SaberAbar | صابر اَبَر
Статистика«اینجا میانِ شهر» محلِ قرار Unofficial channel...
- Последний пост
- 30 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 1 615
- 1/48двое суток
- 1 850
- 1/72трое суток
- 1 996
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
باید بگویم اندکی خوشی هم گاهی کافیست… خوشی های روزانه که ما را از مرگِ اندوه نجات دهد این روزها با دوستان(شاگردانِ سابق) و گروهم در اجرای هرشب ، در احوالاتی هستم که مشابهش را نداشتهام! تاتر بازی میکنم! تاتر… غذا میپزم و گربه هایم را نوازش میکنم، در روز به کسانی که دوستشان دارم فکر میکنم، خُر خُر های گربه ها را شُکر میکنم.مدرسه را سر میزنم.نمایشهای گالری را میچینیم! مامان و بابا را دیدم. موسیقی خوب گوش میکنم !روزی چند صفحه کتاب می خوانم! خیلی وقت ها هم نمیرسم!همچنان تلویزیون ندارم و دلیل داشتنش را همپیدا نمیکنم. و از اینکه خودم هستم خوشحالم، از اینکه مسابقهای ندارم. راه میروم! راه میروم و به فردا فکر میکنم که قرار است کارهای جدیدی بکنم! و به تو «تو» که یادآورِ روشنایی هستی. و تمرین میکنم، هر روز که نبینم کسانی را که نباید. همین! خوشی مَگَر همین نبود؟ #صابر_ابر ✍🏻✨
«آدم عینِ علفِ هرز است و خیلی زود به همهچیز عادت میکند.» — احمد محمود، زائری زیر باران کاش این یک چیز را هرگز یاد نگیریم؛ عادت کردن به جنگ. کاش هیچوقت دیدنِ خانهای که میسوزد، کودکی که میترسد، مادری که چشم به راه است و شهری که هر روز زخمیتر میشود، برایمان عادی نشود. این روزها، جنوبِ ایران فقط یک جغرافیا نیست؛ تکهای از قلب ماست که زیر صدای جنگ میتپد. - #صابر_ابر ✍🏻✨
چند یادآوری (کاملا شعاری) -به مامانت زنگ بزن -به کسی که دلتنگش هستی و منتظری احوالت رو بپرسه زنگ بزن - ناهار درست کن و سفارش نده - امروز ببوسش - و روی یخچال بنویس من یکبار زندگی میکنم ، مراقبش باش! - به یک حیوان امروز کمی از غذات رو بده -نذار حرف دیگران متوقفت کنه، مثل اسب بتازون - و امشب خوش بگذرون #صابر_ابر ✍🏻✨
نامه ای به « او» شاید این مدحِ نیکویی نیست اما باید بدانی اینجا که ایستاده ام غرق در توام و تو تمامم را زخم کرده ای از حبسِ وجودت مرا انداختهای میانِ یک «تَن» … «زخم» «زخم» عجب چیز عجیبیست یادآورِ درد و من به زخم زدن تو را محکوم میکنم تا دردِ حضورت وجودم را محتاج کند سعدی را بخوان: دردیست دردِ عشق که هیچش طبیب نیست گر دردمندِ عشق بنالد غریب نیست عزیزم فکر میکردم هرگز کسی را در این جهان خشمگین نبینم که صبح دستهایش بهار نارنج بچیند و شب ها برای خوابیدن موسیقی کلاسیک گوش کند تا خواب بیاید و ببردش… بگذار دریغ نکنم نه از تو که از خودم من «دوستت دارم» این را بلند می گویم و انگار می کنم زمان را قدر دانستهام. در ضمن دیگر لُپ برایم در هوا کِش نده من عاشق لَب بوسیدنم و تمام - بهار۴۰۵ #صابر_ابر ✍🏻✨
. اگر قرار بر این بود که روزی یاد شوم همین سه جمله کافیست: کسی که با هیچ کسدر رقابت نبود ، هیچ وقت اُمید را زمین نگذاشت و عاشقی بلد بود. - چهل و دو سالگی #صابر_ابر ✍🏻✨
