tgindex
دِژ
@sa_Novemberперсидский

جای برای فرار.

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
26
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
269
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
86
26 постов
Вовлечённость
32,0%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 26
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
39
1/48двое суток
44
1/72трое суток
48

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • 10 авг.36удалён 14 авг.

    اگر دوست داشتید اینجا هم جاین شوید. https://t.me/last_ref

  • لینک ناشناس نو! حرف، انتقاد، پیشنهاد و یگان کتاب خوبی سراغ دارید به من هم پیشنهاد کنید. https://t.me/HarfChatBot?start=d5176c76f8e2

  • روی یک چوکی، کنار یک خانم نشسته بودم. نمی‌گویم کجا؛ نمی‌گویم چرا. او به من نگاه می‌کرد؛ به دختری که بعد از مدت‌ها با سر و وضع مرتب از خانه برآمده بود. من هم به او نگاه می‌کردم. حجاب سیاهی به تن داشت و از پشت آن همه سیاهی، فقط دو چشمش معلوم بود. به چشم‌هایش…

  • روزهای زیادی را سراغ دارم که دلم می‌خواست گلوله‌ای به تنم بنشیند تا دلیلی عیان برای گریه کردن داشته باشم.

  • روی یک چوکی، کنار یک خانم نشسته بودم. نمی‌گویم کجا؛ نمی‌گویم چرا. او به من نگاه می‌کرد؛ به دختری که بعد از مدت‌ها با سر و وضع مرتب از خانه برآمده بود. من هم به او نگاه می‌کردم. حجاب سیاهی به تن داشت و از پشت آن همه سیاهی، فقط دو چشمش معلوم بود. به چشم‌هایش خیره شدم. مژه نداشت. نه اینکه مژه‌هایش کم باشد؛ اصلاً نداشت. چشمانش آب گرفته بود؛ همان آبی که بعد از گریه‌های زیاد در چشم آدم می‌ماند. حتما آن‌قدر گریه کرده بود که اشک دیگر راه ریختن نداشت. سکوت ره خودش شکست. پرسید: «ازدواج کردی؟» البته بین افغان‌ها، این سوال تقریباً اول هر آشنایی است. گفتم: «نه.» من نپرسیدم ازدواج کرده یا نه. فقط گفتم: «آمدن به ای‌جا برایت مفید بوده؟» سرش ره تکان داد و گفت: «بلی… حالی یک کم بهتر است.» گفت دوازده سال می‌شود که مادرش فوت کرده. بعد از مادرش، خانم مامایش ره هم از دست داده؛ زنی که به گفتهٔ خودش، از مادر کمتر نبود و همیشه مثل دختر خود با او رفتار می‌کرد. اشک در چشمانش حلقه زد، اما باز هم ادامه داد. گفت پدرش ره هم از دست داده‌اند. بعد برادرش در جبهه شهید شده. اشک تا لب پلک‌هایش آمده بود، اما نمی‌ریخت. فقط آرام گفت: «هر روز از خدا مرگ می‌خواهم، اما نمی‌میرم.» همان لحظه از خودم خجالت کشیدم. با خود گفتم شاید بی‌اختیار زخمش ره تازه کرده باشم. بعد از نامزاد برادرش قصه کرد؛ اینکه بعد از شهید شدن برادرش با کس دیگری ازدواج کرده و حالی دو طفل دارد. بوتل آب ره که در دستم بود، به طرفش گرفتم. گفتم: «یک کم آب بنوش.» حالا بیشتر از هر چیز، به چشم‌هایش نگاه می‌کردم. چشم‌هایی که خستگی سال‌ها در آن خانه کرده بود. بی‌آنکه چیزی بپرسم، دوباره خودش شروع به حرف زدن کرد. گفت: «از وقتی مادرم مرده، لباس نو نپوشیدیم، جای نرفتیم، غذای خوب نخوردیم. حتی وقتی مهمانی می‌روم، خوابم می‌برد. تاریکی ره دوست دارم. دلم می‌خواهد تنها باشم. از همه‌چیز خسته شده‌ام. یک جای سبز می‌خواهم، یک جایی که هیچ‌کس نباشد و صدای هیچ آدم ره نشنوم. هر کسی ره که دوست داشتم از دست دادیم» دیگر گریه نمی‌کرد.‌ آرام شده بود. من هم خاموش نشسته بودم و می‌ترسیدم چیزی بپرسم که دوباره گریه کند. چند دقیقه گذشت. آخر دل به دریا زدم و پرسیدم: «خواهر داری؟» یک لحظه خاموش ماند، بعد گفت: «ها، دارم… خو به زندگی خود مصروف است. هیچ‌کس پرسانم ره نمی‌کند. نمی‌خواهم ازدواج کنم. تا حالی همه ره رد کردم. اصلاً نمی‌خواهم زنده باشم. چند بار خواستم خودم ره بکشم، اما خدا جان زنده نگاهم‌ کرده.» حالا دیگر واقعاً ترسیدم. تا آن لحظه فکر می‌کردم شاید شوهر دارد، شاید طفل دارد، شاید فقط زندگی سختی را تیر کرده باشد. اما نه… حالش از آنچه من تصور می‌کردم، خیلی خراب‌تر بود. چند دقیقه بعد، خودش دوباره پرسید: «مکتب خواندی؟» گفتم: «بلی. مکتب ره خلاص کردیم و پوهنتون ره هم تا یک جای خواندیم.» لبخند زد و گفت: «مه هم تا صنف هشت خواندیم. بعد که مادرم مرد، دگه مکتب نرفتم. دلم نمی‌خواست. حالی فقط مدرسه می‌روم.» بعد از آن، دیگر هیچ‌کدام چیزی نگفتیم. من فقط به یک جمله‌اش فکر می‌کردم؛ همان‌که گفت: «بعد از مادرم…» با خودم فکر می‌کردم، یعنی آدم چقدر درد می‌تواند با خود حمل کند که دوازده سال بگذرد، اما زمان برایش از همان روزی که مادرش را از دست داده، پیش تر نرفته باشد؟ چقدر حالش می‌تواند بد باشد که یک دقیقه گریه کند و بعد بخندد و خیلی عادی صحبت کند. چهار‌شنبه- ۷ اسد

