاده بود و دستم را در دست داشت. نگاهم کرد. تخمه‌هایی که در دست دیگرش بود، یک‌باره از میان انگشتانش فرو ریخت؛ انگار خشم، پیش از آن‌که به زبانش برسد، دست‌هایش را لرزانده باشد. باقیِ تخمه‌ها را هم با نفرت بر زمین ریخت و گفت: «گندشون بزنم… لعنت به هر چی آدمِ بدذاته! این عوضیا نمی‌گن بچه گوش داره؟ می‌شنوه… ممکنه همین الان پشت در باشه.اصلاً پشت در هم نباشه، یعنی چی نحس؟بچه برکته، رحمته، پاکه… چه آدمایی‌ان اینا؟» بعد جلو رفت و مشت بر در کوبید. در باز شد. حسنعلی مقابلش ایستاد. فریدون گفت: «حسنعلی، مرد حسابی! صداتون تا ته کوچه میاد. این چه حرفاییه که می‌زنید؟ تاج، پیش خودش نمی‌گه خدا رو خوش نمیاد در مورد یه بچه‌ی معصوم این حرف‌ها رو بزنه؟» حسنعلی با پوزخندی از سرِ تحقیر جواب داد: «تو از خدا حرف نزن، فریدونی! تو که اختیار کمربند خودت دستت نیست و خانم‌بازی می‌کنی.» فریدون سرش را پایین نیاورد. گفت:زیرش نمی‌زنم. دستمزدشونم سه برابر می‌دم.» هنوز کلامش به پایان نرسیده بود که حسنعلی دست بلند کرد و چنان سیلی‌ای بر گوشش نشاند که صدای آن در سکوت کوچه پیچید. بعد گفت: «برو، مردتیکه عیاش!» فریدون چند لحظه خاموش ماند. در چشم‌هایش آتشی بود که اگر رهایش می‌کردند، شاید تمام کوچه را به خاکستر می‌نشاند؛ اما چیزی در او، چیزی از جنسِ مرام، هنوز افسارِ خشم را در دست داشت. آرام گفت:«تو مرام ما لوطی‌ها نیست که نمک کسی رو بخوریم و روش چاقو بکشیم.» دست برد در جیبش. چاقویی بیرون آورد. تیغه در روشنای کوچه برق زد؛ برقی سرد و کوتاه، مثل خاطره‌ای خونین که سال‌ها در تاریکیِ خودش خوابیده باشد و هنوز دندان داشته باشد. گفت: «ببین… این چاقو خاطره زیاد داره.» نگاهی به تیغه انداخت و بعد چشم در چشمِ حسنعلی دوخت: «اما حرمت نون و نمک حالیش میشه. سیلیِ نامردی زدی. محکم هم زدی. این‌بار، به حرمتِ نون و نمک، ازش می‌گذرم. اما یه بار دیگه تکرار کنی، با همین چاقو گوشات رو می‌برم؛ تا برای بقیه هم درس عبرت بشی.» و برگشت و رفت. من مانده بودم و قامتش که در امتداد کوچه دور می‌شد. چشمم از او جدا نمی‌شد. در تمام جهانِ کوچکِ آن روزِ من، فقط یک خواهش بود: نرو… فریدون، نرو. منو هم با خودت ببر. نمی‌دانم آن را گفته بودم یا نه. شاید اصلاً زبانم یارای گفتنش را نداشت. شاید بعضی فریادها آن‌قدر عمیق‌اند که از گلو بیرون نمی‌آیند؛ مستقیم، راهِ دلِ دیگری را پیدا می‌کنند. فریدون چند قدم بیشتر نرفته بود. ایستاد. برگشت. انگار صدای خاموش مرا شنیده باشد. آمد طرفم، خم شد، مرا در آغوش گرفت و بعد بر شانه‌هایش نشاند. و من، بر شانه‌های فریدون، از آن خانه دور شدم. پانویس :✏️ ضعفه= ضعیفه ، خطاب تحقیر آمیز برای زنان @royayiiii📚

  • 12 авг.3 9531510

    بر در میخانه رفتن ، کار یک رنگان بود خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست🎀 @royayiiii📚