. در ستایشِ آغوش به وقتِ سوگواری . وقتی یک نفر دستهای خود را برای جای گرفتنِ دیگری باز میکند تا او را میانِ قلب و سینه بفشارد ما در ذهنمان کلمه آغوش تداعی میشود. جایی میان دو دست که قرار است نبض در نبضِ «او» شویم. آغوش یک مکان است. بغلِ دیگری برای فشار دادن ولمسِ گونه دیگری بغلِ آمدهای یا رفتهای که دلتنگی در آن معنی میشود. محلی برای سِپُردن… اَمنی که در آن رهایی معنا میشود… آغوش جاییست آشنا برای یک مُهِم آغوش جایی خالیست میانِ دو دست که قلب و سینه در مرکز آن قرار دارد آغوش برای «هم دردی ست» محلِ تسکین دادن. و ما به آن نیاز داریم ما یعنی مَردُم ما همه ما مادران و پدران داغدار دانشجویان معلمان پزشکان کارگران هنرمندان و مَردم یعنی همه مَردُم (مردم . [ م َ دُ ] (اِ)آدمی . انس . انسان . آدمیزاده . شخص . بشر—-دهخدا) . کاش همدردِ ما بودید و تکرارِ دردِ ما نبودید. #صابر_ابر ✍🏻✨
. در ستایشِ سوگ سوگ، ضعف نیست؛ سوگ نشانهی آن است که چیزی در جهان هنوز معنا دارد. انسان فقط برای آنچه ارزشمند بوده میگرید. اگر اندوهی هست، پیش از آن عشقی بوده است. من هیچ کسی را نمی شناسم که اشکی روی صورتش سُر بخورد اما نداند چرا!؟ سوگ، نه فروپاشیِ انسان، که آخرین شکلِ وفاداری اوست در سوگ، زمان لنگ میزند. صبحها زود نمیآیند و شبها دیر تمام میشوند. این کندی، بیماری نیست؛ بدن دارد معنای از دست دادن را تمرین میکند! غم وقتی جمعی است، کشنده نیست. کشنده، غمیست که مجبور است وانمود کند وجود ندارد کشنده غمیست که آغوش سوگواری ندارد. - از نگاه فلسفی، سوگ واکنش طبیعی ذهن به «گسست معنا»ست. مارتین هایدگر در هستی و زمان مینویسد که انسان، موجودی است «در-جهان-افکنده»؛ ما نه فقط اشیاء، بلکه روابط را زندگی میکنیم. وقتی چیزی یا کسی از دست میرود، جهانِ ما کوچکتر نمیشود؛ ناهمگون میشود. سوگ تلاشی است برای بازچیدن این جهان شکسته. غم اگر سرکوب شود بر میگردد به درون و بی وقفه از جهانِ جان تغذیه میکند! این همان خودکشیست. فرهنگهایی که آیین سوگ دارند، این را قرنها پیش فهمیده بودند. از تراژدیهای یونان باستان (آنتیگونهی سوفوکل) تا تعزیه در سنت ایرانی، سوگ همیشه جمعی بوده است. جامعه میدانست که اندوه اگر تنها بماند، ویرانگر میشود؛ باید دیده شود. افسردگی فقط یک حالت روانی نیست؛ یک پاسخ انسانی به شرایط غیرانسانی است. سوگ، اگرچه تیره است، اما عقیم نیست. در دل سوگ، حافظه زنده میماند. در دل سوگ، ارزشها حفظ میشوند. و درست به همین دلیل است که قدرتها اغلب میخواهند مردم «شادتر» باشند، «مثبت فکر کنند»، «عبور کنند». چون سوگِ آگاه، فراموش نمیکند. پس اگر امروز دلتان سنگین است، اگر شانههایتان زود خسته میشود، اگر لبخند به زور روی صورت میماند بدانید: این شکست نیست. این انسان بودن است در جهانی که آسان نمیگذرد که هیچ خودِ سختی ست این متن نه دعوت به ماندن در غم است، و نه انکارِ امید. بلکه دعوت به حقِ سوگواری است. حقِ مکثکردن. حقِ گریهکردن. حقِ گفتنِ این جملهی ساده : زخم اگر دیده نشود، چرک میکند. - سوگوارم و در کنار مردمم در اندوهی جمعی #صابر_ابر ✍🏻✨
هزار چمباتمه زدن! من بارها در زندگینشستهام! زانو در بغل و پُر از اندوه! که چه شد که از دست دادم؟! هزار چیز را هم نشد و نتوانستم به دست بیاورم! من هزار خوش شانسی داشتم که بتوانم بلند شوم… حالا در میان سالگی بلند میگویم: این مردم ، نیاز به دست و همیاری و محبت دارند تا زانوهای بغل گرفته را رها کنند و بلند شوند. سالهاست که چمباتمه زده نشسته اند ! بارها از شما خواستيم كه ما را بشنويد، بارها و بارها. ما همانهایی هستیم که در ۱۲ روز جنگ لب تر نکردیم! برای خاکمان ایستادیم و فکر و ذهنمان این بود که مبادا تنِ این تَن(وطن) زخمی مضاعف بردارد! ما همانیم! همان مردم… ما اعتراض داریم به چمباتمه نشستن و نشدن و نگفتن: که عزیزم بلند شو! درست میشود. ما بچه هایی بودیم که ما را به دست بلند نکردید و با لگد دوباره و صد باره پرتمان کردید روی زمین. باید ما را بگذارید روی چشمتان و اشکمان را پاک کنید و بلند بگویید : ببخشید. اشتباه کردیم. شما باید برایمان یک «جا» می ساختید که بر آن تکیه کنیم! #صابر_ابر ✍🏻✨
مامان دوسِت دارم 🤍✨ #صابر_ابر
تو مامان آرزوی منی که هستی...❤️ #صابر_ابر ✍🏻✨
. منتظر نباش تا تو را ببوسم پیشدستی کُن. نمیدانی چه حالی دارد وقتی به چیزی فکرمیکنی و اتفاق میافتد. من تمامِ فکرهای تو را بوسه کردم... . #صابر_ابر ✍🏻✨
اعتبار پاییز به غمهایش بود و تنهاییها و باران حالا پاییز مانده و غمهایش و غمهایش و غمهایش اما من ایمان دارم بارشی خواهد آمد و اشکهایی را خواهد شست... #صابر_ابر ✍🏻✨
. نامهای به «او» . عزیزِ دلم برایت یک پَرِ قو کنار گذاشتهام. وقتی می گویند «آواز قو » نشان از تمام کردنِ یک کارِ با شکوه است! تو خوب میدانی که همیشه آنچیزی که من را در این بِهِل و بِشو نگه میدارد تا همچنان با عشق ادامه دهم افسانههاست…رویا زندگی را برای من آسانتر میکند. همین یک پرِ « قو» که وقتِ صبحانه در یکی از سفرهای اخیرم با باد بر میز نشست، امروزم را میسازد. تا نگاهش میکنم یادم می آید که خواندهام افسانه ها دارند «قوها» . همین که قو ها پسرانِ آواز هستند تا جنگها را پایان دهند همین که قوها در بهشت زندگی میکنند همین که تنها مادری که پناهِ کودکِ جنگ زده شهرِ آینو بود قویی بود که از آسمان به زمین آمد همین که تمام شاعران لباسشان از پر قوهاست همین که قوها با آب و هوا و خاک رفیقند همین که شفا از پر قوهاست . عزیزِ دلم جایی خواندم که در افسانههای قدیمی آمده که قوی گُنگ در طول عمر هیچ صدایی تولید نمیکند و تنها در نزدیکی لحظات مرگ، به گوشهای دنج پناه برده و آوازی زیبا به مناسبت پایان عمر عاشقانه خود میخواند که با تمام شدن آواز جانش را از دست میدهد. در اسطورهها آمده که قو در لحظات مرگ به محل اولین جفتگیری خود مراجعت کرده و آواز سر میدهد. همین اصطلاح “آواز قو” به معنی آخرین کار باشکوه یک فرد است. . به یک کار با شکوهِ دیگر فکر میکنم برای ادامه زندگی… به شکوهِ تو برایت تنها پَرِ قویی را که دارم کنار گذاشتهام تا تو هم در افسانهها سهیم شوی زیباییِ من زیباییِ من . #صابر_ابر ✍🏻✨
آنهايي كه يک نفرشان چه يكروز چه ديگر، نيست مي فهمند صندلي خالي كنار راننده را، تخت خواب دونفره را، ليوان روي پيشخوان آشپزخانه را، مسواک بي استفاده را. چرا بايد يک چيزي بماند تا راه نفس را بگيرد! تا نرفته يا تا هست ، چقدر فرق مي كند با كاش نرفته بود و كاش بود! #صابر_ابر ✍🏻✨
کاش میفهمیدیم هربار که این جمله را می گوییم بخشی از زندگی کسی را میکُشیم یا بیتکلیف رها میکنیم. هربار که از ما میپرسند: «یادت هست؟» و ما چشم در چشم پرسشگر میگوییم: «فراموش کردم» . گیج و مبهوت و مرگبار #صابر_ابر ✍🏻✨