  • شکلی دیگر از کلاه و گیتار این ترانه را برای تو می نویسم ای انسان مغموم در پیاده روهای مه آلود! این قدر راحت گریه نکن قطره قطره محو می شوی غرورت را حفظ کن اگر از زخم هایت خون جاری ست پیراهن قرمز بپوش! دو دستی کلاهت را بچسب که کار اصلی بادها ربودن کلاه هاست. ادامه تنهایی نباش به سمت بازار بپیچ! به سمت شلوغی و صدا کنار آدم ها بایست حتی اگر با کسی آشنا نباشی! ... این ترانه را برای تو می نویسم ای تنهای پشت میز کافه ها!زندگی فقط مستطیلی نیست به اشکال دیگر نیز فکر کن! "پاکو دلوچیا" که صدایش را می شنوی در شکلی از گیتار زندگی می کند و "کنی جی"از دهانه ساکسیفونش از زندان تنهایی گریخته است. بلند شو! بلند شو از روی صندلی بلند شو از روی خودت. خودت را بلند کن از پنجره ها چیزهای جالبی خواهی دید! این ترانه را برای تو می نویسم ای رنگ باخته در ظلمت شب! صدایت را از دست نده اشباح از سکوت جان می گیرند اگر از تاریکی ترسیده ای همین شعر را با صدای بلند بخوان! از کتاب «چه زود مهمانی تمام شد» رسول یونان

  • گرچه حافظه‌ی خوبی در به خاطر سپردن شعرها ندارم، جز شعر محبوبم، اما این روزها از رسول یونان می‌خوانم و محوِ شعر هایش می‌شوم. دیگر با صدای بلند نمی خندم با صدای بلند حرف نمی زنم دیگر گوش نمی دهم به صدای باد دریا پرنده پاواروتی پاورچین پاورچین می آیم و می روم بی سروصدا زندگی می کنم تو در من به خواب رفته ای رسول یونان

  • без подписи

  • без подписи

  • یک ترکیب خوب و جدانشدنی؛ کتاب و قهوه.