  • без подписи

  • قسمت ششم به قلم دکتر .ر.کیانی و آنجا، در خانهٔ مونس، هیچ‌کس روسری‌ام را از سر نمی‌کشید. هیچ‌کس با خنده مرا به شرم نمی‌نشاند و هیچ‌کس نمی‌گفت قدمم نحس است.و من، در پناه همان چند ساعتِ کوتاه، گاه از یاد می‌بردم که کودکی‌ام چه اندازه بی‌پناه است. خانهٔ مونس برای من خانه‌ای بود که در آن، بودنم جرم نبود. گاهی با خود می‌اندیشیدم: کاش تمام کودکی‌ام را در خانهٔ مونس و مهری می‌گذراندم؛کاش سهم من از آن سال‌ها، همان دو خانه بود؛ جایی که می‌توانستم گوشه‌ای بنشینم و نترسم، بخندم و شرمنده نشوم، بازی کنم و چشم به در نداشته باشم که مبادا کسی برای شادیِ کودکانه‌ام مجازاتی در آستین داشته باشد. اما کودکیِ من نیز، مانند قرص نانی بود که باید میان چندین دهان قسمت می‌شد؛هر روز خانه‌ای، هر خانه کاری، و هر آدمی حکمی برای من داشت. از خانهٔ مونس که بیرون می‌آمدم، راهِ خانهٔ خانم‌بس را پیش می‌گرفتم. خانم‌بس بیشتر وقت‌ها خواب بود. نه آن خوابِ آرامی که آدم پس از خستگی به آن پناه می‌برد؛ خوابِ او بیشتر به گریختن از زندگی می‌مانست؛ گویی می‌خواست چند ساعت از جهانی که سهمش از آن چیزی جز رنج نبود، غایب باشد. زندگی جایی در درونش شکسته بود. خیانت دیده بود و افسردگی، چون سایه‌ای سنگین و بی‌پایان، بر سرِ خانه‌اش افتاده بود. دو کودکِ شیر به شیر داشت؛ یکی یک‌ساله و دیگری دوساله. من که به خانه‌شان می‌رفتم، کارم بیشتر کهنه عوض کردن بچه‌ها و شستنِ *دواچی بود.خانه فقیر بود؛ اما بعدها فهمیدم فقر همیشه در جیب آدمی خانه نمی‌کند. گاهی از درزِ دیوارها بالا می‌رود، روی سفره می‌نشیند، در نگاه زن لانه می‌کند و آن‌قدر در سکوتِ خانه ریشه می‌دواند که حتی دیوارها نیز بوی شکست می‌گیرند. تمام ارثیهٔ خانم بس را شوهرش،فریدون در قمار باخته بود. قمار، گاهی تنها پول آدم را نمی‌برد؛ خانه را هم می‌برد، اعتماد را هم، و گاهی آبروی یک خانواده را بی‌آنکه حتی یک آجر از دیوارش کم شود. و خانهٔ خانم‌بس، از آن خانه‌هایی بود که سکوتشان از فریادِ هزار مصیبت رساتر بود. شوهرش مردی عیاش بود؛ اغلب خانه نبود و اگر می‌آمد، مست و ملنگ می‌آمد؛ از آن مستی‌هایی که آدم برای چند ساعت خودش را از یاد می‌برد و خیال می‌کند دنیا نیز او را از یاد برده است.با این همه، عجیب بود که گاهی، وقتی سرحال می‌آمد، برای من می‌رقصید و آواز می‌خواند. می‌خندید؛ بلندبلند می‌خندید؛ و تا بوقِ سحر، خانه را از آواز و خنده پر می‌کرد. او مردی گرفتار بود. خودش می‌گفت خانم‌بس را بسیار دوست دارد، اما گرفتارِ هوسِ تنوع است؛ گویی دلش یک زن می‌خواست و هوسش، هر بار زنی دیگر را صدا می‌زد. شاید همین هوس بود که او را به سوی زنانی می‌کشاند که تن خویش را برای نانِ شب می‌فروختند؛ زنانی که پولشان را می‌گرفتند و می‌رفتند؛ نه ادعای عشق داشتند، نه قصدِ خانه‌خرابی، نه نقشه‌ای برای ربودنِ مردی از آغوشِ زنی دیگر. آن روزها من کودک بودم و معنای بسیاری از این چیزها را نمی‌فهمیدم. اما بعدها که بزرگ شدم، فهمیدم آدم‌ها همیشه در دو صفِ «خوب» و «بد» نمی‌ایستند. گاهی آدمی خطاکار است، بی‌آنکه خبیث باشد؛گرفتار است، بی‌آنکه مکار باشد؛و بدبخت است، بی‌آنکه بدجنس باشد. میانِ بدبختی و بدذاتی، فاصله‌ای‌ست به وسعتِ تمامِ انسانیت. خانم‌بس مرا آزار نمی‌داد. محبتم نمی‌کرد، اما آزارم هم نمی‌داد. مرا در آغوش نمی‌گرفت، اما سنگی هم بر دلِ کوچک من نمی‌گذاشت. با من مهربان نبود، اما نامهربانی هم نمی‌کرد. خنثی بود؛ مثل پنجره‌ای که نه گشوده است و نه بسته؛نه نسیم از آن می‌آید و نه سنگی از پشتش پرتاب می‌شود. هر غذایی که خودش می‌خورد، به من هم می‌داد.و همین، برای کودکی که از خانه‌ای به خانهٔ دیگر می‌رفت، معنای کوچکی نداشت. سال‌ها بعد فهمیدم که خانم‌بس و شوهرش،حقِ ارثِ مرا بالا نکشیدند. آدم‌های بدبختی بودند، اما مکار نبودند؛و این دو، در حسابِ اخلاق، هرگز یک چیز نیست. آن شب‌ها برای من عجیب بود. مردی که در روزهای دیگر، نبودنش را می‌شد از سنگینیِ خانه فهمید، گاهی شب که می‌رسید،چنان سرخوش می‌شد که گویی در تمامِ جهان غمی وجود ندارد. و من، کودکِ خاموشِ گوشهٔ اتاق،به رقص و آوازش نگاه می‌کردم. چه تناقض غریبی بود؛ آدم‌هایی که از درون فرو ریخته بودند، گاهی بلندتر از همه می‌خندیدند؛ خانه‌هایی که غم در آنها مثل مهمانیِ قدیمی جا خوش کرده بود،ناگهان با آواز روشن می‌شدند. من آن روزها هنوز نمی‌دانستم زندگی چیست. فقط می‌دانستم آدم‌ها می‌توانند هم‌زمان بخندند و بدبخت باشند؛ می‌توانند کنار یکدیگر بنشینند و از همیشه تنهاتر باشند؛و کودکی می‌تواند میان انبوه آدم‌ها بزرگ شود و باز، در اعماق دلش بپرسد: آیا کسی واقعاً مرا دید؟ و شاید تمام چیزی که آن کودک می‌خواست، چیز بزرگی نبود. نه عروسکی گران‌قیمت، نه لباسِ نو، نه سفره‌ای رنگین. فقط یک آغوش. پانویس:✏️ دواچی: پارچه‌های نخی ارزان‌قیمت که قبل از رواج پوشک، بچه را با آن ضد نشت ( عایق‌بندی) می‌کردند! ( کهنه هم می‌گفتند) @royayiiii📚

  • 12 авг.7 312264

    در بابِ این‌که سیمین دانشور از جلال آل‌احمد طلاق نگرفت، گاهی با خود می‌اندیشم: شاید این، از عاقلانه‌ترین تصمیم‌های زندگی‌اش بوده است! آخر آدمی با خود می‌گوید: «طلاق می‌گیرم، ازدواجِ دیگری می‌کنم و پردهٔ تازه‌ای از نمایش زندگی بالا می‌رود.»غافل از آن‌که در بسیاری از نمایش‌های خانوادگی ایران ، بازیگر عوض می‌شود، اما متن همان متن است! مرد تازه می‌آید؛ سبیلش فرق دارد،😙 رنگ چشم‌هایش عوض شده، قد و قواره‌اش کمی متفاوت است؛ اما اگر همان افکار، همان عادات و همان شاهکارهای اخلاقی را در چمدانش آورده باشد، این دیگر ازدواج نیست؛ تعویضِ دکور است! ممکن است آدم هزار بار شوهر عوض کند؛اما اگر بخت با او یار نباشد، از میان صد هزار مرد، همان یک نفر را هم پیدا نمی‌کند که بفهمد «زندگی مشترک» مسابقهٔ تعیین رئیس نیست! اصلاً بعضی مردها چنان به ریاستِ منزل علاقه‌مندند که گویی در بدو ورود،حکمِ نخست‌وزیریِ خانواده را با قبالهٔ ازدواج تحویل گرفته‌اند!حالا هزاران حق هم ضمن عقد بگیر در عمل با پوسته کاغذ شکلات تافی هیچ فرقی ندارد . بعد هم با نهایتِ بزرگواری اجازه می‌دهند زن، در امور خانه اظهارنظر کند؛البته مشروط بر اینکه نظرش قبلاً با نظر آقا مطابقت داشته باشد!گاهی به نظرم زندگی مشترک شبیه همان اجاق گاز است؛ اجاق را عوض می‌کنی، استیلش شیک‌تر است، دکمه‌هایش براق‌تر، شعله‌هایش هم شاید آبی‌تر؛ اما اگر آشپز همان آشپز باشد و غذایش همان غذا، تغییر اجاق، انقلابِ آشپزخانه محسوب نمی‌شود! البته این‌ها همه از سرِ مطایبه است؛وگرنه هنوز به وجود مردانی امیدوارم که نه خود را سلطان بدانند، نه زن را رعیت؛مردانی که بفهمند آدمی را نه با سبیل می‌سنجند، نه با قد و قواره و نه با جنسیت؛نه با صدای کلفت ملاکِ آدمیت، عقل است و اخلاق و آن مقدار شعوری که آدم را از «خود شِکَر پنداری» نجات دهد! و چه نیکو گفته‌اند و اگر نگفته‌اند، بگذارید من گفته باشم: در ازدواج، چهره‌ها تغییر می‌کنند؛ اما اگر شعور تغییر نکند، عروس فقط داماد را عوض کرده است،نه سرنوشت را! دکتر رکسانا"رویا" @royayiiii📚

  • 12 авг.7 635333

    در پی‌نوشتهٔ خانم طیه: گاهی به نظرم می‌رسد بعضی مردها، جلال‌آل‌احمدهای کوچک‌اند؛عاشقِ اعتراض، شیفتهٔ فریاد و همیشه آماده‌اند برای هر آن‌که خلاف میلشان بیندیشد، خطابه‌ای از خشم برپا کنند. البته مردانِ نجیب و خوش‌خُلق کم نیستند؛مردانی که نه از جهان طلبکارند، نه از آدمیان، و نه هر صبح با غرغر و شکایت از خواب برمی‌خیزند. اما بعضی را ترکیبی‌ست شگفت: خودشیفته، عیب‌جو، بدبین و همواره حق‌به‌جانب؛ خویشتن را معیارِ عقل می‌پندارند و دیگران را خطای خلقت! چنان شیفتهٔ خویش‌اند که اگر روزی آینه ، حقیقت را بی‌پرده پیش رویشان بگذارد، بی‌گمان آینه را متهم خواهند کرد که شعورِ کافی برای بازتاب‌دادنِ عظمتِ ایشان را ندارد. دکتر رکسانا"رویا" @royayiiii📚

  • 12 авг.7 064142

    فحش‌نامه یا یادداشت روزانه! یادداشت‌های روزانهٔ جلال آل احمد را ورق زدم و دلم آشوب شد. راستش هیچ وقت به او ارادت نداشتم. این یک‌دو روز که نوشته‌هایش را نگاهی انداختم، بیش از پیش احساس می‌کنم به او ارادت ندارم! کتاب را ورق زدم و وحشت کردم از آنهمه بخل و حقد و حقارت. وحشت کردم از آنهمه غرغر و نک‌ونال. وحشت کردم از آنهمه عیب‌جویی و تحقیر و تمسخر این و آن. وحشت کردم از آنهمه خودشیفتگی و خودحق‌پنداری. وحشت کردم از آنهمه اندازهٔ دهان را ندانستن و گنده‌گویی! و وحشت کردم که این آدم چطور سال‌ها خروار خروار عقده و نفرت از دیگران را با خودش حمل کرده و زیرش نزاییده! ورق زدم و دیدم یارشاطر را همه جا بار قاطر و یک جا جهود بهایی لقب داده. ورق زدم و دیدم ایرج افشار را پسرهٔ احمق و عبدالله انوار را ملعون خطاب می‌کند. ورق زدم و دیدم از منوچهر ستوده و خانلری و زریاب و تقی‌زاده تا همایون صنعتی‌زاده و بهمن محصص و فلان و بهمان به همه و همه نسبت‌های ناروا می‌دهد. ورق زدم و دیدم صغیر و کبیر را پدرسوخته و قلابی و گنده‌گوز و خر و قالتاق می‌نامد. ورق زدم و دیدم شعر علی‌اکبر دهخدا و حمیدی شیرازی را بندتنبانی و شعر شاملو را اباطیل مکرّر می‌خواند. و ورق زدم و دیدم فروغ فرخزاد را دخترهٔ احمق و جایی دیگر دخترهٔ هرزه خطاب می‌کند: «این دخترهٔ احمق و دهن‌بین و نشخوارکنندهٔ اباطیلی که می‌شود شمرد هر چندتایش مال کی است و هرزه. من که مردم بی‌دعوت جایی نمی‌روم و او که مثلا زن است... اَه!... ته قضیه باز نجابت مذهب می‌گوید این‌ها نجسند و فاح... ه‌اند و به خانه‌ات راه ندارند.» ورق زدم و دیدم وزارت فرهنگ را وزارت خرچنگ تعبیر می‌کند. به هر بلند و کوتاهی انگی می‌زند و هرکس را به چوبی می‌راند. البته که جز اهالی ادبیات و هنر از خجالت اقوام و آشنایان زنش هم خوب درآمده و حتی زن خودش سیمین را زنک خطاب می‌کند: «زنک [=سیمین دانشور] تنهاست و بیش از این نمی‌شود تنها در آن خانه سر قبرستانش گذاشت. نمی‌‌دانم چرا و چگونه چنین آدمهای بیماری را بزرگ و برجسته می‌کنیم! پناه بر خداوند! ✍🏻عاطفه طیه @royayiiii📚

  • 12 авг.6 33187

    من اصولاً با ضرب‌المثل‌ها سرِ سازگاری ندارم؛ این جملاتِ محترمِ سالخورده، بیش از آن‌که حکمت باشند، گاهی شبیه شایعاتی‌اند که از فرطِ تکرار، لباسِ حقیقت پوشیده‌اند. مثلاً می‌فرمایند: «مشت، نشانهٔ خروار است.» کدام مشت؟ کدام خروار؟ یک مشت آدمِ بی‌رحم دیدی، نتیجه می‌گیری یک خروارشان هم بی‌رحمند؟ اشتباه است عزیزم! با همین منطق، اگر یک مشت دکتر بی‌رحم باشند، باید از فردا برای کل جامعهٔ پزشکی مجلس ختم بگیریم! من اساساً به ضرب‌المثل‌ها اعتماد ندارم. بسیاری‌شان آن‌قدر خرافه و تعمیمِ بی‌جا در خود دارند که اگر روزی میان «فال قهوه» و «ضرب‌المثل» مجبور به انتخاب شوم،با کمال تأسف برای ادبیات، فنجان قهوه را انتخاب می‌کنم! دست‌کم فال قهوه ادعا نمی‌کند که یک مشت، نمایندهٔ تمامِ خروار است! بعضی ضرب‌المثل‌ها را باید نه قاب کرد، نه به دیوار زد؛ باید مؤدبانه گذاشتشان روی میز و گفت: «پدرجان، دورانِ شما گذشته؛ لطفاً دیگر برای زندگیِ ما نسخه نپیچ!🧠 دکتر رکسانا "رویا" @royayiiii📚

  • 12 авг.5 788151

    مردی می‌گفت: «پیش از ازدواج، زنانی را دیده بودم که چادر بر سر داشتند و با همان پوشش، به همسرشان خیانت می‌کردند. اکنون هرگاه همسرم حجاب می‌کند، سایه‌ای در ذهنم می‌گذرد که نکند این پوشش، پرده‌ای باشد برای پنهان‌کردن خطایش باشد. از حجابِ موها هراس دارم؛ هرچه در زندگی‌ام خیانت زنهای محجبه پررنگ‌تر شد، این ترس نیز پررنگ‌تر شد.» حرفش برایم عجیب بود؛ نه از آن رو که حجاب را با خیانت یکی می‌دانست،بلکه از این جهت که فهمیدم آدمی گاهی سال‌ها بعد از یک واقعه،هنوز با شمشیرِ همان نبرد زندگی می‌کند. او دیگر حجاب را نمی‌دید؛ خاطره‌ای را می‌دید که حجاب به آن گره خورده بود. و مگر ذهن انسان چه شگفت صحنه‌ای‌ست؛ گاه یک تکه پارچه، یک عطر، یک نگاه، یا حتی سکوتی کوتاه، می‌تواند پرده را کنار بزند و مرده‌ترین خاطرات را دوباره به صحنه آورد.شاید بسیاری از بدگمانی‌های ما نه از آنچه اکنون در برابرمان ایستاده،که از آنچه روزی پشت سرمان اتفاق افتاده، زاده می‌شوند... دکتر رکسانا"رویا" @royayiiii📚

  • 12 авг.6 120143

    ذهن‌های زیبای این جهان هستند که بر صورت‌ های زیبا غلبه خواهند کرد.آن‌ها با به دست آوردن ذهن‌ها، قلب‌ها را به دست می‌آورند. 🎥 آنا کارنینا @royayiiii📚

  • 12 авг.5 802123

    گفت‌وگوی رادیو ایران دربارهٔ قیصر امین‌پور، با حضور استاد گرانقدر، جناب آقای سامع🌹

  • 12 авг.5 853473

    شوالیه جانم، ما رهگذرانِ این صحنهٔ کوتاهِ جهانیم؛ می‌آییم، نقشی بازی می‌کنیم و پرده،بی‌آن‌که از ما اجازه‌ای بخواهد، فرو می‌افتد. پس چنان زندگی کنیم که چون پرده فروافتاد، از ما نه زخمی بر دلِ آدمیان مانده باشد،که چراغی در شبِ کسی روشن مانده باشد؛ و عزیزانمان، هرگاه نام ما را بر زبان آوردند، اندوهشان با خاطره‌ای شیرین درآمیزد. دنیا مگر ماندنی‌ست؟ آنچه می‌ماند، نه بودنِ ما، که اثری‌ست که بر دلِ دیگران نهاده‌ایم... دکتر رکسانا"رویا" @royayiiii📚

  • 12 авг.6 191194

    زیاد به من زخم زدی؛ اما هر بار که دیدم سادگی‌ست که به تو راه می‌دهد، نه حیله، و زخم‌هایت از نادانی‌ست، نه از پدرسوختگی،بخشیدمت. من فرقِ آدمی را که از حماقت می‌رنجاند، با آن‌که از روی عمد زخم می‌زند، می‌فهمم. اولی را می‌شود بخشید؛ چون گاهی خودش هم نمی‌داند چه بر سر دیگری آورده است. اما دومی را نه؛ چون می‌داند کجا را نشانه می‌رود و باز هم دست از زخم‌زدن نمی‌کشد. دکتر رکسانا "رویا" @royayiiii📚

  • 12 авг.6 240583

    شب‌های سفید روسیه به من آموختند که برای روشن ماندن، همیشه به آمدنِ صبح نیاز نیست؛ گاهی کافی‌ست در دلِ تاریکی، چراغِ خودت باشی. دکتر رکسانا"رویا" *ساعت یکِ نیمه‌شب، به وقتِ سن‌پترزبورگ @royayiiii📚

  • 12 авг.6 715161

    یک نقاشی احمقانه بکش! یک شعر «لی لی لولو» بگو! یک آواز «لا لا لی لی» بخون! توی آشپزخانه «دیرام درامی» برقص! چیز جدیدی به جا بگذار که قبلاً توی دنیا نبوده! ✍🏻 شل سیلور استاین @royayiiii📚

  • 12 авг.6 188172

    گاه در گفت‌وگوی مولانا با شمس، با خود می‌اندیشم که شاید شمس، هرگز تنِ خاکی نداشته است؛ شاید او را جهانِ بیرون نیافریده، بلکه روحِ مولانا از ژرفای خویش برکشیده است؛ انسانی که پیش از آن‌که در کوچه‌ای قدم بگذارد، در خلوتِ ذهن او زیسته بود. من نیز، در پنج یا شش سالگی، شمسِ خویش را داشتم. دوستی عاقل و خاموش که در جهانِ کودکی‌ام همیشه حاضر بود. با او سخن می‌گفتم، از او می‌آموختم و گاه چنان حضورش را حقیقی می‌دیدم که درباره‌اش با مادرم حرف می‌زدم؛ بی‌آن‌که لحظه‌ای از خود بپرسم آیا دیگران نیز او را می‌بینند یا نه. چه می‌دانیم؟ شاید خیال، تنها نامِ دیگری‌ست برای حقیقتی که چشمِ دیگران توانِ دیدنش را ندارد. گاهی تخیل چنان جان می‌گیرد که در تنهایی، حضورِ دیگری را در اتاق احساس می‌کنی؛ صدایی، نگاهی، هم‌صحبتی که از هیچ‌جا نیامده، اما برای تو از بسیاری آدمیان واقعی‌تر است. از همین روست که من تنهایی را دوست می‌دارم. تنهایی، همیشه خالی‌بودن نیست؛ گاه دری‌ست که گشوده می‌شود به سوی آدمیانِ بی‌آزارِ جهانِ رویا؛ آنان که نه زخمی می‌زنند، نه چیزی از تو می‌خواهند، و تنها می‌آیند تا در سکوتِ تو بنشینند و جهان را اندکی قابل‌تحمل‌تر کنند. شاید هر کودکی، شمسِ خویش را دارد؛دوستی که جهان هنوز نامی برایش نیافته است. دکتر رکسانا"رویا" @royayiiii📚