. نامه ای به او ـ عزیزم سلام وسط همه دلواپسیها یاد تو من را روی پا نگه میدارد! همینقدر ساده! روی پا میمانم! آدم ها همدیگر را مشتاق میکنند به زندگی!به آفتاب یادِ تو خودِ اعتبار زندگیست! دلم میخواست مدتها پیش روبرویت این را بگویم! بگویم: تو من را یاد شجاعت می اندازی! یادِ زندگی... من خوشبختم عزیزم، میدانی چرا؟ چون دیشب را با دوستانم شام خوردم و گفت و گو کردم! چشم هامان را بخشیدیم به هم، همدیگر را نگاه کردیم و با هم حرف زدیم! همینقدر ساده! من تو را یاد کردم و دیگران را یاد کردیم... بعضى جمع ها شبيه نيشابور است، دیر و دور اما پر فیروزه. چند روز پیش رقص نصرت کریمی را دیدم میان هم اهلی! خرم میزدو نصرت خرامان دستهایش را باز کرده بود و بازدمِ یاران را دم میکشید، بی اختیار بغض کردم، احساس آزادی در تنها من را مشتاق میکند به شفا. شفا میآید، شفا مییابیم، به هم و با هم ! عجب نعمتیست، داشتن! دوست داشتن! انگار میانِ عبور عابران شهری که هیچ ازش نمیدانی خواهرت، مادرت یا هر که اما وصلِ تنی از دور برایت دستی تکان دهد و احوالت را بپرسد: که خوبی؟ و تو عریان از جهان میان شلوغی عابران فریاد بزنی: در رقصم چون کولی در این خبرها که مدام شهری آسمانش را خالی میکند از ترس باران گلوله ها من اما آسمانم پر است از تو! ببار بر من تنم را صد پاره کن. عزیز #صابر_ابر ✍🏻✨
دیوارها نم کشیده بود و از هر درزی ، لانه ای معلوم بود که حشره ای خود را چلانده زندگی میکرد. ما فهمیده بودیم حال خانه خوب نیست، فهمیده بودیم ، این همه پوست کندن طبیعی نیست، فهمیده بودیم ، جای یک قاب هایی بر دیوارها خالیست، چند باری دزد آمده بود و رفته بود،فهمیده بودیم! لوله اصلی نشتی دارد... باغچه را علف هرز برداشته بود. از راست ده خانه و از چپ ده خانه ترک کرده و رفته بودند. کلاغ روی گلخانه تخم گذاشته بود و رفته بود. نشستیم روی پله های حیاط انگار هزار نفرین کاشته بودند. آنجا خاطره داشتیم، آنجا روزهای سختمان را با هم ساخته بودیم، آنقدر صبح ها بلند شدیم و دیدیم یک رویای دیگر برای همیشه از بین رفت ... غمش،جنگش،رفیق داده بودیم ... ما واقعا واقعی بودیم ، برای همین هم دلمان به از دست دادن راضی نمیشد. و نشد. #صابر_ابر ✍🏻✨
می گفت : این که مثلا تو یه شبايی زود میخوابی ، من دير ، يا برعکس! اینکه تو صبح زود بلند میشی من تا بوق سگ میخوابم، اینکه من حوصله معاشرت با نیکا رو ندارم و تو حوصله معاشرت با بهرام، اینکه من یه روز تو هفته گوشت میخورم تو بدون گوشت نمی تونی! یا هر چي که من آره تو نه و برعکس، این که دیگه وصل نیست، این اسمش دوستیه! اون و که هزارتا دارم... نمیتونستم اون روز بهش بگم: وصل يعنی ، فهمیدن، درك كردن، و گاهی پذیرفتن یک چیزهایی که هیچ وقت به وجودشون هم فکر نمی کردی ، چه برسه به پذیرششون.... چون اگه می گفتم، اون نگام مي کرد و می گفت: امشب میخوام یه دورهمی بگیرم بدون اینکه مهمونها رو با تو چك كنم، تو شام درست کن، یه شام خيلی خوشمزه... از اونایی که آتوسا و مصطفی میان میپزی.... و من قطعا اینکارو نمی کردم. #صابر_ابر ✍🏻✨
اگر بپذيريد كه روزي ، از دستش خواهيد داد، همه چيز كامل برگزار مي شود... همه چيز! باور كنيد كه هر آنچه دوستت دارم را در زندگي ما تجربه كرده، روزي نخواهد بود! . حالا دوباره نگاهش كنيد... #صابر_ابر ✍🏻✨