  • 25 июл.572из Mshhoria

    در باب فولدر «برای آزادی» من پنج ماه‌ قبل از امروز در‌ کانال تلگرامی‌ام در مورد این نوشتم که خواندن یادداشت‌های نویسندگان جوان و نوجوان افغانستانی را چقدر دوست دارم. در ادامه به این حرفم، یکی از دوستانِ خوب برایم ایده‌ دادند که یک فولدر بسازم برای کانال‌های نویسندگان جوان و نوجوان افغانستانی تا خوانده شوند. من فولدر را ساختم و حدود بیست کانال اضافه کردم از همین نویسندگان نوجوان؛ البته نمی‌شود به طور قاطع گفت نویسندگان، چون هیچ‌کدام از ما خودمان را نویسنده نمی‌دانیم. حالا تعداد کانال‌های این فولدر به تقریباً هفتاد رسیده است و بعد از این‌که خیلی‌ها در موردش نوشتند، فکر می‌کنم بهترست من هم چیزهایی در‌ این باب نوشته باشم. «برای آزادی» را من کاملا اتفاقی برای اسم این فولدر انتخاب کردم ولی فکر می‌کنم همین اسم، خود به تنهایی می‌تواند خیلی خوب و کامل، توصیف این فولدر را کند. کانال‌های این فولدر، انقلابی یا نویسندگی نیست. اکثر این نویسندگان جوان/نوجوان پژوهش، مقاله، رمان یا کتابی نمی‌نویسند، بلکه همه به نحوی می‌نویسند تا اظهار وجود کنند، تا هویت‌ داشته باشند و در این حبس, سکوت را بشکنند. آن‌ها از روزمرگی‌هایشان می‌نویسند و با همین یادداشت‌، خاطره و جستارهای کوتاه، نامرتب یا کاملاً اتفاقی به نحوی قیام می‌کنند در برابر این حبس. هدف این فولدر بسیار ارزشمندتر از آن است که به آن فقط برچسب نویسندگی را زد؛ هیچ‌کدام از ما روزانه پنجاه یا هزار کلمه نمی‌نویسیم اما با همین یادداشت‌ و روزمرگی‌های جسته گریخته‌‌ی واقعی در مقابل جامعه‌ی سرکوب‌گر که همواره در صدد خاموش‌ کردن و گرفتن هویت‌مان است، صدا بلند می‌کنیم و می‌گوییم: ما هستیم. لینک فولدر: https://t.me/addlist/Jknx4hMb-BNjYjc9

  • رسول یونان نوشته: «تو نیستی، اما من برایت چای می‌ریزم… دوست داری بخند، دوست داری گریه کن، و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش؛ مبهوت من و دنیای کوچکم. دیگر چه فرق می‌کند، باشی یا نباشی، من با تو زندگی می‌کنم.» بلی، من با تو زندگی می‌کنم. همه جا ترا حس می‌کنم، تو نشستی و ما ره نظاره می‌کنی. من هیچ‌گاه به رفتنت باور ندارم. هیچ‌گاه!

  • چون مزار را بلد نیستم، به پلار جان می‌گویم مرا به یک کتاب‌فروشی ببرد. نزدیک یک ساعت دور خودمان می‌چرخیم و آخرش پدر می‌گوید: «کتاب‌خانهٔ سلجوقی را ویران کرده‌اند.» چون دنبال آثار سامرست موآم و فردینان سلین بودم و حتی در جوی شیر و شهر هم هیچ اثری از آن‌ها پیدا نکرده بودم، اصرار می‌کنم یک کتاب‌فروشی دیگر هم پیدا کنیم. خلاصه، باز هم از این دو نویسنده چیزی پیدا نکردم؛ اما دستِ خالی هم برنگشتم. سه کتاب دیگر خریدم تا باشد برای خواندن.

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи