tgindex
سآبود
@sa_boudперсидский
Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
42
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
196
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
190
40 постов
Вовлечённость
96,9%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 42
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
42
1/48двое суток
48
1/72трое суток
51

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • با همه سختی‌هاش، اون جای قریب به 30 سالگی رو دوست دارم که داری دیت میری و به خودت میای که عههه! یک ماه شده ولی هنوز منطقت کنار احساساتت ایستاده‌. هنوز هم میتونی نگاش کنی و حواست جمع باشه که باید بیشتر فکر کنی. نه به این سرعت دنبال عشق و علاقه ای و نه حتی عنوان دوست‌دختر/دوست‌پسری. اون جینگولک بازی های بیست و سه-چهار سالگی خوش گذشت ولی دیگه دلخواه و مطلوب 30 سالگی نیست. حالا این "آهسته و آرام" رو به اون "غلیظِ پُرشور" ترجیح میدی.

  • مثل اینکه ایندفعه صدا زود رسید! امشب یک تماس با دو پیشنهاد کاری داشتم که از حوزه بیمارستان به دوره و من هیچ پیش زمینه ای ندارم و مغزم درد میکنه از این همه فکر کردن و بالا پایین کردن.

  • از من به شما نصیحت! مسئولیت پذیری پزشکان جوان رو به تجربه پزشکان پیر ترجیح بدین. ضرر نمیبینید!

  • در تمام زندگی ندانستیم "وات تو دو اَند وات نات تو دو"🚶🏻‍♀

  • پُررنگ ترین دغدغه ذهنیم اینکه "دیگه نمیخوام بیمارستان کار کنم." و حالا که نمیخوام پس چکار کنم؟

  • بعضی از همکارهام یا آلزایمر دارن یا عقب مانده ذهنی هستن. سوالاتی میپرسن که در جوابش فقط کافیه من چت های چند روز قبل مون رو بگردم و پیام ها و توضیحات کافی و شفاف قبلیم رو براشون ریپلای کنم. جدی جدی همینکارو هم میکنم! ترکش های باقی مانده #طرح

  • کاش این "سعادتمندی در خاورمیانه" دست از سر ما برداره...

  • دوستم یه کانکشن کاری خوب به کردستان عراق پیدا کرده. امروز با خنده در حالیکه توی ذهنم خیلی جدی داشتم فکر میکردم "کاش میشد"، برای یکی از دوستای دیگه‌‌ام تعریفش کردم و گفتم "البته این موشکا دنبال مون میان. ول مون نمیکنن. در هر حال شهید میشیم ولی ایندفعه برای اون طرفی ها." زندگی سعادتمند یک جوان در خاورمیانه!

  • پُررنگ ترین دغدغه ذهنیم اینکه "دیگه نمیخوام بیمارستان کار کنم." و حالا که نمیخوام پس چکار کنم؟

  • پُررنگ ترین دغدغه ذهنیم اینکه "دیگه نمیخوام بیمارستان کار کنم." و حالا که نمیخوام پس چکار کنم؟

  • در زندگی یکی از اطرافیانم چیزی در جریانه که لازمه یادآوری کنم: دکتر هلاکویی یه جمله ای راجبه ازدواج داره که میگه "ازدواجِ خوب خُب خوبه. ولی ازدواج بد، خیلی خیلی خیلی بده." ازدواج بد انقدر بده که حتی با جدایی هم بخشی از بدی هاش باقی میمونه.

  • مدت ها بود این روی پزشکی از یادم رفته بود. اینکه مریضی که عملا هیچ هوشیاری نداره و حتی چشماشو باز نمیکنه، انقدری بهتر بشه که خودش تنظیمات تختش رو دستکاری کنه. تا ابد درود بر علم!

  • مریض DKA بدحال دیشب، صبح انقدری خوب شده بود که هوشیار شده بود و طلب آب کرده بود. مریض مسمومیت با مخدر و الکل که دیروز خیلی استرسش رو داشتم هم آزمایشات امروزش از دیالیز نجاتش داد و پرستارش با خوشحالی گفت انقدری هوشیاره که نشسته. خوشحالم. حتی اگر این دوتا مریض منو نشناسن و هیچکس هم نفهمه من برای نوشتن دستورات درمانی این مریض ها و تغییرات بعدی شون، بدون حضور هیچ متخصصی، چقدر استرس تحمل کردم. DKA: اسیدی شدن خون بیمار دیابتی هست که ممکنه منجر به افت هوشیاری و کما بشه.

  • برای اینکه یادم بمونه: تو 29 ساعت گذشته فقط نهایتا 4 ساعت خوابیدم. از تمام دانسته ها و ندانسته هام استفاده کردم تا مریضا رو هندل کنم. استرس کشیدم. یک سری بیماری ها رو برای اولین بار میدیدم. کشیک دادن توی اورژانس و icu بیمارستان های تخصصی به عنوان پزشک عمومی هرچند تا الان طوری پدرمو در آورده که هزاربار به خودم گفتم 💩 توی چندرغاز پولی که در میاری، ولی منو به نسخه بهتری از "پزشک بودن" ارتقا داده. برای همینه که الان خسته‌ام، خیلی خیلی استرس کشیدم چون برای مریض های سخت خودم تصمیم گرفتم ولی؟ از این یادگیری، از این ترسی که داره قدم به قدم میریزه، خوشحالم...

  • هم کلاسی یکی از کلاس خصوصی های دبیرستانم مریضمه. سرطان داره و 4 سالِ گذشته خیلی زندگی عجیبی از بُعد سلامت جسمانی داشته‌. جهان این چند روز داره چیزهای عجیبی رو یادآوری میکنه!

  • امروز برای یه تعدادی از معلولین یه مرکز توانبخشی نسخه میزدم. کدملی هاشون رو وارد میکردم و یه نگاه گذرا به عکس کوچک گوشه صفحه مینداختم که از همون هم معلولیت و عقب ماندگی ذهنی شون مشخص بود. بعضی هاشون فامیلی ها و نام پدر یکسان داشتن و معلوم بود که خواهر بردارن. یکهو سه نفر از یه خانواده. جهان جای عجیبیه! عمیقا به فکر افتادم که میشد من یکی از اون کدملی ها و عکس ها باشم و یکی از اونها دختری که با سلامت کامل جسمی تونسته درس بخونه تا نسخه درمانی منو ثبت کنه.

  • زشت نیست با 33-34 سال سن میای داخل اتاق و سلام نمیکنی؟ آدم میمونه واقعا چی بگه...

  • کوچ میکنم به خاطراتِ تو, از صداهای بلند تو سَرم...

  • 24 июл.24141из medicaldoctorzlife

    درد و نفرین هزار باره بر زیستن با خانواده.

  • در دنیای موازی من از آزمون رزیدنتی امروز میومدم بیرون در حالیکه قرار بود ارتوپد یا جراح بشم. در دنیای واقعی از جلسه زدم بیرون و هیچ برنامه ای، مطلقا هیچ برنامه ای، برای انتخاب رشته ندارم و صرفا بهر تماشای آزمون شرکت کرده بودم. بزرگسالی یعنی آرزوها و رویاها تحت تاثیر مستقیم شرایط و جغرافیا قرار میگیرن...آه...

سآبود — tgindex